دختران انتظار

من این مدت اینجا هزار بار نوشتم و پاک کردم.
فعلا هم که خبر فرار یه دختر بچه چهارده ساله ایرانی که یه زمانی هم مدرسه ای دختر من بوده و پلیس برای پیدا کردنش آگهی داده حسابی منو به بهم ریخته.
تغییر کشور محل زندگی حالا چه به شکل پناهندگی و چه به شکل مهاجرت، یه تحول بسیار بسیار بزرگ توی زندگی آدمه. لطفا این موضوع رو ساده نگیرین. اگه کوچکترین مشکلی توی ساختار خانواده تون دارین مطمئن باشین که اینجا شدت خواهد گرفت.
لطفا تا زمانی که از استحکام بندهای عاطفی خانوادگیتون مطمئن نشدین تصمیم به مهاجرت نگیرین. بهانه نیارین که به خاطر آینده بچه هاتون این کار رو میکنین… گاهی وقتا اینجا خانواده ها به قدری بد متلاشی میشن که دیگه به هیچ وجه نمیشه ترمیمشون کرد و متاسفانه اولین بازنده این بازی همیشه بچه ها هستن.

همیشه چیزی برای شادمانی وجود دارد

بی‌مقدمه میگه: «مامان از بس با ماژیکای رنگی‌رنگی* روی نکته‌های مهم خط کشیدم دوستام بهم میگن انگار یونیکورن روی جزوه‌ت استفراغ کرده.» میگه و غش‌غش میخنده. میدونم چی میگه، اما خودمو میزنم به اون راه و میگم: «کی استفراغ کرده؟» میگه: «یونیکورن، از اونایی که شاخ دارن.» شیطنتم میگیره. میگم: «گاو رو میگی؟» بلندتر میخنده و میگه: «نه مامان، اسب. از این اسبا که یه دونه شاخ دارن.» رسیدم به همون جایی که میخواستم. میگم: «آهان تک شاخ رو میگی.» میگه: «آره از همین تخ شاخا.» سعی میکنم جدی باشم: «از چیا؟» میگه:»تخ شاخ. خودتون الان گفتین.» اصلاح میکنم: «تک شاخ.» تکرار میکنه: «تک چاخ»… دیگه نمیتونم جلوی خنده‌مو بگیرم. حالا هر دومون داریم ریسه میریم. هی میگم چی و اون هی سعی میکنه درستش کنه. بلاخره به سختی خودمو کنترل میکنم و بهش میگم: «دختر جون، تک شاخ، تک یعنی یه دونه، توی ورقای بازی به ورق یک میگی تک، درسته؟ همونه… شاخم که دیگه معلومه.» خودشو حمع و جور میکنه و به آرومی میگه: «تــک – شــاخ!»
تا آخر شب هر بار ازش کلمه رو میپرسم همین جوری تکرار میکنه اما من شک ندارم اگه بهش بگم تند بگو بازم میگه تخ شاخ، تک چاخ و همه کلمه‌های احتمالی دیگه.
.
*Highlighter Pen
tak shaakh

برای آیدای پیاده‌رو

میدونی مشکل کی درست میشه؟ وقتی برمیگردی و اونوقت متوجه میشی هیچی مثل سابق نیست. انگار توی این مدت که نبودی ساعت برای تو ایستاده بوده و برای اونا در حرکت. دیگه از عادتهاشون سر در نمیاری، با خصلتهاشون هماهنگ نمیشی. یه چیزی توی تو مرده و به جاش یه چیز دیگه سبز شده. فکر میکنی اومدی خونه اما میبینی که با خونه‌ای که توی ذهنت داشتی فرق میکنه. آدما عوض شدن، محیط عوض شده، ارزشا تغییر کردن، بچه‌ها بزرگ و بزرگا پیر شدن، یه دنیای دیگه‌ست اصلا… عادتایی رو که در تو، طی این مدت ایجاد شدن هم حساب کن. یعنی اونا هم دیگه در تو اون آدم سابق رو پیدا نمیکنن. بعد همه چی سخت‌تر و سخت‌تر میشه. اون موقع دردش بیشتره. وقتی تو مملکت خودتم غریبی.
باید برای همه اینا آماده باشی. باید این جوری به برگشتن فکر کنی که اینم یه مهاجرت دیگه‌ست. عین روز اولی که اومدی اینجا، با این تفاوت که سرخوردگی توش بیشتره. باید جون‌سخت باشی. اگه نه مثل خیلیای دیگه که هی رفتن و هی برگشتن میشی چوب دو سر سوخته.
اینا رو ننوشتم که منصرفت کنم، یا بخوام چیزی رو بهت بگم با این خیال که لابد بهش فکر نکردی. اینا رو نوشتم چون تمام ده – یازده سال گذشته که از ایران اومدم بیرون، یعنی مجبور شدم فرار کنم و ییام بیرون، شبی نبوده که به برگشتن فکر نکرده باشم و شبی نبوده که به همین نتیجه نرسیده باشم… و حالا حتی برای آدمی مثل من که اینجا هم جا موند و نتونست با جامعه هماهنگ بشه، برگشتن بی‌فایده‌ست‌.
دردناکه، اما من مجبورم اینجا بمونم و روزها رو به شبها و امروز رو به فردا ببافم تا بلاخره یه روز همه چی تموم بشه.

