حکم حکومتی

ورقها رو بر زدم و گفتم: «پس چی شد؟ حاکم حکم رو تعیین میکنه و با همون ترتیبی که گفتم بازی میکنین و برگه سر میندازین. هر جام لازم بود ورق بقیه رو میبرین. بقیه چیزا رو هم که خودتون بلدین.» بعد شروع کردم به دست دادن و همزمان گفتم: «ضمنا انگلیسی حرف زدن هم در کل بازی ممنوع. من چه میفهمم شماها چی میگین؟ فقط فارسی حرف میزنین. تقلب مقلب هم در کار نباشه لطفا.» و وقتی از دست دادن فارغ شدم رو به ناشا کردم و گفتم: «خب خانوم جون، حکم چیه؟» ناشا یه کمی مکث کرد، یکی دو تا ورق رو جابجا کرد و بعد خیلی جدی گفت: «خشتک!»
.
موندم مگه خشتک چقدر توی خونه تکرار شده که بیشتر از خشت توی ذهن ناشا مونده؟

زبان‌آزمایی هولناک

توی ترکیه وقتی خونه‌ای رو اجاره میکنین، باید همه قبضها به نام خودتون باشه. به همین دلیل صاحب آخرین خونه‌ای که اجاره کرده بودم منو مکلف کرد که همه قبضها رو از آب و برق بگیرین تا تلویزیون و اینترنت به اسم خودم بکنم. اما وقتی رسید به بطری آب آشامیدنی بیست لیتری که یه شرکت خصوصی میاورد، کوتاه اومد و گفت: «اینو دیگه نمیخواد عوض کنی. خبر هم نمیخواد بدی، اینا خودشون هفته‌ای یه بار برات آب میارن و همون موقع هم پولش رو میگیرن. اگه توی خونه راهشون بدی آب رو تا آشپزخونه هم میارن.» منم گفتم خب و این جوری شد که هفته اول با سلام و صلوات و زبان اشاره به آقایی که آب آورده بود گفتم بیاد توی خونه و آب رو تو آشپزخونه بذاره. حالا خودم که غریبه و ناشناس بودم هیچی، توی خونه هم که اومد متوجه شد وسایل هم عوض شدن. هفته دوم دوباره همون آقا اومد و آب رو آورد و دم رفتن ازم حال صاحبخونه رو پرسید که گفتم خوبن، حتی برای اینکه نشون بدم خیلی ترکی بلدم تهش یه سلام میرسونن هم چسبوندم. اما هفته سوم که بازم همون آقا اومده بود، دیگه طاقت نیاورد و سراغ سلیم بی صاحبخونه رو گرفت و گفت چرا دیگه اینجا نیستن. منم که دیگه تقریبا مطمئن بودم میتونم مکالمه رو تا یه حد معقولی جلو ببرم، سرم رو بالا گرفتم و با صدای رسایی گفتم که من ….
…..
اینجا بود که اشتباه کردم، اشتباه بدی هم کردم چون به جای استفاده از کلمه‌ای که میشد مستاجر و اجاره‌نشین، از کلمه ای استفاده کردم که معنیش میشد اجاره‌ای، پولی…. و چشمتون روز بد نبینه هنوز جمله من زن اجاره‌ای و پولی سلیم بی هستم تموم نشده بود که چشمم افتاد به رنگ پریده و دهن باز مونده طرف مقابل و فهمیدم احتمالا یه غلط بدی کردم که درست کردنش یه کمی سختر از سخته… و بلافاصله با صدایی لرزون اضافه کردم» «منظورم از اجاره‌ای اینه که من پول دادم و این خونه رو اجاره کردم. یعنی اونا از این خونه رفتن، دیگه اینجا نیستن، حالا دیگه من اینجا زندگی میکنم و بهشون پول میدم. یعنی من هر ماه پول میدم برای خونه، چون دیگه من اینجام…» و میخواستم همچنان توضیح بدم که آقای آب آورنده شرکت آب آشامیدنی با لحن دلداری‌دهنده‌ای توی حرفم پرید و گفت: «خب خواهر جان، فهمیدم، فهمیدم باشه. تو پولی نیستی، فقط برای خونه پول میدی.. خونه رو اجاره کردی. میشه اجاره‌نشین، نه اجاره‌ای، نگران نباش…. فهمیدم، فهمیدم!» و سرشو پایین انداخت و رفت!

