همیشه چیزی برای شادمانی وجود دارد

بی‌مقدمه میگه: «مامان از بس با ماژیکای رنگی‌رنگی* روی نکته‌های مهم خط کشیدم دوستام بهم میگن انگار یونیکورن روی جزوه‌ت استفراغ کرده.» میگه و غش‌غش میخنده. میدونم چی میگه، اما خودمو میزنم به اون راه و میگم: «کی استفراغ کرده؟» میگه: «یونیکورن، از اونایی که شاخ دارن.» شیطنتم میگیره. میگم: «گاو رو میگی؟» بلندتر میخنده و میگه: «نه مامان، اسب. از این اسبا که یه دونه شاخ دارن.» رسیدم به همون جایی که میخواستم. میگم: «آهان تک شاخ رو میگی.» میگه: «آره از همین تخ شاخا.» سعی میکنم جدی باشم: «از چیا؟» میگه:»تخ شاخ. خودتون الان گفتین.» اصلاح میکنم: «تک شاخ.» تکرار میکنه: «تک چاخ»… دیگه نمیتونم جلوی خنده‌مو بگیرم. حالا هر دومون داریم ریسه میریم. هی میگم چی و اون هی سعی میکنه درستش کنه. بلاخره به سختی خودمو کنترل میکنم و بهش میگم: «دختر جون، تک شاخ، تک یعنی یه دونه، توی ورقای بازی به ورق یک میگی تک، درسته؟ همونه… شاخم که دیگه معلومه.» خودشو حمع و جور میکنه و به آرومی میگه: «تــک – شــاخ!»
تا آخر شب هر بار ازش کلمه رو میپرسم همین جوری تکرار میکنه اما من شک ندارم اگه بهش بگم تند بگو بازم میگه تخ شاخ، تک چاخ و همه کلمه‌های احتمالی دیگه.
.
*Highlighter Pen
tak shaakh

جوجه‌های آخرالزمان

باید خودم توی اینترنت دنبالش میگشتم اما نمیدونم چی شد که تا رسیدم خونه پرسیدم تای‌چی چیه و وقتی معلوم شد جریان از چه قراره، بساط خنده و شوخی چند ماهشون رو فراهم کردم!
جریان از این قراره که چند وقت پیش به دکتر گفتم دیگه حتی نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم. دکتر که انگار از جمله من فقط دویدنش رو شنیده بود و برداشتش این بود که لابد منم مثل خیلیای دیگه میرم میدوم، سرش رو تکون داد و با تاکید گفت: «دیگه دویدن رو بذار کنار. تای‌چی جانشین مناسبیه.» منم که نمیدونستم اینی که میگه چیه، به سختی کنجکاوی خودمو کنترل کردم تا برسم خونه و ته توی جریانو دربیارم.
خب نتیجه معلومه! از وقتی به بچه‌ها گفتم چون نمیتونم دنبال اتوبوس بدوم دکتر پیشنهاد کرده به جای دویدن برم سراغ تای‌چی، مدام ادای منو درمیارن که تای‌چی‌کنان سعی میکنم خودمو به ایستگاه اتوبوس برسونم.
.
Yang-single

محافظات و مخاطرات

برگشته بود خونه و بیخیال لم داده روی مبل که رفتم طرفش و ازش پرسیدم: «فیلمش خوب بود؟ به درد میخورد منم برم ببینمش؟» سرشو آروم آورد بالا و گفت: «آره خوب بود… راجع به یه مردی بود که خاطره‌شو از دست میده…» پریدم توی حرفش و گفتم: «یعنی چی خاطره‌شو از دست میده؟» یه کمی فکر کرد و گفت: «یعنی این جوری که تصادف میکنه خاطره‌ش رو از دست میده.» لبخند زدم و گفتم: «آهان، اون میشه حافظه، حافظه‌شو از دست میده… خب؟» یه کمی جابجا شد و گفت: «آره همون، حافظه‌شو از دست میده و بعد از اون دیگه هیچ کدوم از حافظه‌هاش یادش نمیاد.» باید سکوت میکردم تا صحبتش تموم بشه، اما بازم طاقت نیاوردم و گفتم: «مامان جون خاطره… خاطراتش یادش نمیاد.» ناشا که این بار دیگه حسابی عصبانی شده بود، چپ چپ نگام کرد و گفت: «مامان میشه تصمیمتونو راجع به Memory بگیرین؟»
.
.
* یه کمی که توضیح دادم متوجه فضیه شد. البته فکر میکنم شاید بهتر بود در مورد حافظه و محفظه و حفظ و خاطره و خطور کردن و …. زیاد سخنرانی نمیکردم. طفلکی بیشتر گیج شد. :)
*خودمم تازه فهمیدم از نظر لغوی خاطره یه موضوع قلبی و حافظه یه موضوع ذهنیه. برام جالب بود. (شایدم اشتباه میکنم؟)
*مشابه این مشکل رو با فعل شناختن و دونستن هم داشتم. اینجا برای هر دو از Know استفاده میشه. نتیجه اینکه وقت حرف زدن میگفتن: من فلان فروشگاه رو میدونم (بجای میشناسم).