جوجه‌های آخرالزمان

باید خودم توی اینترنت دنبالش میگشتم اما نمیدونم چی شد که تا رسیدم خونه پرسیدم تای‌چی چیه و وقتی معلوم شد جریان از چه قراره، بساط خنده و شوخی چند ماهشون رو فراهم کردم!
جریان از این قراره که چند وقت پیش به دکتر گفتم دیگه حتی نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم. دکتر که انگار از جمله من فقط دویدنش رو شنیده بود و برداشتش این بود که لابد منم مثل خیلیای دیگه میرم میدوم، سرش رو تکون داد و با تاکید گفت: «دیگه دویدن رو بذار کنار. تای‌چی جانشین مناسبیه.» منم که نمیدونستم اینی که میگه چیه، به سختی کنجکاوی خودمو کنترل کردم تا برسم خونه و ته توی جریانو دربیارم.
خب نتیجه معلومه! از وقتی به بچه‌ها گفتم چون نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم دکتر پیشنهاد کرده به جای دویدن برم سراغ تای‌چی، مدام ادای منو درمیارن که تای‌چی‌کنان سعی میکنم خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم.
.
Yang-single

یک سه‌گانه‌ی بی‌ارتباط

یه غلطی کردم به ناشا گفتم تا تو از مدرسه برگردی من قوطی وسایل کاردستیت رو مرتب میکنم. فکر کردم مثل قوطی خودمه، یه دستی به سر و روش بکشم تمومه. اما دقیقا پنج ساعت تمامه که دارم منجوق از پولک جدا میکنم و بر اساس رنگ و اندازه توی قوطی‌های جدا میچینم؛ هنوزم تموم نشده.
از وقتی تعطیل شدم افتادم به کارای خونه، عین خونه‌تکونی. تا همین دیروز دلشوره خفه‌م کرده بود که وقتم کمه، باید بجنبم، دیر شد. دیشب یهو به خودم گفتم چته!؟ فهمیدم هنوز توی حال و هوای امتحانام و فکر میکنم هر کار اضافه‌ای که بکنم از وقت درس خوندنم کم کردم. حالا از امروز صبح صبورتر شدم… فکر کنم قضیه پولک و منجوق و اینا از اینجا ناشی بشه!
=
یادمه توی یکی از متنهای خیلی قدیمیم نوشته بودم که آلوشا شیطونی میکرد و من بهش گفتم: «آلوشا الان میام برات.» یکی از خواننده‌هام برام نوشته بود: «آخ نوشی، وقتی اینو به پسرت گفتی یاد مادرم افتادم، اونم همیشه وقتی من شیطونی میکردم همینو میگفت.» ازش پرسیدم: «مادر شما خوزستانی هستن؟» نوشت: «آره از کجا فهمیدی؟»…. خب فکر کنم حالا که همه به لطف جناب خان میدونن میام برات یعنی چی و مال کدوم منطقه‌ست زیاد هم عجیب نباشه خوندن یا شنیدنش از زبون من.
نمیدونم کدوم نوشته‌م بود، ایمیل رو هم پیدا نکردم هنوز. اما از امشب که دوباره میشینم به مرتب کردن آرشیو، متنها رو هم میخونم. اگه پیداش کردم به شما هم نشونیش رو میدم.
=
عمه شدم. خوشگله، خیلی خوشگله.
این اولین بچه‌ی تنها برادر منه.
:)

محافظات و مخاطرات

برگشته بود خونه و بیخیال لم داده روی مبل که رفتم طرفش و ازش پرسیدم: «فیلمش خوب بود؟ به درد میخورد منم برم ببینمش؟» سرشو آروم آورد بالا و گفت: «آره خوب بود… راجع به یه مردی بود که خاطره‌شو از دست میده…» پریدم توی حرفش و گفتم: «یعنی چی خاطره‌شو از دست میده؟» یه کمی فکر کرد و گفت: «یعنی این جوری که تصادف میکنه خاطره‌ش رو از دست میده.» لبخند زدم و گفتم: «آهان، اون میشه حافظه، حافظه‌شو از دست میده… خب؟» یه کمی جابجا شد و گفت: «آره همون، حافظه‌شو از دست میده و بعد از اون دیگه هیچ کدوم از حافظه‌هاش یادش نمیاد.» باید سکوت میکردم تا صحبتش تموم بشه، اما بازم طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان جون خاطره… خاطراتش یادش نمیاد.» ناشا که این بار دیگه حسابی عصبانی شده بود، چپ چپ نگام کرد و گفت: «مامان میشه تصمیمتونو راجع به Memory بگیرین؟»
.
.
* یه کمی که توضیح دادم متوجه فضیه شد. البته فکر میکنم شاید بهتر بود در مورد حافظه و محفظه و حفظ و خاطره و خطور کردن و …. زیاد سخنرانی نمیکردم. طفلکی بیشتر گیج شد. :)
*خودمم تازه فهمیدم از نظر لغوی خاطره یه موضوع قلبی و حافظه یه موضوع ذهنیه. برام جالب بود. (شایدم اشتباه میکنم؟)
*مشابه این مشکل رو با فعل شناختن و دونستن هم داشتم. اینجا برای هر دو از Know استفاده میشه. نتیجه اینکه وقت حرف زدن میگفتن: من فلان فروشگاه رو میدونم (بجای میشناسم).

