گردنۀ ناتوانی

میدونین وحشتناکترین قسمت مادری کجاست؟ وقتی بچه تون غمگینه و نمیتونین کمکش کنین. نمیتونین دردش رو به جونتون بخرین. آرزو میکنین هنوز همون کوچولویی بود که با در آغوش گرفتنش گریه ش قطع میشد. همون کوچولویی که وقتی زمین میخورد، یا میترسید صداتون میکرد…
اگه حرفی بوده، قبلا زدین. اگه کاری بوده، قبلا کردین. وقتی کار به اینجا میرسه فقط باید آروم کنارش بشینین. حرف نزنین، سئوال نکنین، چیزی نخواهین… فقط آروم بشینین و همراه باهاش به دوردست خیره بشین و امیدوار باشین آسمون دلش زود آفتابی بشه.

وقت فرار

اینو دیشب نوشته بودم، الان پستش میکنم:
دارم فیلم واکنش پنجم رو نگاه میکنم. قبلا ندیده بودمش. بدنم یخ زده… یاد دست و پا زدن خودم افتادم وقت فرار از ایران.
ترسناکه، انگار ته دره افتاده باشی و حتی صدای نفس کشیدن خودت هم برات ناآشنا باشه… اونقدر ترسناک که حالا بعد از گذشت نزدیک به دوازده سال، هنوز با دیدن کوچکترین مشابهتی توی فیلم بدنت یخ بزنه.
هنوز این خاطرات لعنتی درد دارن.
هنوز قلبمو میسوزونن.

جرقه کوچک فکر کردن

پرونده این هفته وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اختصاص داره به موضوع «همجنس‌گرایی و پرسشهای کودکان».
برای ما نوشتن در این مورد سخت بود. بعضی از نویسنده ها دو تا سه بار متنشون رو عوض کردن. ما در موردش کمی با هم حرف زدیم. نمیدونستیم چطوری باید بنویسیمش.
شاید چون اغلب ما آموزش درستی در این باره نداریم. یعنی واقعا نمیدونیم چی باید بگیم. یا که قلبا از این موضوع کراهت داریم اما بخاطر فشارهای اجتماعی نمیتونیم یا نمیخواهیم بیانش کنیم و یا شاید بدون اینکه حتی خودمون متوجه باشیم باورهای درونی ما، با اون چه که فکر میکنیم بهش معتقدیم در تضاد هستن و این تضاد خودشو توی نوشته نشون میده.
توی نسخه اولیه خیلی از ما اغلب با احتیاط تمام از کنار موضوع اصلی رد شده بودیم، به مواردی اشاره کرده بودیم که اصلا همجنسگرایی به حساب نمیان، یا اونقدر متضاد نوشته بودیم که توی متن، خودمون مچ خودمون رو گرفته بودیم.
جالبتر اینکه نویسنده هایی که خارج از کشور زندگی میکردن خیلی راحتتر با موضوع کنار اومده بودن و در موردش نوشته بودن.
ما سعی خودمون رو کردیم. بیشتر از هر چیزی قرار گذاشتیم صادق باشیم و گمان کنم که بودیم.
وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده قصد آموزش دادن نداره، قصد ارائه متنهای سلیس از نویسندگان ممتاز نداره. یه حوضچه کوچیک از جامعه ست. قرار نیست شما همه متنها رو دوست داشته باشین. قرار نیست همه نظرات درست باشن. قصد ما فقط نشون دادن کسانیه که مثل ما فکر نمیکنن و  امیدواریم در گیر و دار نشون دادن آرای مختلف، جرقه فکر کردن زده بشه. بعد از اون باقیش دیگه کار ما نیست.  :)
منتظر شما هستیم، بخونید و لطفا کامنت بذارید.

سامانه موقعیت‌یاب یخچالی»

میپرسن لواشکا کجان. بدون اینکه سرم رو بلند کنم میگم: «نمیدونم… توی یخچال نیست؟… طبقه دومشو نگاه کن، سمت چپ، پشت ظرف هندونه، بغل تخم مرغا. اول نونا رو از جلوش بردار…»
همون طور که سرشون توی یخچاله دوتایی ریز ریز میخندن و میگن: «حالا خوبه گفت نمیدونم کجاست!»

شاه مارها

کسی میون شما از افسانه شهمران، شاه ماران، شه‌ماران چیزی میدونه؟ لطفا از منابع اینترنتی استفاده نکنین. من قبلا همه رو نگاه کردم. دنبال کسی میگردم که این افسانه رو از بزرگترهای فامیل شنیده باشه. یه جور روایت سینه به سینه.
شاه ماران افسانه ایست رایج در مناطق کردنشین، بعضی از مناطق ترک نشین و لک نشین ایران، و مناطق کرد نشین ترکیه. تا جایی که میدونم در شمال غربی ایران و خصوصا استان ماردین ترکیه بیشتر رایجه.
در میان اقوام لک ایران شاه ماران مرده، اما در باقی نقاط شاه ماران زنه. اما به هر حال داستان راجع به موجودی نیمه انسان و نیمه ماره که قدرت زیادی داره و اغلب قربانی اعتماد به انسان میشه.
داستان شباهتهایی به داستان سلطان مار بهرام بیضایی هم داره. البته من به کتاب دسترسی ندارم و از حافظه اینو مینویسم.
میشه خواهش کنم اگه براتون ممکنه از افراد سالخورده اطرافتون در این مورد بپرسین؟

Şahmaran
.
.
پی‌نوشت: من سر یه کنجکاوی ساده به این داستان رسیدم. یه سریال ترکی خیلی بی‌مزه نگاه میکردم و فامیل دختر شهمران بود. بعد کنجکاو شدم که شهمران که خیلی ایرانی به نظر میرسه ودر نهایت رسیدم به افسانه شاه ماران!
نمونه این کنجکاوی رو سر یه سریال ترکی دیگه هم داشتم که فامیل خانواده شاموردی بود و با خودم فکر کردم خب… این سریال رو دارن توی یه استان همجوار سوریه میسازن، از طرفی در مورد گل هم هست.. ورد به عربی میشه گل و شام یعنی سوریه! (از صحت و درستی این مورد دوم هیچ اطمینان صد در صدی ندارم)

مناجات میانسالی

یعنی همه وقتی به سن و سال من میرسن* کارشون به جایی میرسه که یه شب مثل پریشب، از فرط بیچارگی و بیخوابی دست به دامن خدا بشن و تا خروسخون دعا کنن که میخوام بخوابم و یه روز مثل امروز صبح، از فرط ذوق زدگی خواب کامل و خوش شب قبلش، شکرگذار بشن که تونستم بخوابم!؟
.
.
.
*چند روزی تا چهل و شش سالگی وقت دارم هنوز!

