هنر عکاسی

کارت رو میگیرم جلوش و میگم: «اینا مثلا عکس میگیرن؟ توی ایران میرفتی عکاسی، ده بار چونه‎ت رو کج و راست میکرد، صورتت رو بالا و پایین میگرفت، تو فضا یه نقطه نامعلوم رو نشون میداد و میگفت اینجا رو نگاه کن، بعد میگفت تکون نخور، نفس نکش، صاف بشین، تق! عکس میگرفت. اینجا میری، میگن برو جلوی پرده سفید، حالا پشت سرت ملت دارن راه میرن، هوار میکشن، میخندن، بهت زل میزنن، بعد تا میای دماغت رو بالا بکشی، عکست رو گرفتن و میگن برو… نه محیط آرومی، نه آمادگی قبلی، نه روتوش و تصحیحی…» با عصبانیت نفس تازه میکنم و ادامه میدم: «آخه این شد عکس کارت شناسایی؟ مثلا عکاس دارن؟ دوربین خوب دارن؟ عکس میگیرن؟ من اینم؟ عین پیرزنا، یه چشمم که کوچیکتر از اون افتاده، موهام که انگار به سرم چسبیده، صورتمم که ورم کرده، کج ایستادنم که هیچی، لبخندمم کجه…» و میخوام ادامه بدم که ناشا حرفم رو قطع میکنه و میگه: «ببینم؟» و کارت رو از دستم میگیره و خیلی خونسرد میگه: «اتفاقا خیلی شبیه خودتونه.»

.

داره انتقام میگیره یعنی؟ 😀

Advertisements

خر ویکی‌پدیا

من دو بار به خاطر ایجاد و تکمیل داوطلبانه مقالات ویکی پدیا متهم شدم که از سازمان یا افراد خاصی پول میگیرم. به قدری عصبی شدم که با خودم میگفتم حتما مرض دارم که هم حاضرم وقت بگذارم آموزش بدم و هم تا ماهها همراهی کنم تا فرد بتونه مستقل عمل کنه. اونم نه بابت مقالاتی که من به دیگران پیشنهاد میدادم، بابت مقالاتی که آدمها خودشون با میل خودشون انتخاب میکردن، روش کار میکردن و من فقط کمک میکردم تا بدون مشکل به ویکی منتقلش کنن.

من نمیدونم اون طرفا، توی عالم سیاست چه خبره… اما شاید به خاطر تجربه خودم حالم بد میشه وقتی میبینم به جای نقد عملکرد، کسی رو متهم میکنن از فلان کس و فلان جا پول میگیره.

ضمنا از همین فرصت استفاده میکنم تا بگم بیاین عضو گروه ویکی بشین. من سختگیرم، پیر و بی‌حوصله هم هستم. اما قول میدم اگه سه ماه، به اندازه سه مقاله دوام بیارین مستقل خواهید شد.

سه ماه با خلق و خوی من بسازین و بعد تضمین میکنم تنهایی بر خر ویکی‌پدیا سوار بشین. 

شرق

امروز منتظر اتوبوس ایستاده بودم که توجهم به آگهی تبلیغاتی اتاقک ایستگاه جلب شد… به متنش که نه، به تصویرش، در واقع به یه قسمت تصویرش…

Shargh 1Shargh 2

اولین باری که دلم میخواهد اشتباه کرده باشم

من بیشتر از یک ماهه که در یه مورد دارم فکر میکنم. الان دیگه از تنهایی فکر کردن خسته شدم. بنابراین اون چه که توی سرم دارم براتون مینویسم و امیدوارم یه خبرنگار از داخل ایران لطف کنه و این موضوع رو دنبال کنه، صحت و سقمش رو دربیاره، اگه من اشتباه کردم، اشتباهم رو تصحیح کنه و اگه متوجه شد که درست میگم، این جریان رو پوشش بده و همگانی کنه.

اول، ما اینجا دو تا شخصیت دارم که آدمهای حقیقی هستن. یعنی اسم و رسم و تاریخ تولد و فوت دارن.
دوم، ما اینجا یه سایت خبری داریم که از برگزاری یه مراسم توی یه تاریخ مشخص خبر داده و به مهمان یا مهمانهای اون مراسم هم اشاره کرده و یه کوچولو هم نوشته که در مراسم چی گفتن.
سوم، یه نسبت فامیلی هم داریم اینجا… که نمیدونم چقدر به کار میاد، اما برای من خیلی معنی داره.

افراد موجود
* دکتر عبدالحسین میرسپاسی، متولد ۱۲۸۶ و متوفی ۱۳۵۵
* دکتر هانری باروک، متولد ۱۸۹۷ (۱۲۷۵) و متوفی ۱۹۹۹ (۱۳۷۷)
==
حالا، یه سایت خبری داریم به اسم خبرگزاری کتاب ایران که پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ از گراميداشت صدمین سال تولد دكتر ميرسپاسی خبر میده.
همون اول خبرش مینویسه: «… در این مراسم … پرفسور هانری باروک، از دوستان و همکاران فرانسوی وی، درباره دکتر میرسپاسی گفت: وی روان‌پزشک بسیار بزرگ و مشهوری بود. آثار و تالیفاتش نه تنها موجب افتخار کشور ایران و فرانسه که در آن تحصیل کرد، بلکه با کمک به گسترش رشته پسیکاتری در سراسر گیتی، موجبات سرفرازی این رشته را نیز فراهم کرد. فقدان او خلا عمیقی در رشته روان‌شناسی به وجود آورد…»
و البته این نقل قولها از پروفسور هانری باروک در وصف دکتر میرسپاسی همچنان ادامه داره… فقط یه نکته باقی میمونه و اونم اینه که اگه پروفسور باروک سال ۱۳۷۷ مرده باشه، احتمالا روحش بوده که سال ۱۳۸۷ توی این مراسم شرکت کرده… یا اگه خبر مرگش دروغ بوده، یه پیرمرد ۱۱۲ ساله بوده که این همه راه کوبیده تا تهران اومده.
اگر هم این باروک اون باروک نیست، پس کدومه؟ چون اون باروکی که توی شارانتون بوده، همینیه که سال ۱۳۷۷ مرده!
=
برسیم به بخش جالب ماجرا که توی خبر اشاره به حضور کسی شده که هر جا حاضر باشه من منابعم رو دوبار چک میکنم… و اون کسی نیست به جز پسر مرحوم دکتر حسابی که البته با پسر مرحوم دکتر میرسپاسی هم نسبت فامیلی هم داره (دکتر میرسپاسی با خواهر دکتر حسابی ازدواج کرده بوده.)

حالا، یه خبرنگار کنجکاو، یه آدمی که مثل من سرش برای گشتن و به جواب رسیدن درد میکنه پیدا شه، اول خبر رو با خبرگزاری چک کنه، بعد بره یه سری بزنه به این همه آدمی که توی اون مراسم بودن (یعنی رييس دانشگاه تهران، رييس بيمارستان روزبه، جمعی از نخبگان روان‌شناسی و دوستداران و همكاران دکتر میرسپاسی، دكتر غلامرضا ميرسپاسی و همچنين پسر دكتر حسابی!) و ازشون بپرسه این پروفسور معروف فرانسوی همونی نیست که نه سال قبل از شرکت در مراسم فوت کرده بوده؟

Untitled

دو روایت کاملا متفاوت از مادر: زمین و وطن

این یکی دو شب دو تا فیلم دیدم که خیلی اتفاقی اسم هر دوشون مادر بوده. نمیدونم، شاید هم اتفاقی نبود و خود من ناخودآگاه اونها رو انتخاب کردم.

فیلم اول…
اولی یه فیلم امریکاییه به اسم مادر با یه علامت تعجب (اون علامت تعجبش به نظرم جون کلامه !Mother) که تا ده دقیقه بعد از تمام شدنش باعث گیجی و سردرگمیم شده بود. این بود که سعی کردم اینترنت رو دنبال کنم بلکه بشه فیلم رو بهتر فهمید. فضای آنلاین فارسی که نتیجه درست و درمونی نداشت، این بود که رو آوردم به سایتهای خارجی تا بلاخره تونستم یه کمی فیلم رو رمزگشایی کنم. نتیجه هم این شد که یه بار دیگه با لذت مضاعف نگاهش کنم و توی دلم تحسینش کنم.

