در دامن مادرانه دنیا

یک – من این مجسمه رو از یه فروشگاه دست دوم فروشی خریدم. اول رنگ لباسش توجهم رو از دور جلب کرد، بعد چشمم خورد به بچه‌های ریز و درشتش که داشتن از سر و کولش بالا میرفتن.

1

دو – بعضی از بچه‌ها تنگ دل مادرشون چسبیده بودن.

2

سه – بقیه هم این گوشه اون گوشه دامن مادرشون جا خوش کرده بودن.

3

چهار- یعنی هر جا دستشون رسیده بودها… حتی زیر دامن مادرشون!

4

پنج – بعضیا لباس تنشون نبود.

5

شش – بعضی بلا به دور، اصلا شورت و شلوار نداشتن.

6

هفت – بعضیا که اجتماعی‌تر بودن و دو تا دوتا بازی میکردن، اسباب‌بازی داشتن یا شایدم داشتن استعدادهای نهفته موسیقیشون رو بروز میدادن.

7

هشت – بعضیام میونه شون با حیوونا بهتر بود و تنها یه گوشه نشسته بودن و از حقایق عریان دنیا رو برگردونده بودن.

8

نه – واسه بعضی هم همین که بشه یه گوشه دامن مادر لم داد کافی بود. حالا بقیه هر جور دلشون میخواد میتونستن توی سر خودشون بزنن.

9

ده – فقط من موندم حیرون این وسط، دهن باز مونده مادر جریانش چی بود. یعنی داره واسه بچه‌هاش آواز میخونه؟

10
با توجه به اینکه من مجسمه‌های مشابه دیگه‌ای (اما نه به این قشنگی و خوش‌ساختی) بازم توی دست دوم فروشیها دیدم و در مورد همه‌شون هم دهن مادر همین طور باز مونده بود و بچه از سر و کولش بالا میرفت، مطمئنم این مجسمه باید یه داستانی پشت سرش باشه که من نمیدونم چیه!
روی مجسمه نوشته شده بود Rod Kuehrost از اونجایی که فکر میکنم باید ریشه آلمانی داشته باشه، به احتمال زیاد شکل درستش باید باشه Rod Kührost و فکر میکنم اسم سازنده این اثره.

بعد از راهنمایی دوستان:

A Storyteller is a clay figurine made by the Pueblo people of New Mexico. The first contemporary storyteller was made by Helen Cordero of the Cochiti Pueblo in 1964 in honor of her grandfather, who was a tribal storyteller. It is basically a figure of a storyteller, usually a man or a woman and its mouth is always open. It is surrounded by figures of children and other things, who represent those who are listening to the storyteller. The motif is based on the traditional «singing mother» motif which depicts a woman with her mouth open holding one or two children

 

فراخوان

این فراخوان رو چند روز پیش توی فیس بوکم پست کردم. حالا اینجا هم میگذارمش. امیدوارم جواب بده، خصوصا که جذب از میون وبلاگنویسها همیشه نتیجه بهتری داشته:

=

هر کاری میکنم حساب نوشی رو از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده جدا کنم انگار نمیشه!
دوستان، دو نفر از اعضای ما مجبور شدن که گروه رو ترک کنن. بنابراین وبلاگ ما نیاز به نویسنده داره. ما همیشه یه لیست انتظار آماده داشتیم که من با اونها هم مکاتبه کردم اما اونقدر تق و لق جواب دادن که ناامید شدم و مجبورم این جوری هم فراخوان بدم تا سریعتر بتونم نویسنده جذب کنم.
واقعیتش اینه که نوشتن توی این وبلاگ کار آسونی نیست. باید حتما در مورد موضوعی که بهتون داده میشه بنویسین، باید متن رو تا جای ممکنه ویرایش شده تحویل بدین، برای هر موضوع یک هفته ددلاین و زمان معین دارین و باید توی همون زمان متن رو تحویل بدین. اساسنامه سفت و سخت داریم که باید حتما اساسنامه رو تایید کنین قبل از ورود… بیشتر از هر چیزی روی منظم بودن و به موقع دادن متن حساس هستم. ما همیشه دو تا سه هفته از وبلاگ جلوتریم. یعنی متنی که شما امروز میخونین سه هفته قبلش دست ما رسیده و آماده ارسال شده و میخوام همین فاصله رو هم حفظ کنم همچنان…
راستش من توی کارم آدم دقیق و سختگیری هستم. سر این موضوع خیلی از دوستانم از من رنجیدن، اما من همچنان مصمم هستم با دقت و ریزبینی کار وبلاگ جلو بره.

محیط دوستانه ای داریم. بچه ها هماهنگ و مهربونن… اگه روحیه کار گروهی دارین و دلتون میخواد بنویسین اما شناخته نشین، لطفا به من ایمیل بزنین یا پیام بفرستین.

باید حرف بزنیم

این متن گفتگوی حضوری من و مصاحبه کتبی بعضی از نویسندگان وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست با دوهفته‌نامه شهروند بی‌سی.

من کل مطلب رو توی وبلاگ گروهی هم گذاشتم. بعدا هر وقت تونستم تصویر اسکن شده رو هم اضافه خواهم کرد. اما بهترین کار به نظرم کلیک کردن روی نشانی مصاحبه‌ست.

