.

باید میرفتم دکتر، نرفتم. افسردگی همین جوریه. گاهی خیلی آروم خودشو تو زندگی آدم پهن میکنه. فکر میکنی خوبی، بعد میبینی نمیتونی از خونه بری بیرون.

Advertisements

آلوشمولان

آلوشا دستی به سرش میکشه و میگه: «موهام خیلی بلند شده، وقت بشه ببُرمشون*.»
تا میام عکس‌العمل نشون بدم ناشا پیشدستی میکنه و زیر لبی میگه: «فکر کرده مولانه!»
.
* میخواست بگه باید برم کوتاهشون کنم، اما از انگلیسی ترجمه کرد! (Haircut)

2efa4474ddda47f2230e22b4617334c0

زندگی در پیش رو

قبض اداره پست رو که دیدم لبخند زدم، حتی اسکنش هم کردم که نگهش دارم. اما بعد یادم رفت که چرا لبخند زده بودم.

رفتم اداره پست و قبض رو گذاشتم روی میز و سراغ بسته‌م رو گرفتم. کارت شناسایی خواست، نشون دادم. یه نگاهی بهش انداخت و رفت بسته‌م رو آورد و گفت: «نوشی اینجا رو امضا کن.» با تعجب، یعنی تعجبی که نمیتونین تصور کنین چقدر شدید بود سرمو بالا آوردم و گفتم: «ببخشید؟» تاکید کرد: «امضا»، گفتم: «بله حتما، اما شما منو چی صدا کردین؟» گفت: «نوشی، مگه شما نوشی نیستین؟»

میخواستم به دخترک چشم بادومی آسیایی باجه پست بگم نکنه شما هم از خواننده‌های وبلاگ هستین که انگشتش رو گذاشت روی اسم گیرنده بسته: Ms. Nooshi

ممنونم که کتابم رو برام از تهران گیر آوردی و فرستادی و ممنونم به خاطر کتاب دیگه… ممنونم که هستی رضا. دنیا بدون آدمایی مثل تو خیلی خالی بود.

1

نوشتن شفاست

در مورد نوشته قبلی، به انتها رسیدن، من یه پی‌نوشت توی نوشته کمدی کتاب گذاشته بودم راجع به عدم اعتماد به نفس و مچاله شدن و جالب اینکه سه تا پیام از سه تا آدم مختلف دستم رسید در همین مورد. بعد فکر کردم اگه این موضوع این قدر عمومیه چرا نوشته نشه، خصوصا وقتی قرار باشه ناشناس بنویسین، نوشته‌ها جمعی منتشر بشن، نشانه‌زدایی بشن؟

چیزهایی که نوشتم هم تعریف به انتها رسیدن به طور محض نبود، مجموعه‌ای بود از گفته‌های اون افراد و خودم. اما هر کس به انتها رسیدنش رو یه جور تعریف میکنه و دقیقا به خاطر همین بود که خواستم از احساستون بنویسین. چون میدونستم نسخه معینی وجود نداره و نوشته ها متفاوت خواهند بود.

اما در مورد خودم، من تا مدتها به هیچ وجه نمیتونستم نسبت افسردگی و بیماری رو قبول کنم و همین حالم رو بدتر میکرد. بعد یه سال، بعد از یه تابستون وحشتناک که همه سه ماهش به افسردگی شدید گذشت، با خودم فکر کردم اگه این از کارافتادگی نیست، پس تعریف از کارافتادگی چیه؟ حتما باید زیر چادر اکسیژن میرفتم تا بفهمم توان انجام خیلی کارها رو از دست دادم؟ اینجا بود که بیماری رو قبول کردم. محدودیت تواناییهام رو قبول کردم، با خودم مهربون شدم و قبول کردم منم مثل هر آدم دیگه ای میتونم خوب نباشم و به خودم زمان لازم رو دادم تا دوباره سرپا بایستم، و شاید باور نکنین که کلید حل معما همون بود. به طرز غیرقابل باوری بهتر شدم. قوی شدم. با شهامت کنار تغییراتم ایستادم و با خودم گفتم همیشگی نخواهد بود و احتمالا شما هم حس کردین از روزهای افسردگی شدید، روزهایی که دیو می اومد و من توان مقابله نداشتم خیلی وقته فاصله گرفتم.

عین همین مسئله رو الان به یه شکل دیگه دارم تجربه میکنم. به دلیل بیماری، مصرف دارو، افسردگی، کم تحرکی دچار اضافه وزن و بی‌قوارگی شدم. هیکل که هیچ، حتی صورتم از فرم عادیش خارج شده. به خاطر کم‌خوابیهای شدید اغلب زیر چشمهام گود افتاده و به خاطر مشکلی که نمیدونم از کجا سردرآورده دچار حساسیتهای پوستی صورت شدم. به همه اینها اضافه کنین حالت غیرعادی قوز کردن و راه رفتن… فکر میکنین بعد از توصیفاتی که کردم از تعریف رایج زیبایی زنانه چیز دیگه‌ای باقی میمونه؟

من حداقل دو ساله که جلوی دوربین نرفتم. نود و نه درصد دعوت به عکس و سلفی و فیلم رو رد کردم. اگه جایی عکس گرفتم قول هم گرفتم که منتشر نشه. کمد لباسهام عملا بی‌مصرف مونده و مجبور شدم یه تعداد محدودی لباس سایز بزرگ بخرم (که همین باعث بدلباسی هم میشه، چون لباسها از ریخت خارج شدن به مرور و منم دیگه نمیخوام لباس سایز بزرگ بخرم) من الان حداقل دو ساله که نه به دلیل افسردگی، بلکه به خاطر این تغییر وحشتناک جسمی دوست ندارم آدمها رو ببینم.

حالا فکر میکنم تنها راه مبارزه با همه احساس بدی که همه این تغییرات داره به من تحمیل میکنه اینه که شمشیرم رو بذارم زمین، خود «چاق از ریخت‌افتادۀ بدلباسم رو با اون صورت دفرمه، پوست ملتهب و چشمهای گود افتاده» بغل کنم و به خودم بگم که دنیا هم دوستم نداشته باشه، خودم خودم رو دوست خواهم داشت.
و در کنارش اجازه بدم وزن دوباره به حالت اولش برگرده، پوست دوباره نفس بکشه، خواب دوباره تنظیم بشه و من بشم همون آدم قدیمی، بدون احساس فرسایش و بیهودگی.

نوشتن شفاست. من اینو بارها گفتم. من ازتون نمیخوام مثل من با اسم واقعیتون در مورد مشکلاتتون بنویسین. با اسم مستعار، اما صادقانه بنویسین و اجازه بدین بقیه‌ای که جرات و توان نوشتن ندارن، نوشته‌های شما رو بخونن و بدونن توی این دنیا تنها نیستن و جا نموندن…

به انتها رسیدن

برای یکی از هفته های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده، موضوع ویژه به انتها رسیدن رو در نظر گرفتم. اما نویسنده های ما، تقریبا هیچکدومشون تا جایی که میدونم توی این شرایط نیستن. (هرچند اونها هم اگه بخوان توی شرایط برابر با شما، میتونین برای موضوع بنویسن)

میون شما کسی هست که به احساس به انتها رسیدن رسیده باشه؟ به بی مصرفی، تهی بودن، تمام شدن، بازنده بودن؟ کسی که دلش بخواد بمیره، اما حتی برای مردن هم توان نداشته باشه؟ کسی که فکر کنه دیگه جذابیت نداره، جوونی نداره، اصلا دیگه وجود نداره؟ کسی که هم از درون احساس تهی بودن بکنه و هم از سنگینی وزن و جاذبه زمین در حال مچاله شدن باشه؟ کسی که توی جمع خودش رو بیگانه احساس کنه، حتی از احساس کم ارزشی رنج ببره و فکر کنه هیچ سنخیتی با دنیا نداره و وجودش فقط مزاحم اونای دیگه ست؟ کسی که دلش میخواد یه کاری بکنه اما بلد نیست. نمیدونه چکار باید بکنه… احساس کسی رو داره که افتاده توی باتلاق و داره دست و پا میزنه، اما برای هیچکس اونقدر مهم نیست که دستشو بگیره. میون شما کسی هست که اینجوری باشه؟

مرد یا زن بودن شما برام مهم نیست. تا سیزده متن هم ظرفیت دارم. اگه تعداد متنها بیشتر از این بشه باید از میونشون انتخاب کنم. اما مجبورم اونقدر صبر کنم که حداقل هفت متن به دستم برسه.
مجبور نیستین خودتون رو به من معرفی کنین. یه ایمیل ساختگی بسازین. همه دردتون رو به قلم بیارین و نوشته رو به آدرس nooshi.joojehash@gmail.com بفرستین. لطفا در بخش عنوان یا سابجکت نامه بنویسین «به انتها رسیدن» که بتونم میون ایمیلهای دیگه تشخیصش بدم.

اولین زمان آزادی که ما توی وبلاگ داریم تقریبا یک ماه دیگه ست. فکر میکنم بیست روز زمان خوبی باشه برای ارسال ایمیلهاتون.

