نوشی در دو پاراگراف

من ساعت نه صبح هفتم شهریور سال چهل و نه در بیمارستان شیر و خورشید خرمشهر با کمک خانم دکتر گلستان بدنیا اومدم. من یه نوزاد چهارکیلویی بودم با کلی موی مشکی روی سرم که باعث شد بقیه با دیدنم صدام کنن بیتل! البته فکر نمیکنم زیاد با این اسم مستعار سرکرده باشم چون برادرم اسمم رو گذاشت فرنوش که مثل همه برادر و خواهرای دیگه‌م با «فر» شروع میشد.
اگه قرار بود یه بار دیگه به دنیا بیام و این بار بهم فرصت انتخاب میدادن، بازم دلم میخواست هفتم شهریور چهل و نه در خرمشهر به دنیا بیام، همین اسم رو داشته باشم* و پدر و مادر و خواهر و برادر و بچه‌هام دقیقا همینایی باشن که توی زندگی فعلیم هم هستن. با این شرط که مادر آلوشا و ناشا باشم بازم حاضر بودم همین مسیر سخت رو طی کنم و همین قدر برای زندگی و زنده موندن تقلا کنم. من بلد نیستم برقصم و فکر میکنم نصف عمرم به همین خاطر به فنا رفته و اگه بهم میگفتن فقط یه چیز رو توی گذشته‌ت تغییر بده بدون تردید رقصیدن رو انتخاب میکردم. من این شانس رو داشتم که دوستای خوبی داشته باشم و آدمای خوبی سر راهم قرار بگیرن و اونقدر تعداد این آدما زیاد بوده که فکر کردن به قسمتای بد زندگیم دیگه ضرورتی نداره. گمان میکنم سهمم رو از همه خوبیهای دنیا گرفتم و حسرت چیز خاصی به دلم نمونده، فقط اگه یه روزی بتونم برای خودم یه چیزی بخرم اون چیز صد در صد دوچرخه خواهد بود. :)
.
این بود انشای من درباره روز تولدم!
.
*لطفا شما صدام کنین نوشی، من نوشی رو اندازه فرنوش دوست دارم. :)

حکم حکومتی

ورقها رو بر زدم و گفتم: «پس چی شد؟ حاکم حکم رو تعیین میکنه و با همون ترتیبی که گفتم بازی میکنین و برگه سر میندازین. هر جام لازم بود ورق بقیه رو میبرین. بقیه چیزا رو هم که خودتون بلدین.» بعد شروع کردم به دست دادن و همزمان گفتم: «ضمنا انگلیسی حرف زدن هم در کل بازی ممنوع. من چه میفهمم شماها چی میگین؟ فقط فارسی حرف میزنین. تقلب مقلب هم در کار نباشه لطفا.» و وقتی از دست دادن فارغ شدم رو به ناشا کردم و گفتم: «خب خانوم جون، حکم چیه؟» ناشا یه کمی مکث کرد، یکی دو تا ورق رو جابجا کرد و بعد خیلی جدی گفت: «خشتک!»
.
موندم مگه خشتک چقدر توی خونه تکرار شده که بیشتر از خشت توی ذهن ناشا مونده؟

تابستان تهی

تا جایی که یادم میاد امسال اولین سالیه که بخاطر تموم شدن تابستون حالم گرفته. اصلا حوصله پاییز رو ندارم. از تابستون هیچی نفهمیدم. راستشو بخواهین امتحان ترم تابستونی فشار زیادی بهم آورد. شرحش مفصله و زیاد هم مهم نیست که جریان چی بوده، فقط این که از دو هفته مونده به پایان ترم میدونستم حالم خوب نیست و خرابتر هم خواهد شد. هفته آخر دیگه جونم داشت بالا می اومد. با خودم گفتم «فقط همین هفته رو دوام بیارم… فقط همین هفته.» امتحان پاس شد. نمره هم خوب بود. اما دقیقا از فردای همون روز من دیگه نفس نداشتم.
دیو اومده بود.
تابستون به افسردگی شدید گذشت. اگه چیزی منو به زور از خونه بیرون نمیکشید بیرون نمیرفتم. به یه سری کارها بر حسب وظیفه میرسیدم و بقیه رو به بعد موکول میکردم. زندگی تعطیل بود. گاهی زور میزدم و همه توانم رو جمع میکردم تا مثلا توی یه جمعی حاضر بشم، لبخند بزنم و اجتماعی باشم، یه متن خوب بنویسم و سعی کنم شاد باشم، بیرون برم و جوری رفتار کنم که صد سال کسی نفهمه خوب نیستم. موفق هم میشدم اما بعدش تا چند روز تهی بودم. تمام تابستون با صبوری منتظر موندم تا برگردم به حال عادی. الان چند روزه که خوبم. یه لیست تهیه کردم از همه کارهایی که باید انجام میدادم و عقب افتاده بود، یکی هم از کارهایی که حالا باید انجامشون بدم. 
وقت نیست، وقت نیست! باید دنبال قطار زندگی بدوم… کلی کار سرم ریخته و من مثل خرسی که فصلها رو قاطی کرده انگار تازه از خواب زمستونی بیدار شدم. 
.
پی‌نوشت:
نمیدونین عادی زندگی کردن چقدر خوبه.