آرامگاه زنان رقصنده: نوشتن رها از ترس، خودسانسوری یا قضاوت

بومب

از پریشب دوباره تب کردم. تمام دیروز رو توی تب سوختم و سر کار نرفتم، امروز هم چون مصاحبه کاری داشتم وسط برف و بوران و بدبختی، خودمو تا اون سر دنیا رسوندم تا هم امتحان بدم و هم بعدش مصاحبه بشم. این میون شارژ موبایلم هم که شب قبلش به خاطر تب نتونسته بودم به برق بزنمش تموم شد و موندم حیرون وسط خیابون و سرتون رو درد نیارم به آخرین ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم باید نیم ساعت وایسم توی سرما، گفتم برم یه خورده سبزی و میوه بخرم، هم دست پر برم خونه و هم توی سرما نمونم.
پاساژی که رفتم کلا رنگ و بوی آسیایی داره. یعنی بیشتر فروشگاهها چینی و کره‌ای و ژاپنی هستن، از رستورانش بگیرین تا سوپرمارکت و بوتیک و آرایشگاه. داشتم سلانه سلانه میرفتم سمت سوپرمارکت که یکهو چشمم خورد به عطاری چینی و یاد حرف دوستم افتادم که میگفت عطاریهای چینی یه دارویی دارن که باعث شکم‌روش و پاک شدن روده‌ها و سم زدایی بدن میشه و خیلی خوبه.
اول اومدم برم توی مغازه، بعد یه مکثی کردم و با خودم گفتم اول جمله بندی انگلیسیم رو توی ذهنم مرور کنم و کلمه درست انتخاب کنم و از تلفظم مطمئن بشم، بعد میرم تو… خلاصه بعد از کلی صغرا کبرا، رفتم تو و سلام کردم و خیلی یواش گفتم: «دوستی به من توصیه کرده اینجا میتونم دارویی بگیرم که برای دستگاه گوارش خوبه.» فروشنده که یه پیرمرد چینی بود، نه گذاشت و نه برداشت با صدای بلند گفت: «مشکل گ..ه کردن داری؟» (کلمه ای به کار برد که عموما بچه های مهد کودک برای مدفوع به کار میبرن!) خجالت‌زده اومدم بگم من که نه، واسه یکی دیگه میخوام! بعد دیدم چنان زل زده بهم و کجکی لبخند میزنه که اگه بگم نه، از رنگ سفیدی چشم و پرز زبون و صد جای دیگه‌م دلیل میاره که خودتم این کاره‌ای و نیاز داری!
به ناچار سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم: «بله همین مشکلی که میگین دارم!» پیرمرد به یه خانم پیر اون طرف مغازه اشاره کرد و با صدای رسا گفت: «نگران نباش! اون متخصص داروهای گ…ه ماست. چنان دارویی بهت میده که بومب…» و همزمان با درآوردن صدای بومب، دستش رو به نشونه پرتاب انفجاری چیزی به سمت بیرون تکون داد.
یه لحظه موندم واکنش مناسب من توی این ثانیه چی میتونه باشه؟ باید بخندم یا نه! اما صورت پیرمرد اونقدر جدی بود که سرمو کج کردم و گفتم: «نهایت لطف شماست.» و بعد به سمت خانم فروشنده رو کردم و ایشون هم ضمن تکرار صدای بومب و حرکت توام دست و جهش انفجاری یه چیزی به یه سمتی، برای من توضیح داد که دارو چیه و چطور باید مصرفش کرد و همزمان باهاش زیاد آب بخورم و… اما فقط همین نبود که! به دقت سر تا پای منو نگاه کرد و هر عیب و ایرادی توی من پیدا کرد به روم آورد که شکمت آب میشه، صورتت لاغر میشه، گودی زیر چشمهات از بین میره و اینجا کجه صاف میشه، اونجا صافه کج میشه و این میره و اون میاد و… خلاصه اونقدر گفت و گفت و گفت که هم پول رو دو دستی تقدیم کردم و هم با یه اعتماد به نفس در هم شکسته، تب‌دار و داغون و خیس از برف و بارون برگشتم خونه.
خلاصه از من به شما نصیحت، خواستین داروی سم زدایی از فروشگاه چینی بخرین از همون اول بگین مشکل گ…ه دارین و بعد دستتون رو به نشونه تخلیه تکون بدین و بگین بومب که بدونن قبلا توجیه شدین، بلکه دیگه به اعتماد به نفس و کج و کوله بودن اندامتون کاری نداشته باشن.

گریه کنم یا نکنم؟

الان مدتیه که میخوام این سه تا عکس رو اینجا به اشتراک بذارم، اما وقت نکردم.
عکسها بخشی از تبلیغات دیواری ایستگاههای ترن هوایی ونکوورن. در واقع تبلیغ دستمال کاغذیه. این تبلیغات جدید نیستن اما به نظرم هنوز به اشتراک گذاشتنشون خالی از لطف نیست. خصوصا سومی!

.

21

3

پی‌نوشت: بخاطر کادربندی نامناسب متاسفم. وسط شلوغی صبح نمیشه ایستاد و به این چیزا فکر کرد.

 

ضمیر ناخودآگاه

نشسته بودم روی مبل و داشتم قبضای ماه گذشته رو حساب و کتاب میکردم که ناشا یهو مدادشو گذاشت روی دفترش و گفت: «امروز معلمم گفت این آخرین درس بیولوژیه* و از هفته بعد فیزیک داریم. گفت یه امتحان بدین دیگه تمومه. من بهش گفتم ما که قبل از تعطیلات امتحان داده بودیم… یه کم هول کرده بودم. اما معلممون گفت درس تو که خوبه، اندیشه نکن….»

و اگه خنده بلند و ناگهانی من نبود احتمالا موضوعات بهتری برای نوشتن هم دستم می‌اومد… فکر نکنم از زمان مرحوم ابوالقاسم فردوسی دیگه کسی توی حرف زدن محاوره‌ای به جای نگران نباش گفته باشه اندیشه نکن!
.
.
پی‌نوشت: اول انداخت گردن من، گفت شما فارسی اینجوری حرف میزنین. من که از شدت خنده دلم درد گرفته بود بدون معطلی انداختمش گردن طغرل و سریالهای مهران مدیری، بعد خودش کشف کرد که ناخودآگاه کلمه رو از ترکی ترجمه کرده.  Endişe Etme

پی‌نوشت دوم: ما ترک نیستیم، روزی هم که ترکیه رفتیم حتی یک کلمه ترکی بلد نبودیم. اما سه سال و نیم ترکیه زندگی کردیم.
برای من ترکی زبان ناآشنایی بود که به خاطر تسلطم به فارسی و آشناییم به عربی خیلی زود برام به زبانی قابل فهم تبدیل شد. اولین راه حل من برای فهم ترکی، پیدا کردن ریشه کلمه بود. همین رو هم به بچه ها یاد دادم.
ناشا هنوز ترکی رو به خوبی میفهمه و صحبت میکنه.