چرخش کلام در زبان

ناشا میگفت اسم یکی از همکلاسیاش یه‌گوناست. ده دقیقه طول کشید که حین صحبتهاش بفهمم دوستش دختره، ایرانیه و بعد توی مغزم یه‌گونا رو بالا پایین کنم تا اول به گونیا بعد به یگانه برسم.
اون از روزبه، اینم از یگانه.

دردسر موی بلند

میگم نه و آروم به حرکت دستای آلوشا نگاه میکنم که انگار داره قلم‌مو رو روی بوم نقاشی تکون میده. خونسرد مربا رو روی نون میکشه و زل میزنه توی چشمام و میگه: «باشه، اما بگو چرا.» سبد توی دستم رو توی سینک ظرفشویی میتکونم تا خورده نونای صبحونه ازش جدا بشن. میگم: «هی میگه چرا، چند بار بگم چرا، مادر جان اولش سگ شماست، بعدش میشه سگ من، باید بیرون ببرمش، غدا بهش بدم، بشورمش… اولش ذوق و شوق دارین اما بعد از یکی دو ماه همه چی یادتون میره. سگ اندازه یه بچه کامل دردسر داره. مریضی داره، خوشی و ناخوشی داره، خرج داره، حوصله داریا مادر.» به نظر خودم همه چیزو گفتم اما آلوشا کوتاه نمیاد و میگه: «امضا میدیم همیشه کاراش رو خودمون انجام بدیم. اگه خرجی هم داشت از پول ماهانه ما کم کنین.» میخوام جواب بدم که ناشا با هیجان میگه: «خب راست میگه دیگه مامان، دارین بهونه میگیرین.» عصبانی میشم و با دلخوری میگم: «بهونه؟ بهونه؟ عجب بچه‌هایی. گیریم که شما بردیش بیرون، شما دستشوییش رو جمع کردی، شما حمامش دادی، باهاش بازی کردی و مواظب سلامتیش بودی. آخه سگ توی خونه جاروی مدام میخواد. شما اتاق خودتون رو هم به زور جمع میکنین.» ناشا با اعتراض میگه: «خب شما که به هر حال جاروتون رو میزنین.» میگم: «بله، جارو میزنم اما سگ فرق داره. موهاش همه جا میریزه. روی مبل، کف آشپزخونه، روی فرش، گوشه و کنار خونه…. خوشتون میاد هر جا چشم میندازین مو ببینین؟» آلوشا که برخلاف ناشا تا اون موقع خیلی آروم بحث رو ادامه داده، به دقت یه نگاهی به موهای بلند ناشا می اندازه و با لبخند میگه: «به اون که عادت کردیم مامان، یه چیز جدید بگو!»

خوشگل بیدار

وسطشون خوابیدم و پتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم و چشمامو محکم بستم یعنی که خواب خوابم. اما مگه ناشا آروم میگرفت. هی به بهونه ناز کردن تکونم میداد و وول میخورد. بعدم که دید فایده نداره نشست سر جاش و شروع کرد به ماچ کردنم. آلوشا که از حرکت ناشا جا خورده بود، با تعجب گفت: «داری چکار میکنی؟» ناشا گفت: «دارم مامانو ماج میکنم.» آلوشا هم که کنجکاو شده بود سرجاش نشست و یه کمی ساکت موند، بعد انگار که توی اون چند دقیقه خوب حرکت چشم و بدن منو زیر نظر داشته، گفت: «بگیر بخواب خواهری، مامان خوابه. بیدارم نمیشه.» اما ناشا دست بردار نبود، دوباره یه ماچ تفی گنده چسبوند روی صورتم و گفت: «خب منم میخوام مثل زیبای خفته بیدارش کنم که هی ماچش میکنم.» آلوشا بی‌حوصله گفت: «خب همین دیگه، مامان زیبای نخفته‌س.. تازه وقتی بوسش میکنی میگیره میخوابه.» بعد خمیازه‌ای کشید و غرغرکنان دراز کشید و گفت: «تو هم دیگه بگیر بخواب ناشا، اینقدم تختو تکون نده.»
.
.
پی‌نوشت: خاطره ده سال پیشه. وقتی هنوز مدرسه هم نمیرفتن.

یادگار دوست

لبخندزنان ادامه دادم: «خلاصـه، حکایت میگه که خدا به آدم گفت چون یه بار اسیر وسوسه حوا شدی، جریمه‌ت اینه که تا آخر عمرت اسیرش باشی و حرف حرف حوا باشه.» آلوشا بدون معطلی گفت: «خب اونوقت این خدای مهربون واسه حوا هیچ جریمه‌ای نداشت؟» یه خورده صورتم توی هم رفت. گفتم: «چرا، داستان این جا تموم نمیشه. اتفاقا به نظرم به عکس جریمه بامزه آدم، جریمه حوا دردناک هم هست، چون خدا رو میکنه به حوا و میگه بهت دردی میدم که اگه مبتلا بشی هرگز دردی از اون بالاتر نکشی و اگه مبتلا نشی دنبال هزاران درمان بری که به درد مبتلا بشی.» و چون مطمئن نبودم معنی حرفم رو فهمیده باشن، به صورتشون با دقت نگاه کردم و گفتم: «میدونین کدوم درد رو میگفت؟» و میخواستم خودم جوابشو بدم که ناشا با صدای بلند گفت: «گاز معده؟»
.
.
آخه نفخ کجا، مادر شدن کجا؟
:)
فکر کنم بهتره دوباره بساط چای نبات خونه رو راه بندازم.