گل صورتی مامان

باید برم. حتی اگه یه سوم کارهام رو هم بتونم تا قبل از خواب انجام بدم برنده شدم. اما دیدم خیلی نامردیه اگه ننویسم امروز تولد ناشا بود.
تنها کاری که تونستم براش بکنم آماده کردن صبحانه مخصوص بود. بعد طفلک یه سری با یه تعداد از دوستای مدرسه جدیدش رفت گردش، شب هم با دوستای مدرسه قدیمی رفتن سینما. اولین سالیه که براش تولد نگرفتم.
آلوشا هم عصررفت برای خواهرش کیک خرید. ناشا هنوز خونه نیومده. منتظریم بیاد تا براش تولدت مبارک بخونیم و اون آرزو کنه و شمع فوت کنه و بعدش همگی کیک بخوریم.
یه روز باید یه متن درست و حسابی از به دنیا اومدن ناشا بنویسم. دختر کوچولوی خوشگلی که فکر میکنم بدون اون دنیا برای من و آلوشا، جای تاریکی بود.

دیو، دیو

یه خروار کار سرم ریخته. دو تا امتحان سخت، یه پروژه وحشتناک حسابداری. همه ش هم تا آخر هفته وقت دارم. دارم دیوانه میشم.
غمگینم. یه تهی، یه تهی سیاه ته قلبم هست که میترسم آخر روحمو هم سیاه کنه. نه میتونم درس بخونم، نه میتونم سر جام بشینم، نه میتونم غذا بخورم، نه میتونم بخوابم. نه دلم میخواد با کسی صحبت کنم، نه راهی برای فرار دارم.
دیو، دیو، دیو سیاه….

آلو

جزئیاتش زیاد یادم نمونده، حتی شاید اگه دیگران بعدها بهش اشاره نکرده بودن منم به مرور زمان به کل فراموشش کرده بودم، اما با کم و زیاد، به هر حال آلو توی خاطرات من جا خوش کرده. بعد از اون دو تای دیگه هم اومدن که یه کمی با قصه‌سرایی‌های خودم همراه بودن. اما در مورد آلو وضعیت فرق داشت، همه چیز جدی و واقعی بود، بدون دخل و تصرف من. قصه‌سرایی نمیکردم، اون اونجا بود. حضور داشت.
آلو اولین دوست من بود، دوست خیالی. من تصوری از شکل و قیافه‌ش ندارم، یعنی یادم نمونده. نمیدونم دختر بود یا پسر، نمیدونم از کجا و چرا اومده بود، حتی نمیدونم کی اومد و تا کی موند، اما دوست خوب من بود. من هیچوقت حضورش رو پنهان نکردم.
واکنش خانواده‌م خصوصا مادرم با قضیه دوست خیالیم خوب بود. راحت پذیرفتش. هیچوقت نادیده‌ش نگرفت، بخاطر دوست خیالی داشتن نگرانم نشد، بهم نخندید، منو پیش دکتر نبرد، از دیگران مشورت نگرفت، سعی نکرد برام دوست واقعی پیدا کنه یا مسیر زندگیمو عوض کنه… کنار اومد و منتظر موند تا روزی که بهش گفتم آلو دیگه واسه همیشه رفته.
بچه‌های من به اون مفهومی که من دوست خیالی داشتم، اونقدر جدی، اونقدر دائمی و مهم، دوست خیالی نداشتن. شاید چون دو تا بچه پشت سر هم و همبازی هم بودن. شاید هم دلیل دیگه‌ای داشت. اما اگه داشتن هم مشکلی نبود. مطمننم با موضوع خوب کنار می اومدم.
شما چی، شما دوست خیالی داشتین؟
=
=
پی‎‌نوشت:
نه! خیلی ممنون، من اسکیزوفرنی ندارم! شوخی نمیکنم. برای من اسکیزوفرن بودن شوخی یا ناسزا نیست. یه واقعیته، یه بیماری مثل سینوزیت، فقط موضوع اینه که من واقعا مبتلا به اسکیزوفرنی نیستم، هیچوقت نبودم. :)

چرخش کلام در زبان

ناشا میگفت اسم یکی از همکلاسیاش یه‌گوناست. ده دقیقه طول کشید که حین صحبتهاش بفهمم دوستش دختره، ایرانیه و بعد توی مغزم یه‌گونا رو بالا پایین کنم تا اول به گونیا بعد به یگانه برسم.
اون از روزبه، اینم از یگانه.

با برگ و ریشه و پیوند و خاک

بچه‌ها خیلی از کلمات رو اشتباه میگن. اوایل وبلاگ‌نویسیم کشف کردم که سخت‌ترین کلمه برای بچه‌هام تخم‌مرغه. بعد که توی وبلاگ نوشتمش کلی کامنت داشتم از دوستانی که از بچه‌ها و بچه‌های اطرافیانشون نوشته بودن. بیشترین رای رو تخم مرغ آورد. سخت‌ترین کلمه بود.
اما بیشتر از هر کلمه‌ای خانوباده* گفتن آلوشا توی ذهنم مونده. هر بار اصلاح میکردم و میگفتم خانواده، باز میشنیدم خانوباده. این وضع تا سالهای آخر دبستان ادامه داشت، حالا چه به شکل درخواست نوشابه خانوباده خریدن بروز میکرد، چه وقتی که صحبت از آرزوی همیشه در کنار هم موندن خانوباده بود… بعد درست شد. یه جایی خودبه‌خود درست شد.
امروز که نامه خانم محمدی رو خوندم و دیدم با کمی تفاوت بچه‌های ایشون هم با تلفظ کلمه خانواده مشکل دارن، ناخودآگاه پرت شدم به سالهای دور. وقتی ایران بودم و زجر میکشیدم و ترس جدایی از بچه‌هام زندگیم رو سیاه کرده بود. بعد قلبم پر شد از درد، نه برای خودم، برای زنی که شرایط مشابهی رو به جون خریده و تجربه میکنه و خدا میدونه چقدر این کار سخته، خدا میدونه این مادر چقدر درد میکشه… نه توی اون روزای سخت و نه حتی همین حالا من هیچوقت نتونستم بفهمم آدمهایی که با یه مادر این کار رو میکننن، آیا مهر و محبت مادرشون رو تجربه کردن یا همه بچگیشون با عقده و اندوه و خشم گذشته.
خانم محمدی، بدونین تنها نیستین. من رنج شما رو با تک تک سلولهام میفهمم. ترسهاتون رو تجربه کردم و میشناسم. دنیام به بزرگی دنیای شما نبوده، اما به قدرخودم برای رسیدن به چیزی که فکر میکردم حق منه جنگیدم، زخم خوردم، دوام آوردم. روزهای سخت میگذرن. دلتون گرم که خیلی زود بچه‌هاتون رو محکم در آعوش خواهید گرفت. تا اون روز سرتون بلند و گامهاتون استوار.
.
.
* Khanoo-badeh