کمدی کتاب

اول از هر چیز باید بگم کمدی کتاب امروز آقای فرجامی جلسه خیلی مفرحی بود. یعنی راستش دو ساعت تمام خندیدیم و آخرش هم ملت دل نمیکندن برن و هر چقدر سیما جان و دیگر دوستان میگفتن لطفا سالن رو خالی کنین هیچکس گوشش بدهکار نبود. خلاصه اونقدر شلوغی و ازدحام و اشتیاق حضار، خصوصا خانمها برای بگو بخند و امضا گرفتن و عکس گرفتن زیاد بود که تازه به حکمت پیشنهاد چند روز پیش آقای فرجامی پی بردم! یعنی فهمیدم که عمرا بشه توی این جلسه بیشتر از سی ثانیه آشنایی داد.
.
قضیه از این قراره که چند روز پیش آقای فرجامی زنگ زد که نوشی من فلان جا هستم. میخوای بیای همدیگه رو قبل از کمدی کتاب یه جایی ببینیم؟ و من بدون فکر قبول کردم و راه افتادم، و تازه وقتی به محل قرار رسیدم به این فکر افتادم که خب ما که اصلا همدیگه رو ببینیم نمیشناسیم!  دلیلش هم خیلی ساده‌ست، من حالا به دلیل سالها وبلاگ‌نویسی یا هر چی، خیلی از شماها رو میشناسم، با خیلی از شماها هم به شدت احساس دوستی و نزدیکی دارم، اما نکته دور مونده از چشم اینه که من واقعا بیشتر شماها رو نمیشناسم! یعنی خدا میدونه در طول روز ما چند بار از کنار هم توی خیابون رد شدیم و همدیگه رو نشناختیم. این شد که من و این آقای نویسنده توی فاصله چند متری هم ایستاده بودیم و هی با تلفن میپرسیدیم شما کجایین، من اینجام، من اینجام، شما کجایین (یواش یواش داشت به سرم میزد بگم من چی پوشیدم و موهام چه شکلیه!)
.
نکته قابل توجه دیگه این بود که من رفتم جایی که ایشون آدرس داد اما برای اولین بار، یعنی معروفترین جای ونکوور که بهش میگن Canada Place و من تمام نه سال سکونتم توی ونکوور فقط از دور دیده بودمش. مکافات دوم دیگه این بود که با پیشنهاد بیا بریم FlyOver Canada مواجه شدم که وقتی متصدی فروش بلیط ازم پرسید محلی هستین یا برای سفر اومدین میخواستم بگم من محلی هستم اما به جان خودم این دوست توریستم بود که نشونی اینجا رو به من داد.
.
و ضایع‌ترین قسمت ماجرا میدونین کجا بود؟ اینکه ما کلی خندیدیم ازغیبت پشت سر سیما جان و هومن خان و قضیه گیاهخواریشون و اینکه به آقای فرجامی پیتزای گیاهی دادن و بعد در حالی که من سعی میکردم به جبران ناواردیم در بخش اولیه، خودم رو خیلی مسلط به محله Gastown جا بزنم، قصه غریبی تن‌تن توی کانادا رو تعریف کردم و ذوق‌زده گفتم اما اینجا یه مغازه هست که مجسمه‌های تن‌تن رو گذاشته توی ویترینش و توی مسیر همون فروشگاه ناگهان پیچیدیم توی یه کوچه و مواجه شدیم با یه رستورانی که اصلا توی چشم نیست و یکهو تصمیم گرفتیم همونجا همبرگر بخوریم و به برنامه گیاهخواری بخندیم، که امشب معلوم شد اون رستورانی که رفتیم یکی از معروفترین رستورانهای گیاهخوارای ونکوور بوده و ما تمام مدت همبرگر گیاهی خوردیم و نفهمیدیم! و اینو من کی فهمیدم؟ همین امشب که لابلای همه جوکهای دیگه، آقای فرجامی اینم تعریف کرد که یه خانومی مثلا اومد منو از دست گیاهخوارا نجات بده، بعد خودش ناخواسته سر از کجا درآورد؟ رستوران گیاهخواری!
.
ختم کلام اینکه کتابها به سرعت مور و ملخ برده شد، و احتمالا من آخرین کتاب باقیمونده روی میز رو خریدم و بعد توی صف عریض و طویل خانمهایی که دل از گفتگو نمیکندن، مظلومانه منتظر نوبتم ایستادم و آخرش تونستم امضا بگیرم.

ونکوور که فرصتش تمام شد، اما به دوستان تورنتویی توصیه میکنم کمدی کتاب رو از دست ندن.
.
پی‌نوشت:
* برای من آسون نیست. شاید برای شمایی که نوشی رو به واسطه نوشته‌هاش میشناسین این دور از ذهن باشه، اما سالها زندگی در انزوا، ترس، تردید و تنهایی از من یه آدم مچاله، بدون اعتماد به نفس، منزوی و مردد درست کرده. از نظر خودم خیلی شجاعت کردم که دیدن کسی رفتم که تا به حال ندیده بودمش اما نوشی رو میشناخت.
.
* من توی اون جمع به جز شش نفری که منو میشناختن و سلام و علیک کردیم، یه چهره آشنای دیگه رو هم شناسایی کردم که آشنایی ندادیم. دیگه نمیدونم کدومهاتون بودین، کدومهاتون نبودین. اگه از این ورا گذر کردین یه حضور و غیاب بکنین ببینم کی بوده و من پیداش نکردم.
.
*عکسهای تن‌تن رو یه روز دیگه گرفته بودم.

رونمایی به روایت مهر

پسر من، چهاردهم مهر هزار و سیصد و هفتاد و هشت در بیمارستان آریا در تهران به دنیا اومد. وقتی برای گرفتن شناسنامه ش رفتم و اسمش رو گفتم، مسئول ثبت احوال با اسم (که آلوشا نیست، آلوشا یه اسم مستعاره برای وبلاگ) مخالفت کرد و به آقایی که کنار من ایستاده بود و داشت برای دخترش شناسنامه میگرفت اشاره کرد و گفت: «ببین، از این آقا یاد بگیر، اسم دخترش رو داره میذاره خدیجه، اسم باید مفهوم داشته باشه. وقتی بچه رو صدا میکنی تداعی معنی داشته باشه.» گفتم: «اسمی که من انتخاب کردم یه اسم اصیل ایرانیه و معنی خوبی هم داره.» گفت: «اما طاغوتیه. اسم خوب بذار، حداقل یه اسمی که هر بار بچه‌ت رو صدا میکنی یاد خاطرات تولدش بیفتی.» یه کمی مکث کردم و با لبخند گفتم: «حق با شماست، من در اشتباه بودم، لطفا شناسنامه پسرم رو به اسم آریامهر صادر کنین!»
اینو که گفتم اول صدای خنده آدمای دور و برم بلند شد و بعد صدای خشمناک مامور ثبت که میگفت: «من میگم اون طاغوتیه، تو میگی بذار آریامهر؟ حالت خوبه خانم؟» گفتم: «ممنونم، خوبم به لطف شما، اما خب شما گفتین اسم باید خاطره‌انگیز باشه، بچه من توی بیمارستان آریا و در ماه مهر به دنیا اومده، اسم از آریامهر مفهومتر؟»

این جوری بود که من مامور ثبت رو به مرگ گرفتم تا به تب راضی بشه و دست از بهانه‌جویی برداره و شناسنامه آلوشای من با اسم «آریا»، همون اسمی که از اول خواسته بودم، صادر شد.
.
پی‌نوشت:
یک – بنا به یه قرار کاملا شخصی، این تنها سهمیه من خواهد بود از انتشار عکسهای پسرم برای اولین و آخرین بار. عکس با پس‌زمینه کتاب، مربوط به دوره وبلاگنویسی من در ایرانه (کنارش ناشا ایستاده، دو سال دیگه وقتی ناشا هیجده ساله شد عکس رو کامل میذارم.) عکس با پس‌زمینه ماشین رو توی ترکیه گرفتم. سالهای ابتدایی دبستان.
دو – لطفا اجازه بدین آلوشا بعد از این هم آلوشا نامیده بشه. مثل من که قرار شد نوشی باقی بمونم.
سه – بله، شبیه منه!
چهار – نه! الان دیگه به این ترد و نازکی نیست، یه مرد بزرگی شده با قد یک متر و هشتاد و خورده‌ای، هیکلی، با کلی ریش و سیبیل… و البته هنوز یه قلب مهربون داره وسط یه آسمون درخشان آبی رنگ.
سر و زبونش هم هنوز همونه… 🙂

 

1

سرود هستی

– متنهای این ماه ویکی با غرور به نویسنده هاشون و افتخار به همت بلند همه‌مون به ویکی‌پدیا منتقل شدن (فقط یکی مونده که فردا تمومه.)

– در حال مذاکره با مهمانهای هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستم برای موضوعات سری سوم (فقط شش موضوع باقیمونده که امیدوارم زودتر انتخاب بشن.) با بعضی راحت میشه گفتگو کرد: یا آره یا نه، بعضی دق میدن آدمو تا یه جواب بدن. این چه اخلاقیه؟ نمیفهمم.

– متن‌های این هفتۀ آرامگاه زنان رقصنده ویرایش‌شده و مرتب منتظر نوبت انتشارن. حداقل تا جمعه فعلا به جز انتشار روزانه، کار خاصی باهاشون نیست.

– کار شستن موکتها داره خوب پیش میره.

– شور گوجه درست کرده بودم، دیروز درش رو باز کردم، عجب خوشمزه شده.

– اتاق آلوشا مرتب شده، اتاق من داره تمام میشه، اتاق ناشا – اگه اجازه ورود بده – به زودی شروع میشه. امیدوارم جونم رو نگیره.

– به طور مرتب دارم برای امتحان و مصاحبه کاری دعوت میشم و هر بار یه گندی میزنم که منجر به قبولی نمیشه، دارم کم‌کم دارم متقاعد میشم برگردم دانشکده، یه سال دیگه هم درس بخونم شاید شرایط بهتری داشته باشم. سن هم بالا رفت رفت، تا وقتی درس خوندن رو دوست دارم و مغزم هم کشش داره، خیالی نیست.

– در مقابله با حوادث گند زندگی مثل همیشه صبوری خوبی از خودم نشون میدم. اونقدر خوب که دیگه حال خودم هم داره از دست صبوریم بهم میخوره.