داستان راجع به زن و شوهر جوانیه که توی یه خونه قدیمی و دور از اجتماع زندگی میکنن. مرد شاعره و نیازمند الهام، زن سعی میکنه فضای خونه رو آروم نگه داره تا همسرش بتونه روی کتابش کار کنه. در همون حال شروع به ترمیم خونه قدیمی میکنه. همه چیز آرومه تا ورود یه آدم عجیب، به دنبالش همسرش، بعد پسرهاشون و تا خانم خونه بخواد به خودش بیاد، در سایه مهمانوازی عجیب و غریب شوهر، تمام نظم خونه بهم ریخته. این روال ادامه پیدا میکنه، آدمهایی وارد خونه میشن که هیچ احترامی برای خونه، اشیا، خانواده، قوانین و خواسته ها قائل نیستن. جالبتر اینکه به راحتی و با تعجب حق مالکیت زن بر روی خونه رو زیر سئوال میبرن و یا با دیده تردید نگاه میکنن. انگار نه انگار که پیش از حضور اونها، این زن به همراه شوهرش بوده که ساکن اون خونه بوده. مرد هم مداوما با چهره ای متبسم اعلام میکنه که «باید» دیگران رو به خاطر اشتباهات و گناهانشون بخشید. زن دلیل مهربانی توام با ضعف مرد رو – حتی وقتی از دست مهمانها زجر میکشه – نمیفهمه… بعد فیلم به جایی میرسه که یادآور کابوس میشه. اینکه یه عالمه آدم غریبه و آشنا وارد خونه ت بشن، نظم زندگیت رو بهم بزنن، هر چقدر فریاد بزنی و ازشون بخوای از زندگیت برن بیرون کسی بهت گوش نکنه و به خودت که بیای بفهمی تنها کسی که اون میون دیده نمیشه تویی.

بدتر از همه وقتیه که از طرف تنها کسی که همیشه عاشقانه دوستش داشتی تنها گذاشته بشی، بازیچه اعتقادات و باورهاش بشی، همه جونت رو براش بذاری و باز بیشتر ازت طلبکار بشه، آخر کار احساس کنی خسته ای و بخواهی بمیری ولی باز هم دست از اعتماد به کسی که به بهای قربانی کردن تو، تمام اعتمادش رو نثار آدمهایی کرده که لیاقت این اعتماد رو نداشتن نکشی…
مادر یه فیلم هالیوودیه، تولید سال 2017 به کارگردانی دارن آرونوفسکی. فیلم ملغمه عجیبیه از داستانهای اساطیری و روایت امروزی شخصیتهای کتاب مقدس، نمایشیه از نیاز به عصیان و شورش نسبت به دلرحمی توام با خشونت خدا، کثافتکاری و بیهودگی وجود آدم روی کره زمین، بی فایده بودن دستکاری معدود آدمهایی که دنبال بازسازی خرابی های به بار اومده هستن، امیدواری ابلهانه خدا به معجزه در ساختاری که ایجاد کرده (که هر بار هم فقط خودشه که با بلاهت باز ساختارش رو به فنا میده)، گوش نکردن به صدای زمین و نیروهای طبیعت (که یه جورایی داره کلیسا رو در مقابل پاگانیسم زیر سئوال میبره، اون هم بعد از این همه سال که کلیسا تمام جنبه های پاگانیسم رو به شیطان منتسب کرده)، نمایش شکنجه و جنگ و فساد و فحشا روی زمین، تبهکاری سیاستمدارها و فریبکاری دستگاه تبلیغاتی و در نهایت بازگویی افسانه سیزیف.

توی نقدها نوشته بودن اکه کسی با مفاهیم کتاب مقدس خوب آشنا نباشه احتمالا در برداشت از فیلم دچار اشتباه میشه. من هم فکر میکنم درسته. فیلم یه معنای عجیب و غریب اما عظیم پشتش هست. همه چیز رو مسخره وار به باد انتقاد گرفته، و به نظرم انتقادش کاملا درسته.

.

اما فیلم دوم…
باید اعتراف کنم که فیلم دوم هم خوش ساخت بود و تمام مدت چشم ازش برنداشتم. اما تمام که شد از پایان نامفهوم و بدون معنی فیلم شوکه شدم و بعد تمام مدتی که داشتم انباری رو مرتب میکردم فکر کردم امکان نداره فیلم همین طور بدون هدف تمام بشه و به خودم که اومدم دیدم دو ساعت از پایان فیلم گذشته و ذهن من هنوز درگیره… بعد یکهو دوزاریم افتاد.

اولین نکته این بود که نفهمیدم چطوری این فیلم به شدت نژادپرستانه تونسته اجازه نمایش بگیره. بعد موندم چرا تا حالا نه فقط فلیپینی‌ها، مهاجرها بر علیه این فیلم دادخواستی ننوشتن. بعد هم موندم اصلا چرا این قدر کم در مورد این فیلم نوشته شده، چرا هیچ سر و صدایی نکرده و نهایتا فکر کردم شاید این منم که دچار برداشت اشتباه از موضوع شدم.

فیلم مادر (Madre) راجع به یه زوج شیلیاییه (متولد شیلی) که یه بچه مبتلا به اوتیسم دارن. مادر بارداره، همسرش توی ژاپن کار میکنه و معشوقه هم داره، بچه مشترکشون به شدت عاصی و از کنترل خارجه، مجبورن پوشک پاش کنن، دست و پاش رو ببندن، در اتاقش رو قفل کنن، کلا به نظر میرسه زندگی وحشتناکی رو تجربه میکنن. بعد یه روز به طور اتفاقی توی یه سوپر مارکت بعد از اینکه بچه مبتلا به اوتیسم خرابی به بار میاره، یه خانم فیلیپینی که اونجا کار میکرده به راحتی با بچه ارتباط برقرار میکنه و به مادر میگه که بچه اون هم اوتیسم داشته و اون درمانش کرده، جوری که الان اون بچه زندگی مستقل داره. این میشه که خانم فیلیپینی به عنوان پرستار بچه، آشپز، نظافتچی و کمک حال خانم منزل استخدام میشه و از اون به بعد تحولات عجیبی در رفتارهای بچه دیده میشه: دیگه نیاز به پوشک نداره، صحبت میکنه، میتونه بعضی کارهای کوچیک خونه رو انجام بده، خودش غذاشو بخوره و… همه چیز مثل معجزه ست و فقط یه موضوع ذهن مادر رو درگیر میکنه، اینکه پرستار با بچه فقط به زبان فلیپینی صحبت میکنه (تاگالوگ) و مادر هیچی از این زبون نمیدونه. موضوع وقتی جدی تر میشه که بچه هم فقط به زبان فیلیپینی جواب میده.

بعد جریانات عجیب و غریب میشن. مادر از طریق یه اپ شروع به ترجمه همزمان حرفهای خدمتکار میکنه و متوجه میشه که خدمتکار بچه رو علیه مادرش تحریک میکنه… اتفاقات عجیبتر میشن، به نظر میرسه غذای رسمی خانواده فقط غذای فیلیپینیه، زبان مکالمه فیلیپینیه، بچه فقط از خدمتکار فیلیپینی حرف شنوی داره، پسرکی که چمن های باغچه رو کوتاه میکرده بدون نظر خانم خونه از کار خارج میشه و پسر خدمتکار فیلیپینی به جاش وارد خانواده میشه… مادر هر لحظه احساس میکنه داره تهی میشه. شوهرش به حرفهاش گوش نمیکنه. همه چیز به نظر یه سوتفاهم و شکاکی ابلهانه ست اما مادر کاملا مطمئنه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست. سعی میکنه که از شر خدمتکار خلاص بشه اما خدمتکار از طریق تلفن بچه رو کنترل میکنه… همه چیز بهم ریخته ست. بچه دوباره عصیان میکنه، وضع خونه بهم میریزه، مادر نمیتونه اوضاع رو کنترل کنه. مجبور میشن دوباره به خدمتکار فیلیپینی رو بیارن.