دوگانگی شنوایی

تازه اومده بودیم کانادا که یه روز ناشا اومد خونه و با هیجان گفت توی مدرسه با یه بچه ایرانی آشنا شده به اسم روسپی، گفتم: «نه مامان جان اشتباه میکنی. ما اصلا از این اسما تو فارسی نداریم.» اما با اطمینان تمام گفت اون بهتر از من میدونه چون اونه که با روسپی دوسته! فقط وقتی که بهش گفتم این کلمه معنی خوبی نمیده با دلخوری شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «شایدم اسمش روسپا بوده.» ولی دیگه هر چی زور زدم به وسپا یا روستا رضایت بده نشد که نشد.
البته موضوع وقتی جالبتر شد که فهمیدم روسپا که بعد از یکی دو روز دوباره به روسپی – که لابد توی دهن ناشا راحتتر میچرخید – تبدیل شده بود، پسره! و مدام میپرسیدم: «مطمئنی مامان باباش ایرانین؟» دخترم هم که دیگه از سئوال و جوابای من حوصله‌ش سر رفته بود به نفس عمیق میکشید و با بی‌حوصلگی میگفت اونا همه‌شون ایرانین.
بلاخره بعد از یکی دو هفته یه بار که من دم در مدرسه منتظر ایستاده بودم شانس آشنایی با این بچه رو پیدا کردم اما قبل از اینکه دخترم بخواد اونو بهم معرفی کنه، سرم رو تا جای ممکن پایین آوردم و با دقت به صورتش نگاه کردم و پرسیدم: «عزیزم اسم شما چیه؟» بچه معصومانه نگاهم کرد و با لحن کشداری گفت: «روزبـــــه!»

فحش‌خور شیرین

اگه بلند نمیخندیدم بعدش اون همه حکایت درست نمیشد. اما مگه میشد نخندید؟ ترکیه بودیم و داشتیم خرید میکردیم که چشمم افتاد به اسم شیرینی‌های قنادی و خوندم: روانی*! وقتی متوجه نگاه متعجب بچه‌ها شدم دنبال دم‌دست‌ترین معنی ممکن گشتم و براشون توضیح دادم واسه این خندیدم که روانی تو فارسی میشه خل، دیوونه… بعد از ترس اینکه مبادا به فرهگ لغاتشون! فحش جدید اضافه کرده باشم ادامه دادم البته کلمه بدی نیست مثلا ما دکتر روانپزشک یا روانکاو داریم، کلمات روح و روان داریم، کلمه‌ روانشاد برای کسی که فوت شده استفاده میشه، یا حتی روان‌پاک ممکنه به نظر حرف بدی بیاد اما یعنی کسی که روحش پاک و بدون گناهه و اینا هیچکدومشون حرف زشتی نیستن…
و این همه حرف زدم و زدم و زدم، فکر میکنین نتیجه‌ش چی شد؟ بچه‌ها تا مدتها وقت دعوا همدیگه رو خیلی شیک و تمیز روان‌پاک و روانشاد صدا میزدن!
.

* Revani Tatlısı
توی ترکیه خیلی وقتا e فتحه خونده میشه. به همون دلیل من Revani رو روانی خوندم.
.
پی‌نوشت: بچه‌ها اون موقع پنج و هفت ساله بودن.
.
.
اینا رو تو سرخوشی اینجا مینویسم اما یادم که بهش می افته تنم میلرزه. گربه رو دیدین بچه‌ش رو هی به نیش میکشه از این طرف به اون طرف میبره؟… من همون حال بودم.