– تنهایی هست و جا خوش کرده، خستگی هست و دیگه نمیره. هر بار فکر کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، زندگی پوستم رو بدتر کنده. مدام تکرار میکنم من خیلی چیزا برای از دست دادن دارم و خیلی انگیزه ها برای لبخند زدن… تکرار میکنم، شاید دل زندگی این بار به رحم بیاد و دست از سر من برداره.

– امید ندارم، آرزو ندارم، باور ندارم، ایمان ندارم، خدا ندارم، پشتم به کسی گرم نیست، دلم به چیزی خوش نیست. مقابلم به جز یک سیاه تهی بی نهایت، تقریبا هیچ چیز خاصی نیست . برای خودم چیز خاصی توی این دنیا نمیخوام، اگه خواسته باشم هم محکم تودهنی خوردم بابتش. معلقم یه جایی بین زمین و هوا…
با این وجود سختی‌ها اومده و رفته، ناامیدی‌ها اومده و رفته، بدبختی‌ها اومده و رفته و چه باک اگه باز هم بیاد… اینجا، این منم که هنوز هم هستم.

رابطه علت و معلولی

اگه یه روزی متوجه شدین پسرتون تازگیا جورابای لنگه به لنگه میپوشه و وقتی هم بهش میگین خیلی خونسرد جواب میده «میدونم ولی این جوری مد شده» زیاد جا نخورین. چون به محض اینکه کمد جوراباشو رو مرتب و جورابا رو جفت کنین دیگه مد و تیپ زدن و این جور چیزا به کل از یادش میره و دوباره میشه همون پسر همیشگی!

جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان

موضوع این هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اختصاص داره به «جهان ترسناک پس از مرگ عزیزان». به نظر من سوای اینکه بچه ها خوب کار کردین یا نه، موضوع به خودی خود جذاب و قابل اعتناست. خصوصا که تجربه هر کدوم از ما از مرگ عزیزانمون با دیگری متفاوته.

نویسنده مهمان ما در این بخش رضا باقری عزیزه که دقیقا همون روزها داشت با مرگ یکی از عزیزانش دست و پنجه نرم میکرد و خدا میدونه وقتی بهم گفت این موضوع رو برای نوشتن انتخاب کرده، چند بار تایپ کردم و بعد حرفم رو حذف کردم که شاید اگه یه چیز شادتر برای نوشتن انتخاب کنی، شاید اگه یه کمی از حال و هوای خودت دورتر بشی…
ولی هیچی نگفتم.
.
دعوت میکنم شما هم از تجربه‌هاتون برای ما بنویسین. ما مطابق روال گذشته در نهایت امانتداری نوشته های شما رو منتشر میکنیم.
.
پی‌نوشت: نیمکت ذخیره وبلاگ باز هم خالی شده. اگه کسی دوست داره یکی از نویسنده‌های وبلاگ باشه، لطفا با ما با در تماس باشه.

خستگی

ساعت یه ربع به هشت شب داشتم تلفنی حرف میزدم، دیدم ناشا که روی مبل خوابش برده بود با دلخوری تکون میخوره که مثلا ساکت. رفتم توی اتاقم.

تلفنم که تمام شد گفتم یه دقیقه دراز بکشم کمرم صاف شه! حالا که بیدار شدم میبینم ساعت سه نصفه شبه!

کار نداشتم بدم نمی اومد تا خود صبح بخوابم. 🙂

سخته بخوای تو دنیای وحشی، فقط با لبخند سر کنی*

اینو الان مینویسم چون میدونم نوشتنش باعث نمیشه بگین نوشی داره پز میده که با فلانی حرف زده، اتفاقا ممکنه چیزی که مینویسم باعث واکنش منفی هم بشه، اما من علت این همه خشم نسبت به بهاره رهنما رو نمیفهمم.

بهاره رهنما هم مثل من و شما یه آدمه با همه عیبها و ایرادهاش. یه آدم که به قدر خودش اشتباه میکنه، تلاش میکنه، سعی میکنه توی قالبی که برای خودش تعریف میکنه جا بگیره و از همه مهمتر شجاعت اینو داره که خودش باشه.

من نمیفهمم چرا این زن باید اینقدر به خاطر مسائل ریز و درشت زندگیش کوبیده بشه. شاید به خاطر اینه که من خیلی وقته دورم و از چیزی خبر ندارم. شاید چون من خواننده اینستا و توییتر و تلگرام آدمای معروف نیستم و نمیدونم اونجا چه خبره. شایدم چون شما ازش بهاره رهنمای معروف رو میشناسین، اما من زنی رو میشناسم که یه روزی، وقتی من مادر تنهایی بودم که شب و روز تنش از ترس جدایی از بچه‌هاش میلرزید، بهم گفت که با تمام قلبش برام انرژی میفرسته.

من بهاره رهنمایی رو میشناسم که منو هیچوقت ندیده بود، شاید الان حتی منو به یاد هم نیاره، اما شماره تلفنش رو از طریق یه نفر برای من فرستاد که فقط با مهربونی یادم بیاره تنها نیستم. زنی که امروز بغضش رو توی یه مصاحبه تلویزیونی به خاطر دوری از دخترش دیدم و منم پا به پاش بغض کردم. مثل اون روزی که اون پای تلفن، پا به پای من بغض کرده بود.

اینقدر بیرحمانه به روح همدیگه چنگ نزنیم، ما یه روز هم نمیتونیم جای دیگران زندگی کنیم. ما نمیدونیم آدما چه زخما و دردایی رو با خودشون حمل میکنن…

.

*  ترجمه آزاد از دنیای وحشی – کت استیونس

سامورایی و مافیا

من همیشه وقتی می‌خوام روحیه بچه‌ها رو تشبیه کنم به شوخی میگم ناشا وقتی از دست یکی دلخور و عصبانی باشه مثل سامورایی‌های ژاپنی آروم می‌شینه و هیچی نمی‌گه، تکون هم نمی‌خوره. بعد یهو عصبانی شمشیر می‌کشه و جیغ‌زنان با یه ضربه طرف مقابل رو از وسط نصف می‌کنه. اما آلوشا عین ایتالیایی‌ها می‌مونه، اول طرف رو می‌بره بیرون شام و ناهار میده، کلی بگو بخند می‌کنه، سیگارشون رو هم با هم دود می‌کنن، بعد خونسرد دستشو می‌ذاره روی شونه طرف و میگه: «هی آلبرتو، خودت میدونی که من همیشه دوستت داشتم، اما گند زدی رفیق! چاره‌ای برام باقی نذاشتی. اون دنیا می‌بینمت.» و طرف رو به رگبار می‌بنده. :))

 شما روحیه بچه‌تون رو چطوری تصور می‌کنین؟

تفنگ دسته‌نقره

اینو الان یه جا به عنوان کامنت نوشتم، گفتم توی صفحه خودمم بذارمش تا یادم بمونه:
من هرگز در عمر هجده ساله پسرم، براش تفنگ اسباب بازی نخریدم. من که حالیم نبود، خودش چند وقت پیش کشف کرد. گفت مامان میدونستی من هیچوقت تفنگ اسباب بازی نداشتم؟

تجارت خانوادگی

به ظاهر دارم سالاد درست میکنم اما گوشم به بچه‌هاست ببینم روز اول مدرسه رو چطوری گذروندن. آلوشا داره با هیجان از کلاساش واسه ناشا میگه و وسط حرفاش هی تکرار میکنه: «اصلا شاید دو سال دیگه همکلاس شدیم.» ناشا هم شونه‌هاشو بالا می‎‌اندازه و میگه: «من میخوام پزشکی بخونم. تو داری جرم‌شناسی میخونی. اینا با هم فرق دارن.» اما آلوشا دست‌بردار نیست و میگه: «معلومم که نیست، یهو دیدی رفتم روانشناسی جنایت خوندم. تو هم نمیخوای دکتر دکتر بشی که، میخوای پزشک قانونی بشی، حداقل کلاسای روانشناسیمون رو  با هم برمیداریم.» آلوشا خیلی هیجان‌زده‌ست و میخواد به هر شکلی ناشا رو متقاعد کنه. ناشا هم هیجان آلوشا حالیش نیست، هی میگه نه! کار من و تو فرق میکنه.

احساس میکنم یواش یواش کار داره به دلخوری میکشه. تصمیم میگیرم مداخله کنم. آروم میزنم زیر خنده و بعد خودمو جمع و جور میکنم و خیلی جدی بهشون میگم: «چه بحثیه؟ اصلا شاید من دوباره بیام دانشگاه و همکلاس بشیم.» میخوان بزنن زیر خنده، اما قیافه من اونقدر جدیه که با تعجب میگن: «همین درسیی که خوندین؟» در حالیکه دارم سالاد رو خوب بهم میزنم تا نمک و آبلمیوش قاطی بشه، میگم: «نه بابا!… این که نه، میخوام یه چیزی بخونم که بعدش قاتل زنجیره‌ای بشم. اونوقت من میکشم، آلوشا دنبال من میگرده، ناشا هم جنازه‌ها رو تشریح میکنه!»

.

 یه سال قبل هم در موردش نوشته بودم. با چه هیجانی هم میشینن از انگیزه‌های جنایت صحبت میکنن!

هفت خان رستم به خاطر یک مشت دلار

من زمان دانشجویی میدونستم که توی قسمت شغل باید بنویسی دانشجو یا دانش‌آموز، با این حساب که درس خوندن خودش یه کار تمام وقته. چند سال پیش هم رسیده بودم به این موضوع که مادری به اندازه چند تا کار تمام وقت زمان میبره و اگه کسی از من بپرسه چند سالی که کار نکردی مشغول چه کاری بودی، باید بگم مادری میکردم… اما هیچوقت حساب باز نکرده بودم که کار پیدا کردن هم یه کار تمام وقت باشه. کاری که من این روزها درگیرش شدم.

