ثبت احوال

دیشب شهر ما مخلوط بارون و تگرگ و برف اومده، الان هنوز یه قسمت از چمن خیابون سفید و پوشیده از برف یا تگرگه. (مطمئن نیستم کدومشه، باید برم بیرون خونه از نزدیک ببینم.)
اینم ونکووری که زمستونا سالی دوبار بیشتر برف نداشت!

بانوی عدالت

من عموما عادت ندارم نوشته خاصی رو میون نوشته‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاخص کنم، شاید چون این کار برای منی که وسط ماجرا هستم یه جور تبعیض قائل شدن باشه. اما این بار منو ببخشید که نمیتونم انکار کنم نوشته مهمان این هفته ما، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین نوشته‌هاییه که من تا به حال در بخش مهمان خوندم.

مهمان ما باشید: عدالت

 

خون سگ با طعم میوه‌های جنگلی

چند روز پیش که رفته بودم خرید، بدون هدف وارد یه سوپرمارکت شرقی شدم که از حروف روی مواد غذایی متوجه شدم فروشگاه کره‌ایه. طبعا من هنوز هم با احتیاط با محصولات خاوردور برخورد میکنم و هر چند فرهنگ سوشی‌ خوری و علف‌دریایی خوری به بچه‌های منم سرایت کرده، من هنوز از بوی علف‌دریایی حالم بد میشه و اگه یه زمانی بخوام سوشی بخورم، فقط سوشی گیاهی انتخاب میکنم.
.
به دسته موز برداشتم که قیمتش خوب بود… بعد یه کمی توی فروشگاه تازه‌ باز شده که به نظرم فروشگاه به نسبت بزرگی هم بود قدم زدم و دم یخچال برخوردم به یه بطری پلاستیکی پر از یه چیزی مثل آب انار (البته با عکس میوه‌های جنگلی یا همون بری) که همراه یه دسته شش تایی لیوان پلاستیکی رنگارنگ بسته‌بندی شده بود. لیوانها خوشرنگ، جمع و جور و کاربردی بودن. شکل و رنگشون وسوسه‌م کرد تا بخرمشون و وقتی اومدم خونه هر چی سر و ته بطری رو گشتم دیدم دریغ از یه خط توضیح به انگلیسی که بفهمم اصلا این چی هست. تنها چیزی که برای من قابل خوندن بود عددها بودن و البته یه اسم هم پیدا کردم که با حروف انگلیسی نوشته شده بود و حدس زدم باید اسم محصول باشه و بعد در حالیکه زیر لب به خودم بد و بیراه میگفتم که «حالا اومدیم خون سگ بود، تو باید هر چی میبینی بخری؟»، و از طرف دیگه به خودم دلداری میدادم که «عکس میوه روشه، حتما آب‌میوه‌ست» و دوباره غرغر وجودم سرازیر میشد که «لابد خون سگ با طعم میوه‌های جنگلیه»، شروع کردم به جستجو توی اینترنت و فهمیدم که سرکه‌ست! و این تمام ماجرا نبود، فهمیدم که سرکه از نوع نوشیدنیه، یعنی جماعت اینو مثل نوشابه میخورن و این شروع یه ماجرای دلپذیر بود.
.
من احتمالا یکی از اون معدود آدمایی هستم که شیرینی و شکلات و بستنی دوست ندارم و فقط گاهی که فشارم می‌افته سراغشون میرم و در عوض تا دلتون بخواد عاشق چیزای ترش و دهن جمع کن هستم. یادمه بچه که بودم یکی از عصرونه‌های خوشمزه‌م، ریختن سرکه توی یه استکان و قاشق قاشق خوردنش بود! اونم سرکه وردا که انگار داشتی خود اسید رو میخوردی. (بچگی من توی جنگ گذشت و کمبود مواد غذایی… اصلا مگه به جز وردا اون موقع انتخاب دیگه ای هم بود؟)
.
تجربه مخلوط کردن این سرکه با آب معدنی گازدار، ساختن یه نوشیدنی عالی بود. یعنی بهترین نوشیدنی که بعد از دوغ آبعلی توی تمام عمرم خوردم. هم ترشی سرکه رو داشت، هم اصلا ترش نبود با کالری بسیار پایین و مزه‌ای هزاران بار بهتر از نوشابه.
خلاصه از من به شما نصیحت، اگه امکانش رو دارین، حتما تجربه‌ش کنین.
.
پی‌نوشت:
(من هنوز اون داروی بومپ چینی رو نخوردم! لطفا سئوال نکنین! 😀 )

نارنجی

امروز خیلی اتفاقی متوجه شدم در عرض همه پونزده شونزده سال گذشته که وبلاگ نوشتم، رنگ عمده قالبهام ناخودآگاه نارنجی بوده.
به نظر شما معنای خاصی داره؟

nooshis

عنصر منطقی

دیشب بازم همون خواب همیشگی رو دیدم. سنگین شدن نفس و تقلای کمک خواستن. چشمهامو به زور نیمه باز کردم دیدم آلوشا سمت راستم خوابیده و ناشا سمت چپم. گفتم: «کمک… نمیتونم نفس بکشم.» آلوشا که هیچ، اما ناشا چسبید بهم و دستاشو انداخت دور گردنم و با گریه گفت: «نترس مامان، خواب دیدی، الان بیداری.» با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «اما من هنوزم نمیتونم راحت نفس بکشم.» محکمتر بغلم کرد و گفت: «نه این وزن دستای منه! تکون نخور، بخواب.» گفتم: «با این وضع بخوابم که میمیرم… حالا تو چرا داری گریه میکنی؟» گفت: «به خاطر این که دختر خوبی برات نبودم. یه چای ندادم دستت. هر وقت که خواستم چای دم کنم اونقدر کتری رو پر کردم که نصف آب توی کتری ریخت روی گاز.»
یه لحظه فکر کردم حرفهایی که میشنوم یه عنصر منطقی توش کمه. اونم اینه که ناشا اصلا چای درست نمیکنه که بخواد کتری رو پر آب کنه، و یه تکون به خودم دادم و گفتم: «این خوابه. تو هم اصلا دختر من نیستی!» و از خواب پریدم…
.
صبحی کم مونده بود برم دستبوس ناشا که چای دم نمیکنه، اگه نه من توی خواب باورش کرده بودم و خفه شده بودم! 😀

پر

ترکیه که بودم هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. دقیقا هیچ کاری. برای همین برای خودم کار میتراشیدم. یه مدتی تصمیم گرفتم کتاب آشپزی بنویسم. پس شروع کردم به پختن غذاهای متفاوت و سرگرم شدن با ادویه‌ها و ترکیب‌های جدید. یا یه مدت طولانی شروع کردم به مطالعه در مورد موضوعاتی که به ایران مربوط میشد: کتاب، فیلم، نقاشی، مینیاتور، موسیقی، جهانگردهایی که به ایران اومده بودن… و شروع کردم به فرستادن لینک به بالاترین (نه به اسم نوشی، به یه اسم دیگه)، حتی شروع کردم به طور جدی زبان یاد گرفتن از راه فیلم دیدن. ترکی یاد گرفتم. بعد نوبت خیابون‌گردی رسید. برای من امکان سفر به شهرای دیگه نبود. پس توی فصلهایی که توریست کمتر بود شروع کردم به قدم زدن توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر خودم و خریدن چیزای ریز و سبک و ارزون. جوری که بعدا بتونم با خودم به کانادا بیارمشون… این سومی لذت‌بخش‌ترین قسمت زندگی توی ترکیه بود. قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن…

امروز رفته بودم دکتر، حالم مدتیه زیاد خوب نیست. بدتر این که الان مدتهاست احساس یه زن شصت ساله رو دارم که توی یه بدن چهل و شش ساله گیر افتاده.

از مطب دکتر که بیرون اومدم منگ بودم. بعد یهو به خودم گفتم فکر کن هیچ کار خاصی نداری. انگار که بازم داری توی همون انتظار کشنده‌ی نامطمئن سالهای ترکیه دست و پا میزنی. دقیقا همون حس هیچ کاری برای انجام دادن نداشتن… پس به روال سالهای پر اضطراب گذشته، شروع کردم به قدم زدن، نگاه کردن، نشستن یه گوشه‌ای و قهوه نوشیدن، فکر نکردن، و باز هم نگاه کردن و خریدن چیزهای ریز و سبک و ارزون…

حالا بهترم.

فرزندخواندگی

نشر مجموعه نوشته‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده در مورد فرزندخواندگی در سایت فرزندخواندگی:

 

iranadoption.png

 

 

تلاش

هرچند هرسال سفره هفت سین ما ساده است اما امسال کلا تشریفات نوروزی ساده‌ای داشتیم که البته به خاطرهمون سینوزیت لعنتیه که همچنان ادامه داره و ضعف بدنی که نتیجه خوردن اون همه آنتی بیوتیکه. (توی هفته آینده دارم میرم دکتر ببینیم چه باید کرد.)
من هنوز با تاخیر دارم تبریکهای عید رو مینویسم، پیام میدم، تلفن میزنم… امیدوارم بتونم تا قبل از سیزده به در تمومشون کنم. اگه دوبار بهتون تبریک گفتم نخندین، اگه هنوز تبریک نگفتم نرنجین. دارم تمام تلاشمو میکنم.

