باهوش و سختکوش

برای شما که ایران هستین و روزه‌بگیر شاید نه، اما برای من یه حس غریبی بود وقتی فهمیدم امروز بیست و یکم رمضانه.

هفده سال پیش دقیقا بیست و یکم رمضان، من پسر دو سال و دو ماهه‌م رو صبح زود گذاشتم خونه پدرم، پیش خواهرم که از اون سر دنیا اومده بود تا کمکم باشه و همراه پدرم و برادرم که اونها هم از اون سر دنیا اومده بودن تا پیشم باشن، رفتم بیمارستان.

دلم میخواست مثل وقتی که برای زایمان پسرم رفته بودم بیمارستان شاد باشم، اما تمام مدت بیصدا اشک ریختم و یواشکی قبل از اینکه توجه کسی رو جلب کنم پاکشون کردم. من داشتم دخترم رو به دنیایی می آوردم که قرار بود توش زندگی سختی رو تجربه کنه. من توی تمام ماههای گذشته همه سختی‌ها رو با خودم مرور کرده بودم، بابت تمام ثانیه‌هاش هم از خودم قول گرفته بودم: نوشی کم نیاری‌ها، نوشی نگی نمیتونم… نگی خسته شدم. اگه بار برداشتی باید تا آخرش وایسی. اگه یه تنه تصمیم گرفتی دخترت رو به دنیا بیاری باید هم یه تنه دوام بیاری و بار زندگیت رو بکشی… همین کار رو هم کردم… و ناشا به دنیا اومد. یه دختر ظریف و زیبا و اون طور که بعدا فهمیدم باهوش و سختکوش.

خودش خبر نداره که به تاریخ قمری هفده سال پیش چنین روزی به دنیا اومده. فردا که بیدار شد، قبل از اینکه بره مدرسه محکم بغلش میکنم و میگم چه کار خوبی کردم که وقتی همه دنیای اطرافم داد میزد که این بچه نباید به دنیا بیاد، محکم ایستادم و گفتم حالا که اومده خوش اومده. بچه طلاق باشه یا نباشه، تا زمانی که زنده‌م تنهاش نمیذارم، پشتش رو خالی نمیکنم، از خستگی دم نمیزنم، کم نمیارم… فردا که بیدار شد بهش میگم که چقدر خوشحالم که همه‌مون تونستیم دوام بیاریم و کنار هم بمونیم. بهش میگم که ممنونم از بودنش… از بودن هر دوشون.

==

تبریک نگین. من به تولد قمری اعتقادی ندارم… باشه سر وقتش. پونزده آذر.

Advertisements

کاوه موسیقیدان

نمیدونم سر چی بود که گفتم عین درفش کاویانی و ناشا تعجب کرد که یعنی چی. هزار بار داستان کاوه و ضحاک و فریدون رو گفته بودم‌ها، اما همون یه تیکه درفش کاویان و پیش‌بند کاوه رو جا انداخته بودم که این بار تعریف کردم و دیدم ناشا بدجوری رفت توی فکر.

با خودم گفتم به بچه فرصت بدم بگیره چی شد و ازش پرسیدم هر جاش که سخته بگو کلمه آسونتر انتخاب کنم. بعد منتظر جوابش نموندم و یه نفس شروع کردم به معنی کردن چند تا کلمه که به خیال خودم معنیشون رو نمیدونست، اما ناشا به آرومی حرفم رو قطع کرد و سرش رو تکون داد و گفت: «نه، سخت نبود، یعنی همه‌ش رو فهمیدم. فقط نفهمیدم کاوه آهنگر پیش‌بند واسه چی می‌بسته. مگه توی کار موسیقی و آهنگ نبود؟ پیش‌بند میخواسته چکار؟»

چای اشک روباه برشته

فکر میکنم تا اینجا یه پنیر برزیلی خوشمزه (هیکیژو) و یه نوشیدنی کره‌ای خوشمزه (سرکه نوشیدنی) معرفی کرده بودم. کسی تا امروز بهم نگفته که سرکه نوشیدنی رو خریده و خوب بوده (هرچند من همچنان به خرید این سرکه های خوشمزه ادامه میدم) اما تا امروز چند نفری بهم گفتن که به هیکیژو معتاد شدن! 🙂

امروز هم میخوام یه نوشیدنی دیگه کره‌ای بهتون معرفی کنم که از نظر من کم از قهوه و چای نداره، به شرطی که شما هم مثل من به مغز و دانه‌های خوراکی مثل بادوم و گردو علاقمند باشین.

اما جریان چی بود… من همیشه توی کیفم یکی دو تا بسته سوپ آماده دارم برای وقتی که گرسنه باشم و هیچی دم دستم نباشه. یه روز که یکی از همکارای کره‌ایم گرسنه بود بهش چند تا بسته از این سوپا دادم و فرداش ایشون چند تا بسته (نه قوطی بزرگ) از این نوشیدنی رو بهم داد که دقیقا مثل قهوه فوری یا چای کیسه ای باید توی یه فنجون آب جوش حلش میکردی و مینوشیدیش. وقتی پرسیدم چیه یه کمی مکث کرد و بعد گفت یه چیزیه مثل قهوه… و البته اشتباه کرد، اون چیزی که من نوشیدم یه طعم عالی تکرارنشدنی بود که نمیتونم به هیچ نوشیدنی دیگه‌ای تشبیهش کنم.

من سعی کردم ته توی این نوشیدنی رو دربیارم و متوجه شدم مخلوطیه از گردو، بادام، مغز تخمه کدو تنبل، بادوم زمینی و اشک روباه برشته… که البته این آخری هم گیاهه و احتمالا اسم رایجش توی ایران شال تسبیحه که یه جور علف هرز مزارع برنجه که ظاهرا خواص خیلی عالی و خوبی هم داره.

نتیجه همه تحقیقات من به اینجا ختم شد که احتمالا ما میتونیم اسم عمومی «یولمو چا» رو به این نوع خاص چای اختصاص بدیم. 😊 این احتمالا هم که اول جمله گذاشتم از این جهت بود که ظاهرا ترکیب اشک روباه با دونه های خوراکی مختلف طعمهای مختلفی داره. اما اونی که من خوردم و دوست داشتم همینیه که عکسش رو این پایین میذارم.

پی‌نوشت:
بعدا سعی کردم این نوشیدنی رو توی ونکوور پیدا کنم، مشابهش بود که اون طعم رو نداره. پس دست به دامان آمازون شدم و پیداش کردم. متاسفانه قیمتش بالا بود.

(دوستای ساکن کره جنوبی راهنمایی بهتری واسه پیدا کردن اسم این نوشیدنی ندارن؟)

 

32554629_873030369568070_8988126718023696384_o

32760109_873030409568066_1294813587545522176_n

 

لیوان و گل ادریسی

این کادوی روز مادر من بود. با یه گلدون گل ادریسی آبی رنگ، که خیلی دوستش دارم.

Mother's Day
لیوان رو که میبینم میخندم، ناشا میگه به خاطر نوشی و جوجه‌هاش… بعد اضافه میکنه یکی دیگه هم داشت که صورتی بود اما با یه جوجه. اونو نخریدم. آلوشا میگه اونو من میخرم. امسال یادش رفته روز مادر چیزی بخره.

اما من هنوز اون کاریکاتور آقای مجید خسرو انجم‌ رو به عنوان کادوی مادر بیشتر دوست دارم. همونی که مادر گوش بچه شیطونش رو چسبونده به دیوار. کاش وقتی جوجه‌ها کوچیک بودن به عقل منم میرسید! 🙂

* همه عکسها رو از اینترنت برداشتم. ماگ، کاریکاتور و گل. (عکس گل و ماگ خودم رو اضافه کردم.)
** کاریکاتور آقای خسرو انجم هیچوقت کادوی من نبوده. منظورم اینه به عنوان کادوی روز مادر بهترینه.