زبان‌آزمایی هولناک

توی ترکیه وقتی خونه‌ای رو اجاره میکنین، باید همه قبضها به نام خودتون باشه. به همین دلیل صاحب آخرین خونه‌ای که اجاره کرده بودم منو مکلف کرد که همه قبضها رو از آب و برق بگیرین تا تلویزیون و اینترنت به اسم خودم بکنم. اما وقتی رسید به بطری آب آشامیدنی بیست لیتری که یه شرکت خصوصی میاورد، کوتاه اومد و گفت: «اینو دیگه نمیخواد عوض کنی. خبر هم نمیخواد بدی، اینا خودشون هفته‌ای یه بار برات آب میارن و همون موقع هم پولش رو میگیرن. اگه توی خونه راهشون بدی آب رو تا آشپزخونه هم میارن.» منم گفتم خب و این جوری شد که هفته اول با سلام و صلوات و زبان اشاره به آقایی که آب آورده بود گفتم بیاد توی خونه و آب رو تو آشپزخونه بذاره. حالا خودم که غریبه و ناشناس بودم هیچی، توی خونه هم که اومد متوجه شد وسایل هم عوض شدن. هفته دوم دوباره همون آقا اومد و آب رو آورد و دم رفتن ازم حال صاحبخونه رو پرسید که گفتم خوبن، حتی برای اینکه نشون بدم خیلی ترکی بلدم تهش یه سلام میرسونن هم چسبوندم. اما هفته سوم که بازم همون آقا اومده بود، دیگه طاقت نیاورد و سراغ سلیم بی صاحبخونه رو گرفت و گفت چرا دیگه اینجا نیستن. منم که دیگه تقریبا مطمئن بودم میتونم مکالمه رو تا یه حد معقولی جلو ببرم، سرم رو بالا گرفتم و با صدای رسایی گفتم که من ….
…..
اینجا بود که اشتباه کردم، اشتباه بدی هم کردم چون به جای استفاده از کلمه‌ای که میشد مستاجر و اجاره‌نشین، از کلمه ای استفاده کردم که معنیش میشد اجاره‌ای، پولی…. و چشمتون روز بد نبینه هنوز جمله من زن اجاره‌ای و پولی سلیم بی هستم تموم نشده بود که چشمم افتاد به رنگ پریده و دهن باز مونده طرف مقابل و فهمیدم احتمالا یه غلط بدی کردم که درست کردنش یه کمی سختر از سخته… و بلافاصله با صدایی لرزون اضافه کردم» «منظورم از اجاره‌ای اینه که من پول دادم و این خونه رو اجاره کردم. یعنی اونا از این خونه رفتن، دیگه اینجا نیستن، حالا دیگه من اینجا زندگی میکنم و بهشون پول میدم. یعنی من هر ماه پول میدم برای خونه، چون دیگه من اینجام…» و میخواستم همچنان توضیح بدم که آقای آب آورنده شرکت آب آشامیدنی با لحن دلداری‌دهنده‌ای توی حرفم پرید و گفت: «خب خواهر جان، فهمیدم، فهمیدم باشه. تو پولی نیستی، فقط برای خونه پول میدی.. خونه رو اجاره کردی. میشه اجاره‌نشین، نه اجاره‌ای، نگران نباش…. فهمیدم، فهمیدم!» و سرشو پایین انداخت و رفت!

خوبم

به دکتر میگم دلم برای زندگی عادی تنگ شده. میگم و گریه میکنم. به مهربونی نگاهم میکنه و میگه زندگی عادی یعنی چی؟ میگم مثل شما، مثل بقیه… مثل همه، زندگی کنم، خوشحال باشم.
جوابی که دکتر بهم میده قانعم نمیکنه اما باعث میشه وقت برگشتن به خونه، همه راه به جواب فکر کنم و به یه توافق نانوشته با خودم برسم.
به نظرم تعریف زندگی تا یه حد زیادی دست خود آدمه. آدما ممکنه تواناییهای مختلفی داشته باشن، اما میتونن بر اساس تواناییها و امکاناتشون زندگیشون رو تعریف کنن، تغییر بدن و حتی اگه لازم باشه تمومش کنن.
تواناییهای منم محدود شده. دیگه خوشحال نیستم، خوش اخلاق هم نیستم. دیگه مثل سابق جون ندارم و زود خسته میشم. دوستان زیادی ندارم و زیاد پیش اومده که کم آوردم. دنبال راهی برای شکستن حباب تنهایم نیستم، آرزوهای بزرگ ندارم، نمیخوام بیشتر از اونی که لازمه زندگی کنم و اگه لازم باشه یه روزی تمومش کنم هم، اینکارو بدون هیچ اندوهی انجام میدم. اما هنوز آدم امیدواریم و حالا که مصمم هستم زندگی کنم باید درست انجامش بدم. پس مطابق تواناییهام زندگیمو دوباره مینویسم و دوباره شروع میکنم. با خودم مهربونتر میشم. دست از ملامت خودم برمیدارم. من تنبل نیستم، بداخلاق نیستم، غیراجتماعی نیستم، بی‌عرضه نیستم، بدقول هم نیستم، من فقط کمی نفس‌بریده‌تر از بقیه هستم و اگه زندگی امان بده دوباره میتونم سرپا بشم.
اینا رو نوشتم که بگم: «خوبم.»