هویت مستقل

تا دیدم دوباره سر صبحونه دارن بحث میکنن گوشامو تیز کردم. ناشا خیلی جدی و محکم به برادرش گفت: «لطفا وقتی میخوای منو به دوستات معرفی کنی فقط بگو ناشا، نگو این خواهرمه.» آلوشا با تعجب واکنش نشون داد: «خب مگه خواهرم نیستی؟» ناشا با دلخوری به صورت برادرش خیره شد و گفت: «چرا هستم، اما خوشم نمیاد تا منو تو مدرسه میبینن بهم میگن سلام خواهر آلوشا، من ناشا هستم. ناشا… فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: بعد از دوسال دوباره هم مدرسه‌ای شدن. :)

همیشه پای خری می‌لنگد

یک:
ظرف میوه رو میذارم روی میز و بحث نیمه تموم توی آشپزخونه رو ادامه میدم: «یه وقت مامان بابای یکی خرپولن، خیالش راحته. یا یکی پول نداره، چند سال واسه بقیه کار میکنه تا پولش جمع شه. یکیم مثل تو که نه مامان خرپولی داری و نه میخوای واسه بقیه کار کنی، پس باید یه تصمیم درست واسه آینده‌ت بگیری‌.» آلوشا با یه کمی مکث میگه: «مثلا سینما بخونم…» بعد با شیطنت لبخندی میزنه و ادامه میده: «که تا وقتی پول درنیاوردم شما خرجمو بدین؟…» میخوام جواب بدم که ناشا بی‌مقدمه میاد تو بحث و میگه: «ای بابا، چند بار مامان بهت بگه که خر پولداری نیست!؟»
.
.
دو:
از بس این چند روز سوزن زده*، نفس من یکی که دیگه بند اومده. میگم: «سرتو بالا کن مادر، ول کن اینا رو، حالا کو تا هالووین… بعدم ناشا جان، باور کن اگه بری یه لباس درسته بخری ارزونتر از این درمیاد که هی بری زلم زیمبو بخری خودت لباستو درست کنی.» سرشو بالا میاره و با لحن کشداری میگه: «پس خبــــــر ندارین… اینا واسه یه لباس درب و داغون، پول خر باباشونو** از آدم میگیرن!»
.
.
*دوخت و دوز
** پول خون بابا

حکم حکومتی

ورقها رو بر زدم و گفتم: «پس چی شد؟ حاکم حکم رو تعیین میکنه و با همون ترتیبی که گفتم بازی میکنین و برگه سر میندازین. هر جام لازم بود ورق بقیه رو میبرین. بقیه چیزا رو هم که خودتون بلدین.» بعد شروع کردم به دست دادن و همزمان گفتم: «ضمنا انگلیسی حرف زدن هم در کل بازی ممنوع. من چه میفهمم شماها چی میگین؟ فقط فارسی حرف میزنین. تقلب مقلب هم در کار نباشه لطفا.» و وقتی از دست دادن فارغ شدم رو به ناشا کردم و گفتم: «خب خانوم جون، حکم چیه؟» ناشا یه کمی مکث کرد، یکی دو تا ورق رو جابجا کرد و بعد خیلی جدی گفت: «خشتک!»
.
موندم مگه خشتک چقدر توی خونه تکرار شده که بیشتر از خشت توی ذهن ناشا مونده؟

زبان‌آزمایی هولناک

توی ترکیه وقتی خونه‌ای رو اجاره میکنین، باید همه قبضها به نام خودتون باشه. به همین دلیل صاحب آخرین خونه‌ای که اجاره کرده بودم منو مکلف کرد که همه قبضها رو از آب و برق بگیرین تا تلویزیون و اینترنت به اسم خودم بکنم. اما وقتی رسید به بطری آب آشامیدنی بیست لیتری که یه شرکت خصوصی میاورد، کوتاه اومد و گفت: «اینو دیگه نمیخواد عوض کنی. خبر هم نمیخواد بدی، اینا خودشون هفته‌ای یه بار برات آب میارن و همون موقع هم پولش رو میگیرن. اگه توی خونه راهشون بدی آب رو تا آشپزخونه هم میارن.» منم گفتم خب و این جوری شد که هفته اول با سلام و صلوات و زبان اشاره به آقایی که آب آورده بود گفتم بیاد توی خونه و آب رو تو آشپزخونه بذاره. حالا خودم که غریبه و ناشناس بودم هیچی، توی خونه هم که اومد متوجه شد وسایل هم عوض شدن. هفته دوم دوباره همون آقا اومد و آب رو آورد و دم رفتن ازم حال صاحبخونه رو پرسید که گفتم خوبن، حتی برای اینکه نشون بدم خیلی ترکی بلدم تهش یه سلام میرسونن هم چسبوندم. اما هفته سوم که بازم همون آقا اومده بود، دیگه طاقت نیاورد و سراغ سلیم بی صاحبخونه رو گرفت و گفت چرا دیگه اینجا نیستن. منم که دیگه تقریبا مطمئن بودم میتونم مکالمه رو تا یه حد معقولی جلو ببرم، سرم رو بالا گرفتم و با صدای رسایی گفتم که من ….
…..
اینجا بود که اشتباه کردم، اشتباه بدی هم کردم چون به جای استفاده از کلمه‌ای که میشد مستاجر و اجاره‌نشین، از کلمه ای استفاده کردم که معنیش میشد اجاره‌ای، پولی…. و چشمتون روز بد نبینه هنوز جمله من زن اجاره‌ای و پولی سلیم بی هستم تموم نشده بود که چشمم افتاد به رنگ پریده و دهن باز مونده طرف مقابل و فهمیدم احتمالا یه غلط بدی کردم که درست کردنش یه کمی سختر از سخته… و بلافاصله با صدایی لرزون اضافه کردم» «منظورم از اجاره‌ای اینه که من پول دادم و این خونه رو اجاره کردم. یعنی اونا از این خونه رفتن، دیگه اینجا نیستن، حالا دیگه من اینجا زندگی میکنم و بهشون پول میدم. یعنی من هر ماه پول میدم برای خونه، چون دیگه من اینجام…» و میخواستم همچنان توضیح بدم که آقای آب آورنده شرکت آب آشامیدنی با لحن دلداری‌دهنده‌ای توی حرفم پرید و گفت: «خب خواهر جان، فهمیدم، فهمیدم باشه. تو پولی نیستی، فقط برای خونه پول میدی.. خونه رو اجاره کردی. میشه اجاره‌نشین، نه اجاره‌ای، نگران نباش…. فهمیدم، فهمیدم!» و سرشو پایین انداخت و رفت!