شواهد نشون میده که خانواده تحت تاثیر جادوی وودوویی هستن که خدمتکار فیلیپینی اعمال میکنه. از یه جایی دیگه مادر معترض میشه اما فایده ای نداره، میگه: اینجا خونه منه و باید اسپانیایی صحبت بشه نه فیلیپینی، اینجا خونه منه و تو حق نداری تصمیم بگیری و باید اول با من مشورت کنی، (و خطاب به بچه ش) اون مادر تو نیست، من مادر تو هستم و …

درهم‌شکستگی عجیب مادر رو میشه وقتی کاملا احساس کرد که با پسر خدمتکار فیلیپینی گفتگو میکنه و پسر خیلی راحت و حتی وقیحانه با اشاره که خدماتی که مادرش به اون خانواده کرده، لهش میکنه.

آخر فیلم رو بهتون نمیگم… فقط پیامی که از این فیلم احمقانه میشه گرفت اینه: به مهاجرها اجازه ورود ندین، اونا فرهنگ شما رو عوض میکنن، زبان شما رو نادیده میگیرن و زبان خودشون رو جا می اندازن، به اسم خدمتکار و خونه شاگرد میان اما بعد از مدتی صاحب خونه شما میشن، بچه هاتون رو علیه شما برانگیخته میکنن و عاقبت اونها رو میدزدن.

جستجو در مورد کارگردان به نتیجه کاملی نرسید. فقط فهمیدم با اینکه زبان فیلم اسپانیاییه و فیلم تولید کشور شیلی اما توسط یه کارگردان امریکایی، کاملتر بگم تگزاسی به اسم آرون بورنز(؟) و سال 2016 ساخته شده. با خودم فکر میکنم از دوران زرد ترامپ، فیلمی بهتر از این علیه مهاجرین برنمیاد. فقط موندم چرا فیلیپینی ها هیچی نگفتن، چرا مهاجرها هیچی نگفتن… من اشتباه برداشت کردم یا همه فکر کردن انشاالله گربه ست؟!

 

ستاره‌های آسمون ویکی

هر یه مقاله ای که به ویکی اضافه میشه یه ستاره به آسمون قلب من اضافه میشه. حیف که به خودم از روز اول قول دادم نتایج کارمون رو توی بوق و کرنا نمیکنیم، اگر نه خدا میدونه چه با افتخاری لیست مقالات کار شده و تمام شده رو اینجا میگذاشتم.
و چند نفریم که هر ماه و منظم کار میکنیم؟ کمتر از انگشتان یک دست.
باقی دوستان گاهی موردی مقاله میفرستن.

یک روایت ترسناک

مردم از ترس! ساعت نزدیک دو نیمه شبه. اومدم ظرفا رو بذارم کنار سینک ظرفشویی برم بخوابم، یه صدای ناله مانند ممتد ضعیف از پشت سرم باعث شد سه متر بپرم هوا.

تمام شجاعتمو جمع کردم، برگشتم دیدم صدا از جاکلیدیم میاد که روی میزه.

من یه غلطی کردم پارسال یه جاکلیدی خریدم از اینا که تا سر و صدا بلند میشه سوت میزنه، به خیال اینکه به محض اینکه گمش کنم میشه راحت پیداش کرد. شکلش هم عین سگه… همه چیز خیلی خوب بود، به جز اینکه بعد از یه مدتی باطریش ته کشید و از اون به بعد کلا انتخابی عمل کرد. مثلا به صدای آه کشیدن مسافر ته اتوبوس واکنش نشون داد و سوت زد، به صدای کف زدن و جیغ و فریاد من که گمش کرده بودم و میخواستم پیداش کنم حتی توی فاصله نیم متری هم واکنش نداشت. حالا هم به صدای چهار تا قاشق چنگال چنان ناله ای راه انداخت که هنوز قلبم داره میزنه.

تا من باشم دیگه شبایی که تنهام فیلم ترسناک هندی نبینم!

.

پی‌نوشت اول:
به جان خودم هنوز داره ناله میکنه، یعنی به صدای کیبرد هم حساسه؟ با این همه فاصله؟

پی‌نوشت بعدی:
کامنت ترسناک بذارین نمیخونم! 

یلدای متحرک

رفتار ما ایرانیای خارج‌نشین با مراسم سنتی‌مون گاهی خیلی عجیبه.
توی ایران هم نه شب یلدا تعطیل بود و نه فرداش، همیشه هم آخر هفته نبود، اما هیچکس به پیشواز شب یلدا نمیرفت. تاریخ ها مفهوم داشتن، نه کسی سیزده به در رو چند روز قبل یا بعدش میرفت، نه کسی یلدا رو چند روز قبل یا بعدش میگرفت. اما اینجا یه قرار نانوشته گذاشتن که باید حتما این مراسم آخر هفته برگزار بشه تا همه بتونن حضور داشته باشن. خب به چه قیمتی؟ از بین رفتن یه تاریخچه پشت تاریخها؟ یعنی واقعا هیچ فرقی نداره چی از شب یلدا، شب یلدا درست کرده؟
من نمیدونم قراره چی بشه، اما همون طور که چهارشنبه سوری شبی به جز چهارشنبه آخر سال مفهوم نداره، هیچ مهمونی یلدایی رو هم به جز خود شب چله قبول ندارم. سیزده به در که دیگه جای خود.

دکتر رفتن یا نرفتن، مسئله این است!

اینو مینویسم در ادامه بحث چند وقت پیش که ملت غر میزدن چرا دکتر نمیری.
امروز من و ناشا، که هر دو مریض بودیم رفتیم دکتر. اون موقع من سی و هشت درجه و نیم تب داشتم و ناشا نزدیک به چهل درجه. من از دیروز مریض شدم اما ناشا از جمعه. گفت آنفلوانزاست.
نتیجه؟ به ناشا گفت از تب بر استفاده کن و مایعات زیاد بخور و توی خونه چند روزی استراحت کن. به من هم مشابه همینو گفت.
خواستم بگم اینم نتیجه دکتر رفتن. کاری که خودم هم انجام میدادم. اینجا مثل ایران نیست که تا بری فوری ببندنت به آنتی بیوتیک. نتیجه همونیه که میدونی: آب بخور، سوپ بخور، استراحت کن، ادویل و تایلنول و شربت سینه هم که بدون نسخه دکتر میشه خرید. 🙂
من برم که دنیا داره دور سرم میچرخه.
.
پی‌نوشت: اینو هم بگم، به خودم بود نمیرفتم. من رفتم دکتر فقط چون ناشا هم مریض بود. چه با افتخار هم نوشتم!

سیاهه آرزوها

امشب ناشا ازم میپرسید برای کریسمس چه هدیه‌ای میخوام، گفتم من که مسیحی نیستم. دلیل آورد که سال نو ربطی که به مسیحی بودن نداره. بعد حرفشو عوض کرد که واسه سال نو چی میخوام.

از سر شب تا حالا فکر کردم اگه میخواستم یه چیزی به عنوان کادو از یکی بخوام چی میخواستم… تازه الان به ذهنم رسید. حیف که نمیتونه بخره.

پی‌نوشت:
نخیر، دوچرخه نیست! یه کتابه، مشخصا یه کتاب شعره. (لطفا نپرسید که نمیگم.)

هیکیژو

پارسال یکی از همکارام که یه خانم نازنین برزیلی بود منو با هیکیژو آشنا کرد.

هیکیژو یه جور پنیر خامه‌ای به حساب میاد که هیچ شباهتی به اون چیزی که ما به اسم پنیر خامه‌ای میشناسیم نداره. شورمزه‌ست و میشه با همه چیز هم خوردش. مثلا من دوست دارم همراه هویج و کرفس بخورمش، دوست برزیلیم عاشق خوردن هیکیژو با نون در کنار قهوه بود و میگفت مادرش ازش توی آشپزی زیاد استفاده میکنه.

دوست من یه روز حین پیاده‌روی سر از یه فروشگاه ایرانی درمیاره و متوجه میشه که هیکیژو میفروشن. فرداش هیجان‌زده یه لقمه بزرگ نون و هیکیژو برای من آورده بود و با خوشحالی میگفت اصلا باورش نمیشده توی کانادا بتونه پنیر برزیلی رو توی فروشگاه ایرانی پیدا کنه و اینو به اضافه آبادان برزیلته یه وجه مشترک فرهنگی دیگه میدونست و البته خیلی متعجب شد وقتی بهش گفتم هیکیژو رو نمیشناسم.<

اون روز من ساعتها فضای وب فارسی رو زیر و رو کردم بلکه چند خط راجع به این پنیر پیدا کنم و هیچی دستم رو نگرفت (به جز یه جا، یه اشاره کوتاه در حد اسم بردن در مقاله صبحانه بچه‌های سراسر دنیا) و البته این وضع تا همین اواخر ادامه پیدا کرد تا عاقبت ما با همراهی مترجم پرتغالی زبون گروه، با بدبختی یه مقاله در مورد هیکیژو به ویکی پدیا اضافه کردیم که هنوز نتونستیم مستندسازیش رو تموم کنیم دقیقا به خاطر فقر منابع.