خورشید، اجازه بی اجازه

خب یه موضوعی… :) من علیرغم همه احترامی که نسبت به خاندان پهلوی، خصوصا خانم فرخ دیبا بخاطر همه کارهایی که برای سربلندی ایران انجام دادن قائلم، اما ایرادهای زیادی رو بر اون دوره وارد میدونم.
اینجا هم در مورد مشکلی که زنان باهاش دست به گریبان هستن صحبت کردم. بنابراین خواهش میکنم از هر نوع بحث جناحی و حاشیه ای پرهیز کنین.

.

پی‌نوشت: دوستی توی کامنتهای وبلاگ به درستی اشاره کرد دفاع مشروع نه مشروط… و راست میگن. / یه جایی توی صحبتهام هم بلافاصله اصلاح کردم که بچه های حاصل از ازدواج با مرد ایرانی بصورت اتوماتیک تابعیت ایرانی میگیرن (چون جمله اولم این طور نشون میداد تابعیت رو به زن هم میدن)

دردسر موی بلند

میگم نه و آروم به حرکت دستای آلوشا نگاه میکنم که انگار داره قلم‌مو رو روی بوم نقاشی تکون میده. خونسرد مربا رو روی نون میکشه و زل میزنه توی چشمام و میگه: «باشه، اما بگو چرا.» سبد توی دستم رو توی سینک ظرفشویی میتکونم تا خورده نونای صبحونه ازش جدا بشن. میگم: «هی میگه چرا، چند بار بگم چرا، مادر جان اولش سگ شماست، بعدش میشه سگ من، باید بیرون ببرمش، غدا بهش بدم، بشورمش… اولش ذوق و شوق دارین اما بعد از یکی دو ماه همه چی یادتون میره. سگ اندازه یه بچه کامل دردسر داره. مریضی داره، خوشی و ناخوشی داره، خرج داره، حوصله داریا مادر.» به نظر خودم همه چیزو گفتم اما آلوشا کوتاه نمیاد و میگه: «امضا میدیم همیشه کاراش رو خودمون انجام بدیم. اگه خرجی هم داشت از پول ماهانه ما کم کنین.» میخوام جواب بدم که ناشا با هیجان میگه: «خب راست میگه دیگه مامان، دارین بهونه میگیرین.» عصبانی میشم و با دلخوری میگم: «بهونه؟ بهونه؟ عجب بچه‌هایی. گیریم که شما بردیش بیرون، شما دستشوییش رو جمع کردی، شما حمامش دادی، باهاش بازی کردی و مواظب سلامتیش بودی. آخه سگ توی خونه جاروی مدام میخواد. شما اتاق خودتون رو هم به زور جمع میکنین.» ناشا با اعتراض میگه: «خب شما که به هر حال جاروتون رو میزنین.» میگم: «بله، جارو میزنم اما سگ فرق داره. موهاش همه جا میریزه. روی مبل، کف آشپزخونه، روی فرش، گوشه و کنار خونه…. خوشتون میاد هر جا چشم میندازین مو ببینین؟» آلوشا که برخلاف ناشا تا اون موقع خیلی آروم بحث رو ادامه داده، به دقت یه نگاهی به موهای بلند ناشا می اندازه و با لبخند میگه: «به اون که عادت کردیم مامان، یه چیز جدید بگو!»