دوگانگی شنوایی

تازه اومده بودیم کانادا که یه روز ناشا اومد خونه و با هیجان گفت توی مدرسه با یه بچه ایرانی آشنا شده به اسم روسپی، گفتم: «نه مامان جان اشتباه میکنی. ما اصلا از این اسما تو فارسی نداریم.» اما با اطمینان تمام گفت اون بهتر از من میدونه چون اونه که با روسپی دوسته! فقط وقتی که بهش گفتم این کلمه معنی خوبی نمیده با دلخوری شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «شایدم اسمش روسپا بوده.» ولی دیگه هر چی زور زدم به وسپا یا روستا رضایت بده نشد که نشد.
البته موضوع وقتی جالبتر شد که فهمیدم روسپا که بعد از یکی دو روز دوباره به روسپی – که لابد توی دهن ناشا راحتتر میچرخید – تبدیل شده بود، پسره! و مدام میپرسیدم: «مطمئنی مامان باباش ایرانین؟» دخترم هم که دیگه از سئوال و جوابای من حوصله‌ش سر رفته بود به نفس عمیق میکشید و با بی‌حوصلگی میگفت اونا همه‌شون ایرانین.
بلاخره بعد از یکی دو هفته یه بار که من دم در مدرسه منتظر ایستاده بودم شانس آشنایی با این بچه رو پیدا کردم اما قبل از اینکه دخترم بخواد اونو بهم معرفی کنه، سرم رو تا جای ممکن پایین آوردم و با دقت به صورتش نگاه کردم و پرسیدم: «عزیزم اسم شما چیه؟» بچه معصومانه نگاهم کرد و با لحن کشداری گفت: «روزبـــــه!»

فحش‌خور شیرین

اگه بلند نمیخندیدم بعدش اون همه حکایت درست نمیشد. اما مگه میشد نخندید؟ ترکیه بودیم و داشتیم خرید میکردیم که چشمم افتاد به اسم شیرینی‌های قنادی و خوندم: روانی*! وقتی متوجه نگاه متعجب بچه‌ها شدم دنبال دم‌دست‌ترین معنی ممکن گشتم و براشون توضیح دادم واسه این خندیدم که روانی تو فارسی میشه خل، دیوونه… بعد از ترس اینکه مبادا به فرهگ لغاتشون! فحش جدید اضافه کرده باشم ادامه دادم البته کلمه بدی نیست مثلا ما دکتر روانپزشک یا روانکاو داریم، کلمات روح و روان داریم، کلمه‌ روانشاد برای کسی که فوت شده استفاده میشه، یا حتی روان‌پاک ممکنه به نظر حرف بدی بیاد اما یعنی کسی که روحش پاک و بدون گناهه و اینا هیچکدومشون حرف زشتی نیستن…
و این همه حرف زدم و زدم و زدم، فکر میکنین نتیجه‌ش چی شد؟ بچه‌ها تا مدتها وقت دعوا همدیگه رو خیلی شیک و تمیز روان‌پاک و روانشاد صدا میزدن!
.

* Revani Tatlısı
توی ترکیه خیلی وقتا e فتحه خونده میشه. به همون دلیل من Revani رو روانی خوندم.
.
پی‌نوشت: بچه‌ها اون موقع پنج و هفت ساله بودن.
.
.
اینا رو تو سرخوشی اینجا مینویسم اما یادم که بهش می افته تنم میلرزه. گربه رو دیدین بچه‌ش رو هی به نیش میکشه از این طرف به اون طرف میبره؟… من همون حال بودم.

====

نمیدونم باید این متن رو بذارم بمونه یا نه، چون قبلا نوشته بودمش انگار… حافظه نمونده که!