ما مردها

از وبلاگ  مینیمال‌های آرتا هرمس: «دخترک اسپانیش که خیلی دوستم داره اعتراف کرد هر زن در زندگی‌ش به سه مرد نیاز داره: یکی برای پول یکی برای سکس و یکی برای عشق. گفتم پس آدم‌هایی مثل من چی؟ گفت هر دختر یه بابا هم می‌خواد دیگه!»

سلامی دوباره خواهم داد

اوه!

به نظر میرسه تمام شد… همه آرشیو رو منتقل کردم. فقط میدونم چند تا متن اینجا کمه… باید بگردم پیداشون کنم. عکسهای زیادی رو هم از دست دادم. همه تلاشمو میکنم که اونا رو هم پیدا کنم. و البته اگه بتونم لینکها رو هم مرتب کنم خیلی خوب میشه.

سلام وبلاگ، من تازه اومدم!

بازیابی

دارم آرشیو 2002 وبلاگ رو تکمیل میکنم که به لطف پرشین بلاگ همه ش پریده و البته به لطف و مهربونی گیله مرد عزیز و با کمک Internet Archive دارم بازیابیشون میکنم.
رسیدم به این یادداشت و قلبم تیر کشید.
==
چهارشنبه، چهارم بهمن 1381
«شانه هایی که نبودند»
بعضيا منو متهم کردن به دروغگويی. خوب راستش من خيلی راجع بهش فکر کردم… اينکه من راست ميگم يا دروغ… و يا اينکه چند درصد حرفام منطبق بر واقعيته. خوب من همیشه هم راست نمیگم… ميدونين چرا؟
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار با کج خلقی بچه‌ها رو از خودم ميرونم و دعوا ميکنم.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار از دست بچه‌هام اشکم در مياد.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار بچه‌هام از دست من گريه ميکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی مريضم و حتی حوصله خودمو ندارم چقدر حالم بد ميشه وقتی بچه‌ها واسه نشستن توی بغلم همديگه رو هل ميدن.
چون براتون نمينويسم که وقتی با کسی دارم تلفنی حرف ميزنم که باهاش رودروايسی دارم، چند بار بايد با اشاره و اخم کردن و …. يا حتی پرت کردن چيزی طرفشون، بدون اينکه صدام در بياد تا کسی که پای تلفنه بشنوه، بهشون هشدار بدم که با هم دعوا نکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی برای تهيه چيزی براشون با مشکل مواجه ميشم، انگار ته دلم رو چنگ ميزنن.
چون براتون نمينويسم که هنوز مشکل پوستيم برطرف که نشده هيچ… حادتر هم شده. چون هنوز نتونستم دکتر برم.
چون براتون نمينويسم که چقدر از ريخت افتادم و پير شدم. و چقدر بچه‌هام خصوصا پسره غرغرو شده.
چون براتون نمينويسم که چقدر خسته‌م…. اينکه من توی يه منطقه‌ايی زندگی ميکنم که برای خريدن يه کيلو ميوه يا گوشت کلی راه تازه اونم با ماشين باید بری…
شما از غصه‌های من فقط اينو ميدونين که بچه‌هامو دوست دارم و نميخوام ازشون جدا شم و اينکه دارم مبارزه ميکنم.
مدام از من ميخواهين براتون از مشکلاتم با سرجيو بگم. تو فيلما ديدین که ميگن هر چی بگی بر عليه خودت تو دادگاه ممکنه ازش استفاده بشه؟ منم همينم. کوچکترين حرکت حساب نشده من ممکنه برام دردسر ساز بشه.
ميگين به سرجيو بگو که چقدر بچه‌ها رو دوست داری… مگه ميشه اون ندونه؟ ميدونين چقدر سخته تک و تنها ۲ تا بچه فسقلی رو تر و خشک کردن؟ اونم بدون کمک؟ ميدونين من ۴ ماه ۴ ماه هم نميتونم ابروهامو بردارم؟ ميدونين سرجيو حتی گاهی حس مادرانه من نسبت به جوجه‌هامو زير سوال ميبره؟
ميگين از مشکلاتت بگو. باور کنين من وقت فکر کردن به مشکلات رو ندارم. يعنی اين قدر کار از صبح سرم ريخته که وقت نميکنم يه کمی به خودم فکر کنم. تازه وقتی هم که دارم توی ذهنم با خودم کلنجار ميرم يه خط در ميون يا بايد اونو بشورم يا غذای اينو بدم. سوالای اونو جواب بدم (که تموم شدنی هم نيستن) يا با اون يکی دالی موشه بازی کنم.
همه چی واسه من شده قسطی… حتی نوشتن وبلاگ. ده بار وسطش بايد بلند شم و بنشينم…
راستی يه از خدا بی خبر هم با فرستادن يه مشت عکس بچه، منو ويروسی کرده. اگه از طرف من ميلی به شما رسيد که بيشتر از ۲۰ کيلو بايت بود يا ضميمه داشت لطفا اصلا بازش نکنين.
به طور کلی… من غالبا ميلهای رسيده رو reply ميکنم و اين بهترين راه شناختن ميل که ويروسی هست يا نه… البته من تا آخر هفته قضيه رو حل ميکنم.
ضمنا اگه فکر میکنین حرفام دروغه، خوب… باشه، فرض کنين حکايت ميخونين…

ریشه در کودکی

اونایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که ژانر سینمایی مورد علاقه من سینمای وحشته. اما نه هر فیلم ترسناکی، بیشتر دنبال فیلمهایی هستم که قصه‌ی پشت وحشت جاری در فیلم جذبم کنه. توی سینمای هالیوود به ندرت چنین چیزی گیرم میاد، مگه اینکه بازتولید یه فیلم خارجی باشه، مثل آب سیاه، حلقه، یا ….