انتخاب حین سقوط

خب یه اتفاقی برای من افتاده. ساعت هم الان چهار صبحه. من تازه کارهام تمام شده و باید برم بخوابم تا فردا بتونم برم سر کار. اما یهو به سرم زد بنویسم چی شده. انگار که تا ننویسم خوابم نبره.

پریشب مطابق معمول ساعت دو و سه نصفه شب بود که تصمیم گرفتم جعبه های پیتزایی رو که بچه ها خریده بودن ببرم بندازم توی سطل بازیافتی. دم سطل توی گاراژ که رسیدم به سرم زدم جعبه ها رو بذارم روی زمین و با پا محکم فشارشون بدم تا فشرده بشن و جای کمتری بگیرن. همین کار رو هم کردم اما چشمتون روز بد نبینه. یه آن به خودم اومدم دیدم توی کسری از ثانیه، بدون اینکه فرصت واکنش داشته باشم و بدون اینکه بتونم دستم رو به جایی بند کنم، از روی دو سه تا قوطی سر خوردم و دارم با صورت پهن میشم روی زمین.

یه لحظه فکر کردم اگه از دستهام استفاده کنم قطعا میشکنن. بعد فکر کردم بهتر از اینه که دماغ و فک و دندونم بشکنه. سعی کردم صورتم رو یه کمی کج کنم. اما مغز من کندتر از زمان افتادنم کار میکرد. قبل از اینکه بتونم دستهام رو توی سینه م جمع کنم که مثل ضربه گیر عمل کنه و صورتم رو برگردونم تا فک و دماغم آسیب نبینه با صورت و کف دست افتاده بودم روی زمین.

برای اولین بار توی عمرم از داشتن لپ خوشحال شدم. سه رخ افتاده بودم، لپم عین کیسه ایمنی ماشین وقت تصادف به شیشه عینک مطالعه م (که یادم رفته بود از روی چشمم برش دارم) کاملا، یعنی کاملا چسبیده بود. کف دستهام روی زمین بود، ضربه رو گرفته بودم و قفسه سینه آسیب ندیده بود.
میخواستم پاشم، اما نمیتونستم. میخواستم کمک بخوام، اما هیچکس اون موقع به دادم نمیرسید، تلفنم هم نبود که بگم بچه ها رو نهایتا از خواب بیدار میکنم و میگم بیاین کمک. خودم رو لعنت کردم که چرا این قدر از موبایل بدم میاد. چرا هیچوقت موبایلم همراهم نیست و هر شب ماموریت داریم هی بهش زنگ بزنیم ببینیم پشت کدوم مبل و میز افتاده.

چند دقیقه ای بدون تحرک روی زمین موندم. اول ریزریز خندیدم. بعد زدم زیر گریه. درد نداشتم. اما هر کار که میکردم نمیتونستم از جام پاشم. نمیدونم چقدر طول کشید تا بلند شدم. جعبه های پیتزا رو همون طوری توی سطل رها کردم و آروم آروم برگشتم توی خونه و وقتی چک کردم تنها چیزی که نظرم رو جلب کرد دو سه تا ترک ریزی بود که طرف ابروی سمت راستم خورده بود و ازش خون می اومد. نمیدونم شدت ضربه بود یا چیزی بهش خورده بود…

تمام دیروز به آرومی سرم به کارهای خونه گرم بود، به روی خودم نیاوردم چی شده و خب بچه ها هم هیچی نفهمیدن. اما امروز وقتی رفتم سر کار و خواستم تایپ کنم نفسم برید. آرنج دستم چپم کاملا از کار افتاده. انگشتهای دست چپ هم مشکل داره. با بدبختی کار کردم. وقت برگشتن یه کمی خرید کردم واسه خونه. وسط راه دیدم درد دستم داره امانم رو میبره. زنگ زدم به بچه ها که میتونین بیاین ایستگاه اتوبوس کمکم؟ فکر کنم من نمیتونم با این دست بار بکشم… اومدن، خونه هم که رسیدیم مجبور شدم تعریف کنم چی شده. نمیشد نگفت، قابل قایم کردن نبود دستم ورم کرده بود.
.
حالا همه اینا رو گفتم که فقط بگم وقتی داشتم می افتادم به تنها کسی که فکر میکردم ست بود، همون فرشته مرد فیلم شهر فرشتگان که به عشق خانم دکتر حاضر شد از بلندی سقوط کنه… اون موقع فکر میکردم یعنی اونم با خودش فکر کرده بود که صورتش رو کج کنه تا دماغ و فکش نشکنه؟

از امروز هم که دستم این جوری شده همه ش به این فکر میکنم که احتمالا یکی از بدترین دردهای کهنسالی، زمین خوردن و شکستن استخوون لگن باشه. فکر میکنم خیلی از مرگهای آدمهای کهنسال دور و بر من از همین اتفاق شروع شده.

فکر کردم شاید منم قراره این جوری بمیرم.

بن‌بست

…و من هر روز با وحشت نوشته‌هاش رو میخونم، چون میدونم این قطار سر از کدوم تونل وحشت درمیاره و توی کدوم سربالایی گیر میکنه.
.
از من نپرسید چه کسی، شاید یه روز نوشتم… اما الان نه.

نفرین

امروز تمام وقت داشتم فکر میکردم شاید اگه برگردم ایران افسردگیم بهتر بشه. فکر کردم من که اصلا اهل زندگی خارج از ایران نبودم… مجبور شدم. حالا که بچه‎ها بزرگ شدن و میتونن یواش یواش مستقل زندگی کنن شاید بتونم برگردم. آدم که نکشتم… برمیگردم… تا همین الان که فیلم کتک خوردن دختر جوان توی پارک توسط مامور ارشاد رو دیدم و بغضم ترکید، صدام که این چند وقته به خاطر افسردگی بریده بود باز شد.
بعید میدونم خدا هنوز سر بساط خدایی خودش نشسته باشه. اما اگه هنوز هست لعنتتون کنه. خدا همه‌تون رو به زمین گرم بزنه. چی از جون بچه‌های ما میخواهین؟ چطوری یه آدم میتونه این قدر لجن باشه؟
داغ کشته شدن ندا رو به دلم تازه کردین.
برنمیگردم. توی افسردگیم میمونم و میپوسم اما در عوض تا روزی که زنده‌م مینویسم حالم از خودتون و اون چیزی که بهتون اجازه میده این طور گلوی دیگری رو فشار بدین بهم میخوره.

آغوشی به گشادگی دنیا

به جز زندگی سخت گذشته، چند سال پیش اتفاق بدی برای من افتاد که هست و نیست زندگیم رو زیر و رو کرد. من هنوز نتونستم در مورد این اتفاق اینجا چیزی بنویسم چون یادآوریش برام دردناکه. اما اثراتش رو حتما شما هم در نوشته‌هام دیدین.