توی کانادا میدونم این پنیر تحت این برند خاص (که این زیر عکسش رو میذارم) توی فروشگاههای ایرانی عرضه میشه، حدس میزنم توی اروپا هم قابل دسترسی باشه و همین طور احتمالا کشورهای حاشیه خلیج فارس… خلاصه اگه تونستین، امتحانش کنین و یه طعم بی‌نظیر رو تجربه کنین.

puck-cream-spread-cheese-500g-500x500

نون پایان

الف – پنج سال پیش جایی کار داوطلبانه میکردم. یه روز عصر وارد شرکت خصوصی کوچیکی شدم که نزدیکی محل کارم بود و قصد داشتم در مورد چیزی اطلاعات بگیرم. وارد که شدم بدون هیچ تردیدی توی همون ثانیه اول شناختمش. خودش بود: اولین کسی که عاشقم شده بود، پسر یکی از دوستان خانوادگیمون.
منو نشناخت، جواب سئوالم رو داد، کارت شرکتش رو هم داد. بیرون که اومدم چند دقیقه مردد موندم که چه کنم، بعد برگشتم، این بار دست دادم، گفتم منو نشناختی؟ خودمو معرفی کردم و لبخند زدم.
دنیا کوچیک شده بود.

ب – ترانه هایی که توی رادیو کانزی میذارم روی یه پخش‌کننده ام‌پی‌تری گذاشتم و تا از خونه میزنم بیرون شروع میکنم به گوش کردنشون. امروز بعد از بیشتر از یک هفته هوا آفتابی بود. ترجیح دادم به جای نشستن و ناهار خوردن، هدفونم رو بزنم و برم پیاده‌روی.
توی مسیر به ساختمونهای بلند ونکوور نگاه میکردم، موسیقیمو گوش میکردم و با دلتنگی فکر میکردم احتمالا هیچوقت هیچکس حجم خستگی منو باور نمیکنه. بعد برای اولین بار فکر کردم چقدر خوب بود اگه از بالای یکی از این ساختمونا خودمو پرت میکردم پایین. چه خوب بود اگه دیگه هیچی منو به زندگی وصل نمیکرد.
اون ترانه‌ای که گوش میکردم، اون خستگیی که روی دوشم میکشیدم، اون سبکبالیی که داشت منو صدا میکرد…

ج – من توی عمرم فقط یه بار عاشق شدم. نه قبل از اون مردی رو عاشقانه دوست داشتم و نه بعد از اون. امشب داشتم از همکارم خداحافظی میکردم که برگردم خونه (این چند روزه کار میکنم، گفته بودم قبلا که اگه کسی مرخصی بره زنگ میزنن من جاش برم) یکی اومد چیزی بپرسه، با خودم گفتم قبل از رفتنم جواب این رو هم بدم و برم. سرم رو آوردم بالا… خود خودش بود، بعد از بیست و سه سال… اسمش رو صدا کردم و قبل از اینکه خودمم بفهمم چی شده بغلش کرده بودم.
من کلا آدم لمسیی نیستم. یعنی اصولا آدم مچاله و نچسبی به حساب میام. کلا همیشه فاصله دارم از همه. مرد و زن هم نداره… امشب اما انگار به بخش از گذشته خودمو دیده بودم. دنیا بازم کوچیکتر شده بود.

د – پنج سال پیش که اون آقای عاشق رو دیدم هیچ حسی نداشتم، فکر کردم احتمالا هیچوقت بخش زیادی از ذهن منو اشغال نکرده بوده، اما امشبم هیچ حسی نداشتم. مثل دو تا دوست قدیمی گفتیم، خندیدیم، یادمون اومد که چقدر همدیگه رو دوست داشتیم و چقدر بهمون خوش گذشته بود. تعارف کرد و گفت خوشگل بودم و بعد گفت هنوز هم اخلاقم مثل قدیماست (احتمالا شاد و خوش‌خنده) و همین. من هیچ دلتنگیی نسبت به بهترین روزای گذشته‌م نداشتم.

نون پایان – تقریبا مطمئنم یه چیزی توی من مرده، شایدم از جاش کنده شده و دراومده که ساختمونای بلند بیشتر منو سمت خودشون صدا میکنن…

پی‌نوشت: بر اساس تجربه متوجه شدم همیشه حوالی زمان تولد دخترم زیاد حالم خوب نیست. حدس میزنم افسردگی فصلی باشه. من زیاد جدیش نمیگیرم و شما هم نگیرین. فعلا مهم اینه که ناشای من پونزده آذر سال هشتاد، ساعت یازده صبح به دنیا اومده. وقتی اولین بار دیدمش به نظرم اومد مثل یه غنچه گل محمدی صورتی رنگه. خیلی شبیه به آلوشا بود، فقط کوچولوتر و ظریفتر.
دختر خوشگلی بود، هنوزم دختر خوشگلیه… الان که دارم اینا رو مینویسم چشمام پر از اشکه. فکر کنم پیر شده باشم حسابی.

تحسین مادرانه

داشتم حین شام چیزی تعریف میکردم، بعد گفتم به سرگردونی رسیدم. دیدم بچه‌ها یه لحظه با تعجب بهم نگاه کردن و یهو آلوشا گفت: «کجا رسیدین؟» خنده‌م گرفت، گفتم: «جایی نرسیدم. منظورم اینه که نمیدونستم باید چکار کنم، گیج شده بودم، سر جام بند نمیشدم.» ناشا سری تکون داد و گفت: «فهمیدم، بی‌قرار شده بودین.»
.
پی‌نوشت: نمیتونم تحسین نکنم. این دومین باره. بار اول ناشا برای ترجمه کلمه judge از کلمه داوری استفاده کرد (نه قضاوت)، حالا که با فهمیدن معنی بی‌قراری شگفت زده‌م کرد. این بچه چهارسالگی از ایران اومده بیرون و سواد خوندن و نوشتن فارسی نداره.
.
.
بچه‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده موضوعات این هفته رو خیلی خوب کار کردن. خوندین؟

زهر مار

من اصولا آدم مثبتی هستم. خیلی وقتها هم که از چیزی میرنجم خودم رو به نفهمیدن میزنم بلکه از دردسرها و عواقب رنجیدن و رنجوندن تا حد ممکن پرهیز کنم، بدون توقع کار میکنم، دنبال اسم و رسم نیستم، آدم مادی و پول‌پرستی نیستم و اغلب هم سرم رو می اندازم پایین و با سختکوشی وظیفه‌ای رو که به عهده گرفتم به سرانجام میرسونم.

حالا چند وقتیه از دست خودم عصبانیم. از صبوریم حالم بهم میخوره، از لبخند ابلهانه‌ای که در مقابل خطا و سنگدلی دیگران میزنم، از خود به نفهمی زدنم. از اینکه بعضیها واقعا شعور ندارن و با این رفتار من وقاحت هم به رفتارهاشون اضافه میشه. از اینکه جواب ندادنت رو به جواب نداشتنت تعبیر میکنن، از این که با خونسردی تو و تواناییهات رو دست کم میگیرن، تحقیرت میکنن، توی چشمهات نگاه میکنن و بهت دروغ میگن… من از مثبت بودنم خسته شدم…

چند ماه پیش نوشته بودم که تغییر خواهم کرد، اما حالا واقعا مصمم به تغییرم. متاسفم به حال خودم، متاسفم به حال آدمهای اطرافم، در مقیاس بزرگتر هم بدون اینکه قصد خودبزرگ‌بینی داشته باشم، متاسفم به حال دنیا… امروز یکی بعد از دیدن ماجرایی که سر من اومد بهم گفت: همین کارا رو میکنن که آدم تبدیل به هیولا میشه.

تلخم؟ بله، به قدر زهر مار.

آسمون پر ستاره

میون همه خبرهای بد، یه خبر خوب هم برای من بود. میدونم در میون خبرهای زلزله و از دست دادن همه چیز ممکنه جریان من خیلی احمقانه به نظر برسه، اما باید جای من باشین تا متوجه بشین چه حس خوبی دارم.