مثلث / Triangle

فیلم زیاد نگاه میکنم. خیلی وقتا صرفا برای گذروندن وقت اما بعضی وقتا با فیلمایی مواجه میشم که توی ذهنم موندگار میشن و بعضی از اونا تا چند وقت دست از سرم برنمیدارن و ذهنمو مشغول میکنن. مثلث یکی از این فیلماست.
من فیلمای زیادی دیدم که مستقیم و غیرمستقیم در مورد مادری بوده، اما مثلث از نظر من عاشقانه‌ترین تعریف از بیکرانگی مادریه. روایت ماجرا اونقدر آروم شما رو به مرز عشق میرسونه که وقتی فیلم به آخرش میرسه آرزو میکنین کاش اول راه بودین و میشد یه بار دیگه تماشاش کنین. انگار تازه آخر فیلمه که میفهمین درگیر چه عشقی بودین و خودتون نمیدونستین. آخر فیلم تازه میفهمین اون همه عاطفه و خشم و سردرگمی و مصمم بودن از کجا آب میخورده و اگه مادر باشین، یا اگه عمیقا با احساس مادری آشنا باشین خودتون رو بیاد میارین: توی همه لحظه‌هایی که از شدت سردرگمی سر به دیوار میکوبیدین اما همون قدر مصمم بلند شدین و کاری که لازم بوده انجام دادین، وقتایی که نفس برای کشیدن کم می آوردین اما دوباره و دوباره و دوباره شروع میکردین، سرشار از عشق بودین اما با خشم به عالم و آدم دندون نشون میدادین و جلو میرفتین… تازه آخر فیلمه که میفهمین چرا همه اون واکنشها رو توی همه اون لحظات نشون میدادین؛ مگه زندگی چاره دیگه‌ای براتون گذاشته بود؟
.
خیلی دوست دارم داستان فیلمو کامل بنویسم، نظراتتون رو بشنوم و نکته‌هایی که از دستم در رفته بوده رو پیدا کنم، اما دلم نمیخواد لذت دیدن فیلم رو ازتون بگیرم. اگه دیدینش و دوست داشتین در موردش صحبت کنیم توی کامنتها ادامه میدیم، اینجوری مزاحم دیگرانی که فیلم رو هنوز ندیدن هم نخواهیم شد.
.
پی‌نوشت: وقت دیدن فیلم صبور باشین. شما با یه داستان بی سر و ته طرف نیستین. صبور باشین و اجازه بدین فیلم خودش خودشو تعریف کنه.

خورشید نارنجی

امروز بوی دود خیلی کمتر بود و هوا کمی از دیروز خنکتر… اما آسمون همچنان خاکستری بود. خورشید هم شده بود عین خورشیدی که توی فیلمای فضایی میبنیم. رنگش عجیب بود، نورش عجیب بود…

یادم افتاد به کنیا (قونیه، ترکیه) نمیدونم تا حالا زمستون گذارتون به کنیا افتاده یا نه، اما اولین چیزی که توجه آدمو توی زمستون جلب میکرد بوی ذغال سوخته، آسمون خاکستری و وسایل دوده گرفته بود. یعنی حداقل تا همین شش سال پیش این طور بود. با اینکه شهر گازکشی شده بود اما خیلی از مردم همچنان با سماجت برای گرمایش خونه‌هاشون از ذغال سنگ و چوب استفاده میکردن.
بچه‌ها رو صبح مثل دسته گل میفرستادم مدرسه، برمیگشتن انگار تمام روز کنار کوره سوخت ذغال کار کرده بودن، حتی موهاشونم بو میداد.
چه زود داشت یادم میرفت. آسمون آبی و هوای صاف ونکوور بدعادتمون کرده، انگار نه از کنیا، که از کوههای آلپ اومدیم!

Copy

شهر خاکستری

ساعت چهار و نیم صبحه. از شدت بوی دود خوابم نمیبره، گلوم میسوزه. نگران بچه‌هام. هوا گرمه اما نمیشه پنجره ها رو باز کرد. با اینکه تمام درزهای پنجره‌ها رو گرفتم اما بوی دود توی خونه پیچیده. توی اتاق بچه‌ها کولر گازی داره کار میکنه. آسمون کاملا خاکستری و دودآلوده. وضعیت شهر بخاطر آتش سوزی جنگلهای اطراف حالت بحرانی داره. میگن آتش سوزی بخاطر رعد ایجاد شده. امسال با خشکسالی مواجه بودیم. آسمونی که همیشه همین ماه* حداقل دوازده روز بارندگی داشته امسال سرسنگینی کرد و نبارید.
جایی خوندم که امروز یه نفر** که دو ماه بود به کانادا اومده بود، و تازه هشت روز بود که کارت اقامتش دستش رسیده بود، بخاطر هوای آلوده و ایست قلبی توی اتوبوس فوت شده. بعضیا قصد ترک شهر رو دارن.
از سر شب تا حالا هی شعر فرهاد رو زمزمه میکنم:
«… اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
روز پنجشنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر …»
من این میون فقط امیدوارم بارون بیاد.
.
.
* ژوئن منظورمه.
** ایشون ایرانی بودن.