بدترین اثری که این جریان روی من گذاشته خشم بود. خشمی که اول متوجه خودم میشد و صادقانه بگم راه درمانی هم براش نداشتم. نتیجه این خشم نه به شکل یه رفتار بیرونی بلکه به جستجوی یه راه حل آرمانی دراومده بود. این که یه روز بتونم اون دکمه قرمز رو فشار بدم. دکمه قرمزی که دنیا رو با همه محتویاتش، خوب یا بد، نیست و نابود کنه. به این نتیجه مطلق رسیده بودم که آدمها اصلاح ناپذیرن و از دست خود خدا هم دیگه کاری برنمیاد. اینکه حتی طبیعت هم دست از آدمها کشیده و هیچ چاره ای نیست به جز از بین رفتن. نیست و نابود شدن. این احساس زمانی در من تشدید میشد که در دفاع از کسی یا چیزی به ناتوانی کامل میرسیدم. این مقابله من بود با احساس ناتوانی و بیچارگی و استیصال… ناامیدی در مقابل همه بدیهای جاری…

الان چند ماهیه که متوجه شدم دیگه دنبال دکمه قرمز نمیگردم. حالا آرزوی محال دیگه ای رو دنبال میکنم. دلم میخواست آغوشی به گشادگی و بزرگی همه دنیا داشتم. دستهام رو باز میکردم و همه دنیا رو، اون بخش بی پناه دنیا رو در آغوشم میگرفتم. هرچقدر ناتوان و بیچاره و مستاصل هم که بودم، ناامید هم که بودم، آرزو داشتم میتونستم اون آغوش حمایت کننده‌ای باشم که خیلی وقتها خودم هم ازش محروم بودم.
.
نوبت خشم گذشته. حالا فقط به همدلی فکر میکنم… شاید هم یه روزی راه حل بهتری داشتم که به کار دنیا هم اومد. شاید یه روزی تونستم بدیها رو هم در آغوش خودم حل کنم.

سال نو مبارک

بچه‌ها صبح برای رنگ کردن تخم‌مرغهاشون خواب موندن. نتیجه این که به رسم یادگاری فقط یه نقطه و چند تا خط روی تخم‌مرغها کشیدن. اما من اون تخم مرغ حاجی فیروز رو با چشم پر از خواب درست کردم و وسط سفره جلوی سبزه نشوندم.
بله دیگه خب… ما مادرا اینیم!

Nooshi va Joojehash

مامانِ همیشه مامان

دارم از دم در اتاقش رد میشم که به طور اتفاقی صداشو میشنوم که پای تلفن به دوستش میگه: «نه بابا، هر وقت مامانم داره قربون‌صدقه یکی میره، مطمئن باش منظورش من و داداشم نیستیم، حتما داره با گلدوناش صحبت میکنه.»
.
اینا به ترک دیوارم حسودیشون میشه؟ 

زن – مادر

فکر کنم سال گذشته بود که به تماشای سریال مادر (Anne) از ساخته‌های ترکیه نشستم. برای من که خودم رو یه تماشاگر حرفه‌ای میدونم موضوع و هسته اصلی داستان با جریانهای معمول در سریالهای ترکیه متفاوت بود، یا اگه بخوام دقیقتر گفته باشم، متفاوت شروع شد ولی مثل باقی سریالهای ترکیه تمام شد.

اما همون شروع زیبا و داستان متفاوت باعث شد که سریال مادر یه گوشه ای توی ذهن من رو اشغال کنه و این جریان ادامه پیدا کرد تا امسال که با سریال زن (Kadın) مواجه شدم و اونقدر حس این دو سریال با باقی کارهای ترک متفاوت بود که دنبال عوامل تهیه گشتم و فهمیدم هر دو از روی دو سریال ژاپنی به همین نام ساخته شدن و البته که فیلمنامه نویس هر دو یه آقاییه به اسم یوجی ساکاموتو (Yuji Sakamoto)

مادر ترکی رو دیده بودم، پس شروع کردم به دیدن مادر ژاپنی و این جوری بود که فهمیدم چرا مادر شروعی متفاوت از باقی سریالهای ترکیه داشته و پایانی مثل باقی سریالهای ترکیه (و البته با پایانی متفاوت از همپای ژاپنیش).

در مورد سریال زن هم، با اینکه نمونه ژاپنیش رو هم پیدا کردم و میدونم که از سریال ترکی خیلی کوتاهتره و زودتر میتونم بفهمم ته داستان چی میشه اما هنوز دلم نیومده ببینمش. شاید چون برای من سریال زن ترکی یه تجربه متفاوت، خوشایند، عجیب و البته خیلی ملموسه.

با تمام تفاوتهای زیادی که بین قصه زندگی من و این زن هست (چیزایی که من به این شکل تجربه نکردم. چیزایی مثل فقر، حسی که به همسرش داره، دلایل تنها شدنش و بیماری بدخیمش) شاید چون یه زن تنها با دو تا بچه‌ست و به سختی داره دست و پا میزنه تا از فرو رفتن خودش و خانواده‌ش جلوگیری کنه، به شدت برام قابل لمس و باورپذیره.

همه اینها رو نوشتم که بگم هسته داستانی قوی، بازیهای خوب و شخصیت پردازیهای قابل قبول توی این سریال جای خود، امشب یه صحنه چند دقیقه ای توی این سریال بود، که اشک و لبخند روهمزمان به من هدیه داد و وادارم کرد سه بار این تیکه رو بزنم عقب و از اول نگاه کنم… جایی که پدربزرگ از نداشتن پول و نخریدن بستنی برای بچه ها به گریه می افته و بهار، مادر داستان میخنده و پدربزرگ رو هم به خنده می اندازه و عظمت بردباری، دریادلی و استواری آدمی رو به نمایش میذاره.

Woman - Mother

برف دم بهار

امروز بعد از ظهر برفی به ارتفاع بیست سانتیمتر رو از ورودی خونه پارو کردیم (با ناشا)، الان نگاه کردم دوباره بیست سانتیمتر برف نشسته.
بسه دیگه، الان دیگه نوبت نوروزه… بسه! 

وقت تنهایی

بچه ها خونه نیستن. از صبح رفتن بیرون و شب هم دیر برمیگردن.

غروب خواهرم زنگ زده بود که آخی، تنها موندی؟ میخوای بیای پیش ما؟ میخوای بیام پیشت؟ زدم زیر خنده که ای بابا، عین پونزده شونزده سالگیم که مامان اینا میرفتن مهمونی و خونه تنها میموندم هیجان زده‌م. کل خونه مال خودمه. مجبور نیستم ناهار و شام بپزم، صدای موزیک این و چت اون رو بشنوم، مجبور نیستم راه برم شلوغی بقیه رو تمیز کنم… خودمم.

بعد که قطع کردیم فکر کردم راستی مثل اون موقعهام شدم؟ بعد دیدم ای دل غافل، اون موقع دربدر این بودیم که یه ساعت خونه تنها بمونیم تا صد تا تلفن بزنیم، دوستامون رو دعوت کنیم، صد تا کار یواشکی انجام بدیم. بعد من امروز چکار کردم؟ خونه رو جارو زدم، دستشویی رو شستم، کابینتهای آشپزخونه رو دستمال کشیدم و بعد در هیجانی‌ترین واکنش ممکن، یه ظرف سالاد درست کردم نشستم فیلم ساعت پنج عصر رو نگاه کردم. تنها تلفنی هم که بهم شد همین تلفن خواهرم بود. خودم هم که شکر خدا هیــــــچ!  😀


پی‌نوشت اول:
و من همچنان از وضع خودم در رضایت کامل به سر میبرم. (این تیکه رو کاملا جدی نوشتم که کسی نخواد نصیحتم کنه. 

پی‌نوشت بعدی:
یادتونه نوشته بودم چند تا تصمیم خوب گرفتم و چند تا تغییر خیلی خوب به زندگیم دادم؟ هنوز براتون ننوشتم تصمیمهام چی بوده و تغییرها چی. اما نتیجه ش فعلا همینه که احساس میکنم در متعادلترین وضعیت ممکنم. حتی اگه غمگین باشم.