با اینا زمستونو سر میکنم

پاروی ما از اولش هم یه پاروی ضعیف تاشو بود، برای اینکه بتونی بذاری پشت ماشینت و اگه لازم شد ازش استفاده کنی. من که نمیدونستم اما همون سال اولی که اومدیم اینجا، برادرم اینو توی فروشگاه دستش گرفت و یه نگاهی هم به دستای من انداخت و گفت تو جون پاروی بزرگتر از اینو نداری، اینجا هم برف آنچنانی نداره که بخوای پاروی محکمتر بخری… و از سال دوهزار و نه تا امسال ما با همون پارو روزگارمون رو میگذروندیم تا امسال که ننه سرما چنان به مهمونیمون اومد که مسلمان نشود، کافر نبیند!
پارو که شکست و دیگه توی هیچ فروشگاهی گیرمون نیومد (به گمانم ملت از ترس هر چی پارو بوده خریدن)، انگشتای منم تا اینجا به خاطر برف‌روبی، سه تا خون‌مردگی داشته، دو تا پینه، سه تا شکستن ناخن از ناحیه‌ی دردآور، کلی زخم و بی‌حس شدن موضعی… درد هم که بماند!
همون سه تا پله ورودی خونه خودمون هیچ، از وقتی آلوشا توی برف زمین خورده، رسالت منم شروع شده که از ورودی خونه تا ایستگاه اتوبوس رو با همون پاروی شکسته، یخ‌شکنی کنم (برف لگدکوب شده نیم گرما خورده منجمد شده… یخی که به خوبی میشد ازش استفاده کرد تا خونه اسکیمو ساخت!)
صبحا هم که مسافت پنج دقیقه‌ای رو از ترس سر خوردن روی یخ و افتادن، بیست دقیقه‌ای راه میرم، یا اگه ببینم اتوبوس داره میاد دیگه میزنم توی خیابون و بدون توجه به ناسزاهای احتمالی راننده‌ها، بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.
امروز داشتم فکر میکردم هر کسی رو واسه کاری توی این دنیا ساختن… سهم منم از دنیا انگار فقط بارکشی بوده و بس.
.
پی‌نوشت اول: چرا از بچه‌ها کمک نمیخوام؟ احتمالا دور و بر شما هم مادرایی هستن که جونشون بره هم، تا مجبور نباشن از بچه‌ها بابت کاری کمک نمیخوان. علاوه بر اینکه آلوشا امسال سال نو کنار دوستاش بود.
امسال نوشی بود و جوجه کوچیکه.
.
پی‌نوشت دوم: غر نمیزنم… خستگی در میکنم. 🙂

نغمه‌خوان

صدای قشنگی داره. وقت کار کردن همیشه میزنه زیر خوندن. اگه عجله نداشته باشم وقتی دارم از راهرو رد میشم و صداش رو میشنوم، چند لحظه می‌ایستم و بهش گوش میدم. انگلیسی رو خیلی خوب و تقریبا بدون لهجه صحبت میکنه.
چند وقت پیش همزمان توی غذاخوری بودیم. من داشتم غذامو میخوردم و اون منتظر بود غذاش گرم بشه. سر صحبت باز شد و نمیدونم چه طوری بحث کشیده شد به مادری من. یه کمی از این طرف و اون طرف تعریف کردم و بعد گفتم: «زندگیمون خیلی بالا و پایین داشت، بعضی روزا واقعا نفسم میبرید اما همیشه به خاطر بچه‌ها دوام آوردم.»
بعد ازش پرسیدم: «تو چی؟ تو هم بچه داری؟»
مکث کرد و بعد سرشو یه کمی بالا گرفت و یه نفس عمیق کشید و گفت: «بیست ساله اینجام، بچه‌ها سه ساله و چهار ساله بودن که گذاشتمشون پیش پدر و مادرم و اومدم اینجا. کار میکنم و براشون پول میفرستم. نمیدونم مادری چی میشه، نمیدونم میتونم بگم مادرم یا نه… من فقط براشون پول میفرستم.»
نفسم گرفت. فقط تونستم بگم: «معلومه که مادری. معلومه که هستی…»
بعد سکوت کردیم، فکر کنم هردومون بغض کرده بودیم.

The Revenant

بعد از عمری قرار شد شب یلدا یکی دو نفر از نزدیکانم رو دعوت کنم. این آخر هفته شروع کردم به تمیز کردن خونه و ساعت دو بعد از ظهر روز یکشنبه، بدون توجه به وضعیت آب و هوا تصمیم گرفتم برم خرید.
تازه میخواستم در رو باز کنم که دوستی زنگ زد و گفت جایی اطراف خونه ما کار داره و میتونه یه سری هم به من بزنه. گفتم من دارم میرم خرید و بعد از یه کمی صحبت قرار شد بعد از خرید من، بیرون همدیگه رو ببینیم و با ماشین اون بیایم خونه ما.
در رو که باز کردم دیدم عجب قیامتیه. اما سخت نگرفتم. گفتم بلاخره دوستم هم میاد، با ماشین برمیگردیم. کاری نداره که…
رفتم خرید، انار خریدم، هندونه خریدم، آجیل و شیرینی خریدم… کلی خرید سوپرمارکتی کردم و بعد با خیال راحت زنگ زدم به دوستم که من کارم زودتر از اونی که فکر میکردم تموم شد. دوستمم گفت که هوا خرابه و مجبور شده برگرده خونه و نمیاد.
جا خوردم اما گفتم مشکلی نیست، زنگ میزنم به تاکسی… زنگ هم زدم اما تاکسی نبود، یعنی اصلا کسی گوشی رو برنمیداشت. زنگ زدم به خواهرم، اونم گفت نمیتونه از شدت برف ماشین رو بیاره بیرون… حالا خونه منم کجاست؟ ته دنیا!
نمیتونم براتون شرح بدم که با چه بدبختی اون همه کیسه خرید رو کشوندم تا ایستگاه اتوبوس. تا بالای قوزک پام که توی برف بود، ساعت هم شده بود شش و نیم عصر، برف هم که مثل چی میبارید… تازه یادم افتاد یکشنبه ست و اون خط اتوبوس یه ساعت یه بار میاد… حالا هم از خستگی نفسم بالا نمیاد، هم سردمه، هم باید جواب شوخیهای مردم رو بدم که چرا توی برف این همه خرید کردی و هم دارم فکر میکنم من چه جوری برم خونه…
سرتون رو درد نیارم، شانس آوردم که اتوبوس اومد و سوار شدم و زنگ زدم خونه که ببینم بچه ها میتونن تا ایستگاه بیان کمکم یا نه. برنداشتن. زنگ زدم به ناشا، با تعجب گفت: «مامان مگه یادتون رفته من خونه دوستم رفتم؟ باباش گفته منو تا ساعت هشت میرسونه.» زنگ زدم به آلوشا، اونم در حالیکه داشت لقمه‌ش رو قورت میداد گفت: «شما که میدونین من خونه دوستم رفتم، شبم برنمیگردم…» هر دوشون راست میگفتن، من یادم رفته بود.
حالا کار نداریم چقدر طول کشید تا یه مسافت چند دقیقه‌ای بین ایستگاه تا خونه رو راه برم و بار بکشم، و چند بار ایستادم تا نفس تازه کنم و چند بار کیسه ها رو دست به دست کردم تا مانع خواب رفتن دستام بشم. حالا رسیدم دم در، اما هرچی توی کیفم رو میگردم کلید نیست. 🙂
زنگ زدم به ناشا و التماس که: «مامان، پدر دوستت میتونه تو رو زودتر بیاره؟ حتی ده دقیقه هم خوبه… نمیتونه؟ خب باشه من کلید ندارم اما اینجا منتظرت میمونم.»
خریدها رو گذاشتم یه گوشه ای و رفتم توی پیاده‌رو شروع کردم به تکوندن درختها که از شدت برف شاخه هاشون داشت میشکست. دستکش که نداشتم هیچ، کلی برف هم ریخت توی یقه م.
بدنم دیگه بی‌حس شده بود که ناشا رسید.
..
حالا اینجا چه میکنم؟ صبح یکساعت منتظر اتوبوس ایستادم که برم سر کار، نیومد. برف اونقدر زیاد روی پیاده‌روها نشسته که نمیشه درست راه رفت. بارون هم داره میاد و برف سطح خیابون رو تبدیل به گل و لای کرده… وضعیت خوبی نیست. اگه شب دوباره سرد بشه خیابونها یخ میزنه.
آخرین خبر هم اینکه از دیشب تا حالا سر انگشت وسطی دست چپم حس خودش رو از دست داده. حتی تایپ که میکنم حسش نمیکنم درست. انگار آسیب دیده. فکر کنم سرمازده شده.
.
.
پی نوشت:
در صورت تمایل میتونین اسم متن رو بذارین «عقل که نباشه، جون در عذابه»