اینکه اول بگردی آگهی کار رو پیدا کنی، بعد خط به خط بخونی ببینی چی ازت میخوان، کدومهاش رو میتونی انجام بدی. اونایی که با ضریب بالاتری به تو و تواناییهات میخورن کنار بذاری، بعد دونه دونه جستجو کنی ببینی که محل کار کجاست. چقدر از خونه فاصله داره، چند تا اتوبوس باید عوض کنی، ساختمانش چه شکلیه، کوچه و خیابونش چطوره، محلش امن هست که مثلا زمستون ساعت شش عصر بخوای ده دقیقه پیاده روی کنی تا برسی به اولین ایستگاه یا نه، چند سال سابقه کار داره، چند نفر اونجا کار میکنن. بری توی وبسایتشون. ببینی دارن چه میکنن اونجا…

بعد برسی به مرحله بعدی، رزومه بفرستی، یعنی اول بشینی رزومه‌ت رو بر اساس اون چه در آگهی دادن تغییر بدی و همراه با نامه بفرستی… و بعد انتظار. عین دخترای چهارده ساله که هر آن منتظرن دوست پسرشون بهشون زنگ بزنه، تلفن همراهت رو بچسبونی ور دلت و به همه تماسها (توی وقت کاری) جواب بدی. (من به صورت طبیعی از اونام که سال به دوازده ماه اصلا نمیدونم تلفن همراهم رو کجا انداختم.) تا بلاخره از یکی از جاهایی که رزومه فرستادی بهت زنگ بزنن.

کاری که من میکنم استخدامش با یه مصاحبه حل نمیشه. یعنی نمیشه با یه مصاحبه سر و تهش رو هم آورد. امتحان هم داره. برای من این قسمت البته سخت نیست. همیشه از سد امتحان میگذرم (به جز یه بار)، یعنی برام آسونه، امتحان تشکیل شده از کمی حسابداری، کلی کار با کامپیوتر یعنی ورد و اکسل و اکسس و بسته به نوع کمپانی باقی نرم افزارها، نامه‌نگاری بر اساس سناریویی که بهت میدن، کمی طراحی (مثلا بروشور، پوستر) و در مواردی تایپ (من اغلب جایی که تایپ سریع ازم بخوان رزومه نمیفرستم. با اینکه سرعت تایپم بالاست اما به دلیل استرس دقیقا وقت امتحان گند میزنم. اونایی که با من چت کردن حتما حضور ذهن دارن، وقتی بحثی در جریان بوده اونا اغلب به سرعت بالای تایپ من اعتراض داشتن.)

و فکر میکنین تموم شد؟ نه… بعد انتخاب میشی برای مصاحبه. اونوقته که تمام معلوماتی که تمام مدت دانشجویی یاد گرفتی یادت میره. اینکه چطوری لبخند بزنی، دست بدی، در رو باز کنی، در رو ببندی، با کدوم دست دماغت رو بگیری… میشی یه انسان طبیعی تربیت نشده با رفتارهای غریزی! که اگه من مدیر بودم برام بسیار قابل احترام بود، اما این طرف دنیا میشه نقطه ضعف. پس باید کلی وقت بذاری و دوباره همه جزوه‌ها رو بخونی و تمرین کنی. هم حالت و رفتارت رو، هم سئوال و جوابها رو. اون موبایلی هم که در حالت عادی خیلی بی‌مصرف به نظر میرسید و اغلب فقط باهاش «زامبی علیه گیاهان» بازی میکردی، میشه دوربین فیلم‌برداری و هی از خودت فیلم میگیری تا ببینی لحنت خوبه؟ ژستت خوبه؟ جوابهات خوبه؟

بعد میرسیم به قسمت بعدی ماجرا، اینکه بری برای مصاحبه. این قسمت کار به نظرم یه کمی وضع بهتر میشه. یعنی میشه پنجاه پنجاه، چون توی همون نگاه اول، همون اول که در رو باز میکنی تا بگی برای مصاحبه اومدی دوزاریت می‌افته که امکان داره تو رو انتخاب کنن یا نه، یا برعکس، تو دوست داری اونجا کار کنی اصلا یا نه!

از کجا میفهمی؟ از تیپ آدمایی که اونجا کار میکنن، از رفتارهاشون و خود محیط. از این نظر که تیپ لباس پوشیدنشون چطوریه، سن و سالشون چطوریه، نظم دارن یا نه، باهات چطوری برخورد میکنن، بیشتر سفید هستن یا مهاجر نسل اول هم میونشون هست (یعنی با لهجه خاورمیانه ای شما کنار میان یا نه)، فقط دنبال مرد میگردن (و نمیتونن توی آگهی بنویسن اینو، اما این معیار اصلیشونه) یا دنبال دختر جوونن (بله، دقیقا عین ایران، گاهی حتی سایز لباس در استخدام مهمه و از استانداردشون خارج باشین امکان نداره استخدام کنن) و کلی فاکتور دیگه.  ولی در واقع فقط این شما نیستین که مصاحبه میشین، اگه احتیاج شدید به پیدا کردن کار نداشته باشین این میشه نیاز دو طرفه، شما هم دارین اونا رو میسنجین. برای خود من تمیزی محل مهمه، لحن و برخورد اونی که مصاحبه میکنه مهمه، اینکه بهت بگن باید هر روز دفتر رو هم تمیز کنی (مرتب کردن نه، تمیز کردن یعنی دقیقا گردگیری و جارو و شستن دستشویی)  یا نه برای این کار یکی دیگه هست هم مهمه! شاید خنده‌دار به نظر برسه اما برای من رنگ محیط هم مهمه. از جاهایی که آدمای خاکستری دارن توی یه محیط خاکستری کار میکنن فراریم. البته بستگی به اینم داره که کجا داری میری. طبیعت کار توی محیطهای دولتی و نیمه دولتی با محیطهای خصوصی کاملا متفاوته. بزرگ و کوچیک بودن کمپانی هم مهمه. یعنی باید بدونی که طبیعت کار در هر محیط با اون یکی چه فرقهایی داره.

مصاحبه که تمام میشه تازه وارد بدبختی آخر میشی، اینکه. بتونی سد آخر رو بشکنی و کار رو بگیری و بذارین بهتون بگم: اگه رزومه فوق‌العاده‌ای داشته باشی، اگه امتحان خیلی خوبی بدی، اگه مصاحبه‌ت عالی برگزار شده باشه، اگه محیط کاری که انتخاب کردی دوست داشته باشی و اونها هم روی تو نظر مثبت داشته باشن هم، باز شانس اونی که آشنا داره توی اون محل، برای گرفتن کار از تو خیلی خیلی بیشتره! چون به قول دوستی ونکوور یه ده خیلی بزرگه که هنوز خصوصیت ده بودنش رو داره، اما بیخود و بیجهت بزرگ شده. اینجا هنوز به شیوه قبیله‌ای و معرف و آشنا استخدام میکنن. یعنی آشنا نداشته باشی سخت کار گیرت میاد…

شک ندارم الان عده ای میان مینویسن که اصلا این جوری نیست، ما بدون آشنا کار گرفتیم و…، من میگم عالیه. امیدوارم همیشه خوش‌شانس باشین. اما از استثنا که بگذریم، حکایت بدون ذره ای اغراق، همینیه که من نوشتم. آدمایی مثل من که منزوی زندگی میکنن، روابط اجتماعی خوبی دارن اما ذاتا کمرو و محجوب و حتی مغرور هستن و نمیتونن خودشون رو توی چشم کسی مداوما فرو کنن که منو استخدام کن، یا نمیتونن خودشون رو وصل دیگران کنن که کمک کن کار پیدا کنم، و هنوز نتونستن با رفتار غالب جامعه همگام بشن، اغلب از این کاروان جا میمونن.

.

پی‌نوشت: مدتیه این موضوع توی گلوم گیر کرده که بنویسمش و شاید الان بهترین موقع باشه. چند وقت پیش شخصی ازم سئوال کرد که بابت کار ویکی‌پدیا از جایی فاند میگیرم یا نه. صادقانه نوشتم نه. جواب گرفتم که باور نمیکنن. دقیقا زمانی بود که توی دو تا مصاحبه، دو تا کاری که فکر میکردم شانسم برای گرفتنشون بالای نود و هشت درصد باشه رد شده بودم و داشتم دو دستی توی سرم میزدم که من قول داده بودم برای پسرم روز اول دانشگاه ماشین بخرم و حالا معلوم نیست وضعم چی میشه. تداخل زمانی تهمت گرفتن فاند بابت کاری مثل ویکی‌پدیا و وضعیت احمقانه معیشتی من، اونقدر دردناک بود که تا چند هفته بعد از اون وقتی یادم می افتاد اشک توی چشمام جمع میشد.

و بله، امروز اولین روز دانشگاه آلوشا بود. ما نه ساله که توی این کشور زندگی میکنیم و هیچوقت ماشین نداشتیم. به خودم باشه، من راحتم، اما دلم میخواست برای این پسر کاری انجام بدم که دوست داره. چیزی بخرم که دوست داره. نتونستم. نتونستم… این نتونستن آخرش منو از پا درمیاره.

.

لطفا منو از حرف زدن پشیمون نکنین… من فقط تجربه این روزهامو با شما در میون گذاشتم. فقط همین.

 

 

خودخواسته

از بس هر سال اومدم اینجا و نوشتم که من فلان روز، در فلان سال، در فلان ساعت، در فلان شهر و در فلان بیمارستان به دنیا اومدم خسته شدم. شاید به نظر شما نرسه، اما فاصله شهریور سال گذشته تا شهریور امسال برای من عین یه روز بود، یه روز کسالت بار. شاید به همین دلیله که فکر میکنم هر چی بنویسم تکراریه. پس امسال سعی میکنم یه جور دیگه، از یه زاویه دیگه به روز تولدم فکر کنم.