مکافاتهای فیس بوک

من دکتر و پرستار نیستم. مامور آتش‌نشانی هم نیستم. کمکهای اولیه نمیدونم، پلیس نیستم، روانشناس و مددکار اجتماعی هم نیستم، من یه کارمند ساده امور دفتری هستم… تا اینجا یعنی کار من هیچ ربطی به کارهای اورژانسی نداره. با مال و جون کسی سر و کار نداره، نمیتونه جلوی خودکشی کسی رو هم بگیره.
.
الان که اینجا نشستم هیچ مردی توی زندگیم نیست. نه من عاشق کسی هستم، نه کسی عاشق من. نه سر کسی کلاه عاطفی گذاشتم و نه مال کسی رو بالا کشیدم. با هیچ کس هم نه دشمنی خاصی دارم، نه دوستی و ارتباط خاص. میخوام بگم نفس کسی به نفس من بند نیست. اصلا فکر نمیکنم توی معادلات دنیا، به جز برای بچه‌ها و خواهر و برادرم برای کسی ارزش خاصی داشته باشم.
.
برعکس خیلیهای دیگه من از مکالمه تلفنی اصلا خوشم نمیاد. به ندرت به کسی تلفن میزنم، اگه مکالمه طولانی تلفنی با کسی داشته باشم، مطمئن باشین که حداقل یک ماهه باهاش تلفنی صحبت نکردم… یکی از گلایه های اطرافیانم از من اینه که چرا پیامک نمیفرستم و جواب پیامکها رو با یه کلمه میدم و تمامش میکنم…سالهاست که چت به معنی گپ زدن نداشتم. اغلب موضوع خاصی در پیش بوده، اطلاع دادم، خبر گرفتم و تمام شده و رفته… توی جمعی که اکثریت آدمهاش رو نمیشناسم احساس راحتی نمیکنم. ترجیح میدم زیاد جایی نرم، خصوصا اگه کسی رو نشناسم یا از نظر درونی احساس خوبی نداشته باشم. به شدت هم به حریم خونه احترام میذارم. هر کسی اجازه نداره خونه من بیاد.
.
من از اون تیپ آدمها نیستم که زود با کسی دخترخاله بشم. البته رفتارم در عالم واقعی گرم و دوستانه هست، اما حد خودم رو میدونم. به بیان دیگه من به دوستی و آداب دوستی اعتقاد دارم. بر مبنای نوع دوستی، معاشرتم با آدمها و فاصله م رو از اونها تنظیم میکنم. مثلا ممکنه به کسی بدون کسب اجازه زنگ نزنم. ایمیل بفرستم یا پیامک و اجازه بگیرم. ممکنه به بعضی از یک ساعت خاصی به بعد، یا قبل از ساعت خاصی تلفن نزنم. تا به حال هم نشده که بدون اجازه و هماهنگی از ابزار تماس تلفنی فیس بوک استفاده کنم… از طرف دیگه هم تا امروز هم هر بار که کسی بدون اجازه از طریق فیس بوک با من تماس گرفته، تماسش رو جواب ندادم. زیاد هم مواجه هم شدم با آدمایی که فکر میکنن چون توی کشور خودشون ساعت پنج عصره لابد اون ور دنیا توی ونکوور هم من موظفم همون موقع بیدار باشم، حتی اگه به وقت محلی من ساعت پنج صبح باشه. آدمایی که تا چراغ مسنجرت روشن میشه به خودشون اجازه میدن مچت رو بگیرن و بهت زنگ بزنن یا بخوان چت کنن (حالا بیا ثابت کن یه دقیقه نصف شب پا شدی بری دستشویی و یه نگاه به مسنجر موبایلت انداختی) آدمایی که وادارت میکنن همیشه با چراغ خاموش بیای و بری.
.
آقای محترمی که به دلایل ضروری خودتون امروز بدون مقدمه از طریق مسنجر فیس بوک به من زنگ زدین، بدون اینکه من از شما تا امروز یک کامنت داشته باشم، یک لایک گرفته باشم، یک لایک پای پستهاتون زده باشم، یک بار چت کرده باشیم، سابقه دوستی و آشنایی از زمان وبلاگها داشته باشیم، بدون اینکه بشناسمتون… خیلی دوست دارم بدونم به چی فکر میکردین؟ اول رگباری و رندوم چند تا لایک به پستهای اخیر من میزنین، بعد پیام میدین که کار ضروری دارم و هنوز یه دقیقه از ارسال پیامتون نگذشته به من تلفن میزنین (شوخی نمیکنم، فاصله ارسال اولین پیام و تماس تلفنی به یک دقیقه هم نرسید). من با شما چه صمیمیتی میتونم داشته باشم که جوابتون رو بدم؟ چرا آدمها این قدر خودخواهن؟ چرا فکر نمیکنن شاید طرف مقابل خواب باشه، شاید بیمار باشه، شاید سر کار باشه، شاید دلش نخواد با یه آدمی که اصلا نمیشناسدش همصحبت بشه… چی به شما این جسارت رو میده؟ چی توی سر شماست؟
این بار چندمه برای من پیش اومده. من کی هستم مگه؟ روانکاوم که جلوی خودکشی کسی رو بگیرم؟ آتش نشانم؟ پلیسم؟ پزشک و پرستار اورژانسم؟ راننده آمبولانسم؟ چی اونقدر ضروریه که به خاطرش بدون اجازه به آدم زنگ میزنین؟ برادر من، من توی دنیای واقعی هم شماره تلفنم رو به هر کسی نمیدم. چرا به حریم همدیگه احترام نمیذاریم؟
.
من اسم نبردم، بهتره اون آقا هم خودشون رو لو ندن. در موارد مشابه من بدون هیچ حرفی طرف رو اول توی مسنجر بلاک میکنم، بعد لغو دوستی. در مورد ایشون هیچ کدوم این کارها رو نکردم. یعنی فرض رو بر این گذاشتم که متوجه رفتارشون نبودن.
این نوشته من هم فرد رو نشونه نگرفته… این رفتار برام زیر سئواله.
.
.
پی‌نوشت: اجازه بدین به این گروه اون دسته از دوستانی رو اضافه کنم که به خودشون حق میدن بدون اجازه آدم رو عضو گروههای مختلف فیس بوکی کنن. یعنی به خودت میای میبینی عضو گروههایی هستی که هیچ سنخیتی باهاشون نداری.

هنر عکاسی

کارت رو میگیرم جلوش و میگم: «اینا مثلا عکس میگیرن؟ توی ایران میرفتی عکاسی، ده بار چونه‎ت رو کج و راست میکرد، صورتت رو بالا و پایین میگرفت، تو فضا یه نقطه نامعلوم رو نشون میداد و میگفت اینجا رو نگاه کن، بعد میگفت تکون نخور، نفس نکش، صاف بشین، تق! عکس میگرفت. اینجا میری، میگن برو جلوی پرده سفید، حالا پشت سرت ملت دارن راه میرن، هوار میکشن، میخندن، بهت زل میزنن، بعد تا میای دماغت رو بالا بکشی، عکست رو گرفتن و میگن برو… نه محیط آرومی، نه آمادگی قبلی، نه روتوش و تصحیحی…» با عصبانیت نفس تازه میکنم و ادامه میدم: «آخه این شد عکس کارت شناسایی؟ مثلا عکاس دارن؟ دوربین خوب دارن؟ عکس میگیرن؟ من اینم؟ عین پیرزنا، یه چشمم که کوچیکتر از اون افتاده، موهام که انگار به سرم چسبیده، صورتمم که ورم کرده، کج ایستادنم که هیچی، لبخندمم کجه…» و میخوام ادامه بدم که ناشا حرفم رو قطع میکنه و میگه: «ببینم؟» و کارت رو از دستم میگیره و خیلی خونسرد میگه: «اتفاقا خیلی شبیه خودتونه.»

.

داره انتقام میگیره یعنی؟ 😀

خر ویکی‌پدیا

من دو بار به خاطر ایجاد و تکمیل داوطلبانه مقالات ویکی پدیا متهم شدم که از سازمان یا افراد خاصی پول میگیرم. به قدری عصبی شدم که با خودم میگفتم حتما مرض دارم که هم حاضرم وقت بگذارم آموزش بدم و هم تا ماهها همراهی کنم تا فرد بتونه مستقل عمل کنه. اونم نه بابت مقالاتی که من به دیگران پیشنهاد میدادم، بابت مقالاتی که آدمها خودشون با میل خودشون انتخاب میکردن، روش کار میکردن و من فقط کمک میکردم تا بدون مشکل به ویکی منتقلش کنن.

