گلایه

از میون موضوعاتی که برای نوشتن به مهمانان مرد داده بودیم، چهار موضوع باقی موندن که یا هنوز کسی رو پیدا نکردیم قبولش کنه، و یا دوستانی بودن که اون موضوعات رو قبول کردن و بعد انصراف دادن.
اگه میون شما آقایی هست که دوست داره مهمان وبلاگ ما بشه، لطفا منو در جریان بذاره.
.
شش نفر از مهمانان ما هم موضوعاتی رو انتخاب کردن و قول دادن که مطالب رو بنویسن و برای ما بفرستن… از این تعداد هنوز سه نفر زمان دارن، اما سه نفر دیگه علیرغم اتمام مهلت زمانی که قول داده بودن، هنوز هیچ نوشته ای دست ما نرسوندن.
من اینو یه بار برای یه دوستی توضیح داده بودم که کار من هم به نوعی با نوشتن در ارتباطه. من اینو خوب میفهمم که یکی بگه نوشی من حس و حال نوشتن رو از دست دادم و موضوع رو برگردونه، یا بگه نوشی من فکر میکردم وبلاگ خوبیه اما ازش خوشم نیومده و موضوع رو برگردونه. یا بگه کارم خیلی زیاده نوشی، فکر میکردم میتونم اما متاسفانه انگار وقت نمیشه و موضوع رو برگردونه…
من همه چیزایی که ممکنه واسه یه نفر پیش بیاد که نتونه، یا نخواد، یا نرسه متنی رو بنویسه میشناسم، میفهمم و درک میکنم. چیزی که متوجه نمیشم آزاد نکردن موضوعه. ببینین، وقتی من با شما صحبت میکنم و شما موضوعی رو انتخاب میکنین، من اون موضوع رو از لیست خارج میکنم و اصطلاحا برای شما رزروش میکنم و اخلاق حرفه‌ای حکم میکنه تا شما انصراف ندادین من اون رو به دیگری ارائه ندم… وقتی شما نه متن رو میدین، نه انصراف از ادامه کار، اون موضوعات که گاهی از اوقات موضوعاتی هستن که ما بیشتر دوست داریم در موردشون متن بنویسیم از دسترس ما هم خارج میشن.
اخلاق حرفه‌ای که قرار نیست فقط برای گروه ما حکم کنه. لطفا شما هم مقید باشین. برای من شنیدن نه خیلی آسونتر از اینه که مدام پیام بدم دوست عزیز متن ما آماده نشد؟ مهمان گرامی متن ما آماده نشد؟
.
شما برای گذاشتن کامنت در وبلاگ نیاز به وارد کردن هیچ نوع اطلاعاتی اعم از اسم (فقط اسمی ولو ساختگی انتخاب کنین که ما بتونیم با اون شما رو مخاطب قرار بدیم) و ایمیل آدرس و نشانی وبلاگ/ وبسایت ندارین. حتی اگه شده گمنام پیام بذارین و از تجربه‌های خودتون بنویسین. ایمیل بدین و به ما اجازه بدین از اون در بخش از میان نامه‌های رسیده استفاده کنیم.
از نوشتن نترسین… از این نگران باشین که نتونین حتی در خلوت و گمنامی و ناشناسی، از نگفته‌های درونی‌تون پرده بردارین.
.
پی‌نوشت:
ببخشید که تازگیا نوشی و جوجه هایش در سایه وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده کمرنگ شده. به زودی همه چیز رو مرتب میکنم.

در قلب امریکای شمالی

اخبار رو زیر و رو میکنم و با صدای بلند میگم: «اوه اوه، کودتا شده.» ناشا از توی آشپزخونه سمت من میاد و به آرومی میگه: «کودتا یعنی مردم خواستن دولت رو عوض کنن؟» میگم: «نه اون میشه انقلاب، این کودتاست. ارتش علیه دولت.» سرشو تکون میده و میگه: «آهان فهمیدم، مثل شیلی.»
.
بچه برو دوچرخه سواریتو بکن.:)
.
.
پی‌نوشت: اصلا فکرشم نمیکردم جریان کودتای شیلی رو بدونه.