====

نمیدونم باید این متن رو بذارم بمونه یا نه، چون قبلا نوشته بودمش انگار… حافظه نمونده که!

مترجم همراه

نشسته بودیم توی هال و هر کدوممون سرمون توی درس و مشق خودمون بود که آلوشا ازم چیزی پرسید. خب من اصلا متوجه سئوالش نشدم واسه همین بهش گفتم: «میتونی یه کمی دقیقتر توضیح بدی؟ مثال بزنی؟» و آلوشا هم با حرارت تمام سعی کرد با مخلوطی از کلمات بریده بریده و حرکت دستش بهم حالی کنه که منظورش گردباده. اما قبل از اینکه من بخوام کلمه درست رو بهش بگم ناشا پیش‌دستی کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت: «وقتی مامان میگه توی خونه فارسی صحبت کنین واسه همین وقتاس که گیر نکنی. اینی که تو میگی بهش میگن بادپیچ. فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: حالا نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم! اما من اگه توی فرهنگستان ادبی کاره‌ای بودم حتما این کلمه بادپیچ رو برای یه امر بخصوص دیگه‌ای در نظر میگرفتم! :)

نوشته‌های پراکنده

یهو آدم به چه فکرایی می‌افته. وسط هزار کار و بدبختی یادم اومد بچه‌ها که کوچولو بودن وقتی میرفتیم پارک با هم سه‌تایی آواز میخوندیم:
«خورشید خانوم آفتاب کن،
یه مشت برنج تو آب کن،
ما بچه های گرگیم،
از گشنگی* بمردیم!»
بعد عین گرگا زوره میکشیدیم و میدویدیم. :)
تو فکرم اون روزا مردم منو میدیدن احتمالا فکر نمیکردن خل باشم؟
.
*اصل ترانه میگه سرمایی. من اینو توی کتاب نوشته‌های پراکنده صادق هدایت خونده بودم. حدس میزنم اونجا هم نوشته باشه سرمایی. اما ما این جوری میخوندیمش، شاید بجای سرما، فکر خیسوندن برنج و پختن پلو بودیم که باید خورشید خانم انجامش میداد و جلوی بچه‌ گرگای گرسنه میذاشت!

حاضرجواب

شاید علتش این بود که توی درسا کمکش میکردم، یا شایدم بخاطر این که از هر چیزی یه کمی بلد بودم، حالا هر چی که بود باعث شد ناشا بهم بگه: «مامان شما چقدر باهوشین.» باید میگفتم من کجا باهوشم، یا میگفتم من کجا، هوش کجا، اما من همون جوری حرف زدم که همه عمرم گفته بودم. پرسیدم: «کجام باهوشه؟» و این شروع اشتباه ناشا بود چون بدون معطلی گفت: «همه جاتون.» خنده‌م گرفت اما نخواستم بازی رو بهم بزنم. گفتم: «مثلا کجا؟» اینجا که رسید فهمید یه چیزی گفته که معنی نداره، یا حداقل جواب سئوال من نبوده. اما خودشو از تک و تا ننداخت و با زرنگی شست پام رو نگاه کرد و گفت: «انگشت پاتون!»
.
تازه فهمیدم وسط خواب بعد از ظهر چرا وقتی پام از پتو بیرون افتاده بود احساس غلغلک میکردم. کف انگشت پام صورتک خندانی که ناشا کشیده بود خودنمایی میکرد.

smiley-ring-tattoos

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. :)