مترجم همراه

نشسته بودیم توی هال و هر کدوممون سرمون توی درس و مشق خودمون بود که آلوشا ازم چیزی پرسید. خب من اصلا متوجه سئوالش نشدم واسه همین بهش گفتم: «میتونی یه کمی دقیقتر توضیح بدی؟ مثال بزنی؟» و آلوشا هم با حرارت تمام سعی کرد با مخلوطی از کلمات بریده بریده و حرکت دستش بهم حالی کنه که منظورش گردباده. اما قبل از اینکه من بخوام کلمه درست رو بهش بگم ناشا پیش‌دستی کرد و با اعتماد به نفس تمام گفت: «وقتی مامان میگه توی خونه فارسی صحبت کنین واسه همین وقتاس که گیر نکنی. اینی که تو میگی بهش میگن بادپیچ. فهمیدی؟»
.
پی‌نوشت: حالا نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشم! اما من اگه توی فرهنگستان ادبی کاره‌ای بودم حتما این کلمه بادپیچ رو برای یه امر بخصوص دیگه‌ای در نظر میگرفتم! :)

نوشته‌های پراکنده

یهو آدم به چه فکرایی می‌افته. وسط هزار کار و بدبختی یادم اومد بچه‌ها که کوچولو بودن وقتی میرفتیم پارک با هم سه‌تایی آواز میخوندیم:
«خورشید خانوم آفتاب کن،
یه مشت برنج تو آب کن،
ما بچه های گرگیم،
از گشنگی* بمردیم!»
بعد عین گرگا زوره میکشیدیم و میدویدیم. :)
تو فکرم اون روزا مردم منو میدیدن احتمالا فکر نمیکردن خل باشم؟
.
*اصل ترانه میگه سرمایی. من اینو توی کتاب نوشته‌های پراکنده صادق هدایت خونده بودم. حدس میزنم اونجا هم نوشته باشه سرمایی. اما ما این جوری میخوندیمش، شاید بجای سرما، فکر خیسوندن برنج و پختن پلو بودیم که باید خورشید خانم انجامش میداد و جلوی بچه‌ گرگای گرسنه میذاشت!

حاضرجواب

شاید علتش این بود که توی درسا کمکش میکردم، یا شایدم بخاطر این که از هر چیزی یه کمی بلد بودم، حالا هر چی که بود باعث شد ناشا بهم بگه: «مامان شما چقدر باهوشین.» باید میگفتم من کجا باهوشم، یا میگفتم من کجا، هوش کجا، اما من همون جوری حرف زدم که همه عمرم گفته بودم. پرسیدم: «کجام باهوشه؟» و این شروع اشتباه ناشا بود چون بدون معطلی گفت: «همه جاتون.» خنده‌م گرفت اما نخواستم بازی رو بهم بزنم. گفتم: «مثلا کجا؟» اینجا که رسید فهمید یه چیزی گفته که معنی نداره، یا حداقل جواب سئوال من نبوده. اما خودشو از تک و تا ننداخت و با زرنگی شست پام رو نگاه کرد و گفت: «انگشت پاتون!»
.
تازه فهمیدم وسط خواب بعد از ظهر چرا وقتی پام از پتو بیرون افتاده بود احساس غلغلک میکردم. کف انگشت پام صورتک خندانی که ناشا کشیده بود خودنمایی میکرد.

smiley-ring-tattoos

واژگان وارده، فرزندان صادره

نمیدونم کدوم کلمه انگلیسی رو با لهجه فارسی گفتم که ناشا لبخند زد*. اومدم توضیح بدم وقتی فارسی صحبت میکنیم تلفظ غلیظ کلمه به انگلیسی لبخند به لب میاره نه اون جوری که من صحبت کردم که آلوشا پیش‌دستی کرد و با لب و لوچه‌ کج‌شده گفت: «اوه مامی، ولش کن، آخه میدونی؟ ناشا اونقدر خوب انگلیسی صحبت میکنه که ملکه انگلیس هم کنارش مکزیکی به نظر میرسه.»

البته من از بالشی که بعدش سمت آلوشا پرتاب شد، هرگز چیزی نمینویسم. :)

*یه کلمه رایج توی فارسی، یه چیزی مثل استرس Stress

اعلام برائت:
نه قصد توهین به ملکه بود، نه مکزیکی‌ها، نه سرکار خانم ناشا خاتون… حالا از اون دوتای اول بگذریم، خدا عاقبت ما رو با سومی به خیر کنه.

پی‌نوشت:
واسه رو کم کنی هم که شده، همین فردا بهش میگم سه بار بنویسه قسطنطنیه، یا نه… میگم بنویسه غدغن که خودم هنوز نمیدونم غدغنه، قدغنه یا غدقن!

توافق

همه چیز از یه زنبور کوچیک شروع شد. وسط زنگ تفریح امره* زنبور رو له میکنه، آلوشا هم همه کلاس رو بهم میریزه که ای جانی زنبورکش و ناشا هم که دیده بوده چی شده به پشتیبانی داداشش درمیاد و اونقدر شلوغ کرده بودن که از مدرسه به من زنگ زدن بهتره خودمو برسونم اونجا! وقتی رسیدم دیدم معلم که معلومه از واکنش هیجانی بچه‌ها جا خورده، به آرومی براشون توضیح میده عید قربان برای بچه‌های ترک عید مهمی محسوب میشه و این بچه‌ها حتی خیلی وقتا خودشون دست و پای حیوون رو وقت قربانی شدن میگیرن و قضیه له شدن/کشته شدن/یا حالا به قتل رسیدن یه زنبور هرچند موضوع خوشایندی نیست اما اونقدرا هم مهم نیست که دوستی بچه‌ها بهم بخوره و فکر کنم انتظار داشت توضیحش اونقدر منطقی باشه که موضوع تمام بشه، اما آلوشا و ناشا قانع نشدن و حتی تعریف چندباره داستان ابراهیم نبی و مداخله منم کافی نبود و در نهایت حل نشدن موضوع رو به حساب نفهمی ما گذاشتن و به نظرشون اومد که افتادن توی یه جزیزه‌ای که هیچکس درکشون نمیکنه. آخر سر هم قهر کردن. با معلم و مدرسه و همکلاسیا که نه، با عیدای ترکیه قهر کردن.