بی‌سرپناه

گذشته از اینکه من خوزستانی هستم و گذشته از اینکه چندان برف رو دوست ندارم، اما یخبندون و سرمای اخیر ونکوور دیگه داره برام نگران‌کننده میشه.
ونکوور یکی از معدود شهرهای کاناداست که میشه شب زمستون توی فضای باز خوابید و از سرما و یخ‌زدگی نمرد. شاید به همین دلیل شده مقصد کارتن‌خوابهای کانادا که ترجیح میدن فصل سرد اینجا باشن.
چند وقته اینجا سرمای بدی اومده و انگار خیال رفتن هم نداره. برف و یخ‌زدگی جای خود… سرما و سوز داره بیداد میکنه، اونم واسه شهری که مردمش چندان به این نوع سرمای استخوون‌سوز اونم به این مدت طولانی عادت ندارن.
امشب که برمیگشتم خونه چشمم همه ش دو دو میزد ببینم کارتن‌خوابی توی خیابون هست یا نه، هرچند که اگه بود هم، به جز خریدن یه وعده غذا و نوشیدنی گرم از دست من کار خاصی براش برنمی‌اومد… اما کسی نبود. ته دلم خوشحال شدم و فرض کردم که احتمالا سرپناه‌ها بهشون جای خواب دادن.
قبول کنیم برف قشنگه، اما واسه کسی که خونه داره، خونه‌ش گرمه، غذاش براهه و جای خوابش مرتب.

ترانه درونی

این متن رو درسته از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده برداشتم و اینجا آوردم. پیشنهاد نوشتن در مورد این موضوع از من بوده. حالا هم از همه شما خواهش میکنم که ترانه درونیتون رو پیدا کنین. شما میتونین پنج نفر رو اسم ببرین و ازشون بخواهین که ترانه درونیشون رو به شما معرفی کنن.
من آدم خیلی خوبی برای راه انداختن بازیهای وبلاگی و فیس بوکی نیستم. اما ممکنه این بار روی منو زمین نندازین؟
.
«ترانه درونی»
ما این هفته موضوعی برای بحث نگداشتیم. خواستیم به خودمون استراحت بدیم و موضوعی رو به عنوان موضوع آزاد انتخاب کنیم. اما در عمل موضوع آزاد این هفته ما، بیشتر از موضوعات معمول هر هفته از ذهن ما کار کشید و زمان برد! شاید چون اسمش روی خودش بود، درونی بود…

موضوع آزاد ما ترانه درونیه.

هر آدمی وقت تنهایی، وقتی که سرش به کاری گرمه، قدم میزنه، ظرف میشوره، خونه رو مرتب میکنه، یا از پنجره به بیرون خیره میشه ناخودآگاه ترانه‌ای رو زمزمه میکنه. گاهی می‌تونه یه ترانه خارجی باشه، گاهی ایرانی، گاهی بدون اینکه حتی متن ترانه رو بدونه، فقط آهنگش رو زمزمه می‌کنه، یا سوت می‌زنه.

ترانه درونی اون ترانه‌ای نیست که گاهی توی سرتون می افته و برای مدت محدودی هی تکرار میشه. ترانه درونی گاهی برای سالها شنیده نشده، ترانه روز نیست، گاهی حتی خودتون هم یادتون نمیاد آخرین بار کی بهش گوش کردین.

همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم. بعضیا فقط یکی، بعضیا چند تا، اما همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم و اگه در درون خودمون بیشتر از یه ترانه سراغ داشته باشیم یکی از اونها درونی‌تر از بقیه ست.

پیدا کردن ترانه درونی آسون نیست. بعضیا فکر میک‌نن یعنی ترانه‌ای که خیلی دوستش داریم، یا بلدیم خوب بخونیمش، یا ترانه‌ای که انتخابش کردیم و خیلی شیک و مرتب ارائه‌ش می‌کنیم. اما ترانه درونی هیچکدوم از اینا نیست. انتخاب نشده. خودش اومده و سر جای خودش نشسته. شاید لازم باشه که روزها به کمین خودتون بشینین تا پیداش کنین. موقعی که حواستون نیست. موقعی که اصلا به ترانه درونی فکر نمی‌کنین و یهو به خودتون میاین و می‌بینین دارین ترانه درونیتون رو زمزمه می‌کنین.

میدونم بعد از خوندن این توضیحات حتما شما هم به فکر افتادین که ترانه درونی شما چیه… خیلی هم خوب. اگه ما از شما بخوایم که ترانه درونیتون رو پیدا کنین این کار رو میکنین؟ به ما می‌گین ترانه درونی شما چیه؟
.
پی‌نوشت برای مخاطبین خاص:
اگه احتمالا بعد از خوندن این متن و توضیح در مورد ترانه درونی، برای بعضی از شماها حضور کسی تداعی شد، شک نکنین که اون آدم خود من بودم.

آگهی

این یه درخواست برای جذب نویسنده مهمان برای سری جدید نوشته های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ست.
روال کار ساده ست. کافیه مرد باشین، یکی از موضوعات ما رو انتخاب کنین (یا در شرایطی خودتون موضوع ارائه بدین) نوشته رو بنویسین و به ما ارائه بدین. ما تا امروز کمی کمتر از سیصد متن کار کردیم و این روال رو هم ادامه خواهیم داد.
برای نوشتن در وبلاگ ما لازم نیست که نویسنده باشین، کافیه صادقانه در مورد موضوع نظرتون رو بنویسین. گمنام نویسی میتونه کمک بزرگی باشه برای داشتن صداقت: چیزی که ما دنبالشیم. انتقال بدون واسطه و بدون هراس تجربه هایی که گاهی بیان علنی اونا راحت نیست.