این یکی اما تولید امریکاست. یکی از مادرانه‌ترین، لطیفترین و قشنگترین فیلمهای ترسناکی که دیدم.

Before I Wake

دو خاطره، دو پیام

دو تا کامنت توی فیس بوک زیر نوشته هام گذاشته بودم که به نظر میرسه مورد توجه بقیه قرار گرفته بودن و از اونجا که کمی رگه طنز دارن تصمیم گرفتم اونا رو توی وبلاگ هم بذارم و ثبتشون کنم. قطعا بهشون به عنوان یه نوشته مستقل نگاه نمیکنم و بیشتر به پیامهایی میان که در  حال و هوای پس از خوندن یه نوشته و  مابین یه گفتگو شکل گرفتن. اما خب…. بد هم نیستن.

اولی:  این کامنت وقتی نوشته شد که دوستی به اشتباه منو نوشین نامید. من هم مثل همیشه تاکید کردم که اسم من نوشین نیست، منو نوشی صدا کنن. بعد  منو یاد این خاطره انداخت که بدون کم و کاست به همون شکلی که توی کامنت نوشته بودمش، اینجا هم منتقلش میکنم: «یه زمانی جایی کار میکردم، رئیسم صدام میکرد خانم مهرفروزان. یکی دو بار تصحیح کردم «مهرفروزانییییی!»، نشد، آخرش بیخیال شدم تا یه روز دیدم معاونش صدام میکنه خانم فروزان، دیگه زدم زیر خنده، گفتن چته؟ گفتم با این وضع پیش بریم یواش یواش همکارا صدام میکنن فی فی و بعدشم که دیگه هیچی، میگن اوهوی 
چند روز بعد معاونمون رو توی محوطه دیدم صدام کرد مهرنوش خانم خوبی؟ گفتم اسمم مهرنوش نیست که، گفت مگه مهرنوش فرفروزانی نیستی؟ گفتم نه، من فرنوش مهرفروزانیم. یه دفعه زد زیر خنده و گفت آخه اینم شد اسم؟ هر روز یه جاش تصادفی میشه!»

دومی: این یکی پای مطلب تغییرات جهانی البته توی فیس بوک نوشته شده بود… همونی که من از کرم خیالی ترسیدم و از جام پریدم: «بیست و چند سال پیش من معلم کامپیوتر بودم، یه بار به یکی از شاگردام که خانم سن و سال داری هم بود گفتم دیسکتی که همراه دارین ویروسی شده، چنان با ترس دیسکت رو پرت کرد رو زمین که اگه ویروس تبخال هم بود، در جا متلاشی و منقرض میشد 🙂 زمانه س… میگذره دیگه.»

 

فسرده‌ جون

ناشا یه مدتی کم‌خونی داشت و دکتر سفارش کرده بود علاوه بر خوردن قرص آهن، حتما به وضع غذاش هم برسه. در نتیجه من شروع کردم به تشویق همه جانبه ناشا واسه خوردن غذا که اغلب ترکیبی بود از جمله‌هایی مثل «بخور مادر، این درمان کم‌خونیه»، «میگن این واسه آدمای کم‌خون معجزه میکنه»، و «بخاطر کم‌خونیت هم که شده باید به خواب و خوراکت برسی»… این اواخر هم چند باری که از دستش حرصم گرفته بود صداش کردم: «کم‌خون خانوم» و  این جریان اونقدر ادامه پیدا کرد که آخرش صدای ناشا دراومد و گفت خوشش نمیاد این موضوع رو این قدر تکرار کنم.
قطعا باید معذرت می‌خواستم. اما بجای معذرت‌خواهی، بدون اینکه خودمو از تک و تا بندازم با مهربونی بهش نگاه کردم و گفتم: «چیزی نگفتم که عزیز دلم، اسم بیماریه، حرف بد نیست که…» و بعد کلی صغرا کبرا چیدم تا سر و ته قضیه رو هم بیارم.
 البته سر و ته قضیه هم  هم اومد اما نه اون جوری که من فکر میکردم! چون عصر همون روز ناشا لبخندزنون اومد جلوم ایستاد و گفت: «افسرده خانوم، پاشین با هم بریم پیاده‌روی، میگن واسه رفع افسردگی خیلی خوبه!»

تغییرات جهانی، در کسری از ثانیه

برای خودم راحت لم داده بودم پای تلویزیون و داشتم سریال نگاه میکردم که ناشا یه چیزی بهم گفت. از کل حرفش تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که انگار یه چیزی افتاده روم. با کنجکاوی یه نگاهی به لباسا و دستام انداختم و بعد پرسیدم: «چی افتاده روم؟» سرش به موبایلش گرم بود. شونه‌هاشو بالا انداخت و بدون اینکه نگام کنه با بیخیالی گفت: «ویدل*… یه جور کرمه… گرفتمش.»
از شنیدن کلمه کرم اونقدر ترسیده بودم که اصلا به فکرم نرسید با این فاصله‌ای که ما داریم چطوری کرم رو از روی من برداشته. وحشتزده از جام پریدم و همون طور که روی فرش رو نگاه میکردم تا نکنه پامو روی کرمه بذارم، شروع کردم به تکوندن لباسام و موهام و فریاد زدن که کجا بود؟ کجا رفت؟ افتاد؟ برش داشتی؟… که با صدای خنده شدید بچه‌ها به خودم اومدم.

,

این موجودات همه جا هستن!