یادمه بیست و پنج ساله که بودم یه بار با عصبانیت به پدرم گفتم «من دیگه بیست و پنج سالمه» و منظورم این بود که بگم اونقدر بزرگ شدم که بفهمم چکار میکنم. پدرم خیلی خونسرد گفت «جدی میگی؟» یه جوری هم گفت که نفهمیدم داره دستم می اندازه که برو جوجه، یا داره میگه «جدی میگی؟ اصلا حواسم نبود!» حالا با یه کمی پس و پیش من تقریبا دو برابر اون سن رو دارم. من چهل و هفت ساله شدم و الان فکر میکنم اگه قرار به فهمیدن باشه، اصلا هیچوقت اونقدر بزرگ شدم که بفهمم چکار میکنم؟

من خیلی خسته‌م. خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنین. شنیدن این حرف شاید امروز، اینجا، اونم از زبون من خوشایند خیلیها نباشه، اما اگه میتونستم دکترا رو قانع به مرگ خودخواسته کنم، باور کنین یه ثانیه هم معطلش نمیکردم. خیلی راحت میرفتم روی صندلی مینشستم و دست راستم رو دراز میکردم و میگفتم رگ این دستم راحتتر پیدا میشه، دارو رو از همین رگ تزریق کنین. بعد چشمامو میبستم و با همه وجودم آرزو میکردم بعد از مرگ هیچی نباشه. هیچی هیچی هیچی نباشه. نه زندگی در یه قالب دیگه، نه بهشت و جهنم، نه به دنیا اومدن دوباره، نه سرگردانی روح، نه برزخ… هیچی… مطلقا هیچی نباشه.

اما خب، من هنوز زنده م. خیلی چیزا رو از دست دادم توی این همه سالها، خیلی چیزا رو هم به دست آوردم به جاش. معامله خوبی نبوده اما من از رو نرفتم و حالا هم که قراره هنوز زندگی کنم ترجیح میدم با جرات و جسارت زندگی کنم. ترجیح میدم کاری رو انجام بدم که بهش معتقدم. برای داشتن زندگی بهتر بجنگم، سرمو بالا بگیرم و با خودم بگم هر چقدر که زندگی استخونهای منو خورد کرد، من بازم سر پا موندم. هر چقدر دستهامو از یه زندگی عادی کوتاه کرد، من زندگیمو با دستهای خودم ساختم. مهم نیست چقدر خسته‌م، اگه قرار به موندن باشه، من با همه توانم می‌مونم…
.
من هفتم شهریور سال چهل و نه، ساعت نه صبح در خرمشهر به دنیا اومدم. من آخرین فرزند یه خانواده شش نفری (مادر، پدر، سه خواهر و یک برادر) بودم. تنها عایدیم از دنیا دو تا بچه بوده که بیشتر از هر چیزی دوستشون دارم. عاشق گل و گلدونم، خیلی دلم میخواد یه دوچرخه بخرم. اما بیشتر از اون خیلی دلم میخواد بتونم یه کار تمام وقت پیدا کنم، بعد از اینکه کارمو از دست دادم، یعنی پروژه ای که توش مشغول به کار بودم تعطیل شد، به طرز وحشتناکی از زندگی عادی جا موندم. این بیشترین چیزیه که فعلا آزارم میده و بیشترین هدفیه که دنبالش میکنم. اگه میخواستم چند تا تغییر کوچیک توی زندگیم بدم حتما شبها زودتر، خیلی زودتر میخوابیدم و صبح زودتر بیدار میشدم. حتما روزی یکساعت راه میرفتم و زندگی منظم‌تری رو دنبال میکردم. افسردگیم داره تشدید میشه، اما من تا امروز با کار پس زدمش. نمیتونم کاری پیدا کنم که ازش پول دربیارم؟ اشکالی نداره، رایگان کار میکنم، داوطلبانه کار میکنم. آنلاین کار میکنم… نیست؟ کف خونه رو میسابم، موکتها رو میشورم، شیشه‌ها رو تمیز میکنم، ترشی می‌اندازم، کتاب آشپزی مینویسم.

زندگی هر کاری که میخواد بکنه بکنه، من نه میشکنم، نه تغییر جهت میدم. انعطاف نشون میدم که بازم به راه خودم برم.

تولد شما هم مبارک. 🙂

اپرای نامها

چند وقت پیش همکارم که معلوم بود اون روز خیلی خسته شده ازم خواست یه کمی به جاش توی اطلاعات بشینم. بعد خیلی تند تند گفت: «نمیدونم بلدی یا نه، اما به هر حال این جوری تلفن وصل میکنن، این جوری جواب مراجعه‌کننده رو میدن، اگه کسی با فلان قسمت کار داشت این جوری میشه، اگه کسی در پارکینگ رو زد آیفون تصویری دستگاهش اینه…» و مسلسل‌وار ادامه داد.

میخواستم بهش بگم با همه چیز آشنام که یهو یه بی‌سیم هم از زیر میز کشید بیرون و گفت: «اگه مشکل خاصی پیش اومد با بچه‌های تاسیسات با این تماس بگیر. خیلی وقتا موبایلشون رو جواب نمیدن… بلدی دیگه؟» گفتم: «اگه در حد تاکی‌واکی اسباب‌بازی باشه آره!» خندید و گفت: «دقیقا تا همون حد باهاش کار داری.» و رفت.

کار خیلی راحت داشت پیش میرفت که مدیرم تماس گرفت و گفت: «به سایمن بگو بیاد دفتر من.» منم خیلی خونسرد بی‌سیم رو برداشتم و گفتم: «سایمن!» جواب نداد. دوباره گفتم: «ســایمـــن!» بازم جواب نداد. بعد از چند بار صدا کردنش، چند ثانیه صبر کردم و دوباره بی‌سیم رو برداشتم و این بار با دقت گفتم: «ســایـمــــن؟» بازم جواب نداد. مونده بودم باید چکار کنم. با دقت دکمه‌ها رو نگاه کردم و این بار با دقت بیشتری دکمه رو فشار دادم و گفتم: «ســـــــــــایمــــــــــــــــــــن؟» اما جوابم سکوت کامل بود. خلاصه داشتم از نگرانی پس می‌افتادم که به ذهنم رسید به موبایلش زنگ بزنم. خوشبختانه جواب داد و مشکل حل شد.

وقتی داشت برمیگشت، صداش کردم و با لبخند گفتم: «خیلی سعی کردم صدات کنم اما انگار دستگاه کار نمیکرد.» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «صداتو میشنیدم، فقط منتظر بودم حرفات تمام بشه.» و سری تکون داد و رفت.

دوزاریم ده دقیقه بعد افتاد! من یادم رفته بود آخر جمله‌م بگم تمام. بیچاره ده دقیقه نشسته بود سایمن سایمن منو گوش کرده و حتما ته دلش گفته بوده این دیگه چه خلیه!

.

* وقتی با بی‌سیم کار میکنین آخر هر جمله باید بگین تمام، مثلا:
توی طبقه دوم مشکلی پیش اومده، تمام»
«الان میام، تمام»!
توی انگلیسی میگین Over! (الان شک کردم، باید بگیم تمام دیگه؟)

** از نظر من کاناداییا خیلی سرراست فکر میکنن. مغزشون مثل ما اونقدر پیچیدگی نداره که اون بی‌سیم لعنتی رو بردارن و بگن «چته، کشتی خودتو از بس صدام کردی! حرفتو بزن!» مودبانه منتظر میمونن تا جمله‌ت تمام بشه.

*** برای ناشا که تعریف کردم، غش کرده بود از خنده. میگفت لابد فکر کرده داری براش اپرا میخونی! 😀

خورشیدگرفتگی

دیروز و امروز صبح شدت نور خورشید کورکننده بود. اما حالا اونقدر کم نور شده که مجبور شدم چراغ روشن کنم. خورشیدگرفتگی ونکوور در حال تکمیله.

سر آلوشا که حامله بودم هم کسوف شد. گفتن زن حامله نباید به دیدن خورشیدگرفتگی و ماه گرفتگی بره. من نرفتم، با این حال روی شونه پسر من، نشون ماه گرفتگی هست. 
بعدا برگردم متن رو تکمیل کنم. (ساعت نوشتن متن، ده و بیست دقیقه)

ترنم

از وقتی بچه‌ها بزرگ شدن زندگی منم داره تغییر میکنه. من عاشق بچه‌داری، آشپزی و خونه‌داری بودم و راستش همه این کارها رو هم با لذت و خوشی انجام میدادم. اما حالا که بزرگ شدن و دیگه نه زیاد برای غذا تو خونه هستن و نه کاری به کار من دارن، با تعجب میبینم که دارم برمیگردم به همون حال و هوایی که سالهای قبل از بچه‌دار شدن داشتم.

این اتفاق یه بار دیگه هم برای من افتاده. سال هشتاد و یک وقتی میخواستم شروع به وبلاگنویسی کنم و اولین وبلاگم راجع به کتابخوانی بود… دیدم دستم به نوشتن راجع به کتاب نمیره. نمیشد. تمام زندگی من پر شده بود با بچه‌های سه ساله و یازده ماهه‌م و دادگاههایی که پشت سر هم تکرار میشد. من دیگه خود قبلیم نبودم. یا اگه بودم، اونقدر از زندگی قبلیم فاصله گرفته بودم که شناختن خودم برای خودم هم به سادگی ممکن نبود. این بود که توی اولین پست وبلاگ نوشی و جوجه‌هاش نوشتم راجع به احساس مادریم و بچه‌هام خواهم نوشت.