من نمیدونم اون طرفا، توی عالم سیاست چه خبره… اما شاید به خاطر تجربه خودم حالم بد میشه وقتی میبینم به جای نقد عملکرد، کسی رو متهم میکنن از فلان کس و فلان جا پول میگیره.

ضمنا از همین فرصت استفاده میکنم تا بگم بیاین عضو گروه ویکی بشین. من سختگیرم، پیر و بی‌حوصله هم هستم. اما قول میدم اگه سه ماه، به اندازه سه مقاله دوام بیارین مستقل خواهید شد.

سه ماه با خلق و خوی من بسازین و بعد تضمین میکنم تنهایی بر خر ویکی‌پدیا سوار بشین. 

شرق

امروز منتظر اتوبوس ایستاده بودم که توجهم به آگهی تبلیغاتی اتاقک ایستگاه جلب شد… به متنش که نه، به تصویرش، در واقع به یه قسمت تصویرش…

Shargh 1Shargh 2

اولین باری که دلم میخواهد اشتباه کرده باشم

من بیشتر از یک ماهه که در یه مورد دارم فکر میکنم. الان دیگه از تنهایی فکر کردن خسته شدم. بنابراین اون چه که توی سرم دارم براتون مینویسم و امیدوارم یه خبرنگار از داخل ایران لطف کنه و این موضوع رو دنبال کنه، صحت و سقمش رو دربیاره، اگه من اشتباه کردم، اشتباهم رو تصحیح کنه و اگه متوجه شد که درست میگم، این جریان رو پوشش بده و همگانی کنه.

اول، ما اینجا دو تا شخصیت دارم که آدمهای حقیقی هستن. یعنی اسم و رسم و تاریخ تولد و فوت دارن.
دوم، ما اینجا یه سایت خبری داریم که از برگزاری یه مراسم توی یه تاریخ مشخص خبر داده و به مهمان یا مهمانهای اون مراسم هم اشاره کرده و یه کوچولو هم نوشته که در مراسم چی گفتن.
سوم، یه نسبت فامیلی هم داریم اینجا… که نمیدونم چقدر به کار میاد، اما برای من خیلی معنی داره.

افراد موجود
* دکتر عبدالحسین میرسپاسی، متولد ۱۲۸۶ و متوفی ۱۳۵۵
* دکتر هانری باروک، متولد ۱۸۹۷ (۱۲۷۵) و متوفی ۱۹۹۹ (۱۳۷۷)
==
حالا، یه سایت خبری داریم به اسم خبرگزاری کتاب ایران که پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ از گراميداشت صدمین سال تولد دكتر ميرسپاسی خبر میده.
همون اول خبرش مینویسه: «… در این مراسم … پرفسور هانری باروک، از دوستان و همکاران فرانسوی وی، درباره دکتر میرسپاسی گفت: وی روان‌پزشک بسیار بزرگ و مشهوری بود. آثار و تالیفاتش نه تنها موجب افتخار کشور ایران و فرانسه که در آن تحصیل کرد، بلکه با کمک به گسترش رشته پسیکاتری در سراسر گیتی، موجبات سرفرازی این رشته را نیز فراهم کرد. فقدان او خلا عمیقی در رشته روان‌شناسی به وجود آورد…»
و البته این نقل قولها از پروفسور هانری باروک در وصف دکتر میرسپاسی همچنان ادامه داره… فقط یه نکته باقی میمونه و اونم اینه که اگه پروفسور باروک سال ۱۳۷۷ مرده باشه، احتمالا روحش بوده که سال ۱۳۸۷ توی این مراسم شرکت کرده… یا اگه خبر مرگش دروغ بوده، یه پیرمرد ۱۱۲ ساله بوده که این همه راه کوبیده تا تهران اومده.
اگر هم این باروک اون باروک نیست، پس کدومه؟ چون اون باروکی که توی شارانتون بوده، همینیه که سال ۱۳۷۷ مرده!
=
برسیم به بخش جالب ماجرا که توی خبر اشاره به حضور کسی شده که هر جا حاضر باشه من منابعم رو دوبار چک میکنم… و اون کسی نیست به جز پسر مرحوم دکتر حسابی که البته با پسر مرحوم دکتر میرسپاسی هم نسبت فامیلی هم داره (دکتر میرسپاسی با خواهر دکتر حسابی ازدواج کرده بوده.)

حالا، یه خبرنگار کنجکاو، یه آدمی که مثل من سرش برای گشتن و به جواب رسیدن درد میکنه پیدا شه، اول خبر رو با خبرگزاری چک کنه، بعد بره یه سری بزنه به این همه آدمی که توی اون مراسم بودن (یعنی رييس دانشگاه تهران، رييس بيمارستان روزبه، جمعی از نخبگان روان‌شناسی و دوستداران و همكاران دکتر میرسپاسی، دكتر غلامرضا ميرسپاسی و همچنين پسر دكتر حسابی!) و ازشون بپرسه این پروفسور معروف فرانسوی همونی نیست که نه سال قبل از شرکت در مراسم فوت کرده بوده؟

Untitled

دو روایت کاملا متفاوت از مادر: زمین و وطن

این یکی دو شب دو تا فیلم دیدم که خیلی اتفاقی اسم هر دوشون مادر بوده. نمیدونم، شاید هم اتفاقی نبود و خود من ناخودآگاه اونها رو انتخاب کردم.

فیلم اول…
اولی یه فیلم امریکاییه به اسم مادر با یه علامت تعجب (اون علامت تعجبش به نظرم جون کلامه !Mother) که تا ده دقیقه بعد از تمام شدنش باعث گیجی و سردرگمیم شده بود. این بود که سعی کردم اینترنت رو دنبال کنم بلکه بشه فیلم رو بهتر فهمید. فضای آنلاین فارسی که نتیجه درست و درمونی نداشت، این بود که رو آوردم به سایتهای خارجی تا بلاخره تونستم یه کمی فیلم رو رمزگشایی کنم. نتیجه هم این شد که یه بار دیگه با لذت مضاعف نگاهش کنم و توی دلم تحسینش کنم.

داستان راجع به زن و شوهر جوانیه که توی یه خونه قدیمی و دور از اجتماع زندگی میکنن. مرد شاعره و نیازمند الهام، زن سعی میکنه فضای خونه رو آروم نگه داره تا همسرش بتونه روی کتابش کار کنه. در همون حال شروع به ترمیم خونه قدیمی میکنه. همه چیز آرومه تا ورود یه آدم عجیب، به دنبالش همسرش، بعد پسرهاشون و تا خانم خونه بخواد به خودش بیاد، در سایه مهمانوازی عجیب و غریب شوهر، تمام نظم خونه بهم ریخته. این روال ادامه پیدا میکنه، آدمهایی وارد خونه میشن که هیچ احترامی برای خونه، اشیا، خانواده، قوانین و خواسته ها قائل نیستن. جالبتر اینکه به راحتی و با تعجب حق مالکیت زن بر روی خونه رو زیر سئوال میبرن و یا با دیده تردید نگاه میکنن. انگار نه انگار که پیش از حضور اونها، این زن به همراه شوهرش بوده که ساکن اون خونه بوده. مرد هم مداوما با چهره ای متبسم اعلام میکنه که «باید» دیگران رو به خاطر اشتباهات و گناهانشون بخشید. زن دلیل مهربانی توام با ضعف مرد رو – حتی وقتی از دست مهمانها زجر میکشه – نمیفهمه… بعد فیلم به جایی میرسه که یادآور کابوس میشه. اینکه یه عالمه آدم غریبه و آشنا وارد خونه ت بشن، نظم زندگیت رو بهم بزنن، هر چقدر فریاد بزنی و ازشون بخوای از زندگیت برن بیرون کسی بهت گوش نکنه و به خودت که بیای بفهمی تنها کسی که اون میون دیده نمیشه تویی.