 

IMG_2418

توهم مهربان بودن

بعضیا به مهربونی شناخته میشن. یعنی از خیلیها بپرسی میگن فلانی آدم بامحبت و مهربونیه، اما همین آدمای مهربون وقت کینه و دلخوری نه بخشش میفهمن، نه اشتباه خودشونو قبول میکنن. چنان واکنش عجیب و غریبی نشون میدن که فکر میکنی این همون قبلیه؟!
این چند روزه مدام از خودم میپرسیدم این آدما واقعا مهربونن یا اداشو در میارن؟ حالا به این نتیجه رسیدم که کسی نمیتونه خلاف ذاتش عمل کنه… توهم مهربون بودن دارن.
دفعه دیگه وقت دیدن این جور آدما، دو پا دارم، دوتا پای دیگه هم قرض میکنم و قبل از اینکه ادعای مهربونیشون خفه‌م کنه با حداکثر سرعت دور میشم.

جوجه‌ها

داشتم دنبال یه کارت تبریک مناسب برای عید میگشتم که برخوردم به اینا که البته ربطی به عید ندارن اما کلی حال منو جا آوردن.
این کارتها رو بچه‌ها برای من درست کردن. از بس بهشون غر میزنم همیشه که هیچی برای من نخرین. البته نتیجه عالیه. من کلی کارت نقاشی شده و ویدئوی طنز و جدی ساخته شده دارم که واسه روز تولد و روز مادر گیرم اومده. کاردستی هم هست، البته بچه تر که بودن میساختن.
بنا به مستندات و تاریخی که پای کارت زده بودن میشه شیش سال پیش. البته شیش سال پیش من چهل ساله بودم و وروجکها سنم رو اشتباه نوشتن چهل و دو!
.
نقاشی روی کارت آلوشا منم. طبعا با عینک آفتابی گرد جان لنونی. والا من یه دونه عینک گرد بیشتر ندارم نمیدونم چرا این توی ذهن این بچه رفته، و البته حواسش هم بوده که بنویسه دارم به آهنگهای گروه محبوبم گوش میکنم: بی‌جیز
.
نقاشی روی کارت ناشا طرح فرش ماشینیه که توی اتاقش انداخته بودم. چیزی که توی کارت ناشا خیلی خودنمایی میکرد متنیه که به انگلیسی نوشته بود، برای ترجمه به گوگل ترانسلیت داده و بعد برای من فارسیش رو نوشته… ببخشید نقاشی کرده نوشته فارسی رو!
.
نوشته‌های روی کارت طولانی‌تر بود، طراحی پشت و رو داشت. من طرح اصلی روی کارت و متن اصلی توی کارت رو برداشتم و بقیه‌ش رو اضافه نکردم (کارت آلوشا ساده‌تر بود، کارت ناشا ورژن انگلیسی نوشته‌هاشو هم داشت، به اضافه‌ی طراحی پشت کارت.) ضمنا مجبور شدم امضا و اسم واقعی ناشا و اسم واقعی آلوشا رو حذف کنم.

Aloosha

 

Nasha

و اما بعد…

یه کمی حالم بهتر بشه یه تصمیم جدی میگیرم. شاید خاطرات ترکیه رو نوشتم، شاید روایتهای بچگی بچه‌ها رو که هنوز منتشر نکردم اینجا گذاشتم، شاید به همین روال روزمره‌نویسی ادامه دادم، شاید هم کرکره رو پایین کشیدم و نوشی رو تمامش کردم.

سینوزیت

دو بار آخری که آنتی‌بیوتیک خوردم بالا آوردم. الان بار سوم توی دو سه سال اخیره و با اینکه دکتر نوع آنتی‌بیوتیک رو عوض کرده دارم خداخدا میکنم که بالا نیارم.
من امسال یه بار سرماخوردگی شدید داشتم، باقیش شد معضل سینوزیت مزمن. دردش مثل این میمونه که یکی تو سر و صورتت، بخصوص استخوون بینی و پیشونیت با پوتین لگد زده باشه.
نه بو و مزه میفهمم، نه نفسم درست بالا میاد. استخوون بینیم از درد داره ترک میخوره، درد اطراف چشم هم بهش اضافه شده. دیگه نمیتونم مثل آدم سرمو بذارم و بخوابم. زاویه بالش زیر سرم باید چهل و پنج درجه باشه اگرنه شب از هجوم ترشحات سینوسی و سرفه و احساس خفگی از خواب بیدار میشم. تب خفیف و خستگی مداوم و سردرد جای خودش هست، تازه سرفه که میکنم سرم بیشتر درد میگیره.
.
پی‌نوشت:
دیشب ناخودآگاه یاد همسایه خدابیامرزم افتادم که بخاطر سرماخوردگی فوت کرد. بعد یاد دوست داماد خاله ام افتادم که بخاطر ترشحات سینوسی توی خواب دچار خفگی شد و فوت کرد… بعد یکی یکی آدمها توی ذهنم مرور شدن.
.
هستم در خدمتتون

نه

یکی از سخت ترین تصمیمهای زندگیمو گرفتم. مطمئن نیستم هنوز از عواقبش رها شده باشم اما بلاخره تونستم خودمو از شرایطی که دوست نداشتم دور کنم.
باید صریح تر و رک تر با زندگی خودم رفتار کنم. اخلاق خوبی نیست. من جایی که مربوط به حقوق دیگران باشه، پای خانواده م و یا دوستانم در میون باشه، حق مشترکی در بین باشه، خیلی صریح و بی پروا و رک میرم جلو و دفاع میکنم. وقتی فقط پای خودم در میونه، کوتاه میام، هیچی نمیگم، گذشت میکنم و البته گاهی موضوع حل نمیشه و تبدیل میشه به شرایط ناخوشایندی که گاهی کشنده ست.
باید یاد بگیرم عین همون صراحتی که در مورد کارهای گروهی دارم، در مورد کارهای شخصی و زندگی خصوصیم هم داشته باشم.

دوازده زن رقصنده با کلمات

لینک مصاحبه با رادیو زمانه در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده

۱۲ زن، رقصنده با کلمات

untitled

وبلاگ‌نویس قدیمی است. به قول خودش به «سال‌های طلایی وبلاگ نویسی» تعلق دارد. وبلاگ «نوشی و جوجه‌هایش» از همان سال‌ها تا امروز که جوجه‌ها دیگر برای خودشان بزرگ شده‌اند با اراده‌ای قوی از آنها نوشته و مخاطبان خودش را یافته جوری که گاه برای کار تازه‌ای که بهانه این گفت‌وگو شد ناچار است از وبلاگ نوشی و جوجه‌ها کمک بگیرد

وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» بی سر و صدا به موضوعات و مسائل مختلف می‌پردازد و راویانش زنان هستند. نوشی که سرپرست یا به گفته خودش «سرگروه» نویسندگان است، از ایده شکل‌گیری این وبلاگ می‌گوید: «ایده اولیه وبلاگ به سال‌ها پیش برمی‌گردد. آن زمان بسیاری از ما وبلاگ‌نویسی را با گمنام‌‌نویسی شروع کرده بودیم. سبکبالی ناشی از گمنام بودن برای ما فضایی ایجاد کرده بود که بتوانیم راحت‌تر صحبت کنیم. بعد آرام آرام شروع کردیم به پیدا کردن دوست، اعتماد کردن، ملاقات کردن، هویت مشخص داشتن. حتی برای سایر خواننده‌‌هایمان هم که نمی‌دانستند ما کی هستیم، دارای هویت شدیم. یعنی در نقشی که وبلاگ برای ما تعیین کرده بود فرو رفتیم و در چهارچوب ذهن خواننده‌‌ها تعریف شدیم. دیگر آن آزادی روزهای اول را نداشتیم. برای من نقش غالبی که جدا از هویت واقعیم تعریف شد، نقش مادرانه بود. به خودم آمدم و دیدم در نوشته‌هایم دیگر از من به عنوان زن چیز زیادی باقی نمانده. بعد سعی کردم وبلاگ دیگری بسازم و شروع کنم به نوشتن در مورد زنانگی‌ام.»

نوشی می‌گوید به ذهنش رسیده که بد نیست زن‌های دیگری که مثل او دغدغه نوشتن دارند، با او در این زمینه همکاری کنند. با خودش فکر کرده: «حتما هستند مادران تنهای دیگری که مثل من سرشارند از حرف‌های زنانه که به جبر عرف و قانون و ترس از قضاوت، زیر هویت مادرانه‌‌شان مدفون شده‌اند.»

همین می‌شود بهانه تولد وبلاگ زنان رقصنده، با شرطی که در دنیای امروز کمی عجیب است: «گمنام نویسی در وبلاگ»؛ آن هم وقتی نوشتن در فضای مجازی با وجود فیس‌بوک و رسانه‌های برخط، همه آدم‌های اهل نوشتن را وسوسه می‌کند با نام حقیقی خود نوشته‌هایشان را به مخاطبان‌شان عرضه کنند. نوشی اما به گفته خودش از این فضای شفاف جا می‌خورد: «زمانی که پس  از هشت سال سکوت به فضای مجازی بازگشتم، فیس‌بوک مهم‌ترین فضای مجازی در میان ایرانی‌ها بود. من متعجب از چیزی بودم که با آن مواجه می‌شدم. فیس‌بوک فضایی شیشه‌ای فراهم کرده بود که به درد نوشتن نمی‌خورد. ما قرار بود گمنام بنویسیم و این با شفافیتی که در ذات فیس‌بوک تعریف شده تضاد داشت. من برای نوشتن دنبال فضایی بودم که بشود مثل وبلاگ به راحتی متن‌ها را منتشر کرد، بایگانی کرد، پیام گذاشت، وارد مکالمه شد و محدودیت کلمه و شکل و قالب نداشت. فیس بوک برای این منظور ساخته نشده بود.»