شما میتونین به ما ایمیل بزنین یا برای من پیام بفرستین و بعد اجازه بدین تا من لیست موضوعات رو در اختیارتون بذارم.
ناگفته نمونه، ما فعلا تا هفته اول اسفند موضوعاتمون رو آماده کردیم و نوشته های مهمان رو تحویل گرفتیم. بنابراین زمان انتشار موضوعات جدید احتمالا می افته به سال جدید شمسی.

ببخشید من امروز حالم خوب نیست. حتی از چیدن و جمله بندی یه جمله معمولی هم عاجزم.

هر کلمه‌ای قابلیت داشتن کش‌ داره

آلوشا داره با حرارت یه چیزی تعریف میکنه. وسط صحبتاش میگه: «یهو یکی از بچه‌ها اومد عین لاکش به دوستم حمله کرد.» جا میخورم. یه کمی جا به جا میشم و میپرسم: «عین چی مامان جان؟» میگه: «لاکش»
ناشا با کنجکاوی سرشو از روی کتابش بلند میکنه و میگه: «لاکش یعنی چی؟»
آلوشا که حالا دیگه متوجه نگاه‌ متعجب من شده، سرشو میخارونه و میگه: «لاکش دیگه، همین پرنده‌ها که میگفتی مثل آدمایی هستن که منتظرن یکی شکست بخوره تا بهش حمله کنن…»
به سختی خنده‌مو کنترل میکنم: «آهـــان، لاشخور عزیزم… لاشخور!»

بند

حدود دو سه هفته‌ست خواب میبینم تختم به شدت تکون میخوره. گاهی حس میکنم یه موجود وحشتناک توی اتاقه و داره تخت رو تکون میده. به سختی با خودم تکرار میکنم که این یه خوابه و باید بیدار بشم. زور میزنم و چشمهام رو باز میکنم. اما تخت، اتاق و همه چیز همچنان داره میلرزه. بدنم توان نداره، صدا از گلوم درنمیاد. با بدبختی خودمو به در اتاق میرسونم. تقریبا چهاردست و پا خودمو روی زمین میکشونم. بعد میرم اتاق یکی از بچه‌ها… اوایل اتاق آلوشا، تازگی ناشا… کمک میخوام. بچه‌ها کمک میکنن تا توی تختم برگردم. تازه اون موقعست که احساس میکنم عضلات بدنم از گرفتگی خارج شدن، میتونم نفس بکشم… با همدیگه تکرار میکنیم حتما من خواب دیدم… حتما خواب بد دیدم. سرم رو روی بالش میذارم و … بعد تازه از خواب میپرم. کسی توی اتاق نیست. انگار دو تا خواب تو در تو دیده باشم…
توی تاریکی نیمه شب میشینم سر جام و وحشتزده به صدای سنگین نفسهام گوش میدم.
.
اگه قرار باشه یه روزی وابسته بچه‌هام بشم، ترجیح میدم بمیرم.

کافه بغداد

«کافه بغداد»
نشستم کافه بغداد رو برای بار چندم دیدم… اول که از کافه بغداد ونکوور برای ناشا شام خریدم. بعد تمام مدت که داشتم شام رو تا خونه، توی اتوبوس و مینی بوس با خودم این طرف و اون طرف میکشیدم، ترانه‌ش رو زیر لب زمزمه کردم و وقتی برگشتم خونه لباس عوض نکرده نشستم به دیدنش.
.
یه روزی آسمون ما هم آبی میشه. میدونم.
.
پی‌نوشت: موضوع بحث این هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده:
«وقتی رابطه‌ای لو می‌رود، چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد؟»

هیجان صبحگاهی

امروز صبح عقاب دیدم. نه از این عقابای توی باغ وحش، یا از اینا که برای پرواز نمایش داده میشن، نه حتی عقاب آزاد در اوج، وقت پرواز… خیلی نزدیک بود، نشسته بود روی شاخه درخت کنار آب.
من سوار قطار بودم و داشتم میرفتم سر کار… یه لحظه از هیجان نفسم بند اومد. شک کردم درست دیدم یا نه. اونقدر سرک کشیدم که دیگه دیدنش ممکن نبود. بعد توی گوگل عکسش رو جستجو کردم تا مطمئن بشم عقاب همون شکلیه.
خودش بود…
یا من زیادی سر به زیرم و تا حالا عقاب آزاد نشسته روی درخت ندیده بودم یا واقعا خوش شانس بودم.
احتمال دیدن عقاب آزاد توی فاصله کم از زمین، توی محیط شهری چقدره؟

بحران دل

روایت اول: گفتگوی صمیمانه
اومده با لبخند میگه: «شما دو تا دخترا چقدر با هم دلی‌دلی میکنین؟» میخوام تشکر کنم که منو هم همقد ناشا کرده و میگه دخترا، اما اون دلی دلی بدجوری کنجکاوم کرده.
همزمان با ناشا، هر دومون بلند میگیم: «چکار میکنیم؟»
میگه: «دلی دلی، از اینا که میشینن و با هم حرف میزنن…»
من و ناشا بدون معطلی میزنیم زیر خنده. ناشا تقریبا فریاد میزنه: «درددل بابا، دلی‌دلی چیه دیگه.» و از خنده به خودش میپیچه.
.
روایت دوم: وضعیت مزاجی
دستی به شکمش میکشه و میگه: «شکم-روده م بهم ریخته… نمیدونم چی خوردم.» من متوجه چیز خاصی نمیشم، اما بازم ناشا قهقهه میزنه و میگه: «دل و روده… تو فارسی این جور وقتا شکم-روده نمیگیم. بگو: دلـــــــــورووووووده» و عمدا کلمه‌ها رو میکشه. بعدم اونقدر میخنده که ما رو هم به خنده میندازه.
.
روایت سوم: دلدادگی
آلوشا میاد توی اتاق و با دقت به من و ناشا نگاه میکنه که داریم یه فیلم عاشقانه نگاه میکنیم. به نظر میرسه میخواد یه چیزی بگه اما به جاش زیر لب غرغر میکنه و میگه: «حالا حرفم بزنیم یا دل توش کم داره، یا دل زیادی میاره… خوش باشین دخترا.» و از اتاق میره بیرون.