بدتر از همه وقتیه که از طرف تنها کسی که همیشه عاشقانه دوستش داشتی تنها گذاشته بشی، بازیچه اعتقادات و باورهاش بشی، همه جونت رو براش بذاری و باز بیشتر ازت طلبکار بشه، آخر کار احساس کنی خسته ای و بخواهی بمیری ولی باز هم دست از اعتماد به کسی که به بهای قربانی کردن تو، تمام اعتمادش رو نثار آدمهایی کرده که لیاقت این اعتماد رو نداشتن نکشی…
مادر یه فیلم هالیوودیه، تولید سال 2017 به کارگردانی دارن آرونوفسکی. فیلم ملغمه عجیبیه از داستانهای اساطیری و روایت امروزی شخصیتهای کتاب مقدس، نمایشیه از نیاز به عصیان و شورش نسبت به دلرحمی توام با خشونت خدا، کثافتکاری و بیهودگی وجود آدم روی کره زمین، بی فایده بودن دستکاری معدود آدمهایی که دنبال بازسازی خرابی های به بار اومده هستن، امیدواری ابلهانه خدا به معجزه در ساختاری که ایجاد کرده (که هر بار هم فقط خودشه که با بلاهت باز ساختارش رو به فنا میده)، گوش نکردن به صدای زمین و نیروهای طبیعت (که یه جورایی داره کلیسا رو در مقابل پاگانیسم زیر سئوال میبره، اون هم بعد از این همه سال که کلیسا تمام جنبه های پاگانیسم رو به شیطان منتسب کرده)، نمایش شکنجه و جنگ و فساد و فحشا روی زمین، تبهکاری سیاستمدارها و فریبکاری دستگاه تبلیغاتی و در نهایت بازگویی افسانه سیزیف.

توی نقدها نوشته بودن اکه کسی با مفاهیم کتاب مقدس خوب آشنا نباشه احتمالا در برداشت از فیلم دچار اشتباه میشه. من هم فکر میکنم درسته. فیلم یه معنای عجیب و غریب اما عظیم پشتش هست. همه چیز رو مسخره وار به باد انتقاد گرفته، و به نظرم انتقادش کاملا درسته.

.

اما فیلم دوم…
باید اعتراف کنم که فیلم دوم هم خوش ساخت بود و تمام مدت چشم ازش برنداشتم. اما تمام که شد از پایان نامفهوم و بدون معنی فیلم شوکه شدم و بعد تمام مدتی که داشتم انباری رو مرتب میکردم فکر کردم امکان نداره فیلم همین طور بدون هدف تمام بشه و به خودم که اومدم دیدم دو ساعت از پایان فیلم گذشته و ذهن من هنوز درگیره… بعد یکهو دوزاریم افتاد.

اولین نکته این بود که نفهمیدم چطوری این فیلم به شدت نژادپرستانه تونسته اجازه نمایش بگیره. بعد موندم چرا تا حالا نه فقط فلیپینی‌ها، مهاجرها بر علیه این فیلم دادخواستی ننوشتن. بعد هم موندم اصلا چرا این قدر کم در مورد این فیلم نوشته شده، چرا هیچ سر و صدایی نکرده و نهایتا فکر کردم شاید این منم که دچار برداشت اشتباه از موضوع شدم.

فیلم مادر (Madre) راجع به یه زوج شیلیاییه (متولد شیلی) که یه بچه مبتلا به اوتیسم دارن. مادر بارداره، همسرش توی ژاپن کار میکنه و معشوقه هم داره، بچه مشترکشون به شدت عاصی و از کنترل خارجه، مجبورن پوشک پاش کنن، دست و پاش رو ببندن، در اتاقش رو قفل کنن، کلا به نظر میرسه زندگی وحشتناکی رو تجربه میکنن. بعد یه روز به طور اتفاقی توی یه سوپر مارکت بعد از اینکه بچه مبتلا به اوتیسم خرابی به بار میاره، یه خانم فیلیپینی که اونجا کار میکرده به راحتی با بچه ارتباط برقرار میکنه و به مادر میگه که بچه اون هم اوتیسم داشته و اون درمانش کرده، جوری که الان اون بچه زندگی مستقل داره. این میشه که خانم فیلیپینی به عنوان پرستار بچه، آشپز، نظافتچی و کمک حال خانم منزل استخدام میشه و از اون به بعد تحولات عجیبی در رفتارهای بچه دیده میشه: دیگه نیاز به پوشک نداره، صحبت میکنه، میتونه بعضی کارهای کوچیک خونه رو انجام بده، خودش غذاشو بخوره و… همه چیز مثل معجزه ست و فقط یه موضوع ذهن مادر رو درگیر میکنه، اینکه پرستار با بچه فقط به زبان فلیپینی صحبت میکنه (تاگالوگ) و مادر هیچی از این زبون نمیدونه. موضوع وقتی جدی تر میشه که بچه هم فقط به زبان فیلیپینی جواب میده.

بعد جریانات عجیب و غریب میشن. مادر از طریق یه اپ شروع به ترجمه همزمان حرفهای خدمتکار میکنه و متوجه میشه که خدمتکار بچه رو علیه مادرش تحریک میکنه… اتفاقات عجیبتر میشن، به نظر میرسه غذای رسمی خانواده فقط غذای فیلیپینیه، زبان مکالمه فیلیپینیه، بچه فقط از خدمتکار فیلیپینی حرف شنوی داره، پسرکی که چمن های باغچه رو کوتاه میکرده بدون نظر خانم خونه از کار خارج میشه و پسر خدمتکار فیلیپینی به جاش وارد خانواده میشه… مادر هر لحظه احساس میکنه داره تهی میشه. شوهرش به حرفهاش گوش نمیکنه. همه چیز به نظر یه سوتفاهم و شکاکی ابلهانه ست اما مادر کاملا مطمئنه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست. سعی میکنه که از شر خدمتکار خلاص بشه اما خدمتکار از طریق تلفن بچه رو کنترل میکنه… همه چیز بهم ریخته ست. بچه دوباره عصیان میکنه، وضع خونه بهم میریزه، مادر نمیتونه اوضاع رو کنترل کنه. مجبور میشن دوباره به خدمتکار فیلیپینی رو بیارن.

شواهد نشون میده که خانواده تحت تاثیر جادوی وودوویی هستن که خدمتکار فیلیپینی اعمال میکنه. از یه جایی دیگه مادر معترض میشه اما فایده ای نداره، میگه: اینجا خونه منه و باید اسپانیایی صحبت بشه نه فیلیپینی، اینجا خونه منه و تو حق نداری تصمیم بگیری و باید اول با من مشورت کنی، (و خطاب به بچه ش) اون مادر تو نیست، من مادر تو هستم و …

درهم‌شکستگی عجیب مادر رو میشه وقتی کاملا احساس کرد که با پسر خدمتکار فیلیپینی گفتگو میکنه و پسر خیلی راحت و حتی وقیحانه با اشاره که خدماتی که مادرش به اون خانواده کرده، لهش میکنه.

آخر فیلم رو بهتون نمیگم… فقط پیامی که از این فیلم احمقانه میشه گرفت اینه: به مهاجرها اجازه ورود ندین، اونا فرهنگ شما رو عوض میکنن، زبان شما رو نادیده میگیرن و زبان خودشون رو جا می اندازن، به اسم خدمتکار و خونه شاگرد میان اما بعد از مدتی صاحب خونه شما میشن، بچه هاتون رو علیه شما برانگیخته میکنن و عاقبت اونها رو میدزدن.