تازه چه خبر؟

امروز آخرین زن رقصنده نوشته ش رو در مورد «وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمی‌دارد» منتشر کرد. میدونم قرار بود ده نوشته منتشر بشه اما نفر دهم گروه کمی دیرتر از بقیه به ما ملحق شد و از اونجایی که بعد از انتشار اولین متن دیگه چیزی نوشته نمیشه، برای این موضوع مطلبی ارائه نمیده تا موضوع بعدی.
فردا نوبت نوشته مهمان ماست که ترجیح داد با اسم مستعار مطلبش منتشر بشه. مهمان هم از نوشته زنان رقصنده خبر نداشته. یعنی متنش رو پیش از انتشار مطالب ما، تحویل داده بوده.
در واقع ما یک موضوع رو وسط گذاشتیم و از یازده زاویه مختلف بهش نگاه کردیم. گاهی نوع نگاهمون خیلی بهم شبیه بوده (و برای همین گاهی به نظر میرسه متنها تکراری هستن) و گاهی آرای همدیگه رو نقض کردیم. این وضع در مورد دو موضوع اول ما بیشتر صدق میکنه چون به عمد کمی دو قطبی انتخاب شدن: آره یا نه، موافقم یا موافق نیستم، خوبه یا بد…. این کار رو کردیم تا هم دیگران یواش یواش به روال وبلاگ عادت کنن و هم ما دستمون بیاد که چطور باید راهمون رو ادامه بدیم. اما از موضوع سوم به بعد موضوعات گسترده‌تر میشن. نگاهها هم همین. توی این شرایط انتظار میره که کامنت و یا ایمیلهایی دریافت کنیم که جنس و نوع نگاهشون با ما و مهمان فرق داشته باشه. ما تصمیم گرفتیم اون نوشته‌ها رو هم با اجازه نویسنده‌ش، به اسم نویسنده یا اسم مستعار منتشر کنیم. بنابراین در وبلاگ علاوه بر نوشته های زنان رقصنده و مهمان مرد، قراره بخشی به اسم نظرات وارده، از میان پیامها و یا چیزی مثل این داشته باشیم.
برای مثال در مورد همین موضوع اخیر من اصلا فکر نمیکردم بعد از یازده متن به یه نظر جدید بربخوریم، اما دوستی پیام داد و نظرش رو نوشت که به کلی با چیزی که دیگران نوشته بودن فرق داشت. درست زمانی که فکر میکردم نوشته ها دیگه حرف جدیدی برای زدن ندارن، خواننده وبلاگمون گزینه سومی مطرح کرد.
من این ویژگی این وبلاگ رو دوست دارم. اصالت آرا، آزادی بیان، ارائه دیدگاه بدون تلاش برای متقاعد کردن بقیه، انتخاب آزادانه شیوه و نحوه روایت و انتقال پیام…
ما نمیخواهیم فضا رو ملتهب از بحث و قضاوت کنیم. مایلیم چالش توی ذهن خواننده اتفاق بیفته و خیلی خوب میشه اگه ما رو هم در این چالش سهیم کنه.

.
نکته دیگه این که تصمیم گرفتیم هر روز دو متن منتشر کنیم. به نظرمون شش روز برای یک پرونده خیلی بهتر از یازده روزه. از شما چه پنهان، خودمون هم مشتاقانه دلمون میخواد بدونیم سایر زنان رقصنده چی نوشتن و حوصله‌مون نمیکشه یازده روز صبر کنیم!
.
ما رو تنها نذارین، مطالب رو دنبال کنین، پیام بذارین، خصوصا اگه در مورد موضوع مورد بحث نظرتون رو بنویسین خیلی ممنون میشیم، چون همون طور که گفتم گاهی شما چیزی میگین که ما یازده نفر به ذهنمون نرسیده بوده. فقط توی ارائه نظرتون با ما و خودتون روراست باشین. از نوشتن نترسین، میون ما قرار نیست کسی الزاما نویسنده بشه، ما فقط تمام تلاشمون رو میکنیم که صادقانه خودمون باقی بمونیم.