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده شاید به لحاظ بصری رنگ و لعاب جذاب و هوش ربایی نداشته باشد، اما در عوض در انتخاب نامش خوش سلیقگی به کار رفته است. نام وبلاگ مخاطب را به سمت خودش می‌کشاند. انتخاب اسم برای وبلاگ هم برای خودش داستانی دارد: «عنوان وبلاگ اسم یک اثر باستانی در ناحیه آپولیای ایتالیاست. به نظر می‌رسد آرامگاه یک جنگجو باشد که در کنار وسایل رزمش دفن شده. اما دیوارها از نقش زنانی پوشیده شده که دست در دست هم می‌رقصند و توسط سه نوازنده سفیدپوش مرد همراهی می‌شوند. علاوه بر نقاشی دیواری این آرامگاه که به عنوان لوگو و عکس سرصفحه وبلاگ از آن استفاده شده، نام اثر هم قشنگ بود. تضاد زیبایی که بین کلمه آرامگاه و رقصندگی وجود داشت. انگار که در سوگ آخرین جنگجو، به جای مویه و نا امیدی، بلند شوی و برقصی. گمان نمی‌کنم هیچ اسم و تصویری بهتر از این برای وبلاگمان پیدا می‌کردم.»

نوشته‌ها را نویسندگان ثابت زن می‌نویسند و هر هفته یک میهمان مرد آنها را همراهی می‌کند. نوشی در پاسخ به این سوال که چرا میهمان شما مرد است می‌گوید:

«هدف وبلاگ نشان دادن نظرات مختلف است. می‌خواهیم در این وبلاگ زاویه دید مردانه را هم به موضوع نشان دهیم. انگار که به مخاطبان‌مان گفته باشیم بسیار خب شما روی زنانه سکه را دیدید، حالا اجازه بدهید روی مردانه آن را هم ببینیم. از طرف دیگر، چند مردها به اندازه کافی تریبون برای اظهار نظر در اختیار دارند و فشار کمتری از جانب جامعه متوجه آنهاست اما آنها هم در بسیاری مواقع از ترس مورد قضاوت واقع شدن، مجبور به خودسانسوری هستند و شاید گمنام نویسی فضای لازم را برای بدون نگرانی حرف زدن فراهم کند.»

می‌گویم به نظر می‌رسد علیرغم تلاشی که آرامگاه زنان رقصنده برای مبارزه با سانسور و خودسانسوری دارد، اما اصرار بر گمنام نویسی خودش نوعی سانسور باشد؛ اگر بناست کسی در مورد موضوعی که تابوست بنویسد و بخش مهم ماجرا یعنی نام نویسنده سانسور شود در تضاد با اهداف شما نیست؟

نوشی در پاسخ به این سوال می‌گوید: «اگر کسی برای نوشتن و انتشار با اسم خود دچار مشکل نباشد اصلا نیازی به عضویت در گروه ما ندارد. از طرفی وقتی موضوع گمنام نویسی در وبلاگ گروهی مطرح می‌شود موضوع شخصی نیست. در بین ما چهره‌هایی هم هستند که هیچ مشکلی با نوشتن با نام خود ندارند اما با گمنام نویسی فضای امنی به وجود می‌آورند که تشخیص متن دیگرانی که دچار ترس هستند ساده نباشد. در واقع اعضا یکدیگر را به این شکل حمایت می‌کنند.»

نکته دشوار ماجرا اما لو نرفتن نویسندگان است. نوشی از سازوکار پیچیده‌ای برای این کار بهره می‌برد: «همه افراد گروه در یک مهلت مقرر، بدون اطلاع از چیزی که سایر دوستان‌شان و نویسنده مهمان نوشته‌اند، متن‌شان را به ایمیل سرگروه ارسال می‌کنند. متن‌ها بعد از ویرایش به ترتیبی که هر هفته تغییر می‌کند، روی وبلاگ قرار می‌گیرند. نداشتن اسم نویسنده و نامعین بودن زمان انتشار متن باعث می‌شود که به جز نویسنده متن و سرگروه کسی هویت نویسنده متن‌ها را نداند. البته در مورد افراد معروف‌تری که سبک مشخصی در نوشتن دارند این احتمال هست که نویسنده مشخص بشود، اما طبق اساسنامه مکتوب گروه، ما مطلقا در این مورد صحبت نمی‌کنیم.»

از او می پرسم کار گروهی و تیمی بین ایرانی‌ها کمتر نتیجه بخش بوده. در این مورد با مشکل خاصی مواجه نیستید؟ پاسخش قابل تامل است:

«انضباط فردی، سختکوشی و پایبندی به اساسنامه… به نظر من این اساس کار گروهی است. این که قبول کنیم به جای مداخله در کار دیگران از رفتار و کنش‌های خودمان مراقبت کنیم. حواس‌مان باشد که کوچک‌ترین خللی در کار ما روی کار دیگر افراد گروه هم تاثیر می‌گذارد.  تلاش کنیم دست از قضاوت دیگران برداریم و بیشتر گوش کنیم و در سکوت، بدون تقلا برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب خود را  داشته باشیم. جا را برای دیگران تنگ نکنیم و مطمئن باشیم همه ما سهم مساوی از فضایی که در آن مشترک هستیم خواهیم داشت. هر بار با ورود عضو جدید تا مدتی توان و انرژی گرفته می‌شود تا همه چیز برگردد به نظم تعریف شده. گاهی حتی همکاری اصلا پا نمی‌گیرد یا بعد از مدت کوتاهی قطع می‌شود. این وبلاگ حاصل اراده جمعی گروهی است که تک تک افرادش برای برقراریش زحمت می‌کشند و تلاش می‌کنند.»

از خلال گفت‌وگوها پیداست حساسیت و سختگیری خاصی دارد. نظر اعضای تیم را در این‌باره از او می‌پرسم :« اینکه من خودم را چطوری تعریف کنم با اینکه تیم چه نظری در مورد من دارد متفاوت است. من آدم منظم و دقیقی هستم که به جزئیات توجه دارد. حتی وقتی مجبور به تغییر ناگهانی برنامه‌هایم می‌شوم، باز هم از نظم درونی خودم پیروی می‌کنم. این مفهومش این نیست که من آدم کاملی هستم یا اشتباه نمی‌کنم. مفهومش این است که هر وقت متوجه بشوم که از مسیر خارج شده‌ام یا اشتباه کرده‌ام، بدون اتلاف وقت یا شانه خالی کردن از قبول تقصیر، برمی‌گردم و مسیر آمده را اصلاح می‌کنم. این از دور شاید سختگیری به نظر بیاید، خصوصا وقتی که از دیگران بخواهی با نظم و ترتیب تو رفتار کنند، البته امیدوارم به نامهربانی و بداخلاقی تعبیر نشود.»

از نوشی می‌پرسم چقدر به اثرگذاری وبلاگ زنان رقصنده امیدوار است؟ او در پاسخ می‌گوید که وسعت کلمه اثرگذاری بسیار بزرگ‌تر از آن است که الان بشود قضاوتی کرد اما در مقیاس کوچک زنان رقصنده بی اثر نبوده: «این وبلاگ قصد موعظه یا آموزش دادن ندارد، قصد ندارد کسی را قضاوت کند. در واقع فقط آرای مختلف در مورد یک موضوع را نشان می‌دهد. تضاد آرا می‌تواند باعث شود خواننده بیشتر فکر کند و تصمیم بگیرد.»

او در پاسخ به اینکه تا به حال به همکاری با وب‌سایت‌های دیگری که در حوزه زنان کار می‌کنند و آموزش را هم در نظر گرفته‌اند فکر کرده؟ می‌گوید: «به نظرم آرامگاه زنان رقصنده هم از نظر فرم و هم محتوا و هم ایده، اولین نمونه کار گروهی در این نوع است. بنابراین نهایت مشارکتی که می‌شود با وبلاگ‌ها و وبسایت‌های دیگر داشت، دادن لینک و معرفی است که ما در در بخش‌های “باغچه همسایه” و “سفر به دیگر سو” تا حدی این کار را انجام داده‌ایم. اما اگر پیشنهادی دریافت کنیم که بدانیم با اهداف اولیه وبلاگ در تضاد نیست، ضمن حفظ استقلال رای و عمل‌مان، حتما همراهی خواهیم کرد.»

آرامگاه زنان رقصنده، پرونده‌های جنجال‌برانگیز هم داشته. نوشی در پاسخ به اینکه جنجالی‌ترین پرونده‌ای که کار کردید در چه حوزه‌ای بوده و این جنجال در ذات موضوع انتخابی بوده یا واکنش‌ها به آن باعثش شده، پاسخ می‌دهد: «موضوعاتی که بیشتر به لایه‌های پنهانی به‌خصوص مسائل جنسی می‌پردازند و موضوعاتی که مدعی خاص دارند یعنی در مورد قشر خاصی صحبت می‌کنند، جنجالی‌تر هستند.»

وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده هم اکنون در حال جذب نویسنده جدید است. اگر به نوشتن علاقه دارید، شرط گمنام نویسی را می‌پذیرید و البته با قوانین وضع شده توسط سرگروه مشکلی ندارید، همین حالا برای نوشتن داوطلب شوید.

 

 

در دامن مادرانه دنیا

یک – من این مجسمه رو از یه فروشگاه دست دوم فروشی خریدم. اول رنگ لباسش توجهم رو از دور جلب کرد، بعد چشمم خورد به بچه‌های ریز و درشتش که داشتن از سر و کولش بالا میرفتن.

1

دو – بعضی از بچه‌ها تنگ دل مادرشون چسبیده بودن.

2

سه – بقیه هم این گوشه اون گوشه دامن مادرشون جا خوش کرده بودن.

3

چهار- یعنی هر جا دستشون رسیده بودها… حتی زیر دامن مادرشون!