قواعد دنیای جدید

وقتی میخوای به استاد، به این استاد خاص منظورمه، ایمیل بزنی، طبق دستورالعملی که برات همون روز اول کلاس روشن کرده، باید توی موضوع نامه‌ت بنویسی که کدوم دوره تحصیلی هستی، کدوم درس رو باهاش داری و توی کدوم گروه شرکت میکنی، بعد در ادامه توی موضوع نامه بنویسی که مشخصا این نامه راجع به چیه، راجع به جزوه ست؟ غیبتت؟ امتحان؟ وقت ملاقات ازش میخوای؟
بعد تازه میرسیم به متن نامه، سلام و احوالپرسی مودبانه، نه زیاد و نه کم. بعد نوشتن موضوع و خداحافظی معقول. حق نداری غلط املایی یا گرامری داشته باشی. باید حساب و کتاب همه ویرگولها و فاصله‌ها رو داشته باشی. حواست باشه که چطوری نامه رو شروع میکنی و چطوری تمامش میکنی. تعداد پاراگرافهات هم باید نسبت به موضوع تنظیم کنی. اگه حتی یه مورد رو رعایت نکنی نه تنها جواب ایمیل رو نمیگیری، بلکه از نمره‌ت هم ممکنه کم بشه. چرا؟ چون نامه‌نگاری بخش مهمیه از درسی که میخونیم.
نتیجه اینکه ترجیح میدی تا جای ممکن ایمیل نزنی یا اگه زدی صد و پنجاه و پنج بار از سر تا ته، از ته تا سر و از وسط به سر و ته بخونیش تا مطمئن بشی همه چیز درسته.
حالا…
حالا امروز همین استاد یه ایمیل فرستاده با عنوان امروز کلاس تعطیله. یه EOM* هم چسبونده ته جمله‌ش توی عنوان ایمیل. نه متنی، نه هیچی. همه محتوای نامه‌ عنوانشه. باید تا ته قضیه رو بخونی. نه که بد باشه… خیلی هم خوب، فقط دلم برای دانشجو جماعت سوخت.
حیف از اون همه ضرباهنگ که وقت ایمیل نوشتن میشمریم.
.
*End of message

نوازنده جوان

قرار شده تکنوازی یکی از آهنگهای کنسرت جاز مدرسه با ناشا باشه. میخواد برای آهنگ لویی لویی* یه سولو ارائه بده با نتهای c-blues-scale-tenor-saxophone** که چهار میزان*** طولانی باشه. کسی ایده ای داره؟
.
* منم اول ذوق کردم فکر کردم برادر لویی مدرن تاکینگ رو میگه. چنان نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که صدام در جا خفه شد. منظورش Louie Louie بود.
** من کلا بی تقصیرم! هر چی که گفت همون رو نوشتم.   =D
*** انگلیسیش میشه Measure یا Bar. فارسیش رو از ویکی نگاه کرد

خشم ویرانگر

من توی زندگیم روزای بد زیادی رو گذروندم. روزایی که خشمگین، آزرده و عصبانی بودم. اما حتی یکبار هم نشد که کسی رو بیشتر از خودم در شرایط پیش آمده مقصر بدونم. همیشه انگار این من بودم که مسبب همه چیز بودم. هر چیزی که پیش می اومد توی خودم دنبال علتش میگشتم. هر بار خودم رو زیر و رو میکردم تا بفهمم چه کردم که باعث به وجود اومدن اون شرایط شده.
سه سال پیش در توصیف حالم به دکتر میگفتم مثل دخترک ته چاه فیلم حلقه عصبانی و مستاصلم، با این تفاوت که من فقط از خودم عصبانی بودم نه دیگران. اما این بار، به جرات مینویسم برای اولین بار، من از جامعه اطرافم خشمگینم و حال دخترک ته چاه رو تمام و کمال میفهمم.
.
کاش توان این رو داشتم که با تمام وجودم فریاد بزنم.
=
پی‌نوشت:
* سوای بحث محق بودن یا نبودن، نمیخوام وارد جزئیات بشم و موضوع رو توضیح بدم.
* من از دست شخص خاصی عصبانی نیستم. من از جامعه اطرافم در کشور و شهری که هستم عصبانیم.
* موضوع من یه موضوع عامه و ربطی به جامعه ایرانی ساکن کانادا نداره.
* خشم من ناشی از یکی از مشکلات بیشمار منه که هر کاری که میکنم حل نمیشه. 
* احتمالا نسبت به حل این مشکل امیدمو از دست دادم… فقط همین. خشمم از اینجا ناشی میشه.
* جای نگرانی وجود نداره. من اغلب از پس خودم خوب برمیام.
*باعث به وجود اومدن این مشکل نه منم و نه مشکل به دست من حل میشه. من فقط میتونم بازم مثل همیشه خودمو سرکوب کنم.

خوشگل بیدار

وسطشون خوابیدم و پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و چشمامو محکم بستم یعنی که خواب خوابم. اما مگه ناشا آروم میگرفت. هی به بهونه ناز کردن تکونم میداد و وول میخورد. بعدم که دید فایده نداره نشست سر جاش و شروع کرد به ماچ کردنم. آلوشا که از حرکت ناشا جا خورده بود، با تعجب گفت: «داری چکار میکنی؟» ناشا گفت: «دارم مامانو ماج میکنم.» آلوشا هم که کنجکاو شده بود سرجاش نشست و یه کمی ساکت موند، بعد انگار که توی اون چند دقیقه خوب حرکت چشم و بدن منو زیر نظر داشته، گفت: «بگیر بخواب خواهری، مامان خوابه. بیدارم نمیشه.» اما ناشا دست بردار نبود، دوباره یه ماچ تفی گنده چسبوند روی صورتم و گفت: «خب منم میخوام مثل زیبای خفته بیدارش کنم که هی ماچش میکنم.» آلوشا بی‌حوصله گفت: «خب همین دیگه، مامان زیبای نخفته‌س.. تازه وقتی بوسش میکنی میگیره میخوابه.» بعد خمیازه‌ای کشید و غرغرکنان دراز کشید و گفت: «تو هم دیگه بگیر بخواب ناشا، اینقدم تختو تکون نده.»
.
.
پی‌نوشت: خاطره ده سال پیشه. وقتی هنوز مدرسه هم نمیرفتن.