 

10979664_374826252701713_2021040515_n

 

* Weedle از بازی Pokemon go

گلایه

از میون موضوعاتی که برای نوشتن به مهمانان مرد داده بودیم، چهار موضوع باقی موندن که یا هنوز کسی رو پیدا نکردیم قبولش کنه، و یا دوستانی بودن که اون موضوعات رو قبول کردن و بعد انصراف دادن.
اگه میون شما آقایی هست که دوست داره مهمان وبلاگ ما بشه، لطفا منو در جریان بذاره.
.
شش نفر از مهمانان ما هم موضوعاتی رو انتخاب کردن و قول دادن که مطالب رو بنویسن و برای ما بفرستن… از این تعداد هنوز سه نفر زمان دارن، اما سه نفر دیگه علیرغم اتمام مهلت زمانی که قول داده بودن، هنوز هیچ نوشته ای دست ما نرسوندن.
من اینو یه بار برای یه دوستی توضیح داده بودم که کار من هم به نوعی با نوشتن در ارتباطه. من اینو خوب میفهمم که یکی بگه نوشی من حس و حال نوشتن رو از دست دادم و موضوع رو برگردونه، یا بگه نوشی من فکر میکردم وبلاگ خوبیه اما ازش خوشم نیومده و موضوع رو برگردونه. یا بگه کارم خیلی زیاده نوشی، فکر میکردم میتونم اما متاسفانه انگار وقت نمیشه و موضوع رو برگردونه…
من همه چیزایی که ممکنه واسه یه نفر پیش بیاد که نتونه، یا نخواد، یا نرسه متنی رو بنویسه میشناسم، میفهمم و درک میکنم. چیزی که متوجه نمیشم آزاد نکردن موضوعه. ببینین، وقتی من با شما صحبت میکنم و شما موضوعی رو انتخاب میکنین، من اون موضوع رو از لیست خارج میکنم و اصطلاحا برای شما رزروش میکنم و اخلاق حرفه‌ای حکم میکنه تا شما انصراف ندادین من اون رو به دیگری ارائه ندم… وقتی شما نه متن رو میدین، نه انصراف از ادامه کار، اون موضوعات که گاهی از اوقات موضوعاتی هستن که ما بیشتر دوست داریم در موردشون متن بنویسیم از دسترس ما هم خارج میشن.
اخلاق حرفه‌ای که قرار نیست فقط برای گروه ما حکم کنه. لطفا شما هم مقید باشین. برای من شنیدن نه خیلی آسونتر از اینه که مدام پیام بدم دوست عزیز متن ما آماده نشد؟ مهمان گرامی متن ما آماده نشد؟
.
شما برای گذاشتن کامنت در وبلاگ نیاز به وارد کردن هیچ نوع اطلاعاتی اعم از اسم (فقط اسمی ولو ساختگی انتخاب کنین که ما بتونیم با اون شما رو مخاطب قرار بدیم) و ایمیل آدرس و نشانی وبلاگ/ وبسایت ندارین. حتی اگه شده گمنام پیام بذارین و از تجربه‌های خودتون بنویسین. ایمیل بدین و به ما اجازه بدین از اون در بخش از میان نامه‌های رسیده استفاده کنیم.
از نوشتن نترسین… از این نگران باشین که نتونین حتی در خلوت و گمنامی و ناشناسی، از نگفته‌های درونی‌تون پرده بردارین.
.
پی‌نوشت:
ببخشید که تازگیا نوشی و جوجه هایش در سایه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده کمرنگ شده. به زودی همه چیز رو مرتب میکنم.

در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن.🙂
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

تازه چه خبر؟

امروز آخرین زن رقصنده نوشته ش رو در مورد «وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد» منتشر کرد. میدونم قرار بود ده نوشته منتشر بشه اما نفر دهم گروه کمی دیرتر از بقیه به ما ملحق شد و از اونجایی که بعد از انتشار اولین متن دیگه چیزی نوشته نمیشه، برای این موضوع مطلبی ارائه نمیده تا موضوع بعدی.
فردا نوبت نوشته مهمان ماست که ترجیح داد با اسم مستعار مطلبش منتشر بشه. مهمان هم از نوشته زنان رقصنده خبر نداشته. یعنی متنش رو پیش از انتشار مطالب ما، تحویل داده بوده.
در واقع ما یک موضوع رو وسط گذاشتیم و از یازده زاویه مختلف بهش نگاه کردیم. گاهی نوع نگاهمون خیلی بهم شبیه بوده (و برای همین گاهی به نظر میرسه متنها تکراری هستن) و گاهی آرای همدیگه رو نقض کردیم. این وضع در مورد دو موضوع اول ما بیشتر صدق میکنه چون به عمد کمی دو قطبی انتخاب شدن: آره یا نه، موافقم یا موافق نیستم، خوبه یا بد…. این کار رو کردیم تا هم دیگران یواش یواش به روال وبلاگ عادت کنن و هم ما دستمون بیاد که چطور باید راهمون رو ادامه بدیم. اما از موضوع سوم به بعد موضوعات گسترده‌تر میشن. نگاهها هم همین. توی این شرایط انتظار میره که کامنت و یا ایمیلهایی دریافت کنیم که جنس و نوع نگاهشون با ما و مهمان فرق داشته باشه. ما تصمیم گرفتیم اون نوشته‌ها رو هم با اجازه نویسنده‌ش، به اسم نویسنده یا اسم مستعار منتشر کنیم. بنابراین در وبلاگ علاوه بر نوشته های زنان رقصنده و مهمان مرد، قراره بخشی به اسم نظرات وارده، از میان پیامها و یا چیزی مثل این داشته باشیم.
برای مثال در مورد همین موضوع اخیر من اصلا فکر نمیکردم بعد از یازده متن به یه نظر جدید بربخوریم، اما دوستی پیام داد و نظرش رو نوشت که به کلی با چیزی که دیگران نوشته بودن فرق داشت. درست زمانی که فکر میکردم نوشته ها دیگه حرف جدیدی برای زدن ندارن، خواننده وبلاگمون گزینه سومی مطرح کرد.
من این ویژگی این وبلاگ رو دوست دارم. اصالت آرا، آزادی بیان، ارائه دیدگاه بدون تلاش برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب آزادانه شیوه و نحوه روایت و انتقال پیام…
ما نمیخواهیم فضا رو ملتهب از بحث و قضاوت کنیم. مایلیم چالش توی ذهن خواننده اتفاق بیفته و خیلی خوب میشه اگه ما رو هم در این چالش سهیم کنه.

.
نکته دیگه این که تصمیم گرفتیم هر روز دو متن منتشر کنیم. به نظرمون شش روز برای یک پرونده خیلی بهتر از یازده روزه. از شما چه پنهان، خودمون هم مشتاقانه دلمون میخواد بدونیم سایر زنان رقصنده چی نوشتن و حوصله‌مون نمیکشه یازده روز صبر کنیم!
.
ما رو تنها نذارین، مطالب رو دنبال کنین، پیام بذارین، خصوصا اگه در مورد موضوع مورد بحث نظرتون رو بنویسین خیلی ممنون میشیم، چون همون طور که گفتم گاهی شما چیزی میگین که ما یازده نفر به ذهنمون نرسیده بوده. فقط توی ارائه نظرتون با ما و خودتون روراست باشین. از نوشتن نترسین، میون ما قرار نیست کسی الزاما نویسنده بشه، ما فقط تمام تلاشمون رو میکنیم که صادقانه خودمون باقی بمونیم.