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

توافق

همه چیز از یه زنبور کوچیک شروع شد. وسط زنگ تفریح امره* زنبور رو له میکنه، آلوشا هم همه کلاس رو بهم میریزه که ای جانی زنبورکش و ناشا هم که دیده بوده چی شده به پشتیبانی داداشش درمیاد و اونقدر شلوغ کرده بودن که از مدرسه به من زنگ زدن بهتره خودمو برسونم اونجا! وقتی رسیدم دیدم معلم که معلومه از واکنش هیجانی بچه‌ها جا خورده، به آرومی براشون توضیح میده عید قربان برای بچه‌های ترک عید مهمی محسوب میشه و این بچه‌ها حتی خیلی وقتا خودشون دست و پای حیوون رو وقت قربانی شدن میگیرن و قضیه له شدن/کشته شدن/یا حالا به قتل رسیدن یه زنبور هرچند موضوع خوشایندی نیست اما اونقدرا هم مهم نیست که دوستی بچه‌ها بهم بخوره و فکر کنم انتظار داشت توضیحش اونقدر منطقی باشه که موضوع تمام بشه، اما آلوشا و ناشا قانع نشدن و حتی تعریف چندباره داستان ابراهیم نبی و مداخله منم کافی نبود و در نهایت حل نشدن موضوع رو به حساب نفهمی ما گذاشتن و به نظرشون اومد که افتادن توی یه جزیزه‌ای که هیچکس درکشون نمیکنه. آخر سر هم قهر کردن. با معلم و مدرسه و همکلاسیا که نه، با عیدای ترکیه قهر کردن.

یلدا خوب بود، نوروز هم همین طور، ما حتی چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی یه شمع کوچولو برگزار میکردیم اما کافی نبود. توی مدرسه و در و همسایه و شهر تک افتاده بودیم و داشتیم راه خودمونو میرفتیم. بچه‌ها خوشحال نبودن و من دنبال یه فصل مشترک بودم.
اون موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید یه درخت کوچیک کاج بود. تزئین شده، مرتب و خوش آب و رنگ… از همون دومین نوئلی که پامون به ترکیه رسید درخت کوچیک هم کنار اتاق ما جا خوش کرد. دروغ نگفته باشم توی همون سالا مجبور شدم نصف لیوان شیرکاکائوی پاپانوئل رو سر بکشم و یه گازی هم به بیسکوئیت بزنم که هان ایشون نیمه‌شب تشریف آوردن و کادو هم پای درخت گذاشتن و چیزکی خوردن و رفتن. بعد با صبوری نشستم منتظر سالایی که بچگی بگذره و همراهش پاپانوئل و فرشته دندون و این جور چیزها رو ببره تا بتونم قصه سیاه‌رو بودن حاجی فیروز و سالی یه بار اومدن عمو نوروز و خاله پیرزن و ننه سرما رو بگم، بدون اینکه نگران بزرگ شدن بچه‌ها و لو رفتن قصه‌ها باشم.

حالا تقریبا ده سال گذشته. ما هرسال درختمون رو تزئین میکنیم، کادو هم زیرش میذاریم. فکر میکنم معنیش این باشه یه جایی، یه روزی، یه جوری، ما با دنیای جدید به توافق رسیدیم.

سال نوی مسیحی شما هم مبارک باشه! :)

*Emre

مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. :)
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! :)

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

یک قصه بیش نیست

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

زردی من از تو، زردی تو هم از من

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

دختر متکی، مادر متکا

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.

وجه مشخصه

از روز اول غر زدم خطرناکه بذار باهات بیام. *حالا غرور بود، لجبازی بود یا ادعای استقلال که گفت نه و همچنان سر نه گفتن خودش موند. دو سه ماهی که گذشت یه روز صبح دیدم این پا اون پا میکنه، سر صحبتو که باز کردم فهمیدم هر روز صبح سر یه ساعت معین یه ماشین میاد توی راه مدرسه یه گوشه پارک میکنه و راننده‌ش مشکوکه و سیبیلاش از دور مثل سیبیل آدمای پدوفیل. حالا اینو بذارین کنار اخطار همزمان پلیس که یه دختری رو میخواستن توی راه مدرسه بدزدن و عکس چهره‌نگاری شده فرد مظنون رو هم ضمیمه کرده بودن و گفته بودن مراقب باشیم.
طبعا نگران شدم، چند باری صبح باهاش رفتم مدرسه، چند باری هم با دوستاش فرستادمش تا بلاخره دوباره صداش دراومد و دلیل آورد این ماشینه هر روز صبح اونجاست و تا حالام هیچ مشکلی پیش نیومده. هر چیم اصرار کردم که ناشای مامان، دخترگلم، آهای بچه جان، فایده ای نداشت که نداشت. دم آخرم گفت که راهشو یه کمی طولانی‌تر میکنه و از جایی میره که آدمای بیشتری در حرکتن و خونه‌های بیشتری هست و به حساب خودش خیال خودشو و منو راحت کرد.