دل من زندون داره، تو میدونی…

مدتی بود که فکر میکردم خوب شدم. اونقدر تو تصور خوب بودن جلو رفتم که با خودم گفتم امتحانا که تمام شد اینجا مینویسم چی توی سرم هست، شاید به درد بقیه هم خورد. امروز فهمیدم که اشتباه کرده بودم. افسردگی تمام این مدت اون گوشه نشسته بود و داشت نگاهم میکرد. همه این مدت اونجا نشسته بود، فقط من فراموشش کرده بودم.
امروز میون اشک گفتم باید قبولش کنم. باید قبول کنم که دیگه هیچوقت خوب نمیشم. باید باهاش کنار بیام. انکارش، فراموش کردنش، ناسازگاری باهاش…. هر کدوم اینا باعث میشه که هر بار با شدت بیشتری حمله کنه.
این که تلاش میکنم یه ماسک شاد به صورتم بکشم هم توان بیشتری از من میگیره. درک عامه مردم از من زنیه که میدونه از زندگی چی میخواد، زنی محکم، باثبات، قوی و البته شاد… من این نیستم. من زنی تنها، شکننده، غمگین و سردرگمم.

فیلمی به نام MAGI

یه کارگردان ترک یه فیلم ترسناک ساخته که توش هنرپیشه‌های غربی نقش اول رو بازی میکنن. داستان فیلم از این قراره که یه خانم معلم امریکایی ساکن استانبول و همسر هنرمند ایرانیش با وجود حاملگی خانم، به صورت توافقی تصمیم به جدایی میگیرن و ازهمینجا ماجراهای غیرعادی وحشتناکی برای خانم پیش میاد…
.
خیلی کنجکاوم بدونم ایرانی بودن شوهر یه بخش عادی فیلمه یا قراره بازم در تقابل با آدم خوبا، آدم بد دنیا باشیم؟

دوگانگی شنوایی

تازه اومده بودیم کانادا که یه روز ناشا اومد خونه و با هیجان گفت توی مدرسه با یه بچه ایرانی آشنا شده به اسم روسپی، گفتم: «نه مامان جان اشتباه میکنی. ما اصلا از این اسما تو فارسی نداریم.» اما با اطمینان تمام گفت اون بهتر از من میدونه چون اونه که با روسپی دوسته! فقط وقتی که بهش گفتم این کلمه معنی خوبی نمیده با دلخوری شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «شایدم اسمش روسپا بوده.» ولی دیگه هر چی زور زدم به وسپا یا روستا رضایت بده نشد که نشد.
البته موضوع وقتی جالبتر شد که فهمیدم روسپا که بعد از یکی دو روز دوباره به روسپی – که لابد توی دهن ناشا راحتتر میچرخید – تبدیل شده بود، پسره! و مدام میپرسیدم: «مطمئنی مامان باباش ایرانین؟» دخترم هم که دیگه از سئوال و جوابای من حوصله‌ش سر رفته بود به نفس عمیق میکشید و با بی‌حوصلگی میگفت اونا همه‌شون ایرانین.
بلاخره بعد از یکی دو هفته یه بار که من دم در مدرسه منتظر ایستاده بودم شانس آشنایی با این بچه رو پیدا کردم اما قبل از اینکه دخترم بخواد اونو بهم معرفی کنه، سرم رو تا جای ممکن پایین آوردم و با دقت به صورتش نگاه کردم و پرسیدم: «عزیزم اسم شما چیه؟» بچه معصومانه نگاهم کرد و با لحن کشداری گفت: «روزبـــــه!»

فحش‌خور شیرین

اگه بلند نمیخندیدم بعدش اون همه حکایت درست نمیشد. اما مگه میشد نخندید؟ ترکیه بودیم و داشتیم خرید میکردیم که چشمم افتاد به اسم شیرینی‌های قنادی و خوندم: روانی*! وقتی متوجه نگاه متعجب بچه‌ها شدم دنبال دم‌دست‌ترین معنی ممکن گشتم و براشون توضیح دادم واسه این خندیدم که روانی تو فارسی میشه خل، دیوونه… بعد از ترس اینکه مبادا به فرهگ لغاتشون! فحش جدید اضافه کرده باشم ادامه دادم البته کلمه بدی نیست مثلا ما دکتر روانپزشک یا روانکاو داریم، کلمات روح و روان داریم، کلمه‌ روانشاد برای کسی که فوت شده استفاده میشه، یا حتی روان‌پاک ممکنه به نظر حرف بدی بیاد اما یعنی کسی که روحش پاک و بدون گناهه و اینا هیچکدومشون حرف زشتی نیستن…
و این همه حرف زدم و زدم و زدم، فکر میکنین نتیجه‌ش چی شد؟ بچه‌ها تا مدتها وقت دعوا همدیگه رو خیلی شیک و تمیز روان‌پاک و روانشاد صدا میزدن!
.

* Revani Tatlısı
توی ترکیه خیلی وقتا e فتحه خونده میشه. به همون دلیل من Revani رو روانی خوندم.
.
پی‌نوشت: بچه‌ها اون موقع پنج و هفت ساله بودن.
.
.
اینا رو تو سرخوشی اینجا مینویسم اما یادم که بهش می افته تنم میلرزه. گربه رو دیدین بچه‌ش رو هی به نیش میکشه از این طرف به اون طرف میبره؟… من همون حال بودم.

====

نمیدونم باید این متن رو بذارم بمونه یا نه، چون قبلا نوشته بودمش انگار… حافظه نمونده که!