یلدا خوب بود، نوروز هم همین طور، ما حتی چهارشنبه سوری رو با پریدن از روی یه شمع کوچولو برگزار میکردیم اما کافی نبود. توی مدرسه و در و همسایه و شهر تک افتاده بودیم و داشتیم راه خودمونو میرفتیم. بچه‌ها خوشحال نبودن و من دنبال یه فصل مشترک بودم.
اون موقع تنها چیزی که به ذهنم رسید یه درخت کوچیک کاج بود. تزئین شده، مرتب و خوش آب و رنگ… از همون دومین نوئلی که پامون به ترکیه رسید درخت کوچیک هم کنار اتاق ما جا خوش کرد. دروغ نگفته باشم توی همون سالا مجبور شدم نصف لیوان شیرکاکائوی پاپانوئل رو سر بکشم و یه گازی هم به بیسکوئیت بزنم که هان ایشون نیمه‌شب تشریف آوردن و کادو هم پای درخت گذاشتن و چیزکی خوردن و رفتن. بعد با صبوری نشستم منتظر سالایی که بچگی بگذره و همراهش پاپانوئل و فرشته دندون و این جور چیزها رو ببره تا بتونم قصه سیاه‌رو بودن حاجی فیروز و سالی یه بار اومدن عمو نوروز و خاله پیرزن و ننه سرما رو بگم، بدون اینکه نگران بزرگ شدن بچه‌ها و لو رفتن قصه‌ها باشم.

حالا تقریبا ده سال گذشته. ما هرسال درختمون رو تزئین میکنیم، کادو هم زیرش میذاریم. فکر میکنم معنیش این باشه یه جایی، یه روزی، یه جوری، ما با دنیای جدید به توافق رسیدیم.

سال نوی مسیحی شما هم مبارک باشه! :)

*Emre

مامور تجسس

شروع کردم به غر زدن که: «جشن و سرور تموم شد، من دیگه توی خونه‌م و هر روز اتاقهاتون رو مرتب میکنم. اگه نمیخواهین تو اتاقتون برم زحمتش رو صبح به صبح خودتون بکشین.» ناشا اعتراض کرد: «هر روز صبح؟ چه خبره مامان، من بعضی روزا خیلی دیرم میشه.» جواب دادم: «خب من که گفتم، اون روزا من تمیزش میکنم. اتاق باید هر روز تمیز بشه، مرتب بشه، هواش عوض بشه.» اما ناشا هنوزم ناراضی بود: «شاید من دلم نخواد کسی بره تو اتاقم، شاید دلم نخواد کسی دست به وسایلم بزنه، اصلا من همین جوری راحتترم، همین جوری شلوغ و کثیف.» و با ناراحتی رو کرد به آلوشا و گفت: «تو یه چیزی بگو.» اما آلوشا برخلاف انتظار نفس عمیقی کشید و گفت: «دستتون درد نکنه مامان، خیلی هم خوب، فقط خسته نمیشین هر روز هر روز اتاق منو تمیز کنین؟» خواستم جواب بدم که ناشا با تغییر گفت: «یعنی میذاری مامان بره وسایلت رو زیر و رو کنه؟» آلوشا لبخند کجکی زد و گفت: «خنگول جون، تنها چیزی که من همیشه از مامان قایم کردم شلوغی اتاقم بوده نه چیز دیگه!»

جنبش سیبیل

کیفشو انداخت زمین و هیجان‌زده گفت: «مامان فردا باید روی صورتم سیبیل بکشم برم مدرسه.» از توی آشپزخونه سرک کشیدم: «واسه چی؟» کفشاشو درآورد و گفت: «واسه موومبر* دیگه، معلممون گفت پسرا که خودشون سیبیل دارن اما دخترا اگه دلشون بخواد میتونن نقاشیش کنن.» گفتم: «آهان، باشه، مداد آرایش منو بردار.» و از تصور یه ناشای سیبیلو لبخند زدم.
اما هنوز رومو برنگردونده بودم که آلوشا یهو پرید وسط اتاق و بلند گفت: «یه دونه‌م واسه من بکش!» و با دیدن قیافه متعجب ناشا زد زیر خنده و گفت: «واسه همدردی با پسرای کلاستون دیگه… فکر کنم بیشترشون مجبور باشن فردا با سیبیل نقاشی‌شده بیان مدرسه!»
.
پی‌نوشت بی‌ستاره: حالا انگار خودش چقدر سیبیل داره!
پی‌نوشت ستاره‌ای: *Movember ترکیبی از کلمه‌های سیبیل به انگلیسی (Moustache) و ماه نوامبره. آقایون سیبیلشون رو برای جلب توجه جامعه در مورد سرطانهای مربوط به آقایون (خصوصا پروستات) اصلاح نمیکنن.