معتاد دست دوم

میگم: «امشب توی مرکز شهر حسابی ماری‌جوانا کشیدم.» بچه‌ها با چشمای گرد شده نگاهم میکنن. زهرخند میزنم و میگم: «نیم ساعت پیاده‌روی کردم، به اندازه یه بسته کامل دود ماری‌جوانای ملت توی ریه‌م رفت.»
.
من اعتراضم رو کجا باید اعلام کنم؟ اگه نخوام دود مصرف دیگران وارد ریه‌م بشه کی رو باید ببینم؟

خو گرفته به خلوت

فکر کنم یه کمی در رابطه با پست قبلی سوتفاهم پیش اومده. اینو از ایمیلهایی که دستم رسیده و پیامهای خصوصی رد و بدل شده فهمیدم. شایدم من اونقدر غمگین بودم که نتونستم حرفمو درست منتقل کنم…
من از تنهایی خودم گریزان نیستم. پذیرفتمش. اتفاقا خوب موقعی هم قبولش کردم. من الان توی اون موقعیتی ایستادم که سالها در انتظارش بودم. اینکه تنهاییمو دوست داشته باشم و نگران سالهای باقیمونده عمرم هم نباشم.
یه زمانی آدم دوست داره یکی وارد زندگیش بشه، تنهایی رو خلا میدونه و مترصد هر فرصتیه برای تنها نموندن. یه وقت یکی مثل من میشه، تنهاییش براش اونقدر با ارزش هست که اگه کسی قصد داشته باشه به زندگیش پا بذاره، از خودش بپرسه این آدم ارزشش رو داره که بخاطرش آرامشو بهم بزنم؟
من الان توی همین مرحله م. زندگیم آرومه. کسی نیست که مدام بهم شوک عاطفی بده. به سکوت زندگیم خو گرفتم. یه جور تسلیم شدن در مقابل چیزی که هست.
.
چیزی که توی پست قبلی منو به اندوه کشونده بود نه تنهایی، بلکه پیر شدن آدمها به پای همدیگه بود. شانسی که من نداشتم و امیدوارم شما داشته باشین.
=
موضوعی که این بار زنان رقصنده دارن در موردش مینویسن راجع به اینه که چرا زنها کمتر به روابط یکشبه و گذری جنسی تن میدن.
نه فقط بعنوان سرگروه، حتی به عنوان خواننده هم به نظرم خیلی از متنها درخشان بودن. بچه های آرامگاه زنان رقصنده بلاخره به اون ثباتی که انتظار داشتم رسیدن. همه کارشون رو جدی گرفتن و گروه بدون هیچ حرف و حدیث اضافه در بهترین حالت ممکن داره پیش میره. مطمئنم کاری که دارن انجام میدن مانا و تاثیرگذار خواهد بود.
من تمام قد در مقابل صبوری و توان و سختکوشی گروه تعظیم میکنم.

تا انتهای عشق با من برقص

این متن رو ده ساعت پیش نوشتم و اونقدر برای من نوشتن و دوباره خوندنش دردناک بود که چند بار خصوصیش کردم و بعد همگانی… در نهایت دیدم هنوز توان به اشتراک گذاشتنش رو ندارم و علیرغم چند لایکی که گرفته بود از دسترس خارجش کردم. حالا تصمیم گرفتم دوباره به اشتراک عمومی بذارمش.
دوستی بعد از خوندن این متن برام نوشته بود:
«چقدر تو این نوشته ی اخر من بودم. خودمو خوندم خودمو دیدم. تا ازدواج و جدایی مسیرهام شبیه شماست ولی من جوجه هم ندارم حتا. واقعن فکر می کنم به درد دوست داشته شدن نمی خورم. الان منم دارم اشک می ریزم ولی نه با اهنگ کوهن. با نوشته ی شما…»
وقتی از ته دل مینویسی، دردت میاد. من با نوشتن این نوشته درد کشیدم. شاید به همین دلیل هم وحشتزده ساعتها قایمش کردم. حالا هم نمیدونم چرا باز دارم علنیش میکنم. شاید چون با خودم عهد بستم از خود بودنم نترسم.
ببخشید اگر با خوندنش درد به شما منتقل میشه.

.
من همیشه آدم عاشق‌پیشه‌ای بودم. ربطی هم نداشت به جنس مخالف، زندگی برای من پیچیده شده بود توی لفاف لطیف دوست داشتن. سیبی که گاز میزدم، گلی که توی گلدان میکاشتم، نفسی که میکشیدم… غذایی که میپختم، جورابی که پا میکردم، آهنگی که گوش میکردم… همه چیز توام با عشق بود.
همه اتاق من پر بود از یادگاریهایی که از عزیزی به جا مونده بود و خنزپنزرهای کوچیکی که به یاد کسی یا جایی خریده بودم. همه چیز با دقت انتخاب شده بود. همه چیز روح داشت، جان داشت، حس داشت. همه چیز برای من عاشقانه بود.
با این روحیه، هر بار که وارد رابطه عاطفی میشدم تا حد ویرانی جلو میرفتم و هر بار باید سعی میکردم دوباره خودمو ترمیم کنم و برگردم. زمانی که ازدواج کردم هم اونقدر برای داشتن یه زندگی باثبات توام با دوست داشتن تقلا کردم و جواب نگرفتم که با خودم گفتم شاید درد جای دیگه‌ست. شاید من به درد دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیخورم. خودم رو قانع کردم که شاید اصلا هدف از آفرینش من چیز دیگه‌ای بوده، شاید قرار بوده این عشق جای دیگه‌ای سرمایه‌گذاری بشه… و با تولد اولین بچه، رنگ به زندگی سیاه و سفید من برگشت. جوجه‌ها شدن جانشین بدون واسطه دوست داشتن. جایی که میشد عشق بورزی بدون اینکه بترسی. عشق بورزی بدون اینکه احساس گناه کنی. لبخند بزنی و لبخند جواب بگیری. صادق باشی و از روراستیت احساس شرم نکنی، تحقیر نشی، تنها نمونی.
.
من همه این سالها سعی کردم عشق بدون احساس مالکیت رو تمرین کنم. این همه سال همه عشقی که در درونم میجوشید و میخروشید به مهار کشیدم و مراقب بودم ازش بند برای خودم و بچه‌ها درست نکنم. من همه این سالها مدام خودم رو سرکوب کردم.
شاید بخاطر همین سرکوب بود که با خوندن خبر درگذشت لئونارد کوئن و شنیدن چند بار ترانه‌ش این جور، مثل اولین بار که توی دوست داشتن شکست خوردم، دارم اشک میریزم…

انتخابات امریکا

کاملا جدی:
ناشا به شوخی پای مطلب یکی کامنت گذاشته بود که در صورت برنده شدن ترامپ، امریکاییها میتونن به کانادا درخواست پناهندگی بدن، کامنتش تقریبا پنج هزار تا لایک خورده!