عشق است بر آسمان پریدن

اگه اشتباه نکرده باشم نه من، و نه برادر و خواهرم، هیچکدوممون نه پیشاهنگ بودیم و نه عضو فرشتگان. اجازه هم نداشتیم اردویی بیشتر از اردوی یه روزه بریم. اگه میخواستیم بریم خونه کسی باید هزار و یک سئوال جواب میدادیم تا خیال مامان راحت بشه که دوستمون از خانواده محترمیه. شب بیرون خونه خوابیدن که از محالات بود. با التماس شاید میشد گاهی خونه دایی یا مامان بزرگ موند اما هیچ دوستی رو به یاد نمیارم که اجازه داده باشن شب خونه‌ش بمونم.
خیلی نامحسوس و یواش یواش آماده پریدن شدیم. شاید اگه من اونقدر دست و پا نمیزدم آرومتر هم میگذشت اما تا جایی که یادمه من برای مستقل بودن خیلی مبارزه میکردم و البته خوشایند خانواده‌م هم نبود و در نتیجه به منم گاهی سخت میگذشت اما حداقل نتیجه‌ش این بود که محکم بار اومدم.
.
سی و یکسال از سیزده سالگی من گذشته و حالا امشب دختر سیزده ساله کلاس هشتمی من، برای اولین بار خونه نیست. دروغ نگفته باشم سخت دلتنگشم. با گروه موسیقی مدرسه به یه اردوی سه روزه رفتن. شب زنگ زد، ته صداش شاد بود. سعی کردم خودمو آروم و بیخیال نشون بدم اما آخرش طاقت نیاوردم: «موبایلت روشن باشه مادر، همیشه دم دستت باشه.»

هنوز چهار سال دبیرستان ناشا باقی مونده اما انگار منم دارم یواش یواش دخترمو برای پر کشیدن آماده میکنم. تا چند سال دیگه فقط من میمونم و عروسکای زهرا* که قابشون کردم و زدمشون به دیوار و همه خاطره‌های بچگی بچه‌ها که هنوز که هنوزه فکرش لبخند به لب من میاره و تعریف کردنش برای دیگران صدای خنده‌شون رو بلند میکنه.
.
غمگین نیستم. فقط دلتنگم.

مرتبط

Copy

*زهرا فخرایی

خواب سیاه

گاهی وقتا که یه خواب رو چند بار میبینم با خودم فکر میکنم شاید قراره یه پیامی برام داشته باشه. مثلا تا چند وقت بعد از خروجم خواب میدیدم برگشتم و گیر افتادم و دیگه نمیتونم از ایران خارج بشم. هر چقدر هم به اون آدمی که بیرونم آورد التماس میکنم کمکم کن، میگه بهم هشدار داده بوده که دیگه نمیتونه منو از ایران بیرون ببره. خواب خوبی نبود اما میذاشتمش به حساب ترسم از گیر افتادن و بعد از یه مدتی هم دیگه تکرار نشد. یه مدتی هم خواب میدیدم کلی آدم غریب و آشنا اومدن خونه‌ ایرانم و من هر چی داد میزنم برن بیرون بهم گوش نمیدن. انگار که اصلا وجود ندارم و من هرچند با این احساس بد بیدار میشدم که چرا نمیتونم زندگیم رو از دسترس دیگران خارج کنم، خواب رو میذاشتم به حساب حسرت دل کندن از چیزایی که دوست داشتم و از کنارش میگذشتم. یه خواب دیگه هم بود که نشون میداد بعد از مدتها تونستم خونه‌ای رو که خیلی دوست داشتم پیدا کنم ولی بعد از اسباب‌کشی متوجه دریچه کوچیکی میشم که به یه دنیای شیطانی باز میشه و این یکی دیگه واقعا منو میترسوند و بعد از مدتی اینو هم تعبیر کردم به ترس از ناشناخته‌هایی که سر راهم هست و دیدن این خواب هم به تدریج کمتر و کمتر و بلاخره قطع شد. اما یه خواب دیگه هست که هنوز که هنوزه آزارم میده و نه میدونم تعبیرش چیه و نه میدونم از چی ناشی میشه.
ایران که بودم یه سگ ژرمن‌شپرد داشتم که از وقتی خیلی کوچولو بود پیشم بود و تقریبا سیزده چهارده سال عمر کرد. بعد بیمار شد و دکتر گفت بهتره بخوابونیمش. من اون موقع سر دخترم حامله بودم و دلش رو نداشتم که اونجا باشم. اما برادرم و پدرم بهم گفتن که دکتر با تزریق دارو خیلی آروم خوابوندش. بعدم پدرم ترتیب دفنش رو داد.
حالا سه چهار ساله من گاهی خواب میبینم رفتم خونه پدریم (که الان دیگه ازش چیزی باقی نمونده) و سعی میکنم همه چیز رو مرتب کنم. بعد متوجه سگم میشم که سالهاست فراموشش کردم و گرسنه‌ و بدون غذا مونده.
من هر بار با عذاب وجدان از خواب بیدار شدم و تا چند روز ناآروم موندم. هر بار… حتی فکر اینکه سگم سیزده – چهارده سال پیش مرده هم آرومم نمیکنه. نمیدونم این خواب رو به حساب چی باید گذاشت، اما فکر میکنم باید یه کاری میکردم که نکردم و نمیدونم چی میتونه باشه.
=
من سعی میکنم آدم هیجان‌زده ای نباشم واسه همین اغلب چیزایی که مینویسم به روز نیستن. موضوع اسیدپاشی، مذاکره با امریکا، مسابقه خوانندگی یا هر چی… سعی میکنم صبر کنم تا هیاهو بخوابه. بعد سر فرصت بنویسم و یا بنا به ضرورت از کنارش آروم بگذرم. اما این قضیه سگ‌کشی عصبانیم میکنه. برای منی که به صرف خوابی که میبینم و نمیدونم معنیش چیه حالم گرفته میشه درک این موضوع که اون جماعت چطور سر راحت زمین میذارن کار ساده‌ای نیست.
.