جستجو در مورد کارگردان به نتیجه کاملی نرسید. فقط فهمیدم با اینکه زبان فیلم اسپانیاییه و فیلم تولید کشور شیلی اما توسط یه کارگردان امریکایی، کاملتر بگم تگزاسی به اسم آرون بورنز(؟) و سال 2016 ساخته شده. با خودم فکر میکنم از دوران زرد ترامپ، فیلمی بهتر از این علیه مهاجرین برنمیاد. فقط موندم چرا فیلیپینی ها هیچی نگفتن، چرا مهاجرها هیچی نگفتن… من اشتباه برداشت کردم یا همه فکر کردن انشاالله گربه ست؟!

 

ستاره‌های آسمون ویکی

هر یه مقاله ای که به ویکی اضافه میشه یه ستاره به آسمون قلب من اضافه میشه. حیف که به خودم از روز اول قول دادم نتایج کارمون رو توی بوق و کرنا نمیکنیم، اگر نه خدا میدونه چه با افتخاری لیست مقالات کار شده و تمام شده رو اینجا میگذاشتم.
و چند نفریم که هر ماه و منظم کار میکنیم؟ کمتر از انگشتان یک دست.
باقی دوستان گاهی موردی مقاله میفرستن.

یک روایت ترسناک

مردم از ترس! ساعت نزدیک دو نیمه شبه. اومدم ظرفا رو بذارم کنار سینک ظرفشویی برم بخوابم، یه صدای ناله مانند ممتد ضعیف از پشت سرم باعث شد سه متر بپرم هوا.

تمام شجاعتمو جمع کردم، برگشتم دیدم صدا از جاکلیدیم میاد که روی میزه.

من یه غلطی کردم پارسال یه جاکلیدی خریدم از اینا که تا سر و صدا بلند میشه سوت میزنه، به خیال اینکه به محض اینکه گمش کنم میشه راحت پیداش کرد. شکلش هم عین سگه… همه چیز خیلی خوب بود، به جز اینکه بعد از یه مدتی باطریش ته کشید و از اون به بعد کلا انتخابی عمل کرد. مثلا به صدای آه کشیدن مسافر ته اتوبوس واکنش نشون داد و سوت زد، به صدای کف زدن و جیغ و فریاد من که گمش کرده بودم و میخواستم پیداش کنم حتی توی فاصله نیم متری هم واکنش نداشت. حالا هم به صدای چهار تا قاشق چنگال چنان ناله ای راه انداخت که هنوز قلبم داره میزنه.

تا من باشم دیگه شبایی که تنهام فیلم ترسناک هندی نبینم!

.

پی‌نوشت اول:
به جان خودم هنوز داره ناله میکنه، یعنی به صدای کیبرد هم حساسه؟ با این همه فاصله؟

پی‌نوشت بعدی:
کامنت ترسناک بذارین نمیخونم! 

یلدای متحرک

رفتار ما ایرانیای خارج‌نشین با مراسم سنتی‌مون گاهی خیلی عجیبه.
توی ایران هم نه شب یلدا تعطیل بود و نه فرداش، همیشه هم آخر هفته نبود، اما هیچکس به پیشواز شب یلدا نمیرفت. تاریخ ها مفهوم داشتن، نه کسی سیزده به در رو چند روز قبل یا بعدش میرفت، نه کسی یلدا رو چند روز قبل یا بعدش میگرفت. اما اینجا یه قرار نانوشته گذاشتن که باید حتما این مراسم آخر هفته برگزار بشه تا همه بتونن حضور داشته باشن. خب به چه قیمتی؟ از بین رفتن یه تاریخچه پشت تاریخها؟ یعنی واقعا هیچ فرقی نداره چی از شب یلدا، شب یلدا درست کرده؟
من نمیدونم قراره چی بشه، اما همون طور که چهارشنبه سوری شبی به جز چهارشنبه آخر سال مفهوم نداره، هیچ مهمونی یلدایی رو هم به جز خود شب چله قبول ندارم. سیزده به در که دیگه جای خود.

دکتر رفتن یا نرفتن، مسئله این است!

اینو مینویسم در ادامه بحث چند وقت پیش که ملت غر میزدن چرا دکتر نمیری.
امروز من و ناشا، که هر دو مریض بودیم رفتیم دکتر. اون موقع من سی و هشت درجه و نیم تب داشتم و ناشا نزدیک به چهل درجه. من از دیروز مریض شدم اما ناشا از جمعه. گفت آنفلوانزاست.
نتیجه؟ به ناشا گفت از تب بر استفاده کن و مایعات زیاد بخور و توی خونه چند روزی استراحت کن. به من هم مشابه همینو گفت.
خواستم بگم اینم نتیجه دکتر رفتن. کاری که خودم هم انجام میدادم. اینجا مثل ایران نیست که تا بری فوری ببندنت به آنتی بیوتیک. نتیجه همونیه که میدونی: آب بخور، سوپ بخور، استراحت کن، ادویل و تایلنول و شربت سینه هم که بدون نسخه دکتر میشه خرید. 🙂
من برم که دنیا داره دور سرم میچرخه.
.
پی‌نوشت: اینو هم بگم، به خودم بود نمیرفتم. من رفتم دکتر فقط چون ناشا هم مریض بود. چه با افتخار هم نوشتم!

سیاهه آرزوها

امشب ناشا ازم میپرسید برای کریسمس چه هدیه‌ای میخوام، گفتم من که مسیحی نیستم. دلیل آورد که سال نو ربطی که به مسیحی بودن نداره. بعد حرفشو عوض کرد که واسه سال نو چی میخوام.

از سر شب تا حالا فکر کردم اگه میخواستم یه چیزی به عنوان کادو از یکی بخوام چی میخواستم… تازه الان به ذهنم رسید. حیف که نمیتونه بخره.

پی‌نوشت:
نخیر، دوچرخه نیست! یه کتابه، مشخصا یه کتاب شعره. (لطفا نپرسید که نمیگم.)

هیکیژو

پارسال یکی از همکارام که یه خانم نازنین برزیلی بود منو با هیکیژو آشنا کرد.

هیکیژو یه جور پنیر خامه‌ای به حساب میاد که هیچ شباهتی به اون چیزی که ما به اسم پنیر خامه‌ای میشناسیم نداره. شورمزه‌ست و میشه با همه چیز هم خوردش. مثلا من دوست دارم همراه هویج و کرفس بخورمش، دوست برزیلیم عاشق خوردن هیکیژو با نون در کنار قهوه بود و میگفت مادرش ازش توی آشپزی زیاد استفاده میکنه.

دوست من یه روز حین پیاده‌روی سر از یه فروشگاه ایرانی درمیاره و متوجه میشه که هیکیژو میفروشن. فرداش هیجان‌زده یه لقمه بزرگ نون و هیکیژو برای من آورده بود و با خوشحالی میگفت اصلا باورش نمیشده توی کانادا بتونه پنیر برزیلی رو توی فروشگاه ایرانی پیدا کنه و اینو به اضافه آبادان برزیلته یه وجه مشترک فرهنگی دیگه میدونست و البته خیلی متعجب شد وقتی بهش گفتم هیکیژو رو نمیشناسم.<

اون روز من ساعتها فضای وب فارسی رو زیر و رو کردم بلکه چند خط راجع به این پنیر پیدا کنم و هیچی دستم رو نگرفت (به جز یه جا، یه اشاره کوتاه در حد اسم بردن در مقاله صبحانه بچه‌های سراسر دنیا) و البته این وضع تا همین اواخر ادامه پیدا کرد تا عاقبت ما با همراهی مترجم پرتغالی زبون گروه، با بدبختی یه مقاله در مورد هیکیژو به ویکی پدیا اضافه کردیم که هنوز نتونستیم مستندسازیش رو تموم کنیم دقیقا به خاطر فقر منابع.