4

پنج – بعضیا لباس تنشون نبود.

5

شش – بعضی بلا به دور، اصلا شورت و شلوار نداشتن.

6

هفت – بعضیا که اجتماعی‌تر بودن و دو تا دوتا بازی میکردن، اسباب‌بازی داشتن یا شایدم داشتن استعدادهای نهفته موسیقیشون رو بروز میدادن.

7

هشت – بعضیام میونه شون با حیوونا بهتر بود و تنها یه گوشه نشسته بودن و از حقایق عریان دنیا رو برگردونده بودن.

8

نه – واسه بعضی هم همین که بشه یه گوشه دامن مادر لم داد کافی بود. حالا بقیه هر جور دلشون میخواد میتونستن توی سر خودشون بزنن.

9

ده – فقط من موندم حیرون این وسط، دهن باز مونده مادر جریانش چی بود. یعنی داره واسه بچه‌هاش آواز میخونه؟

10
با توجه به اینکه من مجسمه‌های مشابه دیگه‌ای (اما نه به این قشنگی و خوش‌ساختی) بازم توی دست دوم فروشیها دیدم و در مورد همه‌شون هم دهن مادر همین طور باز مونده بود و بچه از سر و کولش بالا میرفت، مطمئنم این مجسمه باید یه داستانی پشت سرش باشه که من نمیدونم چیه!
روی مجسمه نوشته شده بود Rod Kuehrost از اونجایی که فکر میکنم باید ریشه آلمانی داشته باشه، به احتمال زیاد شکل درستش باید باشه Rod Kührost و فکر میکنم اسم سازنده این اثره.

بعد از راهنمایی دوستان:

A Storyteller is a clay figurine made by the Pueblo people of New Mexico. The first contemporary storyteller was made by Helen Cordero of the Cochiti Pueblo in 1964 in honor of her grandfather, who was a tribal storyteller. It is basically a figure of a storyteller, usually a man or a woman and its mouth is always open. It is surrounded by figures of children and other things, who represent those who are listening to the storyteller. The motif is based on the traditional «singing mother» motif which depicts a woman with her mouth open holding one or two children

 

فراخوان

این فراخوان رو چند روز پیش توی فیس بوکم پست کردم. حالا اینجا هم میگذارمش. امیدوارم جواب بده، خصوصا که جذب از میون وبلاگنویسها همیشه نتیجه بهتری داشته:

=

هر کاری میکنم حساب نوشی رو از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده جدا کنم انگار نمیشه!
دوستان، دو نفر از اعضای ما مجبور شدن که گروه رو ترک کنن. بنابراین وبلاگ ما نیاز به نویسنده داره. ما همیشه یه لیست انتظار آماده داشتیم که من با اونها هم مکاتبه کردم اما اونقدر تق و لق جواب دادن که ناامید شدم و مجبورم این جوری هم فراخوان بدم تا سریعتر بتونم نویسنده جذب کنم.
واقعیتش اینه که نوشتن توی این وبلاگ کار آسونی نیست. باید حتما در مورد موضوعی که بهتون داده میشه بنویسین، باید متن رو تا جای ممکنه ویرایش شده تحویل بدین، برای هر موضوع یک هفته ددلاین و زمان معین دارین و باید توی همون زمان متن رو تحویل بدین. اساسنامه سفت و سخت داریم که باید حتما اساسنامه رو تایید کنین قبل از ورود… بیشتر از هر چیزی روی منظم بودن و به موقع دادن متن حساس هستم. ما همیشه دو تا سه هفته از وبلاگ جلوتریم. یعنی متنی که شما امروز میخونین سه هفته قبلش دست ما رسیده و آماده ارسال شده و میخوام همین فاصله رو هم حفظ کنم همچنان…
راستش من توی کارم آدم دقیق و سختگیری هستم. سر این موضوع خیلی از دوستانم از من رنجیدن، اما من همچنان مصمم هستم با دقت و ریزبینی کار وبلاگ جلو بره.

محیط دوستانه ای داریم. بچه ها هماهنگ و مهربونن… اگه روحیه کار گروهی دارین و دلتون میخواد بنویسین اما شناخته نشین، لطفا به من ایمیل بزنین یا پیام بفرستین.

نوشتن رها از ترس، خودسانسوری یا قضاوت

این متن گفتگوی حضوری من و مصاحبه کتبی بعضی از نویسندگان وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده‌ست با دوهفته‌نامه شهروند بی‌سی.

من کل مطلب رو توی وبلاگ گروهی هم گذاشتم. بعدا هر وقت تونستم تصویر اسکن شده رو هم اضافه خواهم کرد. اما بهترین کار به نظرم کلیک کردن روی نشانی مصاحبه‌ست.

آرامگاه زنان رقصنده: نوشتن رها از ترس، خودسانسوری یا قضاوت

untitled

«نوشی و جوجه‌هایش» کافی بود تا نوشی بتواند از خانواده، بچه‌هایش و روزهای زندگی بنویسد، ولی کافی نبود تا بتواند آنچه در زندگی شخصی خودش باید گفته شود، به تمامی بازگو کند.

به قول خودش، در یک نقش وبلاگی قرار گرفته بود که مانع می‌شد تا بتواند دیگر مطالب مرتبط به زنانگی‌اش را باز بگوید. یک مرتبه ۱۵ سال پیش و حالا در مرتبه‌ای دیگر، گروهی از زنان و مردان در کنار همدیگر شکل گرفته‌اند – زنان اغلب نویسندگان ثابت هستند و مردان، نویسنده‌های میهمان هر قسمت و وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده،» هر روز با مطلبی تازه سراغ مخاطبش می‌آید تا از روزهای زندگی زنان معاصر و موضوع‌های مرتبط به زندگی امروز بگوید.

روند کار وبلاگ، نظمی آهنین دارد: ۱۲ نویسنده بر یک سوژه می‌نویسند و یک نویسنده میهمان مرد هم نظر خودش را می‌گوید. هیچ نویسنده‌ای، نمی‌تواند متن دیگر نویسنده‌ها را پیش از انتشار ببیند. قضاوتی هم مابین نویسندگان بر نوشته‌های همدیگر وجود ندارد. سوژه‌ها، انتخاب نویسندگان اصلی وبلاگ هستند و از خودکشی، خودارضایی، ترس از طلاق تا لزوم داشتن رابطه پیش از ازدواج، مهریه و شروط ضمن عقد تا چرا زن همیشه بیشترین هزینه را می‌پردازد، ابعاد پنهان کودک‌آزاری و همجنسگرایی و پرسش‌های کودکان، مباحث مختلفی را  مطرح می‌کنند.

نوشته‌ها البته پایبند به تجربه‌های فردی نویسندگان هستند تا بر پایه نظر و عقیده‌های تحلیلی محقق‌ها و دانشمندها بنا شده باشند. یا آن‌طور که نوشی می‌گوید، هدف درس دادن نیست، هدف خلق محیطی امن برای نوشتن است.

پانزده سال بعد از یک ایده، هشت ماه تولید مداوم محتوا

نوشی در همان ابتدای صحبت از گذشته‌ها می‌گوید و از اینکه «این یک ایده خیلی قدیمی است، ۱۵ سال پیش در ایران به این فکر می‌کردم که چقدر خوب می‌شود اگر بتوانم گمنام بنویسم. فکر می‌کنم که خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها وقتی شروع به کار کردند، انگیزه‌شان در این بود که می‌توانند گمنام حرف بزنند و بعد خیلی از ماها شناخته‌ شدیم و در نقش وبلاگی‌مان جاافتادیم. به عنوان مثال، من به عنوان نوشی، مادری که در مورد بچه‌هایش می‌نوشت، شناخته شده بودم. این بود که فکر می‌کردم یک سری صحبت‌ها در مورد خودم، در مورد زنانگی‌ام هست و مشکلاتم به عنوان یک زن که می‌خواهم در موردشان بنویسم. این نوشته‌ها در قالبی که مردم از نوشی ساخته بودند جا نمی‌افتاد و فکر کردم چقدر خوب است که در یک وبلاگ دیگر به گمنامی بنویسم.»

وبلاگی که در فاصله‌ای کوتاه تبدیل به یک کار گروهی شد، با عنوان «زن به انتها رسیده» یا «لافم فینی» که عنوان شعری از چارلز بوکاوسکی است. مدتی فعال بود تا با مشکلات داخل ایران، از جمله فشارهای دولتی، کار آن متوقف شد و کمی بعد هم نوشی از ایران خارج شد.

سال‌های اولیه مهاجرت برای نوشی، سال‌های سکوت بود تا آنکه «بعد از مدتی به این فکر افتادم که حالا که من از ایران بیرون آمده‌ام، ولی هنوز خیلی‌ها هستند که دوست دارند حرف بزنند و می‌ترسند. شاید بتوانم فضای امنی فراهم کنند تا بقیه هم بنویسند. دوباره وبلاگ شکل گرفت. البته با اسم و شرایطی دیگر. وجه مشترکش با وبلاگ پیشین هم در این است که نویسنده‌هایش تعدادی زن هستند و گمنام می‌نویسند.»

ولی چرا وبلاگ؟ بخصوص حالا که خواننده بیشتری در شبکه‌های اجتماعی وجود دارد. به‌رغم اینکه صفحه فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی، مطالب وبلاگ را بازنشر می‌کند، ولی تیم نویسندگان اصرار دارند که متن کامل نوشته‌ها در داخل صفحه وبلاگ خوانده شود.