آدم خونگی

چند روز پیش یه گفتگوی کوتاه داشتم با هفته‌نامه شهروند بی‌سی. لینک هفته‌نامه و صفحه اسکن شده رو میذارم اینجا.
اون گل بنفشه رو خودم کاشتم، خودم هم عکسشو گرفتم… یه روز که تگرگ باریده بود. (اگه روی لینک کلیک کنین عکس رنگی رو میشه دید)
http://shahrgon.net/…/shahrv…/2016/1404/flipbook/index.html…

پی‌نوشت:
صبح رفتم آزمایشگاه. برای نفس تنگیم یه دستگاهی بهم وصل کردن تا اوضاع رو برای بیست و چهار ساعت رصد کنن و فردا قراره برم درش بیارم. یعنی همون نیمچه نفسم هم الان دیگه درنمیاد… این چیه دیگه.🙂
.
.
123

دخترای نوشی

داشتم ایمیلهامو زیر و رو میکردم برخوردم به یه نامه که تقریبا دوازده سال پیش در حواب به کسی نوشته بودم و یه جاش براش نوشته بودم تو دختر گل منی، جوجه خودمی.
من این ایمیل رو توی این سالها کلا فراموش کرده بودم. اسم مخاطبم رو هم، حتی محتوای نامه های رد و بدل شده رو… درددلی که با هم کرده بودیم.
امروز میخواستم برای کاری ایمیل بزنم به زنان رقصنده، ایمیل رو جستجو کردم… ایمیلهای دوازده سال پیش هم اومد بالا.
الان تازه فهمیدم اون دخترک کوچولویی که دوازده سال پیش بهش گفته بودم تو دختر گل منی، الان یکی از اعضای آرامگاه زنان رقصنده ست…
دخترام بزرگ شدن. 🙂
انگار قند توی دلم آب میکنن

آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده، این اسم وبلاگ روزانه و گروهیه که ما توش می نویسیم. هر یازده روز راجع به یه موضوع مشترک. ده روز ما ده زن رقصنده، و یک روز نویسنده مهمان آقا.
هیچ کدوم از ما، نه ما که نویسنده ثابت وبلاگیم و نه نویسنده مهمان، از نوشته دیگری خبر نداره. ما نوشته‌مون رو همزمان مینویسیم، اونها رو ذخیره میکنیم و بعد بدون هیچ تغییری توی وبلاگ منتشرشون میکنیم. هر روز برای هر نوشته.
ده نوشته با اوقات مختلف روز شناخته میشن: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، بامداد. ما ده زن، کنار هم یک شبانه روز رو میسازیم.
ما قصد آموزش یا نصیحت نداریم و مدعی هیچ چیز نیستیم. ما آدمای مختلفی هستیم با شرایط مختلف، انتخابای مختلف، از گوشه و کنار دنیا. حتی راستش رو بخواهین ما همدیگه رو از نزدیک نمیشناسیم، همه ما رو ققط یه چیز به هم نزدیک کرده: نوشتن.
نوشته ها اسم هیچ نویسنده ای رو به دنبال نمیکشن. بجز نویسنده مهمان که به خواست خودش اسمش ذکر میشه یا اسم مستعار براش در نظر میگیریم، شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید.

ما از امروز شروع کردیم. نویسنده هر روز با روز قبل فرق میکنه. این اولین نوشته اولین موضوع ماست: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمیدارد.
همراه ما باشید.

باد ما را خواهد برد

کیارستمی تنها فیلمسازی بود که خوابش رو دیده بودم و تنها فیلمسازی بود که بعد از اون خواب بدون مقدمه توی بیست سالگی تا امروز، یعنی چیزی حدود بیست و پنج سال، آرزو داشتم از نزدیک ببینمش.
حالا تصور میکنم شاید مثل اون خواب، این آدم این قدر به ما نزدیک بوده… اونقدر که مثل اون خواب، رفته باشم دیدنش، یه بعد از ظهر پاییزی، توی یه کافه آروم، یه صرف یه فنجون قهوه.

همراهی

حالا من دنبال چند آقا هستم که قبول کنن توی وبلاگ گروهی ما به عنوان مهمان بنویسن. ما بهشون یه لیست از موضوعاتمون رو ارائه میدیم و اونا انتخاب میکنن که راجع به کدوم دوست دارن بنویسن. همین طور خیلی خوشحال میشیم اگه موضوعات مورد نظر اونا رو هم بدونیم. چون طبعا موضوعاتی که ما ارائه میدیم بیشتر زنانه هستن و از اون گذشته ما موضوع رو از سمت و سوی خودمون میبینیم.
هیچ شرط خاصی هم نداره، آقا باشید، دوست داشته باشید بنویسید، از میون لیست موضوعات ما انتخاب کنید، و خیالتون راحت باشه که نوشته شما بدون هیچ نوع تغییری با اسم مستعار/ یا واقعیتون، توی وبلاگ قرار میگیره.
تجربه به من نشون داده که بیشتر خواننده های من خانم هستن، یا به قول دوستی، آقایون خواننده های خاموش نوشته های من هستن. بنابراین امیدوارم حداقل ده نفر حاضر به همکاری با وبلاگ ما بشن.
اگه مایل به همکاری هستین لطفا برای من پیام بدارین یا ایمیل بفرستین.

 

پی نوشت:
من این رو در ادامه برای همه کسایی که مایل بودن بیشتر بدونن نوشتم:
ما یه لیست درست کردیم از موضوعات، خیلی هم ساده هستن. فقط کافیه که نظرتون رو راجع بهش بنویسین. کسی شما رو نقد نمیکنه، فقط نوشته شما کنار نوشته بقیه قرار میگیره به عنوان یه شاهد از دیگرسو… موضوعات امشب رای گیری میشن بعد یه لیست حداقل بیست موضوعی بهتون میدم که هر کدوم رو بخواهین میتونین انتخاب کنین. اگه یه موضوع هم به ما پیشنهاد بدین ممنون میشم که بذارمش توی لیست که ما در موردش بنویسیم.