دوستی که از ایران به ونکوور می اومد، حاضر شد یه چمدون کتاب، چیزی حدود هجده کیلو از کتابهام رو برام بیاره. به جز یه تعداد از کتابهای خودم (نوشی و جوجه‌هاش)، خیلی از کتابهایی که تا مرز جنون دلم میخواست دوباره بخونمشون هم توشون هست: سونات کرویتسر تولستوی، پیشگویی آسمانی جیمز ردفیلد، وراجی سرشب سامرست موام، ئی‌چینگ، نامه‌های زندان آنتونیو گرامشی و البته پایان یک پیوند گراهام گرین (دفعه بعد باید بگم کارلوس کاستانداها رو هم بفرستن، دوباره بخونمشون بفهمم چی فکر میکردم توی پونزده سالگی که عاشق اون کتابها بودم). اما از همه اینها مهمتر یه کاسه و بشقاب هم کنار کتابهام بود که وقتی کوچولو بودم توشون غذا میخوردم و بعدا توی همون ظرفها به بچه هام غذا دادم… یه چیز دیگه هم بود که باید خیلی خوشحالم میکرد اما آه از نهادم بلند کرده فعلا… یه قاب عکس کوچولو، اولین بار که موهای دخترم رو کوتاه کردم یه دسته کوچیک از اون موها رو قاب کردم و نگه داشتم. کاری که در مورد پسرم هم انجام داده بودم. به من گفته بودن این قابها گم شدن، حالا قاب موهای دخترکم اینجاست… از قاب پسرم خبری نیست… فقط خدا خدا میکنم گم نشده باشه.

گاهی آرزو می‌کنم کاش هر کسی که از ایران به ونکوور می‌اومد، یه چمدون از کتاب‌های منو با خودش می‌آورد، باور کنین آسمون من امشب چند تا ستاره بیشتر داره.

پی‌نوشت:
دوتا چیز دیگه هم بود که توجهم رو جلب کرد. خط خطیهای دو سالگیم روی کتاب فندق شکن خواهرم… که کتاب رو البته نگه داشتن توی بزرگی نشونم بدن خجالت زده بشم.
و اولین رونویسیم از اسمم. مال موقعی که سواد نداشتم و یکی نوشته فرنوش و من از روی اون نوشته روی کتابم اسمم رو نوشتم.

 

Nooshi

Nooshi 1

Nooshi 3

نیمکت ذخیرۀ خالی‌ماندۀ وبلاگ

خب! من حتی یه نفر رو هم روی نیمکت ذخیره نویسنده های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ندارم و مجبورم دوباره آگهی جذب نیرو بدم!

آرامگاه زنان رقصنده یه وبلاگ گروهیه با دوازده زن نویسنده که هر هفته راجع یه موضوع مشخصی مینویسن. موضوعات به صورت ماهانه به نویسنده‌ها اعلام میشن، یعنی مثلا اول دی ماه، نویسنده‌ها لیست موضوعاتی که باید اون ماه راجع بهش بنویسن رو به اضافه مهلت یا ددلاین دریافت میکنن. مطالب چیزی بین دو تا سه هفته قبل از انتشار دست سرگروه میرسن و سر زمان خودش منتشر میشن.

گاهی پیش میاد یکی از اعضای گروه به دلایل مختلف، مثل شروع کار، دانشگاه، ازدواج، طلاق، زایمان، گرفتاری ذهنی، خسته شدن از روال هر هفته متن نوشتن و یا حتی عدم موافقت با شرایط عملی وبلاگ، گروه رو برای همیشه یا به صورت موقت ترک میکنه. این جور وقتها ما سعی میکنیم بدون اینکه شما متوجه وقفه‌ای در کار وبلاگ بشین یه نفر دیگه رو خیلی سریع جایگزین کنیم و این جوریه که توی یکسال و نیم گذشته ما بیست و پنج نویسنده دائم داشتیم که بعضیهاشون برای نوشتن چند متن کنار ما بودن و خیلیهاشون از روز اول.

من برای پیدا کردن جانشین همیشه سعی میکنم تمهیداتی داشته باشم. یکی از این تمهیدات داشتن نیمکت ذخیره‌ست. به این شکل که یه تعدادی از دوستانی که علاقمند به نوشتن هستن توی آزمونی شرکت میکنن (که شبیه‌سازی شرایط وبلاگه توی زمان فشرده برای اینکه شخص بدونه اصلا علاقه یا توان به این شکل کار کردن رو داره یا نه) و بعد تعدادی از دوستان انتخاب میشن. عموما من سه نفر رو روی نیمکت ذخیره قرار میدم. بعد به مرور که افراد گروه رو ترک میکنن از افراد نیمکت ذخیره خواهش میکنم بعد از قبول کردن اساسنامه (که خودش یه بحث مفصل و جداست) به ما ملحق بشن. گاهی پیش میاد که خیلی تصادفی خروج افراد از گروه همزمان اتفاق می افته و یکهو به خودمون میایم نیمکت ذخیره خالیه و اگه یه نفر دیگه بخواد از گروه بره بدو بدوی من شروع میشه که بگردم و جانشین پیدا کنم. به همین دلیل همیشه ترجیح میدم حداقل دو نفر رو روی نیمکت ذخیره داشته باشیم تا کارها بدون اعصاب‌خوردی و در کمال آرامش انجام بشه.

من خیلی دلم میخواد از مذاهب مختلف توی گروه داشته باشیم. خیلی دلم میخواد دیدگاه‌های سیاسی، اجتماعی و شخصی افراد متفاوت باشه. خیلی دلم میخواد از اقوام مختلف ایرانی و یا فارسی‌زبانهای کشورهای دیگه هم توی وبلاگ داشته باشم. به نظر من این جوری آرای بیشتری نمایش داده میشه… اینو نوشتم که بگم اصلا فرقی نمیکنه شما چه عقیده دینی، سیاسی یا اجتماعی رو دنبال میکنین، جوونین یا پیر، پروفسورین یا تحصیلات معمولی دارین، پژوهشگرین یا خانه‌دار، ترسو هستین یا شجاع، زبان مادریتون فارسیه یا غیرفارسی (هرچند الزاما توی این وبلاگ باید فارسی نوشت)، ایرانی هستین یا نه، ایران زندگی میکنین یا خارج از ایران… مهم اینه که زن باشین و بتونین بنویسین و البته فارسی بنویسین و نهایتا در جایگاه بهتری نسبت به بقیه‌ای که همزمان با شما برای نوشتن ثبت‌نام کردن قرار بگیرین.

اگه دوست دارین یکی از نویسندگان ثابت وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده باشین لطفا با من با ایمیل dancingwo3en@gmail.com در تماس باشین.

 

بعد از تحریر:
این نکات رو بعدا اضافه کردم.
– نویسنده ها گمنام مینویسن. یعنی به هیچ وجه اعلام نمیکنیم نویسنده هر متن کیه. بنابراین باید شرط گمنام نویسی رو قبول داشته باشین.
– من توی کارم سختگیرم. شاید به نظر خیلیها ضروری نباشه اما به نظر من اصل بنیادی کار گروهی، داشتن مقررات و نظمه. ممکنه با روحیه ای که از من اینجا دیده میشه همخوانی نداشته باشه، اما در نظر داشته باشین من مسائل وبلاگ رو شخصی نمیبینم و با سختگیری خاصی اساسنامه رو دنبال میکنم.

ناشای فیلسوف

داشتم با ناشا سریال نگاه میکردم. یه جا نشون داد که عروس خانواده پولدار به دختر خدمتکار پیشنهاد میده یکی از لباسهاش رو برای مهمونی بپوشه. پوزخند زدم و گفتم: «خالی‌بندی… آخه اینا سایزشون یکیه؟ خدمتکاره به این لاغری.» ناشا سرشو تکون داد و گفت: «توی کمد هر زنی حداقل یه پیراهن هست که براش تنگ شده اما دلش نمیاد دورش بندازه… حتما همون رو بهش میده!»