توی کانادا میدونم این پنیر تحت این برند خاص (که این زیر عکسش رو میذارم) توی فروشگاههای ایرانی عرضه میشه، حدس میزنم توی اروپا هم قابل دسترسی باشه و همین طور احتمالا کشورهای حاشیه خلیج فارس… خلاصه اگه تونستین، امتحانش کنین و یه طعم بی‌نظیر رو تجربه کنین.

puck-cream-spread-cheese-500g-500x500

نون پایان

الف – پنج سال پیش جایی کار داوطلبانه میکردم. یه روز عصر وارد شرکت خصوصی کوچیکی شدم که نزدیکی محل کارم بود و قصد داشتم در مورد چیزی اطلاعات بگیرم. وارد که شدم بدون هیچ تردیدی توی همون ثانیه اول شناختمش. خودش بود: اولین کسی که عاشقم شده بود، پسر یکی از دوستان خانوادگیمون.
منو نشناخت، جواب سئوالم رو داد، کارت شرکتش رو هم داد. بیرون که اومدم چند دقیقه مردد موندم که چه کنم، بعد برگشتم، این بار دست دادم، گفتم منو نشناختی؟ خودمو معرفی کردم و لبخند زدم.
دنیا کوچیک شده بود.

ب – ترانه هایی که توی رادیو کانزی میذارم روی یه پخش‌کننده ام‌پی‌تری گذاشتم و تا از خونه میزنم بیرون شروع میکنم به گوش کردنشون. امروز بعد از بیشتر از یک هفته هوا آفتابی بود. ترجیح دادم به جای نشستن و ناهار خوردن، هدفونم رو بزنم و برم پیاده‌روی.
توی مسیر به ساختمونهای بلند ونکوور نگاه میکردم، موسیقیمو گوش میکردم و با دلتنگی فکر میکردم احتمالا هیچوقت هیچکس حجم خستگی منو باور نمیکنه. بعد برای اولین بار فکر کردم چقدر خوب بود اگه از بالای یکی از این ساختمونا خودمو پرت میکردم پایین. چه خوب بود اگه دیگه هیچی منو به زندگی وصل نمیکرد.
اون ترانه‌ای که گوش میکردم، اون خستگیی که روی دوشم میکشیدم، اون سبکبالیی که داشت منو صدا میکرد…

ج – من توی عمرم فقط یه بار عاشق شدم. نه قبل از اون مردی رو عاشقانه دوست داشتم و نه بعد از اون. امشب داشتم از همکارم خداحافظی میکردم که برگردم خونه (این چند روزه کار میکنم، گفته بودم قبلا که اگه کسی مرخصی بره زنگ میزنن من جاش برم) یکی اومد چیزی بپرسه، با خودم گفتم قبل از رفتنم جواب این رو هم بدم و برم. سرم رو آوردم بالا… خود خودش بود، بعد از بیست و سه سال… اسمش رو صدا کردم و قبل از اینکه خودمم بفهمم چی شده بغلش کرده بودم.
من کلا آدم لمسیی نیستم. یعنی اصولا آدم مچاله و نچسبی به حساب میام. کلا همیشه فاصله دارم از همه. مرد و زن هم نداره… امشب اما انگار به بخش از گذشته خودمو دیده بودم. دنیا بازم کوچیکتر شده بود.

د – پنج سال پیش که اون آقای عاشق رو دیدم هیچ حسی نداشتم، فکر کردم احتمالا هیچوقت بخش زیادی از ذهن منو اشغال نکرده بوده، اما امشبم هیچ حسی نداشتم. مثل دو تا دوست قدیمی گفتیم، خندیدیم، یادمون اومد که چقدر همدیگه رو دوست داشتیم و چقدر بهمون خوش گذشته بود. تعارف کرد و گفت خوشگل بودم و بعد گفت هنوز هم اخلاقم مثل قدیماست (احتمالا شاد و خوش‌خنده) و همین. من هیچ دلتنگیی نسبت به بهترین روزای گذشته‌م نداشتم.

نون پایان – تقریبا مطمئنم یه چیزی توی من مرده، شایدم از جاش کنده شده و دراومده که ساختمونای بلند بیشتر منو سمت خودشون صدا میکنن…

پی‌نوشت: بر اساس تجربه متوجه شدم همیشه حوالی زمان تولد دخترم زیاد حالم خوب نیست. حدس میزنم افسردگی فصلی باشه. من زیاد جدیش نمیگیرم و شما هم نگیرین. فعلا مهم اینه که ناشای من پونزده آذر سال هشتاد، ساعت یازده صبح به دنیا اومده. وقتی اولین بار دیدمش به نظرم اومد مثل یه غنچه گل محمدی صورتی رنگه. خیلی شبیه به آلوشا بود، فقط کوچولوتر و ظریفتر.
دختر خوشگلی بود، هنوزم دختر خوشگلیه… الان که دارم اینا رو مینویسم چشمام پر از اشکه. فکر کنم پیر شده باشم حسابی.

تحسین مادرانه

داشتم حین شام چیزی تعریف میکردم، بعد گفتم به سرگردونی رسیدم. دیدم بچه‌ها یه لحظه با تعجب بهم نگاه کردن و یهو آلوشا گفت: «کجا رسیدین؟» خنده‌م گرفت، گفتم: «جایی نرسیدم. منظورم اینه که نمیدونستم باید چکار کنم، گیج شده بودم، سر جام بند نمیشدم.» ناشا سری تکون داد و گفت: «فهمیدم، بی‌قرار شده بودین.»
.
پی‌نوشت: نمیتونم تحسین نکنم. این دومین باره. بار اول ناشا برای ترجمه کلمه judge از کلمه داوری استفاده کرد (نه قضاوت)، حالا که با فهمیدن معنی بی‌قراری شگفت زده‌م کرد. این بچه چهارسالگی از ایران اومده بیرون و سواد خوندن و نوشتن فارسی نداره.
.
.
بچه‌های وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده موضوعات این هفته رو خیلی خوب کار کردن. خوندین؟

زهر مار

من اصولا آدم مثبتی هستم. خیلی وقتها هم که از چیزی میرنجم خودم رو به نفهمیدن میزنم بلکه از دردسرها و عواقب رنجیدن و رنجوندن تا حد ممکن پرهیز کنم، بدون توقع کار میکنم، دنبال اسم و رسم نیستم، آدم مادی و پول‌پرستی نیستم و اغلب هم سرم رو می اندازم پایین و با سختکوشی وظیفه‌ای رو که به عهده گرفتم به سرانجام میرسونم.

حالا چند وقتیه از دست خودم عصبانیم. از صبوریم حالم بهم میخوره، از لبخند ابلهانه‌ای که در مقابل خطا و سنگدلی دیگران میزنم، از خود به نفهمی زدنم. از اینکه بعضیها واقعا شعور ندارن و با این رفتار من وقاحت هم به رفتارهاشون اضافه میشه. از اینکه جواب ندادنت رو به جواب نداشتنت تعبیر میکنن، از این که با خونسردی تو و تواناییهات رو دست کم میگیرن، تحقیرت میکنن، توی چشمهات نگاه میکنن و بهت دروغ میگن… من از مثبت بودنم خسته شدم…

چند ماه پیش نوشته بودم که تغییر خواهم کرد، اما حالا واقعا مصمم به تغییرم. متاسفم به حال خودم، متاسفم به حال آدمهای اطرافم، در مقیاس بزرگتر هم بدون اینکه قصد خودبزرگ‌بینی داشته باشم، متاسفم به حال دنیا… امروز یکی بعد از دیدن ماجرایی که سر من اومد بهم گفت: همین کارا رو میکنن که آدم تبدیل به هیولا میشه.

تلخم؟ بله، به قدر زهر مار.