حالا امروز از مدرسه برگشته و با خنده میگه: «مامان همون ماشینه بودا… همون که ازش میترسیدم، امروز بلاخره رفتم جلو تو ماشین سرک کشیدم ببینم راننده‌ش چه شکلیه. فکر میکنین کی بود؟ بیچاره آقای آلبرت معلم هنرمون بود که هر روز صبح همون ساعت میاد اونجا و ماشینشو یه کمی دورتر از مدرسه پارک میکنه.»

ظاهرا داستان ختم به خیر شد و این میون کلی به معلومات من اضافه شد که سیبیل پدوفیلی و عینک پدوفیلی و ماشین بچه‌دزدی و اینا چه شکلین.
البته خیلی واسه آقای آلبرت خوشحالم که نه سواد فارسی داره و نه خواننده وبلاگ منه چون اگه بود احتمالا همین امشب میرفت سیبیلاشو کلا لیزر میکرد.

 

* صبح زود کلاس موسیقی داشت توی مدرسه‌شون.

حق دلاکی

موهاشون که خوب خشک شد، یه پتوی گنده روی زمین پهن کردم و سه تا بالش انداختم و گفتم: «بیاین با هم بخوابیم.» و فکر کردم این طوری زودتر میخوابن و خوابشون که برد بغلشون میکنم و میذارمشون روی تخت. این شد که یکی این طرفم خوابید و اون یکی اونور.
اون روز خیلی خسته بودم. اونقدر خسته که حتی آلوشا هم فهمید و گفت: «خسته نباشین مامان جون.» لبخندی زدم و گفتم: «سـلامت باشین آقـــا.» و چشمامو بستم  یعنی که خوابم به این امید که بچه‌ها هم دیگه حرف نزنن و زودتر خوابشون ببره، اما آلوشا ادامه داد: «مــــامان…» زیر لب گفتم: «هوم؟» گفت: «من هر وقت بزرگ بشم میرم سر کار.» همون طور که چشمام بسته بود من‌منی کردم و گفتم: «باشه.» و آلوشا ادامه داد: «بعد پول میگیرم.» زمزمه کردم: «خب.» و داشتم فکر میکردم خدا به خیر بگذرونه، باز دوباره چی توی سر این بچه‌س که آلوشا دستشو انداخت دور گردنمو و گفت: «میخواستم بگم نگران نباشینا، راحت بخوابین، من قول میدم پول که گرفتم همون اولش هشت هزار تومن واسه همه حمومایی که منو بردین بهتون بدم.»*
خب بحث همین جا تموم نشد که… چون مطابق معمول ناشا هم عین فنر از جا در رفته از جاش پرید و عین طوطی تکرار کرد که اونم هشت هزار تومن بابت حمام بردن به من میده و آلوشا اعتراض کرد که اون باید ده هزار تومن بده چون موهاش بلندتره و ناشا جواب داد نخیرم و دخترا تمیزترن و باقی حکایات و نتیجه اینکه رسما خواب بعد از ظهر به فنا رفت.

 

*هشت هزار تا تک تومنی، اشتباه نکنین یه وقت!

بعد از تحریر:
این جریان مال وقتیه که آلوشا پنج و ناشا سه ساله بود.