بزرگمرد کوچک

به پسر کوچولو میگم: «زود عادت میکنی، مدرسه میری، انگلیسی یاد میگیری، دوست پیدا میکنی… خیلی زود همه چی خوب میشه.» میگه: «آره مامان بزرگمم همینو گفت.»
میخوام لبخند بزنم اما به صورتش پر غم میشه یهو. بهش میگم: «دیدی؟ مامان بزرگتم همینو گفته. دلش تنگ هم بشه اما بازم خوشحاله که تو راحتی.» ته چشماش ناباوری هست. سرشو میاره بالا و میگه: «خوشحال میشه بلاخره؟ خوب میشه؟ آخه شب آخری منو برد حموم. بعد بهم گفت که کمرشو لیف بکشم. اما من فهمیدم… پشتشو کرد به من، بعد گریه کرد. فکر کرد نمیبینم اما من فهمیدم. صدای گریه‌شو شنیدم… دیدم بدنش میلرزید.»
.
پی‌نوشت:
این پسر کوچولو به طور اتفاقی همصحبت من شد. به کانادا پناهنده شده.

مهربانی دنیا

از وبلاگ زندگی معمولی
«… دو تا اتفاق باعث شده که دوباره بیام توی این وبلاگ بنویسم: یکی اینکه دیروز متوجه شدم نویسنده وبلاگ مشهور و پرمخاطب «نوشی و جوجه هایش» معلم محبوب دوران راهنمایی من توی دهه هفتاده… من قبلا در مورد این وبلاگ شنیده بودم ولی اصلا به فکرمم خطور نمیکرد که متعلق به معلم محبوب و باهوش من باشه، کسی که لذت‌بخش‌ترین کار زندگی‌مو (برنامه نویسی) اولین بار از اون یاد گرفتم. این که میگم به فکرم خطور نمیکرد نه بخاطر اینکه اهل نوشتن نبود (که اتفاقا خیلی اهل کتاب و مطالعه و نوشتن بود)، بخاطر اینکه باورم نمیشد دنیا انقدر به اون دختر شاد و شنگول و فعال (احتمالا اون موقع سنش از الانِ من کمتر بوده) سخت گرفته باشه… واقعا چرا دنیا اینطوریه؟ چرا برای بهترین‌ها انقدر سخت میشه و برای بعضی‌های دیگه انقدر پارتی‌بازی میکنه؟…»
.
پی‌نوشت:
و این دختر هم یکی از محبوبترین شاگردهای من بود. موقعی که هنوز نوشی نبودم. اصلا ازدواج نکرده بودم که بخوام مادر باشم. اما حتی همون موقع هم همه اون بچه‌ها جوجه‌های من بودن و قلبم برای همه اونها جا داشت.
راست میگه… کاش دنیا مهربونتر بود…

ورود آقایان ممنوع

چند روز پیش خانمی دعوتم کرد به یه شام گروهی. زیاد دوست نیستیم اما چون دعوت عمومی بود گذاشتم به این حساب که خب از همه داره دعوت میکنه، منم کنار بقیه.
قبل از اینکه بخوام مناسبتش رو بپرسم گفت شام به مناسبت پیروزی هیلاری کلینتونه.
دهنم باز موند. گفتم مگه قطعی شد؟ گفت نه اما از همین الان معلومه دیگه، و کلی از سوابق هیلاری گفت و اینکه چند سال در زمینه سیاست فعال بوده و قدرت اول جهان میشه و چون زنه این موضوع خیلی مهمه، بعد هم بدون اینکه منتظر واکنش من بمونه، گفت محل رستوران کجاست و گفت یه رستوران زنونه ست و ورود آقایون ممنوعه.
اینجا که رسید دیگه واقعا سعی کردم خنده مو کنترل کنم. گفتم زستوران مال سفارت ایرانه یا عربستان؟ متوجه شوخیم نشد. گفت کاناداییه. یه رستوران با محیط کاملا فمینیستی توی یکی از محلات خوب ونکوور.
توی دلم گفتم بدبخت فمینیسم.
خلاصه که دعوت شدم به شام، توی یه رستوران فمینیستی، به مناسب برنده شدن هیلاری کلینتون البته پیشاپیش و البته که دعوت کننده سفید پوسته، دکترا داره، خام و بی تجربه نیست، بالای شصت سالشه و سابقه زندگی در کشورهای مختلف داره.
دیگه نمیدونم کجا میشه فرار کرد.
.
آدرس رستوران رو نپرسین، چون دقت نکردم اسمش چیه و توی اینترنت هم نتونستم پیداش کنم.

«ترانه‌های کودکانه»

چند وقت پیش با خانمی که سواحیلی صحبت میکنه آشنا شدم. بهش گفتم یه خواننده میشناسم که سواحیلی میخونه و یکی از ترانه هاش سالها توی خونه ما محبوب بوده و پای ثابت رقص و مهمونیهامون. منم با همه بچگیم خیلی دوستش داشتم.
خانم سواحیلی زبان با کنجکاوی گفت: «عجیبه، همه از من سراغ هاکونا ماتاتای شیر شاه دیسنی رو میگیرن. کدوم رو میگی؟»
منم با خوشحالی گفتم: «رامایا… اسم خواننده‌ش هم آفریک سیمون.»
لبخند زد و گفت: «میدونی، این ترانه در اصل یه ترانه بچه‌گونه‌ست. راجع به طلوع و غروب خورشید و …»
یه لحظه تصور کردم مردم دنیا با اتل متل توتوله ما مهمونی راه بندازن 🙂
 