پی‌نوشت:
کل این گفتگو به زبان شیرین فارسی صورت گرفته و من دخل و تصرفی در جمله سرکار خانم ناشا خاتون نکردم! 🙂
پی‌نوشت بعدی:
راست میگه… منم لباس تنگ توی کمدم زیاد دارم! شما چی؟

تغییرات

تغییرات جدی در راهه، بر مبنای انتخابهای خودم و متکی به خودم، تاثیرگرفته از اتفاق مشخص، محیط بیرونی و قضاوت جامعه یا شخص خاصی نیست، پس کسی یا چیزی نمیتونه انگیزه تغییرات رو از من بگیره و اونا رو خنثی یا سرکوب کنه… بهبودش بده؟ شاید!
یه کمی که مطمئن‌تر شدم براتون مینویسم چه کردم. در حال حاضر فقط دلخورم چرا شبانه‌روز بیست و چهار ساعته فقط.
وقت کم میارم.

وظایف محوله بر دوش اعضای طایفه

چند روز پیش ناشا اومد کنارم و گفت: «مامان، سیما اسم زنه یا مرد؟» اول میخواستم جوابشو بدم اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم: «چطور؟» فهمید دارم میرم سر اصل مطلب، مسیر صحبتشو عوض کرد و سرراست پرسید: «سیما کیه؟» کم نیاوردم که! دوباره پرسیدم: «چطور؟» فکر کنم دیگه طاقت نیاورد چون بدون مقدمه گفت: «آخه این سیما کیه این چند وقته هی باهاش تلفنی حرف میزنی بهش میگی سیما جون، عزیزم، می‌بینمت… خب میخوام بدونم مرده یا زن!؟»

 

پی‌نوشت:
من همه جا به شوخی میگم ناشا مادرشوهرمه!
چیه خب؟ خودمم چند سال دیگه مادرشوهر میشم. 🙂

نوشی و جوجه‎هاش در وبلاگ بیلی و من

سال هشتاد و یک که شروع کردم به وبلاگنویسی فکر می‌کردم تا ابد گمنام می‌مونم و هیچکس منو نخواهد شناخت، اونقدر که سخاوتمندانه سفره دلم رو باز کرده بودم…

من ذاتا آدم محافظه‌کاری هستم و این طور شفاف نوشتن کاملا در تضاد با شخصیت منه. گاهی فکر میکنم این حد از صداقت برای من شده یه جور مبارزه منفی. یعنی انگار که از بس توی سرم خورده باشه، عصیان کنم و رو به دنیا بایستم و بگم بزن، هر چقدر میخوای بزن، من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم… و البته که همیشه چیزهایی برای از دست دادن داشتم، دارم.

و نتیجه؟ سرم بلنده. به گذشته و حال سرم بلنده. شاید به اندازه کافی خوب نبودم، اما همه تلاشم رو همیشه کردم.

ممنونم آقای علیمحمدی عزیز که ما رو به ریشه‌هامون نزدیک میکنین. مرسی که چراغ وبلاگها رو روشن نگه داشتین.

Untitled

مشتری‌مدار

قشنگ معلومه که چند روزه ناشا تحت تاثیر حرفای آلوشا قرار گرفته. بلاخره دل رو به دریا میزنه و میگه: «میگم بد نبود اگه منم وکیل میشدما.»

دارم هویج میجوم، میگم: «نه، تو به درد وکالت نمیخوری… زیادی رکی، انعطاف نداری، نمیتونی زبون مشترک پیدا کنی. وکالت زبون چرب میخواد، تو نداری. یا مشتری گیرت نمیاد یا آخرش با قاضی دعوات میشه از دادگاه اخراجت میکنن.»

میره توی فکر، مکث میکنه و میگه: «پس چی بخونم؟»

یه هویج دیگه از توی ظرف برمیدارم و میگم: «همون پزشکی خوبه دیگه. البته جراح بشی که دیگه بهتر، مریض رو قبل از اومدنت بیهوش میکنن، در نتیجه باهاش دعوات نمیشه و زیادم دنبال زبون مشترک نمیگردی!»

فکر کنم روش میشد بالش رو پرت میکرد توی صورتم. 🙂

.

باید میرفتم دکتر، نرفتم. افسردگی همین جوریه. گاهی خیلی آروم خودشو تو زندگی آدم پهن میکنه. فکر میکنی خوبی، بعد میبینی نمیتونی از خونه بری بیرون.

آلوشمولان

آلوشا دستی به سرش میکشه و میگه: «موهام خیلی بلند شده، وقت بشه ببُرمشون*.»
تا میام عکس‌العمل نشون بدم ناشا پیشدستی میکنه و زیر لبی میگه: «فکر کرده مولانه!»
.
* میخواست بگه باید برم کوتاهشون کنم، اما از انگلیسی ترجمه کرد! (Haircut)

2efa4474ddda47f2230e22b4617334c0

زندگی در پیش رو

قبض اداره پست رو که دیدم لبخند زدم، حتی اسکنش هم کردم که نگهش دارم. اما بعد یادم رفت که چرا لبخند زده بودم.

رفتم اداره پست و قبض رو گذاشتم روی میز و سراغ بسته‌م رو گرفتم. کارت شناسایی خواست، نشون دادم. یه نگاهی بهش انداخت و رفت بسته‌م رو آورد و گفت: «نوشی اینجا رو امضا کن.» با تعجب، یعنی تعجبی که نمیتونین تصور کنین چقدر شدید بود سرمو بالا آوردم و گفتم: «ببخشید؟» تاکید کرد: «امضا»، گفتم: «بله حتما، اما شما منو چی صدا کردین؟» گفت: «نوشی، مگه شما نوشی نیستین؟»

میخواستم به دخترک چشم بادومی آسیایی باجه پست بگم نکنه شما هم از خواننده‌های وبلاگ هستین که انگشتش رو گذاشت روی اسم گیرنده بسته: Ms. Nooshi

ممنونم که کتابم رو برام از تهران گیر آوردی و فرستادی و ممنونم به خاطر کتاب دیگه… ممنونم که هستی رضا. دنیا بدون آدمایی مثل تو خیلی خالی بود.

1

نوشتن شفاست

در مورد نوشته قبلی، به انتها رسیدن، من یه پی‌نوشت توی نوشته کمدی کتاب گذاشته بودم راجع به عدم اعتماد به نفس و مچاله شدن و جالب اینکه سه تا پیام از سه تا آدم مختلف دستم رسید در همین مورد. بعد فکر کردم اگه این موضوع این قدر عمومیه چرا نوشته نشه، خصوصا وقتی قرار باشه ناشناس بنویسین، نوشته‌ها جمعی منتشر بشن، نشانه‌زدایی بشن؟

چیزهایی که نوشتم هم تعریف به انتها رسیدن به طور محض نبود، مجموعه‌ای بود از گفته‌های اون افراد و خودم. اما هر کس به انتها رسیدنش رو یه جور تعریف میکنه و دقیقا به خاطر همین بود که خواستم از احساستون بنویسین. چون میدونستم نسخه معینی وجود نداره و نوشته ها متفاوت خواهند بود.

اما در مورد خودم، من تا مدتها به هیچ وجه نمیتونستم نسبت افسردگی و بیماری رو قبول کنم و همین حالم رو بدتر میکرد. بعد یه سال، بعد از یه تابستون وحشتناک که همه سه ماهش به افسردگی شدید گذشت، با خودم فکر کردم اگه این از کارافتادگی نیست، پس تعریف از کارافتادگی چیه؟ حتما باید زیر چادر اکسیژن میرفتم تا بفهمم توان انجام خیلی کارها رو از دست دادم؟ اینجا بود که بیماری رو قبول کردم. محدودیت تواناییهام رو قبول کردم، با خودم مهربون شدم و قبول کردم منم مثل هر آدم دیگه ای میتونم خوب نباشم و به خودم زمان لازم رو دادم تا دوباره سرپا بایستم، و شاید باور نکنین که کلید حل معما همون بود. به طرز غیرقابل باوری بهتر شدم. قوی شدم. با شهامت کنار تغییراتم ایستادم و با خودم گفتم همیشگی نخواهد بود و احتمالا شما هم حس کردین از روزهای افسردگی شدید، روزهایی که دیو می اومد و من توان مقابله نداشتم خیلی وقته فاصله گرفتم.