در رابطه با «چرا به سر نمیشود»

به نظرم بیشتر دوستان ارتباط با نکته اصلی اون نوشته رو از دست داده بودن. ایراد احتمالا به شیوه نوشتن من برمیگرده. فکر کنم اونقدر صادقانه حالم رو توصیف کرده بودم که وقتی خواننده به پاراگراف آخر میرسید که دیگه تصمیمش رو در مورد متن گرفته بود.
پای یکی از متنهام دوستی نوشته: خوش به حالت که حوصله داری به خودت برسی، یه جای دیگه دوست دیگه‌ای نوشته: خوش به حالت که بچه‌هات کنارت هستن. یا پای یه متن دیگه دوستی نوشته: بازم خوش به حال تو که خودتو رسوندی کانادا، ما الان چند ساله واسه مهاجرت اقدام کردیم هنوز منتظریم.
من بعد از خوندن این کامنتها از خودم میپرسم اگه اون آدما میدونستن که من گاهی حتی توان مسواک زدن ندارم، بازم به حال من غبطه میخوردن؟ یا اگه میدونستن من با چه سگ دو زدنی تونستم ثانیه ثانیه زندگی با بچه‌هام رو رقم بزنم بازم در مورد حضور بچه‌ها چیزی میگفتن؟ یا اون خانمی که خدا کنه الان دیگه کارهای مهاجرتشون جور شده باشه، تصوری دارن از فرار از ایران اونم از وسط کوه و کمر با دو تا بچه کوچیک، پناهندگی توام با انتظار و سکوت و ترس توی ترکیه با اون شرایط روحی و مالی و جسمی؟
من قصد نداشتم که یه موج همراهی در مورد افسردگیم راه بندازم. فقط خواستم نشون بدم که با وجود این که این قدر حالم بده اما شما از چهار تا پست قبلتر یا بعدترش متوجه حال بد من نشده بودین. میخواستم بگم واقعا نمیشه همه زندگی یه آدم رو از لابلای نوشته هاش پیدا کرد و در موردش حکم داد.
..
مهرنوش متنی نوشته بود، یکی بهش توپیده بود. بعد تهمت زده بود. متحیر موندم. ما آدما چطور میتونیم با خوندن چهار خط از دیگران قضاوتشون کنیم؟ ما چطور میتونیم در حق همدیگه این قدر بیرحم باشیم؟ ما از کجا میدونیم آدما چقدر خوشحالن یا ناراحت که پیمونه ببندیم به زندگیشون و از الک قضاوتمون ردشون کنیم؟ ما مگه کی هستیم؟
.
«بی مقدمه نوشته، جوونامون مردن، تو جک می نویسی؟ خوشی؟
نمی شناسمش، ۲۰ پست آخرم رو چک می‌کنم، هیچ رد پایی از حضورش نیست، جواب می دم: نمی دونستی بی شعورم وقتی درخواست دوستی می فرستادی؟
جواب می ده: یه مشت الاغین همتون که باباهای دزدتون با پول ماها فرستادنتون اونور که حالا بیاید برا ما قیافه بگیرید. نه خانم جینگیلی، متنهات رو تا امروز می خوندم دوست داشتم ولی مردن هم‌ وطنت که برات مهم نیست دیگه برام ارزش نداری.
و قبل از اینکه خانم جینگیلی که نمی دونم دقیقن چه فحشیه جواب بده، بلاک شد.
من البته جملاتش رو با کمی جرح و تعدیل نوشتم، روی همه‌مون به دیوار.«

چرا به سر نمی‌شود؟

این متن رو مینویسم فقط برای اینکه بگم گاهی چقدر ظاهر آدما میتونه از واقعیت روزایی که سپری میکنن دور باشه.
من در یه دوره افسردگی بسیار شدید هستم که از چند وقت پیش شروع شده و الان در بدترین حالت ممکنه. خصوصا این یه هفته اخیر که زندگیم به حالت نیمه تعطیل دراومده.. یه هفته‌ست درست نخوابیدم و نتونستم یه لقمه غذا بخورم. حالم خوب نیست و نفسم بالا نمیاد. انگار که یکی پاشو گذاشته باشه روی خرخره‌م و هم‌زمان ریه و قلبم رو زیر پا له کرده باشه. هیچ علت بیرونی هم نداره. نه بی‌مهری از کسی دیدم، نه چیزی توی زندگیم عوض شده، نه کسی رفته، نه کسی مرده، نه چیزی از دست دادم، نه جایی باختم، نه افسردگی ناشی از بیماری و زایمان و مهاجرت و پریود و طلاق و بی‌پولیه، و نه هیچ علت مشخص دیگه‌ای ذاره. من فقط حالم خوب نیست و دلم میخواست میتونستم دستم رو توی حلقم فرو کنم و این بغض خفه‌کننده رو از ریشه بکنم و بیرون بکشم.
منتها من خیلی وقته با خودم و افسردگیم و شرایطم از در دوستی دراومدم و قبولش کردم. وقتی پیش میاد توی سکوت و تنهاییم میشینم یه گوشه و خدا خدا میکنم زودتر به حال عادی برگردم. با صبوری منتظر میمونم تا بگذره و توی این فاصله سعی میکنم به جون کسی زهر نریزم، غر نزنم و ناله نکنم. اینه که دیگران از دور متوجهش نمیشن. نزدیک هم بودن فقط از آشفتگی خواب و خوراک و بهم‌ریختگیم متوجه میشدن حالم خوب نیست.
برخلاف تصور رایج، آدمای افسرده الزاما گریه و زاری نمیکنن. حتی اگه لازم باشه تظاهر میکنن که خوبن و لبخند میزنن و یه سری کارهای روزمره رو به زور هم که شده انجام میدن.
.
امروز توی نوشته های دوست نازنینی خوندم که بهش توپیده بودن چرا بخاطر فوت سربازامون داغدار نیست و متن‌هاش بوی غم نداره.
خواستم بگم ما این جرات رو از کجا میاریم که به همین راحتی همدیگه رو فضاوت کنیم؟ واسه چی کام همدیگه رو تلخ میکنیم؟ مگه ما کجای زندگی بقیه ایستادیم که به خودمون این حق رو میدیم؟
بس نیست؟
غم خود آدم بس نیست؟