آدم خونگی

چند روز پیش یه گفتگوی کوتاه داشتم با هفته‌نامه شهروند بی‌سی. لینک هفته‌نامه و صفحه اسکن شده رو میذارم اینجا.
اون گل بنفشه رو خودم کاشتم، خودم هم عکسشو گرفتم… یه روز که تگرگ باریده بود. (اگه روی لینک کلیک کنین عکس رنگی رو میشه دید)
http://shahrgon.net/…/shahrv…/2016/1404/flipbook/index.html…

پی‌نوشت:
صبح رفتم آزمایشگاه. برای نفس تنگیم یه دستگاهی بهم وصل کردن تا اوضاع رو برای بیست و چهار ساعت رصد کنن و فردا قراره برم درش بیارم. یعنی همون نیمچه نفسم هم الان دیگه درنمیاد… این چیه دیگه.:)
.
.
123

دخترای نوشی

داشتم ایمیلهامو زیر و رو میکردم برخوردم به یه نامه که تقریبا دوازده سال پیش در حواب به کسی نوشته بودم و یه جاش براش نوشته بودم تو دختر گل منی، جوجه خودمی.
من این ایمیل رو توی این سالها کلا فراموش کرده بودم. اسم مخاطبم رو هم، حتی محتوای نامه های رد و بدل شده رو… درددلی که با هم کرده بودیم.
امروز میخواستم برای کاری ایمیل بزنم به زنان رقصنده، ایمیل رو جستجو کردم… ایمیلهای دوازده سال پیش هم اومد بالا.
الان تازه فهمیدم اون دخترک کوچولویی که دوازده سال پیش بهش گفته بودم تو دختر گل منی، الان یکی از اعضای آرامگاه زنان رقصنده ست…
دخترام بزرگ شدن. :)
انگار قند توی دلم آب میکنن

آرامگاه زنان رقصنده

آرامگاه زنان رقصنده، این اسم وبلاگ روزانه و گروهیه که ما توش می نویسیم. هر یازده روز راجع به یه موضوع مشترک. ده روز ما ده زن رقصنده، و یک روز نویسنده مهمان آقا.
هیچ کدوم از ما، نه ما که نویسنده ثابت وبلاگیم و نه نویسنده مهمان، از نوشته دیگری خبر نداره. ما نوشته‌مون رو همزمان مینویسیم، اونها رو ذخیره میکنیم و بعد بدون هیچ تغییری توی وبلاگ منتشرشون میکنیم. هر روز برای هر نوشته.
ده نوشته با اوقات مختلف روز شناخته میشن: سحرگاه، سپیده‌دم، صبح، نیمروز، بعد از ظهر، عصر، شامگاه، شبانگاه، نیمه‌شب، بامداد. ما ده زن، کنار هم یک شبانه روز رو میسازیم.
ما قصد آموزش یا نصیحت نداریم و مدعی هیچ چیز نیستیم. ما آدمای مختلفی هستیم با شرایط مختلف، انتخابای مختلف، از گوشه و کنار دنیا. حتی راستش رو بخواهین ما همدیگه رو از نزدیک نمیشناسیم، همه ما رو ققط یه چیز به هم نزدیک کرده: نوشتن.
نوشته ها اسم هیچ نویسنده ای رو به دنبال نمیکشن. بجز نویسنده مهمان که به خواست خودش اسمش ذکر میشه یا اسم مستعار براش در نظر میگیریم، شما از ما هیچ نامی پای هیچ نوشته‌ای نخواهید دید.

ما از امروز شروع کردیم. نویسنده هر روز با روز قبل فرق میکنه. این اولین نوشته اولین موضوع ماست: وقتی زن قدم اول را برای انتخاب برمیدارد.
همراه ما باشید.

باد ما را خواهد برد

کیارستمی تنها فیلمسازی بود که خوابش رو دیده بودم و تنها فیلمسازی بود که بعد از اون خواب بدون مقدمه توی بیست سالگی تا امروز، یعنی چیزی حدود بیست و پنج سال، آرزو داشتم از نزدیک ببینمش.
حالا تصور میکنم شاید مثل اون خواب، این آدم این قدر به ما نزدیک بوده… اونقدر که مثل اون خواب، رفته باشم دیدنش، یه بعد از ظهر پاییزی، توی یه کافه آروم، یه صرف یه فنجون قهوه.