بخاطر یک مشت دلار

داشتیم شام میخوردیم که آلوشا بدون مقدمه گفت: «شایدم لامبورگینی بخرم.» ناشا که نمیدونم حرصش از کجا دراومده بود سریع جواب داد: «خییییلی، با اون سه دلاری که ته حسابته شاید بتونی یه لامبورگینی اسباب‌بازی* بخری.»   آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره بی‌خیال گفت : «اونم نمیتونم. بعد از بستنی امروز فقط یه دلار برام موند.»
.
.
نتیجه اخلاقی:  همیشه راهی هست که نذارین کسی جفت پا بره توی آرزوهاتون.
.
*Hot Wheels

ادای احترام

با بدبختی صندلی رو روی زمین گذاشتم و گفتم: «تو رو خدا مراقب این یکی باش، پولش هیچی، خسته شدم از بس صندلی نو کشیدم توی خونه و صندلی شکسته بردم بیرون. اگه دو بار خودت اینا رو بالا پایین میکردی میفهمیدی چی میگم. این بار پای خودت ببینم بازم به همین سادگی میشکنن یا نه….» و تازه گر گرفته بودم که آلوشا لبخندی زد و از سر رضایت روی صندلی دست کشید و حرفمو قطع کرد و گفت: «باشه مامان، باشه، حالا لطفا به احترام همه صندلیایی که زیر من شکستن یه لحظه سکوت.» و کامپیوترشو روشن کرد.

خانواده شمعدانی

یه زمانی به سرم زد نام خانوادگیمون رو عوض کنم. با خودم فکر کردم این جوری کمتر قابل ردیابی هستیم*. اما از اونجایی که مادر بسیار آزاداندیشی(!) هستم، موضوع رو به بحث و بررسی گذاشتم و ضمن توضیح دادن اینکه چرا بهتره فامیلمون رو عوض کنیم، به جوجه‌ها این فرصت رو دادم که اسامی پیشنهادیشون رو اعلام کنن.
نتیجه؟ آلوشا فامیل ماشین‌دوست رو انتخاب کرد، ناشا هم انتخابش پری‌دریایی بود و من مستاصل از همه جا گفتم باشه، پس منم میشم نوشی اصغرترقه!

در نهایت هیچ نام خانوادگیی حد نصاب لازم رو پیدا نکرد و در نتیجه ما توی اون سالها همچنان ترسون و لرزون باقی موندیم. :)
.
*شاید نتونم درست توضیح بدم که چقدر این موضوع برای من مهم بود و چقدر باعت وحشتم میشد. فقط همین رو بگم که وقتی نقاشی آلوشا توی یکی از مجله‌های ترکیه چاپ شد با وحشت به معلمش تلفن زدم و خواهش کردم دیگه هیچوقت نقاشی بچه‌ها رو به هیچ مجله‌ای نفرسته و از اون دردناکتر وقتی بود که آلوشا توی مسابقات علمی کشور (در ترکیه و به زبان ترکی) مقطع سوم دبستان، مقام اول رو آورد و من اولین چیزی که با ترس پرسیدم این بود که اسم آلوشا توی اینترنت هم منتشر میشه یا نه.

اخلاق در خانواده

فکر کنم دو ساعتی میشد که آلوشا داشت چت میکرد. نه حاضر بود بره توی اتاقش، نه تن صداشو پایین می‌آورد. بلند صحبت کردنش اونقدر ناشا رو عصبی کرده بود که بلاخره از اون سر اتاق داد زد: «آلوشا خفه شو!» هرچند حق با ناشا بود اما بدون واکنش نموندم. با اخم نگاهش کردم و گفتم: «با برادرت درست صحبت کن. مودب باش.» بی‌حوصله و آروم گفت: «باشه.» و بعد بدون معطلی داد زد: «آلوشا لطفا خفه شو!»

قورباغه‌ها جدی جدی می‌مردند

با رنگ پریده اومد خونه و گفت: «مامان اگه کسی بدونه من دختر شمام چی میشه؟» اونقدر سئوالش غیرمنتظره بود که جا خوردم: «یعنی چی اگه بدونه تو دختر منی؟ خب هستی دیگه!» بغض داشت: «یعنی اگه بدونه من جوجه‌ی نوشی هستم خیلی ناجور میشه؟*» نفسم توی سینه‌م گره خورد. نشستم کنارش و پرسیدم: «درست تعریف کن ببینم.» گفت یکی از همکلاسیاش بهش پیشنهاد کرده بیشتر کتاب بخونه تا فارسیش بهتر بشه. گفتم: «خب من ربطشو نمیفهمم!» تقریبا جیغ کشید و گفت: «آخه مامان، دوستم میگفت برو نوشی و جوجه‌هاشو بخون!»
.
توی یه موقعیت دیگه حتما میزدم زیر خنده و کیف هم میکردم که چه خوب، نوشته‌ها خونده میشن و طرفدار هم دارن. اما توی اون حال فقط یه چیز توی سرم بود؛ ما سالها با وحشت شناخته شدن زندگی کردیم، پنهان شدیم، سکوت کردیم… ترسیدیم. فکر میکردیم تمام شده، اما ترس هنوز توی جون ما مونده بود.
.
موهاشو نوازش کردم و گفتم: «اشکالی نداره کسی بدونه تو ناشایی. خودت نگو. اما اگه کسی شناختت هم سرت رو بالا بگیر. نگران نباش. شما کلی دوست و رفیق دارین.»**

.
پی‌نوشت:
* اسم بچه‌ها ناشا و آلوشا نیست. این اسامی مستعارن.
** برای نوشتن این متن بیشتر از یکسال صبر کردم.