روش دم‌دستی محاسبه

از مدرسه که برگشت از همون دم در داد زد: «امروز واسه امتحان ریاضی همه ماشین حساب مهندسی آورده بودن بجز من.» وا رفتم. گفتم: «پس چکار کردی؟ از کسی قرض گرفتی؟» گفت: «نه، معلمم خوشش نیومد و گفت وظیفه خودم بوده ماشین حسابمو بیارم، حتی اجازه نداد از ماشین حساب موبایلم استفاده کنم.» پرسیدم: «خراب کردی امتحانتو؟» خندید و گفت: «نه مامان جونم، مغزمو کار انداختم و راهشو پیدا کردم. واسه یه قسمتش عدد پی رو  میخواستم. منم کامل حفظش کردم که میشد 3.14159265، واسه پیدا کردن ریشه سوم عددم دونه به دونه امتحان کردم. مثلا من میدونستم ریشه سوم 64 میشه چهار، خب وقتی میگفت ریشه سوم 68 من از 4.1 شروع میکردم و سه بار ضربدر خودش میکردم، اگه درست بود که همون بود، اگه درست نبود میرفتم سر 4.2 و اونقدر یه دونه یه دونه جلو میرفتم که بلاخره برسم به جواب درست. نگران نباش، هم وقت کم نیاوردم، هم نمره خوب میگیرم، فقط باید قیافه معلممو میدیدی.»

پی‌نوشت‌ها:
1- من توی عمرم حتی یه بار هم با بچه‌ها درس کار نکردم. نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگه. اگه سئوال داشتن، پرسیدن و جواب دادم، اما کلاس تقویتی، معلم خصوصی، معلم راهنما، کمک درسی یا پیگیری مداوم من… هیچی، کاملا مستقل بودن.
2- راستش با نوشتن این متن نخواستم شلوغش کنم، فقط حیرت زده بودم. رشته تحصیلی من ریاضی نبوده و نمیدونم روش پسرم تا چه حد عادیه. اما اینو میدونم که وقتی میگه از کسی یاد نگرفته، حتما همین طوره. همون اندازه که وقتی کوچیک بود خوندن، نوشتن و جمع و تفریق بلد بود. خودش یاد گرفته بود.
3- واسه اینوریا اینکه کسی از ماشین حساب استفاده نکنه خیلی هم عادی نیست.
4- علاوه بر ابتکارش از پشتکارش هم خوشم اومد. یعنی بشینی دونه دونه امتحان کنی ببینی کدوم درسته؟… پسر خودمه! :)
5- من بابت هوش و استعداد پسرم البته که خوشحال هستم، اما در عین حال خیلی هم نگرانم. اصولا هر چی کمتر بدونی، راحتتر زندگی میکنی.
6- حالا متوجه شدین چرا تا ته جون من میسوزه وقتی نمره خوب از ریاضی نمیاره؟

 

نکته:
اگه کسی فکر میکنه این روش کار نمیکنه یا غلطه بنویسه تا بهش بگم. چون من امتحان نکردم و نمیدونم. البته از امتحانش نمره خوبی گرفته.

کارامل اندود

قول داده بودم و کاریش نمیشد کرد. پس تخت و دراور و تمام وسایل اتاق آلوشا رو تنهایی اینور و اونور کشیدم و جابجا کردم تا فضای بیشتری برای بازی داشته باشه. آخر کار هم خیس عرق نشستم رو زمین تا نفسی تازه کنم که آلوشا وارد شد و با دیدن اتاق هیجان‌زده پرید طرفم. در حالی که سعی میکردم یه کمی از خودم دورش کنم بهش گفتم: «مامان بهم نچسبیا، من الان کثیفم، عرق کردم.» اما آلوشا بی‌توجه خودشو توی بغلم جا کرد و گفت: «نخیرم، خیلیم تمیزی، بوی کارامل میدی.» خنده‌م گرفت. گفتم: «دست شما درد نکنه بابت تعریف، اما من واقعا عرق کردم و آدمی که عرق میکنه زیاد بوی خوبی نمیده.» آلوشا اول یه کمی بدنمو بو کرد، بعد خیلی سریع گفت: «حب حالا اشکالی نداره که، امروز بوی کارامل گندیده میدی!» و خودشو محکم بهم چسبوند.