.

پی‌نوشت:
میون شما کسی هست که تعبیر خواب بلد باشه؟ شما میدونین چرا من باید نگران سگم باشم؟

چنين کنند حکايت

من اگه بخوام قهوه بخورم بعد از چیزی که توی خونه درست میکنم، قطعا استارباکس رو ترجیح میدم. به جز مزه‌اش بخاطر محیطش هم هست. لطفا به کج‌سلیقگی ربطش ندین که اینجا فرهنگ کافه‌نشینی با استارباکس تعریف شده و خیلی تفاوت هست بین چیزی که مردم توی امریکای شمالی سفارش میدن با چیزی که توی اروپا خورده میشه.
اما اخیرا چیزی توجهم رو جلب کرده که مربوط به کیفیت قهوه یا فرهنگ کافه‌نشینی نیست، یه موضوع خیلی ساده‌تره. لیوان قهوه، ماگ!
استارباکس پارسال یه مجموعه بیرون داد به اسم YOU ARE HERE SERIES | Starbucks City Mugs 2014 که مربوطه به شهرای امریکای شمالی (امریکا و کانادا). قیمتش توی امریکا ده دلار و نود و پنج سنته و لیوان ونکوور رو اینجا به قیمت دوازده دلار و نود و پنج سنت (کانادایی) بدون دردسر میشه خرید. اما مردم لیوانهاشون رو توی اینترنت به قیمت سی، چهل، پنجاه و حتی شصت دلار برای فروش گذاشته بودن. قیمت لیوانا رو که دیدم به سرم زد کاش من برای بقیه لیوان ونکوور رو میفرستادم و لیوان شهر اونا رو میگرفتم و این جوری شاید بعد یه مدتی مجموعه‌دار میشدم و صاحب ثروت!
حالا امروز صبح متوجه شدم این مجموعه به طور استثنا برای یه شهر در اروپا هم تولید شده: آمستردام… فکر میکنین قیمتش توی Ebay چقدر بود؟
.
خب باید بگم اگه شما آمستردام هستین و از این ماگ استفاده میکنین، دارین توی یه لیوان دویست و هشتاد دلاری* قهوه میخورین!
.
.

* به دلار امریکا، به دلار کانادا میشه سیصد و پنجاه و دو دلار و بیست و چهار سنت!

پی‌نوشت:
اسم حکایت رو نمیدونم اما همون داستان کلیله و دمنه‌ست که درویش توی خواب و خیال گوسفنددار شدن، میزنه کوزه روغنش رو میشکنه!

مترجم همراه

نشسته بودیم توی هال و هر کدوممون سرمون توی درس و مشق خودمون بود که آلوشا ازم چیزی پرسید. خب من اصلا متوجه سئوالش نشدم واسه همین بهش گفتم: «میتونی یه کمی دقیقتر توضیح بدی؟ مثال بزنی؟» و آلوشا هم با حرارت تمام سعی کرد با مخلوطی از کلمات بریده بریده و حرکت دستش بهم حالی کنه که منظورش گردباده. اما قبل از اینکه من بخوام کلمه درست رو بهش بگم ناشا پیش‌دستی کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت: «وقتی مامان میگه توی خونه فارسی صحبت کنین واسه همین وقتاس که گیر نکنی. اینی که تو میگی بهش میگن بادپیچ. فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: حالا نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم! اما من اگه توی فرهنگستان ادبی کاره‌ای بودم حتما این کلمه بادپیچ رو برای یه امر بخصوص دیگه‌ای در نظر میگرفتم! :)

نوشته‌های پراکنده

یهو آدم به چه فکرایی می‌افته. وسط هزار کار و بدبختی یادم اومد بچه‌ها که کوچولو بودن وقتی میرفتیم پارک با هم سه‌تایی آواز میخوندیم:
«خورشید خانوم آفتاب کن،
یه مشت برنج تو آب کن،
ما بچه های گرگیم،
از گشنگی* بمردیم!»
بعد عین گرگا زوره میکشیدیم و میدویدیم. :)
تو فکرم اون روزا مردم منو میدیدن احتمالا فکر نمیکردن خل باشم؟
.
*اصل ترانه میگه سرمایی. من اینو توی کتاب نوشته‌های پراکنده صادق هدایت خونده بودم. حدس میزنم اونجا هم نوشته باشه سرمایی. اما ما این جوری میخوندیمش، شاید بجای سرما، فکر خیسوندن برنج و پختن پلو بودیم که باید خورشید خانم انجامش میداد و جلوی بچه‌ گرگای گرسنه میذاشت!

سال نو مبارک

امسال ماهیای سفره هفت‌سین ما این جوری بودن، مصنوعی… شیشه‌ای، اما حداقل دلم خوش بود که بعدش دیگه ماهی مرده‌ای در کار نخواهد بود.

عیدتون مبارک… دوستتون دارم.