عین همین مسئله رو الان به یه شکل دیگه دارم تجربه میکنم. به دلیل بیماری، مصرف دارو، افسردگی، کم تحرکی دچار اضافه وزن و بی‌قوارگی شدم. هیکل که هیچ، حتی صورتم از فرم عادیش خارج شده. به خاطر کم‌خوابیهای شدید اغلب زیر چشمهام گود افتاده و به خاطر مشکلی که نمیدونم از کجا سردرآورده دچار حساسیتهای پوستی صورت شدم. به همه اینها اضافه کنین حالت غیرعادی قوز کردن و راه رفتن… فکر میکنین بعد از توصیفاتی که کردم از تعریف رایج زیبایی زنانه چیز دیگه‌ای باقی میمونه؟

من حداقل دو ساله که جلوی دوربین نرفتم. نود و نه درصد دعوت به عکس و سلفی و فیلم رو رد کردم. اگه جایی عکس گرفتم قول هم گرفتم که منتشر نشه. کمد لباسهام عملا بی‌مصرف مونده و مجبور شدم یه تعداد محدودی لباس سایز بزرگ بخرم (که همین باعث بدلباسی هم میشه، چون لباسها از ریخت خارج شدن به مرور و منم دیگه نمیخوام لباس سایز بزرگ بخرم) من الان حداقل دو ساله که نه به دلیل افسردگی، بلکه به خاطر این تغییر وحشتناک جسمی دوست ندارم آدمها رو ببینم.

حالا فکر میکنم تنها راه مبارزه با همه احساس بدی که همه این تغییرات داره به من تحمیل میکنه اینه که شمشیرم رو بذارم زمین، خود «چاق از ریخت‌افتادۀ بدلباسم رو با اون صورت دفرمه، پوست ملتهب و چشمهای گود افتاده» بغل کنم و به خودم بگم که دنیا هم دوستم نداشته باشه، خودم خودم رو دوست خواهم داشت.
و در کنارش اجازه بدم وزن دوباره به حالت اولش برگرده، پوست دوباره نفس بکشه، خواب دوباره تنظیم بشه و من بشم همون آدم قدیمی، بدون احساس فرسایش و بیهودگی.

نوشتن شفاست. من اینو بارها گفتم. من ازتون نمیخوام مثل من با اسم واقعیتون در مورد مشکلاتتون بنویسین. با اسم مستعار، اما صادقانه بنویسین و اجازه بدین بقیه‌ای که جرات و توان نوشتن ندارن، نوشته‌های شما رو بخونن و بدونن توی این دنیا تنها نیستن و جا نموندن…

به انتها رسیدن

برای یکی از هفته های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده، موضوع ویژه به انتها رسیدن رو در نظر گرفتم. اما نویسنده های ما، تقریبا هیچکدومشون تا جایی که میدونم توی این شرایط نیستن. (هرچند اونها هم اگه بخوان توی شرایط برابر با شما، میتونین برای موضوع بنویسن)

میون شما کسی هست که به احساس به انتها رسیدن رسیده باشه؟ به بی مصرفی، تهی بودن، تمام شدن، بازنده بودن؟ کسی که دلش بخواد بمیره، اما حتی برای مردن هم توان نداشته باشه؟ کسی که فکر کنه دیگه جذابیت نداره، جوونی نداره، اصلا دیگه وجود نداره؟ کسی که هم از درون احساس تهی بودن بکنه و هم از سنگینی وزن و جاذبه زمین در حال مچاله شدن باشه؟ کسی که توی جمع خودش رو بیگانه احساس کنه، حتی از احساس کم ارزشی رنج ببره و فکر کنه هیچ سنخیتی با دنیا نداره و وجودش فقط مزاحم اونای دیگه ست؟ کسی که دلش میخواد یه کاری بکنه اما بلد نیست. نمیدونه چکار باید بکنه… احساس کسی رو داره که افتاده توی باتلاق و داره دست و پا میزنه، اما برای هیچکس اونقدر مهم نیست که دستشو بگیره. میون شما کسی هست که اینجوری باشه؟

مرد یا زن بودن شما برام مهم نیست. تا سیزده متن هم ظرفیت دارم. اگه تعداد متنها بیشتر از این بشه باید از میونشون انتخاب کنم. اما مجبورم اونقدر صبر کنم که حداقل هفت متن به دستم برسه.
مجبور نیستین خودتون رو به من معرفی کنین. یه ایمیل ساختگی بسازین. همه دردتون رو به قلم بیارین و نوشته رو به آدرس nooshi.joojehash@gmail.com بفرستین. لطفا در بخش عنوان یا سابجکت نامه بنویسین «به انتها رسیدن» که بتونم میون ایمیلهای دیگه تشخیصش بدم.

اولین زمان آزادی که ما توی وبلاگ داریم تقریبا یک ماه دیگه ست. فکر میکنم بیست روز زمان خوبی باشه برای ارسال ایمیلهاتون.

کمدی کتاب

اول از هر چیز باید بگم کمدی کتاب امروز آقای فرجامی جلسه خیلی مفرحی بود. یعنی راستش دو ساعت تمام خندیدیم و آخرش هم ملت دل نمیکندن برن و هر چقدر سیما جان و دیگر دوستان میگفتن لطفا سالن رو خالی کنین هیچکس گوشش بدهکار نبود. خلاصه اونقدر شلوغی و ازدحام و اشتیاق حضار، خصوصا خانمها برای بگو بخند و امضا گرفتن و عکس گرفتن زیاد بود که تازه به حکمت پیشنهاد چند روز پیش آقای فرجامی پی بردم! یعنی فهمیدم که عمرا بشه توی این جلسه بیشتر از سی ثانیه آشنایی داد.
.
قضیه از این قراره که چند روز پیش آقای فرجامی زنگ زد که نوشی من فلان جا هستم. میخوای بیای همدیگه رو قبل از کمدی کتاب یه جایی ببینیم؟ و من بدون فکر قبول کردم و راه افتادم، و تازه وقتی به محل قرار رسیدم به این فکر افتادم که خب ما که اصلا همدیگه رو ببینیم نمیشناسیم!  دلیلش هم خیلی ساده‌ست، من حالا به دلیل سالها وبلاگ‌نویسی یا هر چی، خیلی از شماها رو میشناسم، با خیلی از شماها هم به شدت احساس دوستی و نزدیکی دارم، اما نکته دور مونده از چشم اینه که من واقعا بیشتر شماها رو نمیشناسم! یعنی خدا میدونه در طول روز ما چند بار از کنار هم توی خیابون رد شدیم و همدیگه رو نشناختیم. این شد که من و این آقای نویسنده توی فاصله چند متری هم ایستاده بودیم و هی با تلفن میپرسیدیم شما کجایین، من اینجام، من اینجام، شما کجایین (یواش یواش داشت به سرم میزد بگم من چی پوشیدم و موهام چه شکلیه!)
.
نکته قابل توجه دیگه این بود که من رفتم جایی که ایشون آدرس داد اما برای اولین بار، یعنی معروفترین جای ونکوور که بهش میگن Canada Place و من تمام نه سال سکونتم توی ونکوور فقط از دور دیده بودمش. مکافات دوم دیگه این بود که با پیشنهاد بیا بریم FlyOver Canada مواجه شدم که وقتی متصدی فروش بلیط ازم پرسید محلی هستین یا برای سفر اومدین میخواستم بگم من محلی هستم اما به جان خودم این دوست توریستم بود که نشونی اینجا رو به من داد.
.
و ضایع‌ترین قسمت ماجرا میدونین کجا بود؟ اینکه ما کلی خندیدیم ازغیبت پشت سر سیما جان و هومن خان و قضیه گیاهخواریشون و اینکه به آقای فرجامی پیتزای گیاهی دادن و بعد در حالی که من سعی میکردم به جبران ناواردیم در بخش اولیه، خودم رو خیلی مسلط به محله Gastown جا بزنم، قصه غریبی تن‌تن توی کانادا رو تعریف کردم و ذوق‌زده گفتم اما اینجا یه مغازه هست که مجسمه‌های تن‌تن رو گذاشته توی ویترینش و توی مسیر همون فروشگاه ناگهان پیچیدیم توی یه کوچه و مواجه شدیم با یه رستورانی که اصلا توی چشم نیست و یکهو تصمیم گرفتیم همونجا همبرگر بخوریم و به برنامه گیاهخواری بخندیم، که امشب معلوم شد اون رستورانی که رفتیم یکی از معروفترین رستورانهای گیاهخوارای ونکوور بوده و ما تمام مدت همبرگر گیاهی خوردیم و نفهمیدیم! و اینو من کی فهمیدم؟ همین امشب که لابلای همه جوکهای دیگه، آقای فرجامی اینم تعریف کرد که یه خانومی مثلا اومد منو از دست گیاهخوارا نجات بده، بعد خودش ناخواسته سر از کجا درآورد؟ رستوران گیاهخواری!
.
ختم کلام اینکه کتابها به سرعت مور و ملخ برده شد، و احتمالا من آخرین کتاب باقیمونده روی میز رو خریدم و بعد توی صف عریض و طویل خانمهایی که دل از گفتگو نمیکندن، مظلومانه منتظر نوبتم ایستادم و آخرش تونستم امضا بگیرم.