ناشا آخرین حلقه ارتباطی من با دنیای کوچیکترها بود. از وقتی اونم خانمی شده برای خودش، تقریبا همه ارتباط من قطع شده. دوست هم ندارم در مورد بچه‌های مردم بنویسم. نه به دل خودم میچسبه و نه دیگران.

حالا مدتیه میبینم دارم دوباره همون جوری رفتار میکنم که قبلا، وقتی بچه نداشتم، رفتار میکردم. انگار که نوشی توی یه یخبندون طولانی‌مدت، یخ زده باشه و حالا یخش وا رفته، بدون اینکه بفهمه چه زمان طولانیی گذشته. انگار که از خواب بیدار شده و خیلی خونسرد، دوباره داره کارهاشو انجام میده.

نمیدونم به چشم شما این تغییر خوبه یا نه، برای من هر دوش خوبه. من یا کاری رو قبول نمیکنم یا اگه قبول کنم درست انجامش میدم، و اگه کاری رو قبول کنم قطعا با تمام قلبم انجامش میدم. بنابراین چیزهای جدیدی که از نوشی میبینین هم همراه با احساس درونیم خواهد بود.

حالا این همه حرف زدم که بگم اگه ازتون بخوام هرچند وقت یه بار یه موسیقی به انتخاب من گوش کنین قبول میکنین؟
من همیشه گفتم سلیقه فاخری ندارم. گاهی گوشم صداهای پشت صحنه فیلمی رو میشنوه، دوستش داره، دنبالش میکنه، و از شنیدنش شگفت‌زده میشه. گاهی هم گذری، در بساط موسیقی دوستی یه چیزی میشنوه و دوست داره. خلاصه این که دنبال این نیستم ببینم چی الان طرفدار داره، دنیای کوچیک خودمو دارم… سلیقه خاص کج و کوله خودم رو.

دوست نداشتم موسیقی با این صفحه قاطی بشه. همچنان ترجیح میدم اینجا خونه نوشی و جوجه‌هاش باقی بمونه. اما نشونی اون صفحه رو براتون میذارم. شاید دوست داشته باشین بیاین گاهی چیزی بشنوین. 🙂

 

میراث فرهنگی

همشهری‌‎های محترم توجه فرمایید! هم‌استانی‌های محترم توجه فرمایید!

پختمش و خودش بود. نه به خوشمزگی صبور شط خودمون، اما خودش بود. هنوز در شوک ناشی از این تجربه هستم. بعد از سیزده سال خوردن ماهی صبور، اونم توی کانادا. بخرید و بپزید و بخورید و خیالتون راحت. 😀 .

من از همین تریبون ماهی صبور رو یه موضوع ملی اعلام میکنم!

 

19665593_722697927934649_8983629412705714159_n

نفس عمیق

بعد از اون دفعه که بچه‌ها رو بردن، این اولین شبه که توی خونه تنها موندم. اما حال من اون موقع کجا و حال امشبم کجا…

حالا من نشستم اینجا، بعد از دیدن سه تا فیلم سینمایی مختلف، سکوت خونه رو توی ریه‌هام میکشم. خب البته آلبالو هم خریدم. میخوام برم یه کاسه پر از آلبالوی نمک‌زده بخورم، یه فیلم دیگه نگاه کنم، توی این فاصله لباسا رو بریزم توی لباسشویی (ساعت یک و نیم شبه، یه کمی شک دارم) و اگه حوصله‌م کشید یخچال رو تمیز کنم.

بچه‌ها بزرگ شدن. حالا دیگه مهمونی میرن، شب خونه دوستاشون میمونن و خوشبختانه عین خیالشونم نیست که مامان تنهاست.
دقیقا همون جایی ایستادم که از وقتی مادر شدم دلم میخواست بایستم.

هلندی سرگردان

ساعت سه و چهل دقیقه صبحه. همزمان هم روی پرونده‌های ویکی کار میکردم، هم ایمیلها رو میخوندم، هم داشتم به دایرکت دوستان جواب میدادم و هم میخواستم یه کاری انجام بدم که ناشا اومد بالای سرم (خواب بود، نمیدونم چطوری بیدار شد) و شروع کرد دم صبحی راجع به پروژه درسیش حرف زدن… اصلا یادم رفت چه غلطی میخواستم بکنم.

حالا ده دقیقه‌ست دارم عین هلندی سرگردان بین صفحات ویکی و آرامگاه زنان رقصنده و نوشی و ایمیلهام بالا و پایین میرم بلکه یه نشونه‌ای پیدا کنم از کاری که باید انجام میدادم… پیداش نمیکنم!
.
ساعت سه و پنجاه دقیقه صبح… فهمیدم! باید یه متن رو میخوندم.

ماه خونین

وقتی بچه بودم آرزو میکردم فضانورد بشم. فکر کنم آرزوم برآورده شده… حداقل از بابت زندگی زیر آسمونی با رنگی متفاوت و ماه و خورشیدی که رنگ عوض میکنن!
از شوخی گذشته ماه امشب قرمزه. چند روزه که هوا گرفته‌س. حدس میزنم به خاطر آتش‌سوزی اطراف ونکووره. یادمه چند سال پیش عکس از خورشید کاملا نارنجی گذاشته بودم. اما امشب ماه واقعا قرمز و خون‌گرفته ست.
.
من دوربین ندارم و اینو با موبایل گرفتم. اگه شما ساکن ونکوورهستین و دوربین خوب دارین لطفا عکس بگیرین.

1

 

2

سیزده مرداد

خب به سلامتی به #سیزده_مرداد و ساعت دو و چهل و پنج دقیقه رسیدیم و سعید عاشق شد. 🙂
من نرسیدم از همه اسم ببرم، با اینکه سعی کردم هر بار تعداد زیادی رو منشن کنم و البته امیدوار بودم که همه همدیگه رو دعوت کنن تا کسی جا نمونه. با این وجود میدونم که احتمالا خیلی از شماها دوست داشتین که در این مورد بنویسین و کسی دعوتتون نکرده. اگه فکر میکنین بدون درخواست راحت نیستین بنویسین، یه پیام خصوصی به من بدین، من شما رو برای معرفی فیلم عاشقانه و انداختن توپ توی زمین دوستانتون دعوت خواهم کرد.
از نوشته‌های مهمانهای وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم غافل نشین که ایده بزرگداشت این روز رو ارائه دادن.
.
ضمنا، ونکوور خیلی گرمه، ما همه جامون رو انداختیم وسط هال و اتاق پذیرایی، به شیوه روزای قدیم که بچه ها کوچیک بودن و گاهی همه توی یه اتاق می خوابیدیم. خواستم بگم سیزده مرداد ما هم گرمه. خیلی هم گرمه.

باز هم عاشقانه‌ها

من البته توی وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده از عاشقانه‌ترین فیلمی که دیدم نوشتم، اما از اونجا که نمیتونیم اعلام کنیم کدوم متن رو نوشتیم تصمیم گرفتم سه تا از فیلمهای عاشقانه دیگه‌ای که دیدم معرفی کنم که عاشقانه‌ترین نیستن، چون به عاشقانه‌ترین توی وبلاگ اشاره کردم!

این فیلمها به ترتیب اولویت اسم برده نشدن.

یک – دریای عشق
هر چند از بازی و شمایل هنرپیشه زن هیچ خوشم نمیاد و طبعا به خاطر گذر زمان و تغییر مد لباس و موی سر و… تر و تازگی فیلم مشمول مرور زمان شده، اما داستان به شدت عاشقانه‌ست و البته همه بار عشق فیلم از نظر من روی دوش آل پاچینو قرار گرفته.
فیلم داستان یه قاتل زنجیره‌ایه، یه زن قاتل، که طعمه‌هاش رو از طریق سایت دوستیابی پیدا میکنه. آل پاچینو مامور پلیسه که همراه دوستش به شکل طعمه سر راه زنهایی که آگهی دوستیابی میدن قرار میگیره و از قضا دچار عشق به زنی میشه که بیشتر از هر زن دیگه‌ای توی فهرست مظنونین، متهم به نظر میرسه. هر چقدر فیلم جلوتر میره، آل پاچینوی خسته، بیشتر احساس خطر و عشق میکنه.

دو – شهر فرشتگان
بعید میدونم توی فهرست دوستان من کسی باشه که این فیلم رو ندیده باشه. من مگ رایان رو کلا دوست داشتم اما علاقه‌م به نیکلاس کیج دقیقا از همین فیلم شروع شد. وقتی که فکر کردم جالبه، فرشته‌ها سیاه میپوشن و موهای مشکی دارن، سیاه‌پوست هم هستن، دقیقا تصویری خلاف چیزی که کلیساها سعی میکردن بسازن و آدم ماجرا، موهای فرفری بور و چشمهای آبی داشت و مثل مجسمه‌های فرشته و نقاشی‌های کلیسایی بود، اما در واقع دکتری بود خسته، تنها، عاشق و غمگین. شهر فرشتگان روایت یه فرشته‌ست که عاشق یه آدم میشه و به زمین سقوط میکنه. عشق رو تجربه میکنه و بعد درد رو… بدترین قسمت ماجرا همینه که درد ربط چندانی به جدایی و هجران نداره. دردیه که نمیشه جلوش رو گرفت.
خدا میدونه من چند بار با این فیلم گریه کردم و چند بار تکرار کردم حاضر بودم توی جوونی بمیرم اما چنین عشقی رو تجربه کنم.