آسمان پرستاره، آرزوهای بیشمار

آلوشا از همه تشکر کرد. خیلی هم هیجان زده بود. این عکس رو هم بهم داد که اینجا بذارم و گفت که به اون چیزی که میخواسته رسیده. :)
پی‌نوشت:
نمیدونم چقدر با نوشته های قدیمی من آشنا هستین، اما بزرگترین عشق این پسر همه عمرش رانندگی بوده و البته ناگفته نمونه که یکی از بزرگترین آرزوهاش وقتی که مهد میرفت این بود که من بونکر سیمان بخرم و با اون ببرمش مهد.

ed

Copy

زاد و رود

من دوره حاملگیم رو تنها گذروندم. سخت بود. حالا از ویار و تهوع که بگذریم، زن حامله دچار یه جور اضطراب عجیب و غریب هم میشه که توی حالت عادی اصلا براش مطرح نیست. من تنها بودم. منظورم تنهایی روحی فقط نیست، واقعا هیچکس نبود. هیچکس حضور فیزیکی هم حتی نداشت.
دوست نداشتم سزارین بشم. به نظرم احمقانه بود. به دکتر میگفتم حالا شما دوست دارین بهش بگین سزارین، اما به هر حال عمل جراحیه و عوارض بعد از عمل رو هم داره. از خودم که بگذریم همیشه فکر میکردم سزارین مثل اینه که یکی با لگد بزنه توی کمر بچه و از خواب عمیق بیدارش کنه. میگفتم زایمان طبیعی طول میکشه، بچه میفهمه، ذره ذره مثل مادر برای دنیای جدید آماده میشه.
دکتر میگفت نمیشه. آخرش هم کار به منطق و استدلال کشید و من متقاعد شدم که نمیتونم زایمان طبیعی داشته باشم. هر چند که تا صبح روز زایمان با عصبانیت زیر لب غرغر میکردم و میگفتم حتی مارمولکها هم طبیعی تخم میذارن.
من هیچی از مادری نمیدونستم. هیچکس رو هم نداشتم که بهم بگه چکار باید بکنم. گاهی تموم اون کتابایی هم که خونده بودم کارساز نبودن. من با آلوشا (و بعدها ناشا) بزرگ شدم. من از اونا یاد گرفتم چطوری مادری کنم.
امروز تولد آلوشای منه و من به جای یه آلوشای سه ساله که بزرگترین عشقش ماشین‌بازی بود و بعدا که بزرگتر شد محبوبترین برنامه تلوزیونیش Top Gear*، پسری رو میبینم که اولین برنامه‌ش در اولین روز ورودش به دنیای آزاد آدم بزرگا اینه که بره و امتحان آیین‌نامه رانندگی بده**.
امروز تولد آلوشای منه. شونزده سال گذشته و حالا من با پسر یک متر و هشتاد و پنج سانتیمتری طرفم و به سختی میتونم باور کنم یه روزی با دکتر سر زایمان طبیعیش چونه میزدم.
.
.
*فکر کنم توی ایران ترجمه شده تخته گاز
** شونزده سالگی میتونن امتحان آیین نامه بدن.

درخودماندگی

خسته م… آرزو میکردم این خستگی مغزم رو حداقل برای چند ساعتی تعطیل کنه اما مغزم داره مثل ساعت کار میکنه. همه چی یه جور ترسناکی مرتبه. انگار پاتو بذاری توی یه باغ پر از گلهای خوش رنگ و بو و زیبا. بهش صدای چهچه بلبل و نسیم خنک و یه رودخونه کوچیک زلال هم اضافه کنین، بعد با خودت بگی اینجا بهشته؟ و درست همون موقع که فکر میکنی گرمای خورشید چقدر نرم و ملایم داره بدنت رو گرم میکنه یهو یه صدای بلند بیاد، مثل اینکه یه دستگاه مولد برق منفجر شده باشه و ببینی دیگه نسیم نیست، نور خورشید و چهچه پرنده و بوی خوش نیست. گلا دیگه رنگ ندارن. همه چیز یه جور بدی توی یه سکوت عوضی تهی، بی‌رنگ و بو شده. انگار همه چی وصل بوده به یه موتور برق و حالا اون از کار افتاده و دست این دنیای خیالی خوش خط و خال رو شده…
این وصف این روزای منه. همه چی آروم و مرتبه اما من هیچ چیز طبیعی توش نمیبینم. انگار فقط تاثیر دارو باشه که اگه نخورمش دوباره همه چی متوقف بشه، رنگ، بو، مزه، صدای دلنشین پرنده، تابش نور، نوازش نسیم…
گمان کنم من توی یه هزارتوی شیمیایی و تقلبی گیر کردم.

خط‌کش، قیچی

بزرگترین چیزی که توی سالهای اخیر یاد گرفتم این بوده که بفهمم آدمها متفاوتن، قرار هم نیست به زور شبیه هم بشن. آدمها محصول سری‌دوزی کارخونه دنیا نیستن که انتظار پیروی از یه الگوی یکسان ازشون داشته باشیم. در اکثریت بودن دلیل عادی بودن نیست و در روند زندگی شخصی هیچ حق خاصی رو برای فرد ایجاد نمیکنه. قرار نیست برای اینکه نرمال قلمداد بشیم فاقد یا واجد بعضی شرایط باشیم. فقط باید قبول کنیم آدمها متفاوتن و به این تفاوت احترام بذاریم.
حهت یادآوری: زن یا مرد بودن؛ سفید پوست یا رنگین پوست بودن؛ همجنس‌گرا یا دگرجنسگرا بودن؛ اوتیسم، سندرم داون و سایر سندرومها در تقابل با چیزی که ما ازش به نرمال بودن یاد میکنیم؛ چپ دست یا راست دست بودن؛ تیزهوش یا کندذهن بودن؛ حتی چاق یا لاغر بودن…
ما بعضی از اینها رو به مرور یاد گرفتیم. در مورد بعضی، هنوز نخواستیم یا نتونستیم تفاوت و لزوم تفاوت رو بفهمیم.