قدیسه از تیم نویسندگان توضیح می‌دهد که «به‌نظرم وبلاگ‌ها همچنان خواننده‌های خود را دارند و اتفاقا خواننده‌های وبلاگ، خواننده‌های دقیق‌تر و پیگیرتری هستند و همچنان نوشتن در وبلاگ هیجان‌انگیزتر است. با توجه به موضوعات وبلاگ ما که بسیار با زندگی امروز انسان گره خورده است، مخاطب برای من علاوه بر کسانی که وبلاگ را به طور منظم مطالعه می‌کنند، کسانی هستند که حسب ضرورت و حساسیت با موضوع یا موضوعات ارتباط برقرار می‌کنند و یا مطالب توسط دوستانشان پیشنهاد یا ارسال می‌شود. بسیار پیش آمده دوست یا دوستانی که مشکلاتی مرتبط با موضوعات روز وبلاگ را داشته‌اند بیان کرده‌اند که نوشته‌ها راهگشای آنها بوده یا حداقل در آرامش‌بخشی و تامل بیشتر به آنها کمک کرده است.»

در ابتدای کار، نویسندگان وبلاگ ۳۱ سوژه پیشنهاد کرده‌اند و فارغ از اینکه سوژه‌ها از کل تیم چه رای‌ای آورده باشند، تمامی آنها کار می‌شوند. بلافاصله بعد از پایان فصل نخست کار، ۳۳ سوژه برای فصل بعدی در حال آماده‌سازی هستند.

خودسانسوری در مهاجرت هم رهایمان نمی‌کند

مریم از تیم نویسندگان وبلاگ می‌گوید که «راستش بیش از آنکه وبلاگ بودن زنان رقصنده برایم اهمیت داشته باشد، شکل و فرمی که در آن فعالیت می‌کنیم برایم اهمیت دارد‌. ما می‌نویسیم. بی‌آنکه شناخته شویم. بنابراین نه سانسور می‌شویم و نه خودمان را سانسور می‌کنیم. بی‌هراس قضاوت شدن، بی‌ترس اما و اگر دوستان و آشنایان، اینجا تنها جایی است که من می‌توانم خودم را بنویسم. بی‌کم و کاست.»

او در ادامه می‌گوید: «در نوشتن مطالبم بیش از همه این برایم مهم است که صداقت در آن نمایان باشد. دلیلی برای پنهان‌کاری، سانسور و قایم شدن ندارم. پس در کمال صداقت می‌نویسم. به گمانم باقی زنان رقصنده هم همینطور باشند، چون وقتی خودم نوشته‌ها را می‌خوانم صداقت را در آنها پررنگ‌تر از بقیه عناصر می‌بینم. اما مخاطب… امیدوارم که مخاطب از هر قشری است با خواندن وبلاگ ما این احساس را داشته باشد که چه خوب که فرصت هست تا این همه تکثر و تنوع در عقاید افراد درباره یک موضوع واحد نوشته، منتشر و خوانده می‌شود. طیف مخاطبان هم قطعا به اندازه نویسنده‌های وبلاگ متکثر و متنوع هستند.»

نوشی هم با مریم موافق است: «در کمال تعجب متوجه شدم این خودسانسوری است که مانع نوشتن ما می‌شود، نه سانسوری که از محل زندگی و دولت باشد.‌ بتدریج متوجه شدم که زنانی در ونکوور خودمان هم نمی‌توانند راحت صحبت بکنند.»

چطور «آرامگاه زنان رقصنده» توانسته به این حس رهایی از خودسانسوری نزدیک بشود؟ یک گام مهم در این میان، حفظ سفت و سخت قواعدی است که از ابتدای کار بر فعالیت تیم حاکم شده است. یک هدف مهم هم دور ماندن از حاشیه‌هاست.

مریم در این مورد می‌گوید: «راستش از ابتدا یک سری قوانین تعیین شده که یکی‌اش همین بوده. به دور از جنجال و حاشیه بمانیم. حاشیه ممکن است در کوتاه‌مدت باعث شود تا بحثی داغ شود، اما در درازمدت با صرف انرژی‌مان منجر می‌شود هدفی که داریم تحت‌الشعاع قرار بگیرد. من به شخصه ترجیح می‌دهم آهسته و پیوسته پیش بروم و زمان طولانی‌تری این وبلاگ باقی بماند تا اینکه نامش سر زبان‌ها باشد و به واسطه افتادن در گرداب حواشی کارش تمام شود.»

نوشی از تجربه‌اش در حفظ قواعد و اصول این کار گروهی می‌گوید:‌ »کار گروهی خیلی سخت است. کار تیمی کردن اول از همه یک روحیه خیلی خاصی می‌خواهد، باید منضبط و وقت‌شناس باشی و بایستی حدود خودتان را قشنگ بشناسید. بایستی این ذهنیت برای شما جا بیافتد که در عین اینکه در کار خودت کاملا مستقل هستی و آزادی عمل داری، ولی کارتان به نفر بغل دستی‌تان تاثیر می‌گذارد. مثل پیچ و مهره‌های ساعت که یک دانه‌اش از کار بیافتد، کل آن ساعت از کار افتاده است و در عین حال، هر کدام از آن پیچ و مهره‌ها اهمیت خودشان را دارند. شما از ساعت عقربه‌هایش را می‌بینی، ولی آن پشت کلی پیچ و مهره و اجزای دیگر فعال هستند.»

تجربه نوشی ظاهرا به کار این وبلاگ آمده است.

شفق، از نویسندگان این مجموعه می‌گوید که «بخش اعظم نظم و ترتیب را مدیون نوشی هستیم که مادرانه قر و قمبیل همه را تحمل می‌کند و سر و سامان می‌دهد تا خواننده از ما هماهنگی ببیند. ولی بقیه هم به نوبه خودشان با رعایت قوانین و تمرینِ مدارا کمک می‌کنند. از قول خودم بگویم وقتی متنی منتشر می‌شود فارغ از اینکه متن من باشد یا نه، خودم را در قبالش مسئول می‌دانم، از غلط املایی تا محتوا. بدترینش هم همین محتواست. بارها از مطلب منتشر شده خجل شده‌ام یا عصبانی، بارها خواسته‌ام موضع بگیرم ولی قوانین دست و پایم را بسته‌اند و پایبندی به قوانین مهمترین است، نه که محدودمان کند، صیقلمان می‌دهد که جمع را نگه داریم و وبلاگ را به جلو ببریم. هر چه عمر وبلاگ و عضویت ما طولانی‌تر باشد ما هم بهتر و فهمیده‌تر و بادرک‌تر می‌شویم و همین در نظر شمای خواننده هماهنگی و اجتناب از حواشی می‌نماید.»

فمینیست نبودن، درس ندادن و در گمنامی فضایی امن خلق کردن

نوشی وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» را متفاوت از دیگر رسانه‌هایی می‌شناسد که در موضوع زنان فعال هستند.

«دیگر رسانه‌ها به‌نظرم نقش آموزشی دارند و وقتی شما قصد آموزش دادن داشته باشید، یک مقدار با قضیه مدعی برخورد می‌کنید. ولی ما قصد آموزش دادن نداریم. کار ما مثل این است که شما در یک اتاق تاریک چراغ قوه می‌گیرید و اشیاء را نشان می‌دهید. اگر هم چنین نیتی در کار باشد، در کل به شکل غیر مستقیم است. یعنی یک خواننده‌ای باید بیاید و متن‌های مختلف را بخواند و زاویه‌های مختلف و نظرهای بقیه را ببیند و تصمیم بگیرد کدام به نظرش درست‌تر است.»

در حقیقت در ورای زنانگی، فمینیست بودن یا نبودن، امنیت در گمنامی است که این وبلاگ را جذاب جلوه می‌دهد. یا آن‌طور که نوشی می‌گوید، دیگر کسی از صحبت کردن نترسد.

«دلم می‌خواست اولین تاثیر این باشد که دیگر بچه‌ها نترسند و حرف بزنند. ترس را بارها در زندگی‌ام تجربه کردم. ترس از مرگ وحشتناک است. نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. خودم وقتی از ایران آمدم بیرون تا هشت سال می‌ترسیدم حتی به کسی بگویم کجا هستم. حتی یک کامنت جایی بگذارم که مبادا کسی بفهمد که من کجا هستم. این ترس آدم را می‌کشد. دلم می‌خواست آدم‌ها جایی داشته باشند که بدون ترس بتوانند در آن حرف‌شان را بزنند. مثلا الان تمام امکانات وبلاگ ما، برای کمک به رفع همین موضوع است. مثلا ناشناس کامنت بگذارید، مطلب‌تان را ناشناس بفرستید، ناشناس بنویسید، حتی اگر آدم شناخته شده‌ای باشید. این خیلی خوب است. به‌نظرم خفقان از ایجاد ترس شروع می‌شود. هر بلایی بخواهند بعد می‌توانند سرتان بیاورند، ولی اول شما را می‌ترسانند.»

در این زمینه، به‌نظر نوشی مهاجرت نتوانسته به خانواده‌های ایرانی کمکی بکند.

«ما جماعت مهاجر ایران داریم همچنان به خودسانسوری ادامه می‌دهیم و ترس همچنان سر جایش است و درونی شده و به همین سادگی‌ها هم از بین نمی‌رود. چرا؟ بعضی می‌گویند ما به سنت‌هایمان پایبند هستیم و یا خانواده‌هایمان هنوز ایران هستند. بعضی‌ها هم می‌گویند که من نمی‌توانم راحت حرفم را بزنم، یا بعدا بقیه راجع بهم چی فکر می‌کنند؟‌ ما در یک ذهنیتی بزرگ شدیم که همیشه قضاوت می‌شویم. نویسنده‌های ما، حتی حق ندارند نظرشان را راجع به بقیه نویسنده‌ها بگویند. مثلا ما ۱۲ تا نویسنده برای مطالب همدیگر کامنت نمی‌گذاریم یا در مورد نوشته‌های همدیگر صحبت نمی‌کنیم. چون می‌خواهیم نویسنده،‌ خلاص از قضاوت باشد و حرفش را بزند. حتی تحسین هم نمی‌کنیم. شاید در کل بگوییم نوشته‌های این هفته خوب بودند، ولی متنی را شاخص نمی‌کنیم.»