همراهی

حالا من دنبال چند آقا هستم که قبول کنن توی وبلاگ گروهی ما به عنوان مهمان بنویسن. ما بهشون یه لیست از موضوعاتمون رو ارائه میدیم و اونا انتخاب میکنن که راجع به کدوم دوست دارن بنویسن. همین طور خیلی خوشحال میشیم اگه موضوعات مورد نظر اونا رو هم بدونیم. چون طبعا موضوعاتی که ما ارائه میدیم بیشتر زنانه هستن و از اون گذشته ما موضوع رو از سمت و سوی خودمون میبینیم.
هیچ شرط خاصی هم نداره، آقا باشید، دوست داشته باشید بنویسید، از میون لیست موضوعات ما انتخاب کنید، و خیالتون راحت باشه که نوشته شما بدون هیچ نوع تغییری با اسم مستعار/ یا واقعیتون، توی وبلاگ قرار میگیره.
تجربه به من نشون داده که بیشتر خواننده های من خانم هستن، یا به قول دوستی، آقایون خواننده های خاموش نوشته های من هستن. بنابراین امیدوارم حداقل ده نفر حاضر به همکاری با وبلاگ ما بشن.
اگه مایل به همکاری هستین لطفا برای من پیام بدارین یا ایمیل بفرستین.

 

پی نوشت:
من این رو در ادامه برای همه کسایی که مایل بودن بیشتر بدونن نوشتم:
ما یه لیست درست کردیم از موضوعات، خیلی هم ساده هستن. فقط کافیه که نظرتون رو راجع بهش بنویسین. کسی شما رو نقد نمیکنه، فقط نوشته شما کنار نوشته بقیه قرار میگیره به عنوان یه شاهد از دیگرسو… موضوعات امشب رای گیری میشن بعد یه لیست حداقل بیست موضوعی بهتون میدم که هر کدوم رو بخواهین میتونین انتخاب کنین. اگه یه موضوع هم به ما پیشنهاد بدین ممنون میشم که بذارمش توی لیست که ما در موردش بنویسیم.

در رابطه با «چرا به سر نمیشود»

به نظرم بیشتر دوستان ارتباط با نکته اصلی اون نوشته رو از دست داده بودن. ایراد احتمالا به شیوه نوشتن من برمیگرده. فکر کنم اونقدر صادقانه حالم رو توصیف کرده بودم که وقتی خواننده به پاراگراف آخر میرسید که دیگه تصمیمش رو در مورد متن گرفته بود.
پای یکی از متنهام دوستی نوشته: خوش به حالت که حوصله داری به خودت برسی، یه جای دیگه دوست دیگه‌ای نوشته: خوش به حالت که بچه‌هات کنارت هستن. یا پای یه متن دیگه دوستی نوشته: بازم خوش به حال تو که خودتو رسوندی کانادا، ما الان چند ساله واسه مهاجرت اقدام کردیم هنوز منتظریم.
من بعد از خوندن این کامنتها از خودم میپرسم اگه اون آدما میدونستن که من گاهی حتی توان مسواک زدن ندارم، بازم به حال من غبطه میخوردن؟ یا اگه میدونستن من با چه سگ دو زدنی تونستم ثانیه ثانیه زندگی با بچه‌هام رو رقم بزنم بازم در مورد حضور بچه‌ها چیزی میگفتن؟ یا اون خانمی که خدا کنه الان دیگه کارهای مهاجرتشون جور شده باشه، تصوری دارن از فرار از ایران اونم از وسط کوه و کمر با دو تا بچه کوچیک، پناهندگی توام با انتظار و سکوت و ترس توی ترکیه با اون شرایط روحی و مالی و جسمی؟
من قصد نداشتم که یه موج همراهی در مورد افسردگیم راه بندازم. فقط خواستم نشون بدم که با وجود این که این قدر حالم بده اما شما از چهار تا پست قبلتر یا بعدترش متوجه حال بد من نشده بودین. میخواستم بگم واقعا نمیشه همه زندگی یه آدم رو از لابلای نوشته هاش پیدا کرد و در موردش حکم داد.
..
مهرنوش متنی نوشته بود، یکی بهش توپیده بود. بعد تهمت زده بود. متحیر موندم. ما آدما چطور میتونیم با خوندن چهار خط از دیگران قضاوتشون کنیم؟ ما چطور میتونیم در حق همدیگه این قدر بیرحم باشیم؟ ما از کجا میدونیم آدما چقدر خوشحالن یا ناراحت که پیمونه ببندیم به زندگیشون و از الک قضاوتمون ردشون کنیم؟ ما مگه کی هستیم؟
.
«بی مقدمه نوشته، جوونامون مردن، تو جک می نویسی؟ خوشی؟
نمی شناسمش، ۲۰ پست آخرم رو چک می‌کنم، هیچ رد پایی از حضورش نیست، جواب می دم: نمی دونستی بی شعورم وقتی درخواست دوستی می فرستادی؟
جواب می ده: یه مشت الاغین همتون که باباهای دزدتون با پول ماها فرستادنتون اونور که حالا بیاید برا ما قیافه بگیرید. نه خانم جینگیلی، متنهات رو تا امروز می خوندم دوست داشتم ولی مردن هم‌ وطنت که برات مهم نیست دیگه برام ارزش نداری.
و قبل از اینکه خانم جینگیلی که نمی دونم دقیقن چه فحشیه جواب بده، بلاک شد.
من البته جملاتش رو با کمی جرح و تعدیل نوشتم، روی همه‌مون به دیوار.«