MAHI

شاید این بهای بقای ما بود

ناشا از پارسال ساکسوفون میزنه، اونم تنور* که از نظر من برای دختری با اون استخوون‌بندی ظریف زیادی بود. مخالفت کرده بودم. سال اول من فلوت رو فقط بخاطر سبکیش براش انتخاب کرده بودم و دقیقا دلیل مخالفتم با این یکی هم سنگینی ساز بود که باید توی شرایط بی‌ماشینیمون تا مدرسه میکشیدش و برش‌میگردوند. بعد وقتی یادم افتاد که خودم وقتی سن اون بودم چقدر دلم میخواست گیتار زدن یاد بگیرم و نشد، تسلیم شدم و فکر کردم بعد از یه مدت از سرش می‌افته، اما دو سال تمام ادامه داد و ساز رو توی سرما و گرما کشید و برد و آورد و نت به نت یاد گرفت و خم به ابرو نیاورد. حتی معلم موسیقیش هم تحسینش کرد و گفت که کمتر کسی توی مدرسه دوست داره تنور بزنه، چه برسه به اینکه دختر هم باشه. (اینجا هم هنوز از اون خبرا نیست و علیرغم تمام تلاشی که توی محیط آموزشی میشه، هنوز مرزبندی دخترونه پسرونه بیداد میکنه.)
ناشا ادامه داد، به گروه جز** مدرسه راه پیدا کرد، بعد توی مسابقه استعدادها هم شرکت کرد و به قول خودش با دست و پای لرزون به همراهی دوستش که میخوند و پیانو میزد، ساز زد.

این دختر با چنگ و دندون برای داشتن شرایط بهتر و رسیدن به چیزایی که دوستشون داره میجنگه، تلاش میکنه و به دست میاره. تحسینش میکنم و در عین حال میترسم. توی سرم مدام تکرار میشه که دنیا هیچوقت واسه آدمای مبارز و سختکوش خواب خوش ندیده؛ خصوصا اگه زن باشن. بعد به خودم قوت قلب میدم که شاید اشتباه میکنم، شاید دنیای من کوچیک بوده، شاید من تلخ و ناامید شدم. شاید دخترای این نسل بهتر از دخترای نسل من زندگی کنن…
کسی چه میدونه؟ شاید بعد از این همه جنگیدن و ایستادگی و تلاش، دنیا یه روزی جای بهتری برای همه باشه.

* Tenor saxophone
**Jazz band

4

حاضرجواب

شاید علتش این بود که توی درسا کمکش میکردم، یا شایدم بخاطر این که از هر چیزی یه کمی بلد بودم، حالا هر چی که بود باعث شد ناشا بهم بگه: «مامان شما چقدر باهوشین.» باید میگفتم من کجا باهوشم، یا میگفتم من کجا، هوش کجا، اما من همون جوری حرف زدم که همه عمرم گفته بودم. پرسیدم: «کجام باهوشه؟» و این شروع اشتباه ناشا بود چون بدون معطلی گفت: «همه جاتون.» خنده‌م گرفت اما نخواستم بازی رو بهم بزنم. گفتم: «مثلا کجا؟» اینجا که رسید فهمید یه چیزی گفته که معنی نداره، یا حداقل جواب سئوال من نبوده. اما خودشو از تک و تا ننداخت و با زرنگی شست پام رو نگاه کرد و گفت: «انگشت پاتون!»
.
تازه فهمیدم وسط خواب بعد از ظهر چرا وقتی پام از پتو بیرون افتاده بود احساس غلغلک میکردم. کف انگشت پام صورتک خندانی که ناشا کشیده بود خودنمایی میکرد.

smiley-ring-tattoos

عروسکهای عینکو

اینا جوجه‌های من هستن. هنر دست زهرای نازنینم. از ثانیه ای که عکس رو دیدم حتی برای یه لحظه هم لبخند از لبام دور نشده. خیلی حس و حال خوبی دارم. مرسی زهرا جان مرسی اینا خیلی خیلی عالین.

نکات حاشیه‌ای:
شاید بهتر بود که عکس بچه ها رو کنار هم میفرستادم اما عکس تکی فرستادم و بنابراین دخترک از داداشش قد بلندتر شده (که آلوشا همیشه خیلی قدبلندتر از خواهرش بوده) … ضمنا چشمای دخترک تو عالم واقعیت دو برابر چشمای پسرکه :)

پی نوشت: انگار قرار شده صورت ناشا یه کمی به خودش شبیه تر دربیاد. با عکس نهایی در خدمت خواهیم بود.1

*****

ناشای ورژن جدید :) شیطونه میگه عکس اون موقعهای بچه ها رو بذارما!

2

خون سیاوش

من یه روزی خوب میشم، میدونم، دیر یا زود خوب میشم… همه این زخما خوب میشن، جاش هم اگه بمونه خیالی نیست… میشه از کنارش آروم گذشت.
.
اما تا روزی که زنده‌م قلبم همراه قلب خانواده ستار بهشتی، ندا آقاسلطان، امیر جوادی‌فر، سهراب اعرابی و هزاران هزار خون بیگناه به زمین ریخته، خون گریه خواهد کرد و این خونهای به زمین ریخته تنها چیزیه که تا آخر عمرم، نه میبخشم و نه فراموش میکنم.

human-rights-video-pic-300x191

روی عکس کلیک کنید.