سه – در برش
یه فیلم اروتیک که نمیشه به این راحتی در موردش هر جایی حرف زد. این فیلم تنها فیلمیه که من بیش از بیست بار دیدمش و هر بار توش نکته جدیدی پیدا کردم. داستان عشق یه معلم زبان تنها، کمی منزوی، با انتخابهای عجیب و دور از ذهن، با سری پر از زمزمه. کسی که تشنه دوست داشتن و دوست داشته شدنه اما بیشتر شبیه ماهی کوچیکیه که توی یه باتلاق گیر افتاده. مارک روفالو پلیسیه که سر راه مگ رایان معلم قرار میگیره… به نظرم عشق عجیبیه. مخلوطی از انگیزه‌های جنسی، روحی، جسمی، نیاز به نوازش، حمایت، و سرشار از خودخواهی، احساس گناه، و نیاز… در برش فیلمیه پر از جزئیات، باید چند بار دیدش تا خوب فهمیدش.

===

نوشته رو که تموم کردم متوجه شدم به هیچ فیلم فارسیی اشاره نکردم. راستش الان در مورد هیچ فیلم فارسی حضور ذهن ندارم اما یه صحنه هست توی فیلم دختران انتظار، یه جا که پارسا پیروزفر به نیکی کریمی بیمار نگاه میکنه… من اون نگاه رو با هیچ عاشقانه دیگه‌ای عوض نمیکنم. 🙂

عاشقانه‌ها

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

=====

حتما به خاطر آوردین، دایی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد.

تصمیم گرفتیم از شنبه هفتم تا جمعه سیزدهم مرداد رو در وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هفته عشق اعلام کنیم. اول فکر کردیم کتاب معرفی کنیم، بعد به موسیقی فکر کردیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که فیلم‌های عاشقانه‌ای رو که دیدیم معرفی کنیم و امیدوار باشیم شاید سیزده مرداد جای خودش رو در میان مناسبت‌های ایرانی، به جای هر مناسبت دیگه‌ای که مرتبط با عشقه باز کنه.

خوشحال میشیم اگه شما هم عاشقانه‌ترین فیلمی رو که دیدین به ما معرفی کنین.

با ما باشین.

 پی‌نوشت: توی فیس بوک ده فیس بوکی رو دعوت کردم، اینجا ده تا از بلاگرها رو دعوت میکنم، اگه اونا متوجه نشدن میشه شما بهشون خبر بدین؟ یه هفته وقت داریم.

بدون امضا

زندگی شیرین

ماهی‌های دریای کابل

مینیمال‌های آرتا هرمس

رفیق یک پیامبر

نوشتن از روزهایم

کافه کاغذی

الانگی

شب‌نویس

خانم سین

مریم میرزاخانی

میدونین چرا تا ته جگر من سوخت برای فوت یکی مثل مریم میرزاخانی؟ چون هدف داشت، حرف مفت نزد، انتخاب کرد، برنامه‌ریزی کرد، عمل کرد، زحمت کشید، به هدفش رسید، اون جوری که شایسته‌ش بود زندگی کرد، و اگه زندگی بهش امان میداد، جلوتر هم میرفت. زنی که تا زنده بود اجازه نداد سرطانش خوراک شبکه‌های خبری بشه، تسلیم دردش نشد، جنگید… حداقل به خاطر دخترکش جنگید و در میون کسایی که دوستش داشتن شمع زندگیش خاموش شد. خاموش شدن که نه، درخشید و جاودانه شد.

مقایسه کنین با چهار تا آدمی که معلوم نیست کی هستن، چه کردن، کجا بودن، کجا میرن، فقط نشستن در مخالفت با همه چیز و در عزای دردهای طبقه کارگر یقه‌درانی میکنن و تنها فایده وجودیشون اینه که با دیدن بی‌حاصلی‌شون احترام آدم به شخصی مثل مریم میرزاخانی چندین برابر بشه.

 

مریم میرزاخانی

برای آتناها و برای آنها که بعد از آتناها می‌مانند

راستش لافم‌فینی رو دنبال دو نوشته پایین زیر و رو کرده بودم. از وقتی خبر تجاوز به آتنا رو خوندم، ذهنم لحظه‌ای راحتم نگذاشته. پیشاپیش بگم که متنها خودشون طولانی هستن، توضیحات منم بهشون اضافه شده. امیدوارم حوصله خوندن متن طولانی رو داشته باشین و اگه حوصله نداشتین، لطفا حداقل پی‌نوشت رو بخونین.

«اسفند  هزار و سیصد و هشتاد و دو»
– ترسهای مادرانه –
چند وقت پيش آدرس یه سایت اینترنتی ميون بلاگرها دست به دست گشت که از اسمش پيدا بود محتواش نميتونه جالب باشه. چيزی که کنجکاوی منو برای سر زدن به سایت برانگيخت پيامی بود که همراه لينک بود. فریاد واویلا از عاقبت ما ایرانيها.
شاید بهتر بود نگاهش نميکردم. مملو بود از آگهی فروش و عکس دخترا و زنای جوون٬ از چهار سال تا بيست و چهار سال. از شدت خشم بدنم ميلرزید. عکسای پورنوی بچه‌های زیر دوازده سال نفرتم رو بيشتر ميکرد. با گریه به همه کسایی که فکر ميکردم ميتونن کمک کنن ایميل و تلفن زدم. سایت که بعدا معلوم شد تقلبی بوده٬ در مدت کوتاهی بسته شد. در عوض چشمای من به حقيقتی باز شد که هرگز این قدر دقيق بهش فکر نکرده بودم.
فکر ميکنم یکی از بزرگترین هراسهایی که مادرا در رابطه با بچه‌هاشون دارن ترس از تجاوزه. فرقی هم نميکنه بچه پسر باشه یا دختر. مسئله سو‌استفاده‌های جنسی در این سن دختر و پسر نميشناسه. این فکر که یه لحظه غفلت و ندانم‌کاری باعث ميشه بچه‌ها یک عمر از داشتن عشق و سکس سالم محروم بشن کافيه تا هميشه چهار ستون بدن آدم بلرزه.
بچه‌تر که بودم٬ حدود سن نه سالگی، تمام شب و روز من پر شده بود از کابوس این که مبادا با پسری تنها بمونم و جایی برم. مبادا به حرفهای مرد غریبه گوش کنم. مبادا تنهایی از مدرسه برگردم. مبادا توی ساختمونای نيمه‌کاره بازی کنم. مبادا گل از دست غریبه بگيرم و بو کنم. مبادا از غریبه شکلات و خوردنی بگيرم. مبادا به حساب پسر دایی و خاله و عمو و عمه بودن٬ کاری بکنم که نباید. مبادا… مبادا… مبادا…
من در ذهن کودکانه‌م برای همه این مباداها یه جواب بيشتر پيدا نکرده بودم: دختر بودنم. فکر ميکردم بخاطر دختر بودنمه که هر روز با هزار مبادا سر و کله ميزنم. پس سعی ميکردم پسر باشم. لباسها٬ رفتار٬ حرف زدن و بازیهای پسرونه. ذهن کوچيک من همه هراس مادرم رو درک نميکرد و لجوجانه با دختر بودنش به جنگ برخاسته بود. ذهن کوچيک من نميدونست روزی مادر ميشه و ميبينه که برای پسربچه هم همين هراسها هست٬ در مملکتی که هيچ چيزش سر جای خودش نيست.
ذهن کوچيک من نميتونست مادرم رو تمام و کمال درک کنه، اون طور که حالا ميتونه و من هنوز هم نميدونم باید چکار بکنم. بچه‌مو با ترس بزرگ کنم٬ همون طور که مادرم با من رفتار کرد؟ صبر کنم تا بزرگتر بشه و بعد براش همه چيز رو توضيح بدم؟ بذارمش کلاس ورزشای رزمی تا شاید بتونه در شرایط خاص از خودش دفاع کنه؟ تا جایی که ممکنه اون رو به خودم بچسبونم و همه آمد و رفتش رو تحت کنترل بگيرم؟ و یا آزادش بذارم و یه خودم اميد بدم که شاید هيچی نشد؟
و تو این مملکتی که هيچ چيز سر جای خودش نيست٬ ميدونين هيچ جوابی هم انگار نميتونه همه چاره آدم باشه…

«اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و سه»
– نميدانم –
یه چند وقتيه که منطقم حسابی درگير شده با عواطفم. کم نيستن موضوعاتی که به این قضيه دامن ميزنن. نميدونم مطرح کردن اونا با شما ميتونه منو به جواب برسونه یا نه. اما شاید بد نباشه ميون اون همه مسئله که به ذهن من داره فشار مياره چند تاشو که اتفاقا موضوعات اجتماعی روز وبلاگها هم هستن باهاتون مطرح کنم. بدون اغراق هم بگم بدم نمياد شما نظرتون رو برام بنویسين.

الف –  قضيه خانم کبرا… من با اعدام مخالفم. حتی رفتم و با اسم واقعيم اون طومار رو امضا کردم که از خانواده مقتول ميخواست کبرا رو عفو کنن. اما خدایيش گاهی فکر ميکنم اگه مادر من به هر جرمی (حالا بگو هوسبازی برادرم یا بی‌عاطفگی خودش) کشته ميشد٬ من که مثلا فرسنگها دورتر اون ور دنيا بودم ميتونستم کبرا رو ببخشم یا نه. یه لحظه خودمو گذاشتم جای دختر اون خانم مرحوم. دیدم براش خيلی خيلی سخته. دیدم فشارهای اجتماعی روی این خانواده اونقدر زیاده که حتی اگه اونا کبرا رو ببخشن دیگه نميتونن زندگی آرومی رو حداقل تو ایران داشته باشن. دیدم من دستم رو دوست دارم حتی اگه کج باشه. مادرم رو دوست دارم حتی اگه یه پيرزن غرغروی بی‌رحم باشه. دیدم من ميتونم زنی جاافتاده باشم که نتونم ببخشم. دیدم به خانواده اون خانم مرحوم نميشه خيلی هم فشار آورد. اینم اون روی سکه‌ست. ایراد به اونا وارد نيست. به نظرم ایراد مستقيما به قانونی وارد ميشه که این جور وقتا با رندی شونه خالی ميکنه و همه چيز رو به خانواده داغداری واگذار ميکنه که از هر دو طرف تحت فشاره. هم از طرف خانواده و نزدیکان خودشون (شاید اگه گذشت کنن به هزار انگ متهم بشن. ما چه ميدونيم؟!) و هم از طرف جامعه که بيا و ببخش. خلاصه که وقتی نشستم درست و حسابی فکر کردم دیدم ما داریم اشتباه ميکنيم. مقصر اصلی (دولت و قوانين جاری) رو ول کردیم و طناب انداختيم گردن کسی که خودش قربانی همين سيستمه. چه کبرا، چه خانواده مادر شوهر مقتول.