چرا به سر نمی‌شود؟

این متن رو مینویسم فقط برای اینکه بگم گاهی چقدر ظاهر آدما میتونه از واقعیت روزایی که سپری میکنن دور باشه.
من در یه دوره افسردگی بسیار شدید هستم که از چند وقت پیش شروع شده و الان در بدترین حالت ممکنه. خصوصا این یه هفته اخیر که زندگیم به حالت نیمه تعطیل دراومده.. یه هفته‌ست درست نخوابیدم و نتونستم یه لقمه غذا بخورم. حالم خوب نیست و نفسم بالا نمیاد. انگار که یکی پاشو گذاشته باشه روی خرخره‌م و هم‌زمان ریه و قلبم رو زیر پا له کرده باشه. هیچ علت بیرونی هم نداره. نه بی‌مهری از کسی دیدم، نه چیزی توی زندگیم عوض شده، نه کسی رفته، نه کسی مرده، نه چیزی از دست دادم، نه جایی باختم، نه افسردگی ناشی از بیماری و زایمان و مهاجرت و پریود و طلاق و بی‌پولیه، و نه هیچ علت مشخص دیگه‌ای ذاره. من فقط حالم خوب نیست و دلم میخواست میتونستم دستم رو توی حلقم فرو کنم و این بغض خفه‌کننده رو از ریشه بکنم و بیرون بکشم.
منتها من خیلی وقته با خودم و افسردگیم و شرایطم از در دوستی دراومدم و قبولش کردم. وقتی پیش میاد توی سکوت و تنهاییم میشینم یه گوشه و خدا خدا میکنم زودتر به حال عادی برگردم. با صبوری منتظر میمونم تا بگذره و توی این فاصله سعی میکنم به جون کسی زهر نریزم، غر نزنم و ناله نکنم. اینه که دیگران از دور متوجهش نمیشن. نزدیک هم بودن فقط از آشفتگی خواب و خوراک و بهم‌ریختگیم متوجه میشدن حالم خوب نیست.
برخلاف تصور رایج، آدمای افسرده الزاما گریه و زاری نمیکنن. حتی اگه لازم باشه تظاهر میکنن که خوبن و لبخند میزنن و یه سری کارهای روزمره رو به زور هم که شده انجام میدن.
.
امروز توی نوشته های دوست نازنینی خوندم که بهش توپیده بودن چرا بخاطر فوت سربازامون داغدار نیست و متن‌هاش بوی غم نداره.
خواستم بگم ما این جرات رو از کجا میاریم که به همین راحتی همدیگه رو فضاوت کنیم؟ واسه چی کام همدیگه رو تلخ میکنیم؟ مگه ما کجای زندگی بقیه ایستادیم که به خودمون این حق رو میدیم؟
بس نیست؟
غم خود آدم بس نیست؟