پی‌نوشت:
اول: این قضیه مربوط به زمانیه که  آلوشا پنج – شش ساله بود.
بعدش: چی باید بنویسم تا باور کنین من نه وقت تمیزی بوی کارامل میدم و نه وقت کثیفی بوی کارامل گندیده!؟ :)

جنگلای باران‌خیز استوایی*

یه لیوان قهوه گذاشتم کنار دستم و آماده شدم تا بلاخره بعد از عمری فیلم مورد علاقه‌مو ببینم. هنوز تیتراژ فیلم شروع نشده بود که ناشا اومد تمام قد جلوی من ایستاد و گفت: «یه خبر خیلی بد براتون دارم.» با کنجکاوی سرم رو کج کردم و گفتم: «چی شده؟» گفت: «خب میدونین مامان، تروپیکال رین فورستها* قبلا چهارده درصد زمین رو میپوشوندن، حالا شده شیش درصد.» وقت گفتن شش درصد چنان تحکمی توی صداش بود که ناخودآگاه از سرک کشیدن از پشت هیکل ناشا برای دیدن فیلم دست کشیدم و از سر ناچاری و تسلیم  فیلم رو نگه داشتم. ناشا ادامه داد: «و میدونین این یعنی چی؟ این یعنی این جنگلا دارن از بین میرن. یعنی تا چهل سال دیگه هیچی ازشون باقی نمیمونه و این یعنی قهوه، شکلات، برنج، سیب زمینی، گوجه و خیلی چیزای دیگه رو هم از دست میدیم.» بی ‌حوصله نگاهش کردم و گفتم: «این خبر بدت بود؟ چنان گفتی خبر بد برات دارم فکر کردم حالا چی میخوای بگی.» و میخواستم دکمه پخش فیلم رو بزنم که گفت: «باشه مامان، حالا هر وقت سیب زمینی سرخ کرده واسه خوردن نداشتین اونوقت میبینمتون.» و در حالیکه دور میشد یه نگاهی به میز کنار دستم انداخت و با صدای بلند گفت: «همین طورم قهوه.»

.

بعد از تحریر: کلی توی اینترنت جستجو کردم تا بتونم مطلبی بهش نشون بدم  که اطمینان خاطر میده ممکنه قهوه و برنج و … کاهش پیدا کنن اما مسلما با نابودی اون جنگلها از بین نمیرن. بعدم کلی وقت گذاشتم تا به سخنرانیش در مورد جنگلای باران‌خیز استوایی گوش کنم…  و البته هیچکدوم اینا از تقصیر من کم نکرد!

.

Tropical rainforest

** این بچه جدی خواب دیده تا چهل سال دیگه من هنوز دارم نفس میکشم؟

 

دشواری کلام

داشتم فیلم نگاه میکردم که اومد نشست کنارم و بدون اینکه چیزی بگه، زل زد بهم. سنگینی نگاهش باعث شد سرم رو طرفش برگردونم  و بپرسم: «چیه؟» یه کمی پاهاشو بالا پایین برد و آب‌نبات توی دهنشو گوشه لپش جا داد و بدون مقدمه گفت: «دمپایی آدما بزرگ میشه؟» گفتم: «دمپایی؟ نه مادر جون، دمپایی زنده نیست که بخواد بزرگ بشه. گلا بزرگ میشن، حیوونا بزرگ میشن، آدما بزرگ میشن، اما وسایل که بزرگ نمیشن.» و تازه میخواستم براش حسابی توضیح بدم که منظورم از وسایل چیه که صورتشو کج کرد و خیره شد توی چشمامو گفت: «پس چرا همه‌ش صبح میگفتی آلوشا این دمپاییا اندازه پات شدن، چرا نمیگفتی پای من اندازه دمپایی شده؟» بعد انگار که موضوع مهمی رو کشف کرده باشه، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، پا شد رفت توی اتاقش.