بازخورد: همان‌طوری که انتظارش می‌رفت

نوشی می‌گوید که در این هشت ماه،‌ بازخورد همان بوده که انتظارش می‌رفته، «خیلی وقت‌ها نادیده گرفته شدیم، ولی انتظارش را داشتم و خلاف پیش‌بینی‌هایم نبود. فکر هم می‌کنم در مسیر درستی هستیم و فقط دلم می‌خواهد دوستان خودشان متن‌هایشان را ویرایش کنند و به موقع بفرستند و کار خودم در این میان کمی سبک‌تر و کمتر بشود.»

تیم ورای این وبلاگ چندان اهمیتی هم برای آمارهای بازدید و لایک‌های فیس‌بوکی و دیگر شبکه‌های اجتماعی قائل نیست. نوشی توضیح می‌دهد، چون که این آمارها و لایک‌ها واقعیت را به ما نمی‌گویند. «این آمارها نمی‌توانند به ما بگویند که کدام موضوع بهترین است.» شاید بتوان گفت، چون این تیم دنبال بهترین و پرخواننده‌ترین نیست، بلکه بدنبال این است که فضایی امن برای نوشتن، برای بیان شدن وجود داشته باشد.

زهرا از تیم نویسندگان وبلاگ هم موافق نوشی است، «برایم مهم نیست که مثلا چند نفر این وبلاگ را دنبال می‌کنند. برای من مهم است که این مطالب بتواند گره‌ای از زندگی افراد باز کند. مثلا در مورد پرونده خودکشی یا سقط جنین من به نحوی در جریان قرار گرفتم که پرونده ‌ها افرادی و تصمیم‌هایشان را تحت تاثیر قرار داده. برای من در بازه‌ کنونی وضعیت مطلوب این است که افراد بیشتر با خواندن این متون به عنصر آگاهی دست یابند.»

شفق، یکی دیگر از نویسنده‌های وبلاگ رک‌تر این عدم علاقه به آمار و لایک را توضیح می‌دهد: «چون شبکه‌های اجتماعی جای این حرف‌ها نیست. بساطشان چشم و همچشمی و خاله‌زنک‌بازیست. کدامشان مثلاً؟ توییتر که محدودیت کلمه دارد، اینستاگرام که محدودیت کلمه و عکس دارد، فیس‌بوک هم که دیگر گندش درآمده، دکان شده، لایک می‌زنی، لایک می‌گیری، گاهی در کامنت‌ها چاق سلامتی، همه چیزت را کنترل می‌کند و به تشخیص خودش همه چیزت را جهت می‌دهد. البته سرورهای وبلاگی هم همینطورند و اساسشان یکی‌ست، ولی آنها مثل فیس بوک دستمالی و لوث نشده‌اند. هنوز وبلاگ ارج و قرب خودش را دارد، هنوز حرمت دارد. به جز این سه هم شبکه دیگری نمی‌شناسم.»

او البته امیدوارتر است که خواننده‌ای کمتر برای این نوشته‌ها باشد که با دقت بیشتری مطالب را دنبال می‌کنند.

شفق در ادامه می‌گوید:‌ »گیرم که همه ما ۱۲ نفر خیلی خفن بنویسیم، مگر چند نفر از این همه که گفتید اینترنت دارند، چند نفر از اینترنت برای مطالعه استفاده می‌کنند، چند نفر وبلاگ می‌خوانند، چند نفر به موضوع‌ها علاقمندند، چند نفر به آنچه خوانده‌اند فکر می‌کنند؟ در آخر هم که چند نفر باقیمانده باشند برمی‌گردیم به فرض اولمان. درست است که ما تلاش می‌کنیم صادقانه و بدون خودسانسوری بنویسیم ولی در مورد خودم، یکی از این ۱۲متن هفتگی هیچ دانش فلسفی- تربیتی ندارد، یا حرف دل است یا تجربه شخصی. نه که آب در هاون بکوبیم، ولی اگر می‌پرسیدید در فضای وبلاگی، چشم‌هایم می‌درخشید و می‌گفتم دوباره فضای به سردی گراییده وبلاگ‌ها را گرم کردیم.»

نوشتن با خیالی راحت

درنهایت امر ماهی، یکی دیگر از نویسنده‌های وبلاگ می‌گوید که «نوشتن حس فوق‌العاده‌ای بهم میده، انگار از زمان و مکان جدا شدی و لحظه‌ای می‌تونی برای خودت باشی، می‌تونی از حجم حرفهای نزده توی قلبت خلاصی پیدا کنی، اما با این حال، نوشتن توی دفتر خاطرات یا هرجای دیگه‌ای می‌تونه این مشکل رو داشته باشه که کسی بهش دسترسی پیدا کنه و از مهمترین رازهای مگو مطلع بشه. صادقانه بگم وقتی شروع به نوشتن توی این وبلاگ کردم به مخاطب خاصی فکر نکردم، اینجا برای من محیطی امنی بود که بدون ترس از لو رفتن، بتونم از بندهای نامرئی که به دست و پای خودم بسته شده بود، خلاصی پیدا کنم. بتونم خودم رو بدون سانسور ارائه بدم و چه بسا با خودم بیشتر آشنا بشم و به کارهای اشتباهی که کرده بودم اما گاهی از شرم، پشت افکارم مخفیشون کرده بودم، یک بار دیگه نگاه کنم و سعی کنم از این لحظه به بعد از راه دیگه‌ای برم. بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که شاید یک نفر دیگه هم یک جای دنیا باشه که در مرز جایی که من یک زمانی ایستاده بودم ایستاده باشه، این مطلب رو بخونه بتونه بهتر عمل کنه.»

بومب

از پریشب دوباره تب کردم. تمام دیروز رو توی تب سوختم و سر کار نرفتم، امروز هم چون مصاحبه کاری داشتم وسط برف و بوران و بدبختی، خودمو تا اون سر دنیا رسوندم تا هم امتحان بدم و هم بعدش مصاحبه بشم. این میون شارژ موبایلم هم که شب قبلش به خاطر تب نتونسته بودم به برق بزنمش تموم شد و موندم حیرون وسط خیابون و سرتون رو درد نیارم به آخرین ایستگاه اتوبوس که رسیدم دیدم باید نیم ساعت وایسم توی سرما، گفتم برم یه خورده سبزی و میوه بخرم، هم دست پر برم خونه و هم توی سرما نمونم.
پاساژی که رفتم کلا رنگ و بوی آسیایی داره. یعنی بیشتر فروشگاهها چینی و کره‌ای و ژاپنی هستن، از رستورانش بگیرین تا سوپرمارکت و بوتیک و آرایشگاه. داشتم سلانه سلانه میرفتم سمت سوپرمارکت که یکهو چشمم خورد به عطاری چینی و یاد حرف دوستم افتادم که میگفت عطاریهای چینی یه دارویی دارن که باعث شکم‌روش و پاک شدن روده‌ها و سم زدایی بدن میشه و خیلی خوبه.
اول اومدم برم توی مغازه، بعد یه مکثی کردم و با خودم گفتم اول جمله بندی انگلیسیم رو توی ذهنم مرور کنم و کلمه درست انتخاب کنم و از تلفظم مطمئن بشم، بعد میرم تو… خلاصه بعد از کلی صغرا کبرا، رفتم تو و سلام کردم و خیلی یواش گفتم: «دوستی به من توصیه کرده اینجا میتونم دارویی بگیرم که برای دستگاه گوارش خوبه.» فروشنده که یه پیرمرد چینی بود، نه گذاشت و نه برداشت با صدای بلند گفت: «مشکل گ..ه کردن داری؟» (کلمه ای به کار برد که عموما بچه های مهد کودک برای مدفوع به کار میبرن!) خجالت‌زده اومدم بگم من که نه، واسه یکی دیگه میخوام! بعد دیدم چنان زل زده بهم و کجکی لبخند میزنه که اگه بگم نه، از رنگ سفیدی چشم و پرز زبون و صد جای دیگه‌م دلیل میاره که خودتم این کاره‌ای و نیاز داری!
به ناچار سرم رو تکون دادم و زمزمه کردم: «بله همین مشکلی که میگین دارم!» پیرمرد به یه خانم پیر اون طرف مغازه اشاره کرد و با صدای رسا گفت: «نگران نباش! اون متخصص داروهای گ…ه ماست. چنان دارویی بهت میده که بومب…» و همزمان با درآوردن صدای بومب، دستش رو به نشونه پرتاب انفجاری چیزی به سمت بیرون تکون داد.
یه لحظه موندم واکنش مناسب من توی این ثانیه چی میتونه باشه؟ باید بخندم یا نه! اما صورت پیرمرد اونقدر جدی بود که سرمو کج کردم و گفتم: «نهایت لطف شماست.» و بعد به سمت خانم فروشنده رو کردم و ایشون هم ضمن تکرار صدای بومب و حرکت توام دست و جهش انفجاری یه چیزی به یه سمتی، برای من توضیح داد که دارو چیه و چطور باید مصرفش کرد و همزمان باهاش زیاد آب بخورم و… اما فقط همین نبود که! به دقت سر تا پای منو نگاه کرد و هر عیب و ایرادی توی من پیدا کرد به روم آورد که شکمت آب میشه، صورتت لاغر میشه، گودی زیر چشمهات از بین میره و اینجا کجه صاف میشه، اونجا صافه کج میشه و این میره و اون میاد و… خلاصه اونقدر گفت و گفت و گفت که هم پول رو دو دستی تقدیم کردم و هم با یه اعتماد به نفس در هم شکسته، تب‌دار و داغون و خیس از برف و بارون برگشتم خونه.
خلاصه از من به شما نصیحت، خواستین داروی سم زدایی از فروشگاه چینی بخرین از همون اول بگین مشکل گ…ه دارین و بعد دستتون رو به نشونه تخلیه تکون بدین و بگین بومب که بدونن قبلا توجیه شدین، بلکه دیگه به اعتماد به نفس و کج و کوله بودن اندامتون کاری نداشته باشن.