لافم فینی*

سالها پیش با همراهی یه دوست تصمیم گرفتیم یه وبلاگ جمعی راه بندازیم. من وبلاگ رو ساخته بودم، اسمش رو از یکی از شعرای بوکوفسکی انتخاب کرده بودم، حتی میدونستم میخوام باهاش چه بکنم اما مردد بودم. صحبت با اون دوست تردیدامو از بین برد. ما از میون کسایی که اون زمان به من ایمیل میزدن و در مورد خودشون و زندگیشون مینوشتن یا وبلاگاشون رو میخوندیم و در جریان زندگیشون بودیم، چند نفری رو انتخاب کردیم. معیارمونم این بود که مادری باشه که داره دست تنها بچه‌ش رو بزرگ میکنه. هر چند به مرور معیارهامون کمی تغییر کرد. کسی میون ما اومد که مادر نبود، و کسی که مادر بود اما بچه پیش شوهرش زندگی میکرد.
ما شش زن بودیم که با اسامی بانوی شنبه تا بانوی پنج‌شنبه شناخته میشدن. برای هر هفته یه موضوع مشخص برای نوشتن داشتیم. همه هم‌زمان نوشته‌ها رو به سرگروه تحویل میدادیم و سرگروه هر روز یکی از مقاله‎ها رو توی وبلاگ میذاشت. برای روز جمعه هم مهمون مرد داشتیم که بهش میگفتیم مهمون هفته و نظرش رو راجع به همون موضوع منتها از زاویه دید خودش مینوشت. اوج دوران وبلاگ‌نویسی بود، بچه‌ها خیلی خوب مینوشتن و وبلاگ داشت خلاقانه جلو میرفت.
توی پیچ و خم دادگاه روزی که تهدید شدم «کارت به جایی رسیده که …. راه میندازی و … میکنی، حالا وقتی واسه تک‌تکتون پرونده درست شد و اومدین جواب پس دادین حساب کار دستت میاد » بدنم یخ کرد و فهمیدم توی مملکت ما بعضی چیزا واسه زنها اصلا شوخی‌بردار نیست. پس بدون اینکه هول و هراس توی دل بقیه بندازم به بچه‌ها اطلاع دادم مجبورم وبلاگ رو از بین ببرم، بعد تا جایی که میشد از مقاله‌ها نسخه پشتیبان گرفتم و بی‌ سر و صدا وبلاگ رو پاک کردم. میدونم باعث دلخوری شدم، اما راستش تحمل اینکه به خاطر من آدمای دور و برم آسیب ببینن نداشتم.
الان یازده سال از اون قضیه گذشته، دارم با ترسهام مبارزه میکنم و حالا دوباره توی فکر راه انداختن اون وبلاگم. این بار ترجیحم همراهی با زنهای تنهاست. شاید چون خودم توی این شرایط بودم و فکر میکنم بهتر میشه بحثها رو سازماندهی کرد. اما حد و حدود تعیین نمیکنم تا ببینم چی پیش میاد. بنابراین در حال حاضر مهمترین شرط  همراهی اینه که زنی باشین که میخواد بنویسه. اگه دوست داشتین یکی از بانوهای هفته باشین پیام بذارین، پیام خصوصی بفرستین یا ایمیل بزنین.
من در حال حاضر به جز خودم هیچ داوطلب دیگه‌ای ندارم و هنوز جا برای پنج نفر دیگه هست!
.
.
پی‌نوشت: لافم فینی یعنی زن به انتها رسيده يا زن تمام شده.

.

*با احترام به همه بانوان هفته که در لافم فینی مینوشتن: سپینود، پونه، پگاه، نیلوفر، لاله، سارا، سعیده، و خودم.

خورش آلو اسفناج

دروغ نگفته باشم یواش یواش داشتم دق میکردم. شما خبر ندارین اما افسردگی من این هفته توی اوجش بود. حالا با این اوصاف که حتی دوست نداشتم شونه به موهام بکشم نمیدونین چه جون کندنی بود غذا درست کردن. اما درست کردم. حداقل پنج روزش رو غذا پختم.
اما چه فایده؟
فکر میکنم اولین نشونه بریدن بچه‌ها از خونه این باشه که وقتی از بیرون برمیگردن میگن با دوستامون شام خوردیم. حالا هر چقدرم بوی خوش غذا توی خونه راه بندازی فایده نداره. گرسنه نیستن، به حساب احترام یکی دو تا قاشق میخورن، اما ظرف غذا تقریبا دست نخورده، میره توی یخچال.
اما امروز در روی پاشنه دیگه‌ای چرخید. خوردن، خوب هم خوردن، و سفارش دادن از این غذا بیشتر براشون بپزم. 
شانس آوردم، دیگه داشتم دق میکردم.