ونکوور که فرصتش تمام شد، اما به دوستان تورنتویی توصیه میکنم کمدی کتاب رو از دست ندن.
.
پی‌نوشت:
* برای من آسون نیست. شاید برای شمایی که نوشی رو به واسطه نوشته‌هاش میشناسین این دور از ذهن باشه، اما سالها زندگی در انزوا، ترس، تردید و تنهایی از من یه آدم مچاله، بدون اعتماد به نفس، منزوی و مردد درست کرده. از نظر خودم خیلی شجاعت کردم که دیدن کسی رفتم که تا به حال ندیده بودمش اما نوشی رو میشناخت.
.
* من توی اون جمع به جز شش نفری که منو میشناختن و سلام و علیک کردیم، یه چهره آشنای دیگه رو هم شناسایی کردم که آشنایی ندادیم. دیگه نمیدونم کدومهاتون بودین، کدومهاتون نبودین. اگه از این ورا گذر کردین یه حضور و غیاب بکنین ببینم کی بوده و من پیداش نکردم.
.
*عکسهای تن‌تن رو یه روز دیگه گرفته بودم.

رونمایی به روایت مهر

پسر من، چهاردهم مهر هزار و سیصد و هفتاد و هشت در بیمارستان آریا در تهران به دنیا اومد. وقتی برای گرفتن شناسنامه ش رفتم و اسمش رو گفتم، مسئول ثبت احوال با اسم (که آلوشا نیست، آلوشا یه اسم مستعاره برای وبلاگ) مخالفت کرد و به آقایی که کنار من ایستاده بود و داشت برای دخترش شناسنامه میگرفت اشاره کرد و گفت: «ببین، از این آقا یاد بگیر، اسم دخترش رو داره میذاره خدیجه، اسم باید مفهوم داشته باشه. وقتی بچه رو صدا میکنی تداعی معنی داشته باشه.» گفتم: «اسمی که من انتخاب کردم یه اسم اصیل ایرانیه و معنی خوبی هم داره.» گفت: «اما طاغوتیه. اسم خوب بذار، حداقل یه اسمی که هر بار بچه‌ت رو صدا میکنی یاد خاطرات تولدش بیفتی.» یه کمی مکث کردم و با لبخند گفتم: «حق با شماست، من در اشتباه بودم، لطفا شناسنامه پسرم رو به اسم آریامهر صادر کنین!»
اینو که گفتم اول صدای خنده آدمای دور و برم بلند شد و بعد صدای خشمناک مامور ثبت که میگفت: «من میگم اون طاغوتیه، تو میگی بذار آریامهر؟ حالت خوبه خانم؟» گفتم: «ممنونم، خوبم به لطف شما، اما خب شما گفتین اسم باید خاطره‌انگیز باشه، بچه من توی بیمارستان آریا و در ماه مهر به دنیا اومده، اسم از آریامهر مفهومتر؟»

این جوری بود که من مامور ثبت رو به مرگ گرفتم تا به تب راضی بشه و دست از بهانه‌جویی برداره و شناسنامه آلوشای من با اسم «آریا»، همون اسمی که از اول خواسته بودم، صادر شد.
.
پی‌نوشت:
یک – بنا به یه قرار کاملا شخصی، این تنها سهمیه من خواهد بود از انتشار عکسهای پسرم برای اولین و آخرین بار. عکس با پس‌زمینه کتاب، مربوط به دوره وبلاگنویسی من در ایرانه (کنارش ناشا ایستاده، دو سال دیگه وقتی ناشا هیجده ساله شد عکس رو کامل میذارم.) عکس با پس‌زمینه ماشین رو توی ترکیه گرفتم. سالهای ابتدایی دبستان.
دو – لطفا اجازه بدین آلوشا بعد از این هم آلوشا نامیده بشه. مثل من که قرار شد نوشی باقی بمونم.
سه – بله، شبیه منه!
چهار – نه! الان دیگه به این ترد و نازکی نیست، یه مرد بزرگی شده با قد یک متر و هشتاد و خورده‌ای، هیکلی، با کلی ریش و سیبیل… و البته هنوز یه قلب مهربون داره وسط یه آسمون درخشان آبی رنگ.
سر و زبونش هم هنوز همونه… 🙂

 

1

سرود هستی

– متنهای این ماه ویکی با غرور به نویسنده هاشون و افتخار به همت بلند همه‌مون به ویکی‌پدیا منتقل شدن (فقط یکی مونده که فردا تمومه.)

– در حال مذاکره با مهمانهای هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هستم برای موضوعات سری سوم (فقط شش موضوع باقیمونده که امیدوارم زودتر انتخاب بشن.) با بعضی راحت میشه گفتگو کرد: یا آره یا نه، بعضی دق میدن آدمو تا یه جواب بدن. این چه اخلاقیه؟ نمیفهمم.

– متن‌های این هفتۀ آرامگاه زنان رقصنده ویرایش‌شده و مرتب منتظر نوبت انتشارن. حداقل تا جمعه فعلا به جز انتشار روزانه، کار خاصی باهاشون نیست.

– کار شستن موکتها داره خوب پیش میره.

– شور گوجه درست کرده بودم، دیروز درش رو باز کردم، عجب خوشمزه شده.

– اتاق آلوشا مرتب شده، اتاق من داره تمام میشه، اتاق ناشا – اگه اجازه ورود بده – به زودی شروع میشه. امیدوارم جونم رو نگیره.

– به طور مرتب دارم برای امتحان و مصاحبه کاری دعوت میشم و هر بار یه گندی میزنم که منجر به قبولی نمیشه، دارم کم‌کم دارم متقاعد میشم برگردم دانشکده، یه سال دیگه هم درس بخونم شاید شرایط بهتری داشته باشم. سن هم بالا رفت رفت، تا وقتی درس خوندن رو دوست دارم و مغزم هم کشش داره، خیالی نیست.

– در مقابله با حوادث گند زندگی مثل همیشه صبوری خوبی از خودم نشون میدم. اونقدر خوب که دیگه حال خودم هم داره از دست صبوریم بهم میخوره.

– تنهایی هست و جا خوش کرده، خستگی هست و دیگه نمیره. هر بار فکر کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، زندگی پوستم رو بدتر کنده. مدام تکرار میکنم من خیلی چیزا برای از دست دادن دارم و خیلی انگیزه ها برای لبخند زدن… تکرار میکنم، شاید دل زندگی این بار به رحم بیاد و دست از سر من برداره.

– امید ندارم، آرزو ندارم، باور ندارم، ایمان ندارم، خدا ندارم، پشتم به کسی گرم نیست، دلم به چیزی خوش نیست. مقابلم به جز یک سیاه تهی بی نهایت، تقریبا هیچ چیز خاصی نیست . برای خودم چیز خاصی توی این دنیا نمیخوام، اگه خواسته باشم هم محکم تودهنی خوردم بابتش. معلقم یه جایی بین زمین و هوا…
با این وجود سختی‌ها اومده و رفته، ناامیدی‌ها اومده و رفته، بدبختی‌ها اومده و رفته و چه باک اگه باز هم بیاد… اینجا، این منم که هنوز هم هستم.

رابطه علت و معلولی

اگه یه روزی متوجه شدین پسرتون تازگیا جورابای لنگه به لنگه میپوشه و وقتی هم بهش میگین خیلی خونسرد جواب میده «میدونم ولی این جوری مد شده» زیاد جا نخورین. چون به محض اینکه کمد جوراباشو رو مرتب و جورابا رو جفت کنین دیگه مد و تیپ زدن و این جور چیزا به کل از یادش میره و دوباره میشه همون پسر همیشگی!