بیاد زنان فوتسال ایران، نیلوفر اردلان… برای نیمه دیگر

بسیاری از شما نمیدونین ما زنها برای به دست آوردن چیزایی که دنیای تحت حاکمیت مردها، دودستی به شما تقدیم کرده و به ضرب و زور از دست ما بیرون کشیده، تا امروز با چه جون‌سختی مبارزه کردیم. روزایی رو از سر گذروندیم که از هوا و نور و آرامش محروم بودیم، اما دست نکشیدیم و با چنگ و دندون دوام آوردیم و جنگیدیم. جنگی که برخلاف تصورغالب، اون سرش هیچ مردی نایستاده بود، فقط ما بودیم و دیوارهایی که نمیگذاشت ما همقد و برابر، شونه به شونه و کنار شما بایستیم.
و ما علیه دیوارها جنگیدیم… هنوز هم میجنگیم.
شاید باور من به نظر شما بچگانه باشه اما من شک ندارم دنیا یه روزی به دست زنها تغییر میکنه و جای بهتری برای همه ما میشه.
bird-cage-clip-art-597679

یادگار دوست

لبخندزنان ادامه دادم: «خلاصـه، حکایت میگه که خدا به آدم گفت چون یه بار اسیر وسوسه حوا شدی، جریمه‌ت اینه که تا آخر عمرت اسیرش باشی و حرف حرف حوا باشه.» آلوشا بدون معطلی گفت: «خب اونوقت این خدای مهربون واسه حوا هیچ جریمه‌ای نداشت؟» یه خورده صورتم توی هم رفت. گفتم: «چرا، داستان این جا تموم نمیشه. اتفاقا به نظرم به عکس جریمه بامزه آدم، جریمه حوا دردناک هم هست، چون خدا رو میکنه به حوا و میگه بهت دردی میدم که اگه مبتلا بشی هرگز دردی از اون بالاتر نکشی و اگه مبتلا نشی دنبال هزاران درمان بری که به درد مبتلا بشی.» و چون مطمئن نبودم معنی حرفم رو فهمیده باشن، به صورتشون با دقت نگاه کردم و گفتم: «میدونین کدوم درد رو میگفت؟» و میخواستم خودم جوابشو بدم که ناشا با صدای بلند گفت: «گاز معده؟»
.
.
آخه نفخ کجا، مادر شدن کجا؟
:)
فکر کنم بهتره دوباره بساط چای نبات خونه رو راه بندازم.

برای بوئیدن بوی گل نسترن

ده سال پیش، قبل از اینکه قانون دادگاه خانواده اتمام دوره مادریم رو توی صورتم بکوبه، من از همه چیزایی که دوست داشتم دل کندم، دست بچه‌هام رو گرفتم و از ایران بیرون اومدم. من، از میون همه چیزایی که داشتم و دوستشون داشتم، فقط بچه‌ها و عزت نفسم رو همراهم داشتم و آرزو میکردم هرگز از دستشون ندم. دو هفته بعدش توی یه اتاق نمور یه هتل ارزون قیمت توی استانبول، من و جوجه‌ها غریبانه‌‌ترین تولد پسرم رو جشن گرفتیم.
ده سال پیش اول مهر… یا چند روز قبل یا بعدش… نمیدونم. فقط میدونم چهاردهم مهر، تولد ششسالگی آلوشا، من دیگه ایران نبودم.

این ترم دوباره حسابداری دارم، رسما کچلم کرده. :) ساعت یک ربع به سه صبحه. میرم بخوابم که فردا باید ساعت شیش بیدار شم و بچه ها رو برای مدرسه آماده کنم و بعدش خودم روانه کلاس بشم.
سخته. برای من که هیچی ازش نمیدونستم سخته. کاش به حسابداری مسلط بودم. ازش خوشم میاد.
=
یه چیز کاملا بی ربط به موضوع بالا اضافه کنم و بعدش واقعا برم بخوابم. دیشب فهمیدم هنوز صحبت کردن راجع به گذشته اذیتم میکنه. حالم بعد از صحبت در مورد گذشته شبیه به آدمیه که توی خیابون تحقیرش کردن، کتکش زدن و بهش تعرض کردن… همون اندازه وحشتناک.