شورای گسترش زبان فارسی

صدای خنده از یه حدی که بیشتر شد گوشای منم تیز شد تا بفهمم موضوع صحبت چیه. دیدم ناشا هی به آرومی میگه تـــر – شــــی – ده، بعد به انگلیسی به مخاطب پای تلفن اصرار میکنه که کلمه رو تکرار کنه و شاد و سرخوش میزنه زیر خنده، و دوباره از اول. به سختی خودمو نگه داشتم تا صحبتش تموم بشه، بعد به یه بهونه‌ای نشستم کنارش و بااحتیاط پرسیدم: «چی میگفتین پای تلفن؟» با شیطنت نگاهم کرد و گفت: «لیزا بود. داشتم بهش میگفتم ترشیده‌ شدم.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «تو ترشیده‌ای؟ اصلا بلدی ترشیده یعنی چی؟» بی‌خیال سرشو به مبل تکیه داد و گفت: «بلدم. آخه همه دوستام تا حالا چندتا دوست پسر عوض کردن. دیدم هی داره کنجکاوی میکنه، بهش گفتم من یه دختر ترشیده‌م که تا حالا دوست پسر نداشته.»
.
پی‌نوشت: این جوری چپ چپ نگاهم نکنین، من این کلمه رو یادش ندادم! :)

ضمنا، ناشا کمی کمتر از سیزده سالشه.

یک قصه بیش نیست

آقای مهمون شصت ساله چشم توی چشمم دوخت و گفت: «چرا مامانا همه شون مثل همن؟» اول نفهمیدم چی میگه. سرمو یه کمی کج کردم و گفتم: «ببخشید، متوجه نشدم چی گفتین.» صداشو یه کمی بلندتر کرد و با لبخند گفت: «میگم منو یاد مادرم میندازی. رسیدگیت، جمع و جور کردنت، سئوال جواب کردنت، مهربونیت، اخمات، غرغرات… آخ آخ غرغراتون.»
.
پنجاه سال پیش مثلا؟

همه مامانا مثل هم هستن؟

ای بابا… یعنی من اینقدر غر میزنم؟

 

 

دلداری

تازه یه نیمکت خالی برای نشستن پیدا کرده بودم که ناشا دوان دوان اومد و گفت: «مامان، وقتی من رفتم روی اون پل چوبیه همه پرنده ها در رفتن.» گفتم: «خب پل چوبیه که تو روش راه میرفتی تکون میخورد و اونا ترسیدن.» هیجان‌زده اعتراض کرد: «اما آلوشا که اومد همه پریدن طرفش، اونقدر که آلوشا ترسید. اون که از من سنگینتره.» تا اومدم یه جواب خوب براش پیدا کنم، آلوشا که خودشو به ما رسونده بود دستشو روی شونه خواهرش گذاشت و گفت: «آخه با خودشون گفتن آخ جون یه مرد چاق و گنده. حتما هر روز مک دونالد میخوره، شاید یه چیزی هم واسه ما ته جیبش داشته باشه!»

زردی من از تو، زردی تو هم از من

سر میز صبحانه به چشمای قرمز آلوشا خیره شدم و پرسیدم: «چشمات چی شده؟ باز تا دیر وقت پای کامپیوتر بودی؟»* شونه بالا انداخت و گفت: «چه میدونم، شاید سرما خوردم،» اما من با لجاجت ادامه دادم: «هر چیزی اندازه داره عزیز دل من، این که نشد زندگی، کامپیوتر کامپیوتر کامپیوتر… چشماتو از بین میبری مادر.» بعد سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و ادامه دادم: «نمیخوام سخت بگیرما…» کجکی لبخندی زد و توی حرفم پرید و گفت: «اشکال نداره مامان، میدونم. میون ما بچه‌ها یه مثلی هست که میگه از نظر پدر مادرا، هر چی سر کامپیوتر بیاد تقصیر منه، هر چی سر من بیاد تقصیر کامپیوتره.»

 

*نه که حالا خودم خیلی رعایت میکنم!

دختر متکی، مادر متکا

تازه دیدن فیلم رو تموم کردیم که ناشا با تمام وزنش بهم تکیه میکنه و میگه: «من میدونم شما توی زندگی قبلیتون چی بودین مامان.» حدس میزنم باید یه بازی جدید باشه، پس به خیال خودم دنبال خنده‌دارترین جوابای ممکن میگردم و میگم: «یه مرد بدجنس و بداخلاق؟» میگه: «نه!» بدون معطلی میگم: «خروس؟» غش‌غش میخنده و میگه: «نـــه!» آه میکشم و میگم: «خر نبودم؟» ابروهاشو بالا میندازه که نه و بعد سرشو به بازوم فشار میده و با شیطنت میگه: «یه بالش گنده نرم.»

ای لعنت به هر چی که آدم رو شبیه بالش میکنه، اونم از نوع گنده.