مادران قالبی

ناشا واسه مجلس رقص مدرسه* کفش پاشنه بلند خریده. این اولین باره که میخواد لباس رسمی بپوشه. دیروز داشتم کابینت دیگ و قابلمه‌ها رو مرتب میکردم که اومد بالای سرم ایستاد و گفت: «نمیدونم چرا این کفشه یه کمی به پام فشار میاره.» از جام بلند شدم و کمرم رو صاف کردم و گفتم: «خب شاید چون همیشه کفش بدون پاشنه پوشیدی اینجوریه…  نگران نباش جا باز میکنه.» اخماشو تو هم کشید و پرسید: «چطوری جا باز میکنه؟ کاریش نمیشه کرد؟ آخه راحت نیست.» گفتم: «تو ایران کفش رو قالب میزدن. اینجا نمیدونم چکار میکنن. اما مشکلی نیست که، یه مدت بپوشیش درست میشه، پا کار همون قالب رو میکنه.» و میخواستم برگردم برم سر کارم که با خوشحالی پرید توی بغلم و گفت: «آخ عالیه مامان. فکر میکنی اگه روزی دو سه ساعت اینو برام بپوشی تا وقت مهمونی جا باز میکنه؟»

.

.
*مجلس رقص توی سالن ورزش و توی ساعات مدرسه‌ برگزار میشه. یه مراسم صاف و ساده و معمولیه، نه اون چیزی که ممکنه در ذهن ما تداعی بشه.

شرح وظایف شغلی

افتادم سر نصیحت، به آلوشا میگم: «یه کمی عمیق فکر کن آخه عزیزدلم، تو میتونی از این قدرت حرف زدنت استفاده کنی، خلاقی، تیزهوشی، حاضرجوابی، آسمون رو به ریسمون ربط میدی، میتونی آدما رو بپیچونی، میتونی متقاعدشون کنی… به وکالت فکر کردی؟»
سرشو میخارونه و میگه: «جدی این جوریم؟» میگم: «آره عزیزم، هستی.» ابروهاشو بالا مببره و با صورت بشاش میگه: «میگم چطوره یه کمی راجع به بیزنس عمیق فکر کنیم؟»

برم بگردم توی اینترنت شرح کار وکلای حقوق بشر رو بخونم بلکه دفعه دیگه یه تعریف بهتر از وکالت دست بچه بدم.

نبرد قهرمانانه

با صدای گریه آلوشا که بالای سرم ایستاده بود وحشت‌زده از خواب پریدم*. بدون فکر و خودکار گوشه پتو رو زدم بالا و اونم خزید کنارم و دراز کشید و گفت: «خواب دیدم، خواب بد دیدم.» گیج و خوابالو پتو رو روش کشیدم و گفتم: «چی دیدی؟ تعریف کن برام.» گفت: «یه دایناسور بود از این گنده‌ها، شمشیر داشت، منم شمشیر داشتم. بعدش با هم جنگیدیم، بهش حمله کردم اما اون منو زخمی کرد، منو خونی کرد…» و میخواست دوباره بزه زیر گریه که نوازشش کردم و گفتم: «خواب بوده مادر، خواب بوده گلم، الان دیگه بیداری. ببین خونی نیستی، تموم شده رفته.» آلوشا که به طرز عجیبی سعی میکرد لحن تسلی‌بخش و قانع‌کننده‌ای داشته باشه، دماغشو با صدای بلندی بالا کشید و گفت: «نه مامان جون، خون بود، منم خونی شدم، تختمم خونی شد، اما نمیدونم چرا خونش قرمز نبود، یه کمی هم بوی جیش میداد.»

*این جریان مربوطه به زمانی که آلوشا سه ساله بود.