هویت مستقل

تا دیدم دوباره سر صبحونه دارن بحث میکنن گوشامو تیز کردم. ناشا خیلی جدی و محکم به برادرش گفت: «لطفا وقتی میخوای منو به دوستات معرفی کنی فقط بگو ناشا، نگو این خواهرمه.» آلوشا با تعجب واکنش نشون داد: «خب مگه خواهرم نیستی؟» ناشا با دلخوری به صورت برادرش خیره شد و گفت: «چرا هستم، اما خوشم نمیاد تا منو تو مدرسه میبینن بهم میگن سلام خواهر آلوشا، من ناشا هستم. ناشا… فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: بعد از دوسال دوباره هم مدرسه‌ای شدن. :)

همیشه پای خری می‌لنگد

یک:
ظرف میوه رو میذارم روی میز و بحث نیمه تموم توی آشپزخونه رو ادامه میدم: «یه وقت مامان بابای یکی خرپولن، خیالش راحته. یا یکی پول نداره، چند سال واسه بقیه کار میکنه تا پولش جمع شه. یکیم مثل تو که نه مامان خرپولی داری و نه میخوای واسه بقیه کار کنی، پس باید یه تصمیم درست واسه آینده‌ت بگیری‌.» آلوشا با یه کمی مکث میگه: «مثلا سینما بخونم…» بعد با شیطنت لبخندی میزنه و ادامه میده: «که تا وقتی پول درنیاوردم شما خرجمو بدین؟…» میخوام جواب بدم که ناشا بی‌مقدمه میاد تو بحث و میگه: «ای بابا، چند بار مامان بهت بگه که خر پولداری نیست!؟»
.
.
دو:
از بس این چند روز سوزن زده*، نفس من یکی که دیگه بند اومده. میگم: «سرتو بالا کن مادر، ول کن اینا رو، حالا کو تا هالووین… بعدم ناشا جان، باور کن اگه بری یه لباس درسته بخری ارزونتر از این درمیاد که هی بری زلم زیمبو بخری خودت لباستو درست کنی.» سرشو بالا میاره و با لحن کشداری میگه: «پس خبــــــر ندارین… اینا واسه یه لباس درب و داغون، پول خر باباشونو** از آدم میگیرن!»
.
.
*دوخت و دوز
** پول خون بابا

انجمن شاعران مرده

یکی برام نوشته سه روزه رفته‌ای، سی روزه حالا! :)*
حق داره خب، من متن رو به دو دلیل منتشر نکردم هنوز، اول اینکه متن خشمگین نوشته شده و من سعی میکنم وقت نوشتن عصبانی نباشم. دوم بخاطر اینکه وقت کافی برای اصلاحش نداشتم که برای اونم دلیل دارم.
فردا، یعنی شش هفت ساعت دیگه، اولین روز مدرسه‌ست. ذهنم حسابی درگیره. آلوشا میره کلاس سوم دبیرستان اما به نظر میرسه در حال حاضر ورود ناشا به دبیرستان مهمتر از فکر نزدیکتر شدن آلوشا به لحظه ورود به دانشگاه باشه! ناشا چند روزه که مدام تکرار کرده خیلی دلخوره که باید حتما همون روز اول توی مدرسه عکس گرفته بشه. براش مفهوم نیست که چرا دیگه گردش علمی ندارن، از دبیرستانش زیاد خوشش نمیاد چون بیشتر دوستاش به یه دبیرستان دیگه رفتن. یه کمی دلهره داره، احساس بزرگ شدن و در عین حال سال اولی بودن میکنه، امسال هم میخواد با بهترین نمره‌ها کارنامه بگیره و از همین الان میگه دلش میخواد بره آکسفورد درس بخونه!
چند روز پیش ازم پرسید اگه من جاش بودم نویسنده میشدم یا دکتر. خنده‌م گرفت. گفتم اصل قضیه رو بگو. بعد گفت که نمیدونه بهتره بره پزشکی بخونه یا ادبیات انگلیسی. یه کمی فکر کردم و گفتم راستش بیشتر دکترای خوبی که میشناسم یا در موردشون خوندم سالها توی دانشگاه درس خوندن اما نویسنده‌های زیادی رو میشناسم که هیچکدوم دانشگاه نرفتن یا حداقل ادبیات نخوندن اما نویسنده‌های خوبی بودن.
ازم پرسید سن من بودی میخواستی چکاره بشی، گفتم یادم نیست اما دبستانی که بودم میخواستم یا فضانورد بشم یا خواننده! گفت چرا نشدی؟ بهونه داشتم. گفتم چون هنوز دبستانی بودم که انقلاب شد، فضانورد که هیچی، زنها خلبان هم نمیتونستن بشن. خواننده هم نشدم چون آزادانه خوندن برای خانوما مجاز نبود و حتی اون موقعها ساز زدن هم یه جورایی مشارکت در جرم محسوب میشد. سئوالهاش تمومی نداره، جوابای منم به دردش نمیخوره. درکشون نمیکنه. هنوز نمیتونه متوجه بشه حال و هوای چهارده سالگی اون چقدر با فضایی که چهارده سالگی من توش سپری شده متفاوته.

هر چقدر ناشا نگران مو و لباس و کفش و آراستگیشه، آلوشا انگار نه انگار. هر چقدر ناشا برای آینده مصمم به نظر میرسه، آلوشا انگار هنوز توی فضاست.
این چند شبه یه بار دیگه فیلم انجمن شاعران مرده رو نگاه کردم. ذهنم حسابی مشغوله. دارم سعی میکنم یه راهی بین اون چیزی که فکر میکنم درسته و اون چیزی که بچهها فکر میکنن درسته پیدا کنم.

نزدیک شونزده ساله که دارم دست تنها بچه بزرگ میکنم و توی تمام این مدت هیچوقت این قدر به نظرم سخت نیومده بود.

پی‌نوشت: اشاره به متنی که چند روز پیش توی فیس بوک نوشته بودم: «من یه متن در رابطه با پناهندگی، قاچاق انسان، آلان کردی و البته زندگی خودم نوشتم. باید مرتبش کنم… بی‌حس نیستم، هنوز نشدم، اما لعنت به من… تا چند ساعت دیگه برمیگردم و متن رو میگذارمش اینجا.»