ب – یه جورایی منطقم به من ميگه جامعه متمدن مترقی اعدام نميکنه. در بدترین حالات وقتی به مجرم بالفطره برميخوره اون رو به عنوان یه نمونه یه جای محصور نگه ميداره و یه تيم بزرگ روانشناس و جامعه‌شناس و روانپزشک استخدام ميکنه تا روی اون کار کنن و بررسی کنن ببينن چی ميشه که یه آدم به اینجا ميرسه. خيلی وقتا هم ما همه واقعيت رو نميبينيم. مثلا همه شواهد حاکی از مجرم بودن و یا قاتل بودن فردیه که ممکنه ده سال بعد بيگناهی کاملش اثبات بشه و اگه اون فرد رو اعدام کنن دیگه نميشه ازش عذر خواست و آزادش کرد. فکر ميکنم این جور مواقع حبس ابد مفهوم واقعی خودش رو پيدا ميکنه. با خودم فکر ميکنم که اعدام خواسته و ناخواسته رواج خشونت تو جامعه‌س. (حالا فکرش رو بکنين تو مملکت ما با این حجم سنگسار و اعدام در ملا عام با جرثقيل و … چه فاجعه‌ای به بار اومده تا حالا.) اینا رو ميگم اما راستش وقتی ميخونم بابایی سر بچه‌ش رو گوش تا گوش بریده چون بهش شک داشته یا از اون بدتر وقتی ميشنوم به دختربچه چهار سال و نيمه‌ای (ای خاک بر سر من… همسن بچه‌های ما) تجاوز ميکنن٬ دلم ميخواد با یه مدل کوچيک دستگاه گيوتين انگشتای دستای اون وحشيا رو بند به بند قطع کنم. بعد مچ دست، بعد آرنج، بعد شونه و همين طور پا… مثله‌شون کنم. بدون بی‌حسی٬ بدون بی‌هوشی. اگه از حال رفتن صبر کنم به هوش بيان. اصلا کمک کنم زنده بمونن تا زجر بکشن. دست خودم نيست. به خدا من مریض نيستم. فقط همه نفرت ممکن عالم رو از این آدما دارم… و اونوقت تمام تئوریهام راجع به اون تيم روانشناس و غيره و ذالک شکلک خنده ميشه و بهم پوزخند ميزنه.

ج – دیشب یه خواب عجيبی دیدم. من و بچه‌م وسط یه توده انبوه انسانی بودیم. ما رو بار یه خاور کرده بودن. هوا کم بود. داشتيم خفه ميشدیم. همه زن و بچه بودیم. بعد به ما گفتن باید برگردین به کشورتون. من گریه ميکردم که افغان نيستم… ایرانيم. بچه‌م هم. اما سرم داد ميزدن که خفه شو. فرقی نميکنه. تو هم سرگردونی. تو هم حيرون و گيجی. و راستش من فقط داد ميزدم و کمک ميخواستم. عرق‌کرده و خيس از خواب پریدم. بعد یاد همين چند روز پيش افتادم که تو فکر خودم فلسفه‌بافی کردم که اگه نميتونی به مهمونت برسی بهتره اصلا مهمون نداشته باشی. اگه واسه خودت نون نيست خوب مهاجر قبول نکن، چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه… و یادم افتاد که اون موقع چقدر خوشحال بودم بخاطر روال منطقی و منظم افکارم… اما امروز فکر میکردم که یه اتفاق ميتونه جای منو با اونی که ميخوام به زور بفرستمش بره عوض کنه. یاد گریه‌هام توی خواب افتادم و باز سرگيجه‌هام شروع شد.

زیادن… زیاد. این سه تا از ميون همه اونایی که ذهن منو داره منفجر ميکنه… کاش شما با خودتون به ثبات رای رسيده باشين.

.

پی‌نوشت: یادمه همون موقع که داشتم در مورد مثله شدن مینوشتم چقدر کلافه بودم از اینکه وقتی پای بچه‌ها وسط میاد این قدر دچار خشمم و چقدر شرم داشتم که اصلا چرا چنین فکری به ذهنم میرسه و چرا به زبونش میارم. من اون موقع هنوز نمیدونستم که خشم ویرانگرترین حسیه که دامن آدم رو میگیره، که چیزی به اسم خشم مقدس وجود نداره، و این که کسی حق نداره با جنایتش منو وادار کنه متقابلا دست به جنایت بزنم. این آدمها مریضن، باید درمان بشن، آموزش ببینن، تا روزی که زنده هستن کنترل بشن و اگه من بخوام همقدشون بشم، منم مریض شدم، باید درمان بشم، آموزش ببینم، و اگه احتمال بروز خشونت رو همچنان از خودم نشون بدم، تا روزی که زنده هستم باید کنترل بشم.

بانوی به انتها رسیده

این یکی از نوشته‌هاییه که من توی وبلاگ لافم‌فینی نوشته بودم. حالا که آرشیو وبلاگ در دسترس نیست، و بیشتر از سیزده سال از انتشار اون مطالب میگذره، با خودم فکر کردم شاید بشه بعضی از نوشته‌هام رو به نوشی منتقل کنم.

امیدوارم منظور منو از کشته شدن با چاقو توی متن متوجه بشین، و امیدوارم متوجه بشین اون عشقی که ازش توی این نوشته یاد میکنم، عشقی بود که به بچه‌هام داشتم. حالا شاید با خوندن این نوشته کسایی که اون موقع نوشی رو میخوندن متوجه بشن چرا اون موقع ناشناس نوشتن برای من ضرورت بود، چرا توی وبلاگ نوشی نمیتونستم همه چیز رو بنویسم.

و شاید حالا بهتر بشه توضیح داد چرا من خواستم یه فضای امن برای بقیه زنها با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ایجاد کنم، و  چقدر فرصت که در سایه بی‌اعتمادی و سکوت و محافظه‌کاری زنهایی که میتونن با ما حرف بزنن و  اعتماد نمیکنن داره به هدر میره…

 

«بهمن هزار و سیصد و هشتاد و دو»
شاید غمگين نباشم. اما حس کسی رو دارم که هر آن منتظره در با شدت باز بشه و قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده با ضربه‌های متعدد چاقو کشته بشه. ميدونم مدت زیادی زنده نميمونم. به همين دليل لحظه‌هامو نفس ميکشم و تو لحظه‌هام زندگی ميکنم. با عشق به چشمهایی نگاه ميکنم که دوستشون دارم و دیدن آدمهایی ميرم که ممکنه هيچوقت دیگه نتونم ببينمشون. هوا رو با شدت تو ریه‌هام ميکشم و تمام راه‌پله رو وقت ناهار بو ميکشم. حدس ميزنم هر همسایه‌ای امروز ناهار چی داره و بعد ميخندم و به خوشی‌هاشون شاد ميشم.

زندگی خيلی طول نميکشه. و هميشه من فکر ميکنم وقتی که دوست داری٬ همه دنيا مانع ميشه و همه اراده جهان برخلاف خواسته توئه. هر چقدر در خواستن و دوست داشتنت مصر باشی هم فرقی نميکنه٬ اتفاق می‌افته٬ دقيقا همون وقتی که منتظرش نيستی.

دقت کردین هميشه آدمهایی بد موقع و نابهنگام ميميرن که زندگی رو خيلی دوست دارن؟
کاش این قدر
این قدر
این قدر
کاش این قدر
عاشق نبودم…

«آذر هزار و سیصد و هشتاد و دو»
این روزها دوباره کابوسهای روزهای اول وبلاگ نویسی (و پيش از آن) به زندگيم چنگ انداخته. وارد درگيریهایی شدم که مایل نبودم. دلم ميخواست ميتوانستم آزادانه حرف بزنم اما به عادت قدیمی وقت خشم سکوت ميکنم٬ وقت غم سکوت ميکنم٬ پيشترها که هنوز عشق برای زنی مثل من تابو نشده بود وقت عشق هم سکوت ميکردم. این بار هر سه عامل در من هست؛ خشم از رفتارهای ناشایستی که با من ميشود ٬ غم وارد شدن زندگيم به مسيری که دوست نداشتم و وسط کشيده شدن عشقی که مرا تا آن سر دنيا دنبال خودش ميکشد: عشق به فرزند.

اینکه آدم یا آدمهایی آنقدر نزدیک به من برای رسيدن به چيزی که ميخواهند هر کاری ميکنند چيز جدیدی نيست، اما اینکه من باز هم از این آدمها رودست ميخورم و ميلرزم برایم عجيب است. زمانی در کتابی از گراهام گرین خواندم که خدا از تجربه‌هایش درس نميگيرد٬ چون با این همه گندی که بشر زده همچنان به کار آفرینش مشغول است. فکر ميکنم منهم از تجربه‌هایم درس نميگيرم وقتی که صد بار اعتماد ميکنم و جز آسيب چيز دیگری عایدم نميشود…

ميدانم این جا را ميخوانی… بس کن مرد… قبل از اینکه از نفرت لبریز بشوم برو… محض رضای خدا٬ با یک خاطره خوب برو… فقط برو.