گریه کنم یا نکنم؟

الان مدتیه که میخوام این سه تا عکس رو اینجا به اشتراک بذارم، اما وقت نکردم.
عکسها بخشی از تبلیغات دیواری ایستگاههای ترن هوایی ونکوورن. در واقع تبلیغ دستمال کاغذیه. این تبلیغات جدید نیستن اما به نظرم هنوز به اشتراک گذاشتنشون خالی از لطف نیست. خصوصا سومی!

.

21

3

پی‌نوشت: بخاطر کادربندی نامناسب متاسفم. وسط شلوغی صبح نمیشه ایستاد و به این چیزا فکر کرد.

 

ضمیر ناخودآگاه

نشسته بودم روی مبل و داشتم قبضای ماه گذشته رو حساب و کتاب میکردم که ناشا یهو مدادشو گذاشت روی دفترش و گفت: «امروز معلمم گفت این آخرین درس بیولوژیه* و از هفته بعد فیزیک داریم. گفت یه امتحان بدین دیگه تمومه. من بهش گفتم ما که قبل از تعطیلات امتحان داده بودیم… یه کم هول کرده بودم. اما معلممون گفت درس تو که خوبه، اندیشه نکن….»

و اگه خنده بلند و ناگهانی من نبود احتمالا موضوعات بهتری برای نوشتن هم دستم می‌اومد… فکر نکنم از زمان مرحوم ابوالقاسم فردوسی دیگه کسی توی حرف زدن محاوره‌ای به جای نگران نباش گفته باشه اندیشه نکن!
.
.
پی‌نوشت: اول انداخت گردن من، گفت شما فارسی اینجوری حرف میزنین. من که از شدت خنده دلم درد گرفته بود بدون معطلی انداختمش گردن طغرل و سریالهای مهران مدیری، بعد خودش کشف کرد که ناخودآگاه کلمه رو از ترکی ترجمه کرده.  Endişe Etme

پی‌نوشت دوم: ما ترک نیستیم، روزی هم که ترکیه رفتیم حتی یک کلمه ترکی بلد نبودیم. اما سه سال و نیم ترکیه زندگی کردیم.
برای من ترکی زبان ناآشنایی بود که به خاطر تسلطم به فارسی و آشناییم به عربی خیلی زود برام به زبانی قابل فهم تبدیل شد. اولین راه حل من برای فهم ترکی، پیدا کردن ریشه کلمه بود. همین رو هم به بچه ها یاد دادم.
ناشا هنوز ترکی رو به خوبی میفهمه و صحبت میکنه.

با اینا زمستونو سر میکنم

پاروی ما از اولش هم یه پاروی ضعیف تاشو بود، برای اینکه بتونی بذاری پشت ماشینت و اگه لازم شد ازش استفاده کنی. من که نمیدونستم اما همون سال اولی که اومدیم اینجا، برادرم اینو توی فروشگاه دستش گرفت و یه نگاهی هم به دستای من انداخت و گفت تو جون پاروی بزرگتر از اینو نداری، اینجا هم برف آنچنانی نداره که بخوای پاروی محکمتر بخری… و از سال دوهزار و نه تا امسال ما با همون پارو روزگارمون رو میگذروندیم تا امسال که ننه سرما چنان به مهمونیمون اومد که مسلمان نشود، کافر نبیند!
پارو که شکست و دیگه توی هیچ فروشگاهی گیرمون نیومد (به گمانم ملت از ترس هر چی پارو بوده خریدن)، انگشتای منم تا اینجا به خاطر برف‌روبی، سه تا خون‌مردگی داشته، دو تا پینه، سه تا شکستن ناخن از ناحیه‌ی دردآور، کلی زخم و بی‌حس شدن موضعی… درد هم که بماند!
همون سه تا پله ورودی خونه خودمون هیچ، از وقتی آلوشا توی برف زمین خورده، رسالت منم شروع شده که از ورودی خونه تا ایستگاه اتوبوس رو با همون پاروی شکسته، یخ‌شکنی کنم (برف لگدکوب شده نیم گرما خورده منجمد شده… یخی که به خوبی میشد ازش استفاده کرد تا خونه اسکیمو ساخت!)
صبحا هم که مسافت پنج دقیقه‌ای رو از ترس سر خوردن روی یخ و افتادن، بیست دقیقه‌ای راه میرم، یا اگه ببینم اتوبوس داره میاد دیگه میزنم توی خیابون و بدون توجه به ناسزاهای احتمالی راننده‌ها، بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.
امروز داشتم فکر میکردم هر کسی رو واسه کاری توی این دنیا ساختن… سهم منم از دنیا انگار فقط بارکشی بوده و بس.
.
پی‌نوشت اول: چرا از بچه‌ها کمک نمیخوام؟ احتمالا دور و بر شما هم مادرایی هستن که جونشون بره هم، تا مجبور نباشن از بچه‌ها بابت کاری کمک نمیخوان. علاوه بر اینکه آلوشا امسال سال نو کنار دوستاش بود.
امسال نوشی بود و جوجه کوچیکه.
.
پی‌نوشت دوم: غر نمیزنم… خستگی در میکنم. 🙂

نغمه‌خوان

صدای قشنگی داره. وقت کار کردن همیشه میزنه زیر خوندن. اگه عجله نداشته باشم وقتی دارم از راهرو رد میشم و صداش رو میشنوم، چند لحظه می‌ایستم و بهش گوش میدم. انگلیسی رو خیلی خوب و تقریبا بدون لهجه صحبت میکنه.
چند وقت پیش همزمان توی غذاخوری بودیم. من داشتم غذامو میخوردم و اون منتظر بود غذاش گرم بشه. سر صحبت باز شد و نمیدونم چه طوری بحث کشیده شد به مادری من. یه کمی از این طرف و اون طرف تعریف کردم و بعد گفتم: «زندگیمون خیلی بالا و پایین داشت، بعضی روزا واقعا نفسم میبرید اما همیشه به خاطر بچه‌ها دوام آوردم.»
بعد ازش پرسیدم: «تو چی؟ تو هم بچه داری؟»
مکث کرد و بعد سرشو یه کمی بالا گرفت و یه نفس عمیق کشید و گفت: «بیست ساله اینجام، بچه‌ها سه ساله و چهار ساله بودن که گذاشتمشون پیش پدر و مادرم و اومدم اینجا. کار میکنم و براشون پول میفرستم. نمیدونم مادری چی میشه، نمیدونم میتونم بگم مادرم یا نه… من فقط براشون پول میفرستم.»
نفسم گرفت. فقط تونستم بگم: «معلومه که مادری. معلومه که هستی…»
بعد سکوت کردیم، فکر کنم هردومون بغض کرده بودیم.