بازوهای بریده ستاره دریایی

پرستو از دوستای قدیمی منه. از کلاس اول راهنمایی، اصفهان که بودم با هم دوست بودیم تا سالهای آخر دبیرستان که دیگه اومده بودم کرج. بعدم دیگه ازش خبری نداشتم تا دو سال پیش فهمیدم همینجاست. توی همین شهر.
چند روز پیش مهمونم بود. نمیدونم چرا اما ازم پرسید احساس توی خونه بودن دارم یا نه، جوابشو سریع دادم و از جوابم هم مطمئن بودم. اما وقتی پرسید دلت برای چیزی توی ایران تنگ نشده؟ و سئوالشو محدودتر کرد و گفت مثلا توی اصفهان. مجبور شدم فکر کنم تا یادم بیاد. باقلوای اصفهانی، خورش ماست، بریون… بعد گفتم دلم میخواد برم جلفا (محله‌ای که توش زندگی میکردم) قدم بزنم. اما بعد انگار که حفاری خاطراتم خورده به یه لایه سنگی، کند پیش رفت… اصلا متوقف شد.
انگار دیگه هیچی پشت سر من باقی نمونده بود که دلتنگش باشم. چیزی توی ایران که فکر کنم میتونم بهش متعلق باشم، جایی، کسی، چیزی که منتظرم باشه. تعلقی به من داشته باشه. اینکه دلم پر بکشه برای دیدنش، یا بودن در اون محیط، یه حس، یه خاطره، طعم، رنگ، بو… بعد در تقابل با سئوال اول که پرسیده بود احساس توی خونه بودن دارم و جواب خودم که یه «نه» محکم بود، وحشت زده شدم.

من خودمم نمیدونم کجا ایستادم؟

هرگز نمی‌میرد

ناشا امتحان ورودی دبیرستان داشت (بعضی از مدارس اینجا امتحان ورودی دارن) دم در ایستاده بودم تا برگرده که توجهم جلب شد به کاردستی یکی از بچه‌ها که روی دیوار ورودی مدرسه نصب شده بود.
اینجا این کار چندان هم غریب نیست. یعنی دیوار یه جورایی کاشیکاری میشه از چیزایی که بچه‌ها ساختن. دیدن دیوار عجیب نبود، اما اون یه کاشی خاص…

60

ببین کجا میرقصی

وقتی بچه بودم فیلم شعله خیلی معروف بود. مخصوصا اون تیکه رقص دختره روی خورده‌های شیشه، حتی برای منی که از فیلم هندی خوشم نمی اومد و تا به رقص و آوازش میرسیدم فیلم رو جلو میزدم هم جذاب بود. برام جالب بود که آدم پاش خونین و مالین بشه اما بازم بخونه و برقصه و دوام بیاره. الان سی و چند سالی از اون موقع گذشته. من هنوزم به اون رقص فکر میکنم و اینکه آدم باید انگیزه خیلی مهمی داشته باشه که اون جوری برقصه.
.
سر ناشا پنج ماهه حامله بودم که به اصرار خانواده‌ها توی یه پارک با پدر بچه‌ها قرار گذاشتیم شاید بتونیم به توافق برسیم. کار به صحبتها ندارم، فقط یه جایی رسید که پرسیدم پس تکلیف کتکایی که خوردم چی میشه؟ گفت اونا که حقت بود. یادمه همون موقع پاشدم. پاشدم و دیگه هیچوقت، هرگز و تحت هیچ شرایطی به برگشتن فکر نکردم.
.
من همه این سالها جا نزدم، با همه ترسم پا پس نکشیدم و روی خورده‌های شیشه رقصیدم، اما نه واسه حفظ زندگی با کسی که کتک خوردن رو حق من میدونست. برای پس گرفتن خوشبختی، که حق من و بچه‌هام بود.

یک قانون ساده

نمیدونم چند وقته، اما دو شبه دارم دقت میکنم بچه‌ها بدون شب بخیر گفتن میخوابن. انتظار ندارم مثل روال بچگیشون باشه که براشون داستان بخونم یا تا پای تخت همراهشون برم و حتی یه کمی توی اتاق بشینم تا خوابشون ببره، یا پتو رو تا زیر چونه‌شون بکشم بالا و بوسشون کنم و چراغو خاموش کنم، اما حداقل انتظار دارم مثل همین پارسال پیارسالا یه شب بخیر از ته اتاقشون داد بزنن که منم جواب بدم خوب بخوابی مادر!

قبول نیست… از فردا من زودتر میرم تو اتاقم و داد میزنم شب بخیر، اون وقت مجبور میشن جواب بدن.

زخم کهنه

فقط یه چیزی بنویسم و برم…
داشتم سریال گریم* نگاه میکردم، رسید به جایی که بچه شخصیت منفی داستان رو که یه جادوگره** ازش جدا میکنن و از سر درد فریاد میکشه.
ناشا نشسته بود کنارم. زدم زیر گریه… بلند بلند. من هیچوقت بلند گریه نمیکنم. یعنی تا صورتمو نبینین متوجه نمیشین دارم گریه میکنم. حتی صدام درنمیاد، فقط اشک میریزم. اما این بار بلند گریه کردم. زار زدم. ناشا جا خورد، فکر کنم حتی ترسید بچه‌م. بلند شد نوازشم کرد. خوب که گریه‌هامو کردم و آرومتر شدم، براش تعریف کردم که چقدر برام سخت بوده…

کاش اون روزا زندگی یه کم مهربونتر بود.

*Grimm
**Hexenbiest

اگه دیدن اون صحنه به کارتون میاد.

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. :)

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

کاج

دوستی از من عکس درخت کاجمون رو خواست. عکس درخت کوچولوی ترکیه رو که باید روی میز میذاشتیمش تا قدش بلند بشه با عکس کاج امسالمون کنار هم گذاشتم.

KAAJ