اژدهای تبدار

عملا به جز همون روز که نوشتم سر کار نرفتم، تمام روزای باقیمونده بدون حتی از دست دادن یه دقیقه، تمام وقت سر کار بودم. اما اونقدر رنگم پریده بود و صدام گرفته که تقریبا اعتراض همه در اومد. روزا تب نداشتم. یعنی اونقدر کم بود که بتونم با تب بر و مسکن و دارو خفه ش کنم. اما شب که میرسیدم خونه عین اژدهایی بودم که از دهنش آتیش زبونه میکشه. چند تا چیز مهم رو هم کشف کردم!
1- اولین شب مریضیم که هیچ، اما شب دوم که از صبح گشنه و تشنه مونده بودم خونه و حتی جون نداشتم تا یخچال برم یه لیوان آب بخورم، وقتی شب بچه ها آب و دارو بهم دادن زدم زیر گریه. چنان گریه ای کردم که جونم در اومد و از ته دل آرزو کردم قبل از زمین‌گیر شدن بمیرم.
2- یه مدتی تصمیم گرفته بودم برگردم به برنامه گیاه خواریم، گاهی با خنده میگفتم نمیدونم چه حکمتیه اما اگه دوباره گیاه خوار بشم برای تنها چیزی که دلم تنگ میشه ساندویچ استیک و پنیر فروشگاه ساب وی خواهد بود. توی این چند روز دو بار سعی کردم همین ساندویچ رو بخورم… مزه زهرمار میداد به دهنم! عملا فقط نوشابه خوردم.
3- از دوشنبه تا حالا مریضم. سه کیلو دقیقا وزن کم کردم. خودم میگم بدنم آب از دست داده. بدم نیست. من کلی بخاطر دارو اضافه وزن پیدا کردم، حالا یه کمی هم از دست بدیم. می ارزه!
4- خسته م. اصلا جون ندارم. بهم بگن فردا میمیری، میرم صف می‌ایستم بلکه یه پرواز زودتر جا بهم برسه.
5- خوبم. فقط نمیدونم چرا شب که میشه تبم این قدر شدت میگیره.

سرتون سلامت
ممنون از احوالپرسی هاتون

جن‌زده

مریض شدم. آخرین باری که این قدر حالم بد بود وقتی بود که توی سی و هشت سالگی آبله مرغون گرفتم. اتفاقا اولین واکنشم هم همین بود که بدنم رو زیر و رو کنم مبادا زونا گرفته باشم که خب نبود.
شب اول نتونستم یه ثانیه راحت بخوابم. تا صبح کابوس دیدم. کابوسم هم چی بود؟ مدام نعره های دختر جنزده توی فیلم جن گیر توی گوشم میپیچید. جوری شد که یه جایی نصفه شب پاشدم چراغ اتاقم رو روشن کردم و تا صبح با چراغ روشن خوابیدم. هر چند بازم کابوس دیدم و باز هم نعره بود و ناله بود!
روز اول، سر کار سعی کردم خودمو سرپا نگه دارم. از ساعت سه با خودم جدال داشتم که برم خونه.. اما تا آخر ساعت موندم. حالم اونقدر نزار بود که خودم هم باورم نمیشد. شب که رسیدم خونه یه شام سردستی درست کردم و روی مبل خوابم برد. یه جایی دخترم تکونم داد و گفت مامان پاشو ناله هات ترسناکه، عین فیلم جنگیر شدی.
فهمیدم اون چیزی که شب اول خودمو از خواب میپرونده صدای ناله های خودم از شدت تب بوده. اونقدر تب داشتم که داشتم میمردم. صبح فقط تونستم خودمو چاردست و پا تا کامپیوتر بکشونم، متن زنان رقصنده رو پست کنم، به محل کارم ایمیل بزنم که نمی تونم بیام و برم یه گوشه بیفتم به امید اینکه شاید خوب بشم.
ساعت یک یادم افتاد الان سه هفته ست میخوام به یه اداره دولتی زنگ بزنم اما اونقدر کار سرم ریخته بوده که نتونسته بودم تماس بگیرم. زنگ زدم… حالا هرچی دارم سئوالمو توضیح میدم خانمه توی حرفهام میپره میگه حالت خوبه؟ چی باعث ناراحتی شما شده؟ به کمک نیاز دارین؟ چرا این قدر درهم شکسته و غمگین هستین!
حالا خوبه اولش عذرخواسته بودم که ببخشید بخاطر گرفتگی صدا، من سرما خوردم و حالم خوب نیست. اما ظاهرا اونقدر وضع صدا و نفس کشیدنم بد بود که گفت زبان شما فارسیه؟ من الان به مترجم وصل میکنم. گفتم نمیخواد خانم، دارم حرف میزنم خب..
مترجم هم کلی اول منو زیر و رو کرد که بدونه خطری منو تهدید میکنه یا نه.
فهمیدم وضعم خیلی خرابه.
اگه به خودم بود دلم میخواست فردا رو هم توی خونه بمونم. اما مجبورم برم سر کار. خیلی حالم بد بشه، نصفه روز مرخصی میگیرم برمیگردم.
امیدوارم امشب توی خواب ناله نکنم. باید بخوابم. باید بخوابم.

پسر مادرش

کی باورش میشه که آلوشای من امروز هفده ساله شد؟ همون فسقلی که تا دیروز با بشقاب وسط خونه جولان میداد به خیال اینکه فرمون دستش گرفته و دلش میخواست راننده تاکسی بشه و حالا داره سعی میکنه گواهینامه رانندگیشو بگیره و نمیدونه دلش میخواد چکاره بشه!
خوب که فکر میکنم میبینم هزارتا آرزوی کوچیک و بزرگ دارم که سر و ته هر کدومشو که بگیری به بچه ها و زندگیشون وصل میشه، اما این میون بزرگترین آرزویی که برام مونده اینه که کوزه‌هامو سالم به مقصد برسونم…

تولدت مبارک آلوشای مامان.
تولدت مبارک پسرک باهوش من.
من هیچوقت امیدمو به آینده از دست ندادم. امیدوارم امید هم هیچوقت از زندگی تو پر نکشه.

نطق پیش از دستور

نمیدونم چی شد یهو رو به ناشا کردم و گفتم وقتی حامله بودم یکی پیشنهاد داده بوده اسمشو بذارم پریسا. صورتشو کج و کوله کرد و گفت: «اسم پریسا رو دوست ندارم.»
دلجویانه سری تکون دادم و گفتم: «نه مامان جان، خیلی هم بد نیست، اسم قشنگیه، معنیشم قشنگه، یعنی مثل پری… سا یعنی مثل. مثلا گلسا یعنی مثل گل. مهرسا یعنی مثل خورشید که خب تو معنی مهر رو نمیدونی، مهر یعنی خورشید… یا درسا که اسم دوستته یعنی مثل در که معنیش میشه مروارید. بعضی وقتا هم خلاصه میشه، مثل مهسا که میشه مثل ماه، اما ماه خلاصه شده و تبدیل شده به مه. اگه دقت کنی توی اسم مهتاب و مهشید هم ماه شده مه…»
و میخواستم ادامه بدم که با بی‌حوصلگی سرشو تکون داد و گفت: «خب باشه مامان، بسه، فهمیدم، فهمیدم… حتما بعدشم میخوای بگی پارسا یعنی چی، فهمیدم، خودم میدونم… اونم میشه پار – سا یعنی مثل پاره پوره!»