لافم فینی*

سالها پیش با همراهی یه دوست تصمیم گرفتیم یه وبلاگ جمعی راه بندازیم. من وبلاگ رو ساخته بودم، اسمش رو از یکی از شعرای بوکوفسکی انتخاب کرده بودم، حتی میدونستم میخوام باهاش چه بکنم اما مردد بودم. صحبت با اون دوست تردیدامو از بین برد. ما از میون کسایی که اون زمان به من ایمیل میزدن و در مورد خودشون و زندگیشون مینوشتن یا وبلاگاشون رو میخوندیم و در جریان زندگیشون بودیم، چند نفری رو انتخاب کردیم. معیارمونم این بود که مادری باشه که داره دست تنها بچه‌ش رو بزرگ میکنه. هر چند به مرور معیارهامون کمی تغییر کرد. کسی میون ما اومد که مادر نبود، و کسی که مادر بود اما بچه پیش شوهرش زندگی میکرد.
ما شش زن بودیم که با اسامی بانوی شنبه تا بانوی پنج‌شنبه شناخته میشدن. برای هر هفته یه موضوع مشخص برای نوشتن داشتیم. همه هم‌زمان نوشته‌ها رو به سرگروه تحویل میدادیم و سرگروه هر روز یکی از مقاله‎ها رو توی وبلاگ میذاشت. برای روز جمعه هم مهمون مرد داشتیم که بهش میگفتیم مهمون هفته و نظرش رو راجع به همون موضوع منتها از زاویه دید خودش مینوشت. اوج دوران وبلاگ‌نویسی بود، بچه‌ها خیلی خوب مینوشتن و وبلاگ داشت خلاقانه جلو میرفت.
توی پیچ و خم دادگاه روزی که تهدید شدم «کارت به جایی رسیده که …. راه میندازی و … میکنی، حالا وقتی واسه تک‌تکتون پرونده درست شد و اومدین جواب پس دادین حساب کار دستت میاد » بدنم یخ کرد و فهمیدم توی مملکت ما بعضی چیزا واسه زنها اصلا شوخی‌بردار نیست. پس بدون اینکه هول و هراس توی دل بقیه بندازم به بچه‌ها اطلاع دادم مجبورم وبلاگ رو از بین ببرم، بعد تا جایی که میشد از مقاله‌ها نسخه پشتیبان گرفتم و بی‌ سر و صدا وبلاگ رو پاک کردم. میدونم باعث دلخوری شدم، اما راستش تحمل اینکه به خاطر من آدمای دور و برم آسیب ببینن نداشتم.
الان یازده سال از اون قضیه گذشته، دارم با ترسهام مبارزه میکنم و حالا دوباره توی فکر راه انداختن اون وبلاگم. این بار ترجیحم همراهی با زنهای تنهاست. شاید چون خودم توی این شرایط بودم و فکر میکنم بهتر میشه بحثها رو سازماندهی کرد. اما حد و حدود تعیین نمیکنم تا ببینم چی پیش میاد. بنابراین در حال حاضر مهمترین شرط  همراهی اینه که زنی باشین که میخواد بنویسه. اگه دوست داشتین یکی از بانوهای هفته باشین پیام بذارین، پیام خصوصی بفرستین یا ایمیل بزنین.
من در حال حاضر به جز خودم هیچ داوطلب دیگه‌ای ندارم و هنوز جا برای پنج نفر دیگه هست!
.
.
پی‌نوشت: لافم فینی یعنی زن به انتها رسيده يا زن تمام شده.

.

*با احترام به همه بانوان هفته که در لافم فینی مینوشتن: سپینود، پونه، پگاه، نیلوفر، لاله، سارا، سعیده، و خودم.

خورش آلو اسفناج

دروغ نگفته باشم یواش یواش داشتم دق میکردم. شما خبر ندارین اما افسردگی من این هفته توی اوجش بود. حالا با این اوصاف که حتی دوست نداشتم شونه به موهام بکشم نمیدونین چه جون کندنی بود غذا درست کردن. اما درست کردم. حداقل پنج روزش رو غذا پختم.
اما چه فایده؟
فکر میکنم اولین نشونه بریدن بچه‌ها از خونه این باشه که وقتی از بیرون برمیگردن میگن با دوستامون شام خوردیم. حالا هر چقدرم بوی خوش غذا توی خونه راه بندازی فایده نداره. گرسنه نیستن، به حساب احترام یکی دو تا قاشق میخورن، اما ظرف غذا تقریبا دست نخورده، میره توی یخچال.
اما امروز در روی پاشنه دیگه‌ای چرخید. خوردن، خوب هم خوردن، و سفارش دادن از این غذا بیشتر براشون بپزم. 
شانس آوردم، دیگه داشتم دق میکردم.