The Revenant

بعد از عمری قرار شد شب یلدا یکی دو نفر از نزدیکانم رو دعوت کنم. این آخر هفته شروع کردم به تمیز کردن خونه و ساعت دو بعد از ظهر روز یکشنبه، بدون توجه به وضعیت آب و هوا تصمیم گرفتم برم خرید.
تازه میخواستم در رو باز کنم که دوستی زنگ زد و گفت جایی اطراف خونه ما کار داره و میتونه یه سری هم به من بزنه. گفتم من دارم میرم خرید و بعد از یه کمی صحبت قرار شد بعد از خرید من، بیرون همدیگه رو ببینیم و با ماشین اون بیایم خونه ما.
در رو که باز کردم دیدم عجب قیامتیه. اما سخت نگرفتم. گفتم بلاخره دوستم هم میاد، با ماشین برمیگردیم. کاری نداره که…
رفتم خرید، انار خریدم، هندونه خریدم، آجیل و شیرینی خریدم… کلی خرید سوپرمارکتی کردم و بعد با خیال راحت زنگ زدم به دوستم که من کارم زودتر از اونی که فکر میکردم تموم شد. دوستمم گفت که هوا خرابه و مجبور شده برگرده خونه و نمیاد.
جا خوردم اما گفتم مشکلی نیست، زنگ میزنم به تاکسی… زنگ هم زدم اما تاکسی نبود، یعنی اصلا کسی گوشی رو برنمیداشت. زنگ زدم به خواهرم، اونم گفت نمیتونه از شدت برف ماشین رو بیاره بیرون… حالا خونه منم کجاست؟ ته دنیا!
نمیتونم براتون شرح بدم که با چه بدبختی اون همه کیسه خرید رو کشوندم تا ایستگاه اتوبوس. تا بالای قوزک پام که توی برف بود، ساعت هم شده بود شش و نیم عصر، برف هم که مثل چی میبارید… تازه یادم افتاد یکشنبه ست و اون خط اتوبوس یه ساعت یه بار میاد… حالا هم از خستگی نفسم بالا نمیاد، هم سردمه، هم باید جواب شوخیهای مردم رو بدم که چرا توی برف این همه خرید کردی و هم دارم فکر میکنم من چه جوری برم خونه…
سرتون رو درد نیارم، شانس آوردم که اتوبوس اومد و سوار شدم و زنگ زدم خونه که ببینم بچه ها میتونن تا ایستگاه بیان کمکم یا نه. برنداشتن. زنگ زدم به ناشا، با تعجب گفت: «مامان مگه یادتون رفته من خونه دوستم رفتم؟ باباش گفته منو تا ساعت هشت میرسونه.» زنگ زدم به آلوشا، اونم در حالیکه داشت لقمه‌ش رو قورت میداد گفت: «شما که میدونین من خونه دوستم رفتم، شبم برنمیگردم…» هر دوشون راست میگفتن، من یادم رفته بود.
حالا کار نداریم چقدر طول کشید تا یه مسافت چند دقیقه‌ای بین ایستگاه تا خونه رو راه برم و بار بکشم، و چند بار ایستادم تا نفس تازه کنم و چند بار کیسه ها رو دست به دست کردم تا مانع خواب رفتن دستام بشم. حالا رسیدم دم در، اما هرچی توی کیفم رو میگردم کلید نیست. 🙂
زنگ زدم به ناشا و التماس که: «مامان، پدر دوستت میتونه تو رو زودتر بیاره؟ حتی ده دقیقه هم خوبه… نمیتونه؟ خب باشه من کلید ندارم اما اینجا منتظرت میمونم.»
خریدها رو گذاشتم یه گوشه ای و رفتم توی پیاده‌رو شروع کردم به تکوندن درختها که از شدت برف شاخه هاشون داشت میشکست. دستکش که نداشتم هیچ، کلی برف هم ریخت توی یقه م.
بدنم دیگه بی‌حس شده بود که ناشا رسید.
..
حالا اینجا چه میکنم؟ صبح یکساعت منتظر اتوبوس ایستادم که برم سر کار، نیومد. برف اونقدر زیاد روی پیاده‌روها نشسته که نمیشه درست راه رفت. بارون هم داره میاد و برف سطح خیابون رو تبدیل به گل و لای کرده… وضعیت خوبی نیست. اگه شب دوباره سرد بشه خیابونها یخ میزنه.
آخرین خبر هم اینکه از دیشب تا حالا سر انگشت وسطی دست چپم حس خودش رو از دست داده. حتی تایپ که میکنم حسش نمیکنم درست. انگار آسیب دیده. فکر کنم سرمازده شده.
.
.
پی نوشت:
در صورت تمایل میتونین اسم متن رو بذارین «عقل که نباشه، جون در عذابه»

بی‌سرپناه

گذشته از اینکه من خوزستانی هستم و گذشته از اینکه چندان برف رو دوست ندارم، اما یخبندون و سرمای اخیر ونکوور دیگه داره برام نگران‌کننده میشه.
ونکوور یکی از معدود شهرهای کاناداست که میشه شب زمستون توی فضای باز خوابید و از سرما و یخ‌زدگی نمرد. شاید به همین دلیل شده مقصد کارتن‌خوابهای کانادا که ترجیح میدن فصل سرد اینجا باشن.
چند وقته اینجا سرمای بدی اومده و انگار خیال رفتن هم نداره. برف و یخ‌زدگی جای خود… سرما و سوز داره بیداد میکنه، اونم واسه شهری که مردمش چندان به این نوع سرمای استخوون‌سوز اونم به این مدت طولانی عادت ندارن.
امشب که برمیگشتم خونه چشمم همه ش دو دو میزد ببینم کارتن‌خوابی توی خیابون هست یا نه، هرچند که اگه بود هم، به جز خریدن یه وعده غذا و نوشیدنی گرم از دست من کار خاصی براش برنمی‌اومد… اما کسی نبود. ته دلم خوشحال شدم و فرض کردم که احتمالا سرپناه‌ها بهشون جای خواب دادن.
قبول کنیم برف قشنگه، اما واسه کسی که خونه داره، خونه‌ش گرمه، غذاش براهه و جای خوابش مرتب.

ترانه درونی

این متن رو درسته از وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده برداشتم و اینجا آوردم. پیشنهاد نوشتن در مورد این موضوع از من بوده. حالا هم از همه شما خواهش میکنم که ترانه درونیتون رو پیدا کنین. شما میتونین پنج نفر رو اسم ببرین و ازشون بخواهین که ترانه درونیشون رو به شما معرفی کنن.
من آدم خیلی خوبی برای راه انداختن بازیهای وبلاگی و فیس بوکی نیستم. اما ممکنه این بار روی منو زمین نندازین؟
.
«ترانه درونی»
ما این هفته موضوعی برای بحث نگداشتیم. خواستیم به خودمون استراحت بدیم و موضوعی رو به عنوان موضوع آزاد انتخاب کنیم. اما در عمل موضوع آزاد این هفته ما، بیشتر از موضوعات معمول هر هفته از ذهن ما کار کشید و زمان برد! شاید چون اسمش روی خودش بود، درونی بود…

موضوع آزاد ما ترانه درونیه.

هر آدمی وقت تنهایی، وقتی که سرش به کاری گرمه، قدم میزنه، ظرف میشوره، خونه رو مرتب میکنه، یا از پنجره به بیرون خیره میشه ناخودآگاه ترانه‌ای رو زمزمه میکنه. گاهی می‌تونه یه ترانه خارجی باشه، گاهی ایرانی، گاهی بدون اینکه حتی متن ترانه رو بدونه، فقط آهنگش رو زمزمه می‌کنه، یا سوت می‌زنه.

ترانه درونی اون ترانه‌ای نیست که گاهی توی سرتون می افته و برای مدت محدودی هی تکرار میشه. ترانه درونی گاهی برای سالها شنیده نشده، ترانه روز نیست، گاهی حتی خودتون هم یادتون نمیاد آخرین بار کی بهش گوش کردین.

همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم. بعضیا فقط یکی، بعضیا چند تا، اما همه ما حداقل یه ترانه درونی داریم و اگه در درون خودمون بیشتر از یه ترانه سراغ داشته باشیم یکی از اونها درونی‌تر از بقیه ست.

پیدا کردن ترانه درونی آسون نیست. بعضیا فکر میک‌نن یعنی ترانه‌ای که خیلی دوستش داریم، یا بلدیم خوب بخونیمش، یا ترانه‌ای که انتخابش کردیم و خیلی شیک و مرتب ارائه‌ش می‌کنیم. اما ترانه درونی هیچکدوم از اینا نیست. انتخاب نشده. خودش اومده و سر جای خودش نشسته. شاید لازم باشه که روزها به کمین خودتون بشینین تا پیداش کنین. موقعی که حواستون نیست. موقعی که اصلا به ترانه درونی فکر نمی‌کنین و یهو به خودتون میاین و می‌بینین دارین ترانه درونیتون رو زمزمه می‌کنین.

میدونم بعد از خوندن این توضیحات حتما شما هم به فکر افتادین که ترانه درونی شما چیه… خیلی هم خوب. اگه ما از شما بخوایم که ترانه درونیتون رو پیدا کنین این کار رو میکنین؟ به ما می‌گین ترانه درونی شما چیه؟
.
پی‌نوشت برای مخاطبین خاص:
اگه احتمالا بعد از خوندن این متن و توضیح در مورد ترانه درونی، برای بعضی از شماها حضور کسی تداعی شد، شک نکنین که اون آدم خود من بودم.

آگهی

این یه درخواست برای جذب نویسنده مهمان برای سری جدید نوشته های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده ست.
روال کار ساده ست. کافیه مرد باشین، یکی از موضوعات ما رو انتخاب کنین (یا در شرایطی خودتون موضوع ارائه بدین) نوشته رو بنویسین و به ما ارائه بدین. ما تا امروز کمی کمتر از سیصد متن کار کردیم و این روال رو هم ادامه خواهیم داد.
برای نوشتن در وبلاگ ما لازم نیست که نویسنده باشین، کافیه صادقانه در مورد موضوع نظرتون رو بنویسین. گمنام نویسی میتونه کمک بزرگی باشه برای داشتن صداقت: چیزی که ما دنبالشیم. انتقال بدون واسطه و بدون هراس تجربه هایی که گاهی بیان علنی اونا راحت نیست.

شما میتونین به ما ایمیل بزنین یا برای من پیام بفرستین و بعد اجازه بدین تا من لیست موضوعات رو در اختیارتون بذارم.
ناگفته نمونه، ما فعلا تا هفته اول اسفند موضوعاتمون رو آماده کردیم و نوشته های مهمان رو تحویل گرفتیم. بنابراین زمان انتشار موضوعات جدید احتمالا می افته به سال جدید شمسی.

ببخشید من امروز حالم خوب نیست. حتی از چیدن و جمله بندی یه جمله معمولی هم عاجزم.

هر کلمه‌ای قابلیت داشتن کش‌ داره

آلوشا داره با حرارت یه چیزی تعریف میکنه. وسط صحبتاش میگه: «یهو یکی از بچه‌ها اومد عین لاکش به دوستم حمله کرد.» جا میخورم. یه کمی جا به جا میشم و میپرسم: «عین چی مامان جان؟» میگه: «لاکش»
ناشا با کنجکاوی سرشو از روی کتابش بلند میکنه و میگه: «لاکش یعنی چی؟»
آلوشا که حالا دیگه متوجه نگاه‌ متعجب من شده، سرشو میخارونه و میگه: «لاکش دیگه، همین پرنده‌ها که میگفتی مثل آدمایی هستن که منتظرن یکی شکست بخوره تا بهش حمله کنن…»
به سختی خنده‌مو کنترل میکنم: «آهـــان، لاشخور عزیزم… لاشخور!»