سه اتفاق ساده

یک:
همه چیز از یه گپ فیس‌بوکی شروع میشه. بعد قرار میشه هر وقت رژیا پرهام اومد ونکوور همدیگه رو ببینیم.
مشغول کارآموزی قبل از فارغ التحصیلی هستم که وسط یه روز کلافه‌کننده کاری تماس میگیره. برای اون روز قرار میذاریم. خیلی خسته‎‌م، سعی میکنم قبل از اومدن بچه‌ها یه کمی آرایش کنم تا گودی زیر چشمام رو بپوشونم، اما با اومدن رژیا و بعدم پرستو خستگیم از یادم میره. رژیا زن مهربونیه. خیلی جدی نگام میکنه و میپرسه چطوری تونستی هشت سال سکوت کنی. پرستو همه نوشته‌های نوشی یادشه. چند ساعتی میشینیم، قهوه میخوریم، میخندیم و از همه جا حرف میزنیم.
حساب و کتاب ساعت از دستم در میره. خونه که میرسم ناشا با لبخند میگه معلومه خوش گذشته. میگم دو تا دوست قدیمی رو دیدم و اصلا حواسم نیست که امروز برای اولین بار بچه‌ها رو دیده بودم.
.
دو:
آشفته نشستم توی استارباکس و حین خوردن قهوه فکر میکنم برم خونه یا بیرون بمونم؟ صبح پیش دکتر بودم و دکتر از وضعم راضی نبود. حال جسمیم هم زیاد خوب نیست. پیام میرسه که اگه میخوای همدیگه رو ببینیم. میدونم آشفته‌م. میدونم لباسم مناسب نیست. میدونم بی‌حوصله‌م. اما خودم خواسته بودم که حالا که اومده ونکوور ببینمش. جواب میدم میام… خودمو میرسونم و چه کار خوبی میکنم.
علی عبدی موجود بی‌نظیریه. صمیمی و مهربون و توی لحظه جاری. دوتا از دوستای دیگه‌ش هم بهش ملحق میشن. طول یه خیابون رو پیاده‌روی میکنیم و من فکر میکنم کنار بعضی از آدمها میشه خوشحال بود. اونقدر که چند ساعتی حساسیت پوستی و ورم و درد رو از یاد ببری.
.
سه:
دوست نادیده‌ای رنجیده پیام میفرسته و به یکی از نوشته‌های من اعتراض میکنه که برخلاف تصورم در ونکوور فعالیت فرهنگی کم نیست. کتابخونی، نمایش فیلم و جلسات نمایش فیلم مستند هست. به نظرمیرسه گروه پرکاری باشن.
اولین نشست در پیش رو، نمایش فیلم پرویزه. با اشتیاق برنامه‌ریزی میکنم و با سیما غفارزاده به محل نمایش فیلم میریم. پرویز فیلم خوش‌ساختیه. دوست دارم یه بار دیگه ببینمش و در موردش بنویسم. فیلم تمام میشه اما ذهن من هنوز درگیر فیلمه.
وقت خداحافظی از همسر آقایی که منو به نمایش دعوت کرده بود تشکر میکنم. خودمو نوشی معرفی میکنم و میگم خیلی ممنون که منو در جریان فعالیتهای انجمن گذاشتین. هنوز چند قدم بیشتر دور نشدم که دوست جدید صدام میکنه و میگه: نوشی؟ کدوم نوشی؟ میخندم و میگم: همون نوشی و جوجه‌هاش…  منو میشناسه. کمی در مورد روزای سخت، روزایی که بچه‌ها رو برده بودن حرف میزنیم. وقت خداحافظی به دوست جدید که حالا میدونم اسمش شوراست میگم: «اگه جایی گفتین نوشی رو دیدین یه وقت نگین چاق بودا، بگین یه چیزی شبیه نیکول کیدمن بود.» میخندیم. دوست جدید میگه: «میگم نوشی یه زن قوی و با اراده بود.» دلم از حس داشتن دوست لبریز میشه.
توی راه برگشت یه سره در مورد زندگی غر میزنم. سیما مثل همیشه با صبوری به حرفهام گوش میده.
.
لطفا هر وقت یادم رفت شما یادم بیارین: «من به اندازه همه شما، توی این دنیا دوست دارم.»
دوستتون دارم.
نوشی
 .
.
.
پی‌نوشت:
ایران که بودم نوشته‌هام چک میشد و من از روی نوشته‌هام کنترل میشدم. به تجربه فهمیده بودم هر وقت کسی به من نزدیک میشه مورد اذیت و آزار قرار میگیره. فرق هم نمیکنه این نزدیکی و دوستی توی عالم واقعیت باشه یا مجازی. به مرور یاد گرفته بودم توی نوشته‌هام اسمها رو عوض کنم، زمانها رو جا به جا بنویسم و به مکان خاصی اشاره نکنم. تمام این سالها این ترس و پنهانکاری چنان در من درونی شده بود که حتی دیگه خودمم متوجهش نبودم. با من بود، بدون اینکه بفهمم. مثل ترس انسان اولیه از تاریکی که هنوز همراه ماست.
این یادداشت اولین تلاش جدی من برای شکستن ترسهای پونزده شونزده سال اخیر زندگیمه.
نکنیم.🙂

روزی که جی میل رو شناختم!

میخواستم اینو در جواب به پیام دوستی توی بخش نظرخواهی بذارم، بعد دیدم شاید جالبتر باشه اگه خودش بشه یه پست مجزا! این متن اولین نامه ایه که از جی میل برای من اومد و البته اولین ایمیل من نبود، چون من توی یاهو اولین ایمیلم رو ساخته بودم.
.
در جواب به سئوال قبلی هم من اولین ایمیلم رو سال هشتاد شمسی، به گروه Bee Gees فرستادم و ساده‌دلانه بدون حتی یه ذره شک فکر کردم ایمیلشون نمیتونه چیزی به جز بی‌جیز در یاهو دات کام باشه (حالا شایدم بود، من هیچوقت چک نکردم!). تک تکشون رو به اسم صدا کردم و به هر کدوم یه پاراگراف اختصاص دادم و براشون نوشتم که چقدر صداشون رو دوست دارم و چقدر کارشون درسته! و با قلبی آرام و دلی مطمئن ایمیلم رو ارسال کردم که نمیدونم سر از کجا درآورد بلاخره.

gmailemail

ایمیل

یادتون مونده اولین ایمیل زندگیتون رو به کی زدین؟ موضوعش چی بود؟ کی بود؟
من در مورد خودم یادمه. اما اول صبر کنیم ببینم شما چی مینویسین، بعد من مینویسم اولین ایمیلی که فرستادم خطاب به کی بود، راجع به چی بود و کی فرستادمش.

جوجه‌ها و نوشی‌شون

واسه مهمونی بعد از مراسم فارغ التحصیلی توی محوطه سرپوشیده کالج ایستاده بودم که دیدم بچه‌ها گریه‌کنان دارن میان طرفم. اول نگران شدم که چی شده اما یه کمی که نزدیکتر شدن دیدم دارن ادای گریه درمیارن. با تعجب بهشون گفتم چرا این جوری میکنین؟ هق‌هق‎کنان، اشکهای تقلبی‌شون رو با یه دستمال سفید گنده پاک کردن و بعد از یه فین کردن پر سر و صدا گفتن: «باورمون نمیشه این قدر زود بزرگ شده باشی، انگار همین دیروز بود گذاشتیمت مدرسه!» … و پقی زدن زیر خنده.
.
حالا بیا بچه بزرگ کن…🙂
.
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. من هنوز حتی نصف مدرک ایرانم رو هم نگرفتم. این وروجکها هم مجبورن از رو برن. اصلا شاید با هم دکترا گرفتیم.🙂