سه اتفاق ساده

یک:
همه چیز از یه گپ فیس‌بوکی شروع میشه. بعد قرار میشه هر وقت رژیا پرهام اومد ونکوور همدیگه رو ببینیم.
مشغول کارآموزی قبل از فارغ التحصیلی هستم که وسط یه روز کلافه‌کننده کاری تماس میگیره. برای اون روز قرار میذاریم. خیلی خسته‎‌م، سعی میکنم قبل از اومدن بچه‌ها یه کمی آرایش کنم تا گودی زیر چشمام رو بپوشونم، اما با اومدن رژیا و بعدم پرستو خستگیم از یادم میره. رژیا زن مهربونیه. خیلی جدی نگام میکنه و میپرسه چطوری تونستی هشت سال سکوت کنی. پرستو همه نوشته‌های نوشی یادشه. چند ساعتی میشینیم، قهوه میخوریم، میخندیم و از همه جا حرف میزنیم.
حساب و کتاب ساعت از دستم در میره. خونه که میرسم ناشا با لبخند میگه معلومه خوش گذشته. میگم دو تا دوست قدیمی رو دیدم و اصلا حواسم نیست که امروز برای اولین بار بچه‌ها رو دیده بودم.
.
دو:
آشفته نشستم توی استارباکس و حین خوردن قهوه فکر میکنم برم خونه یا بیرون بمونم؟ صبح پیش دکتر بودم و دکتر از وضعم راضی نبود. حال جسمیم هم زیاد خوب نیست. پیام میرسه که اگه میخوای همدیگه رو ببینیم. میدونم آشفته‌م. میدونم لباسم مناسب نیست. میدونم بی‌حوصله‌م. اما خودم خواسته بودم که حالا که اومده ونکوور ببینمش. جواب میدم میام… خودمو میرسونم و چه کار خوبی میکنم.
علی عبدی موجود بی‌نظیریه. صمیمی و مهربون و توی لحظه جاری. دوتا از دوستای دیگه‌ش هم بهش ملحق میشن. طول یه خیابون رو پیاده‌روی میکنیم و من فکر میکنم کنار بعضی از آدمها میشه خوشحال بود. اونقدر که چند ساعتی حساسیت پوستی و ورم و درد رو از یاد ببری.
.
سه:
دوست نادیده‌ای رنجیده پیام میفرسته و به یکی از نوشته‌های من اعتراض میکنه که برخلاف تصورم در ونکوور فعالیت فرهنگی کم نیست. کتابخونی، نمایش فیلم و جلسات نمایش فیلم مستند هست. به نظرمیرسه گروه پرکاری باشن.
اولین نشست در پیش رو، نمایش فیلم پرویزه. با اشتیاق برنامه‌ریزی میکنم و با سیما غفارزاده به محل نمایش فیلم میریم. پرویز فیلم خوش‌ساختیه. دوست دارم یه بار دیگه ببینمش و در موردش بنویسم. فیلم تمام میشه اما ذهن من هنوز درگیر فیلمه.
وقت خداحافظی از همسر آقایی که منو به نمایش دعوت کرده بود تشکر میکنم. خودمو نوشی معرفی میکنم و میگم خیلی ممنون که منو در جریان فعالیتهای انجمن گذاشتین. هنوز چند قدم بیشتر دور نشدم که دوست جدید صدام میکنه و میگه: نوشی؟ کدوم نوشی؟ میخندم و میگم: همون نوشی و جوجه‌هاش…  منو میشناسه. کمی در مورد روزای سخت، روزایی که بچه‌ها رو برده بودن حرف میزنیم. وقت خداحافظی به دوست جدید که حالا میدونم اسمش شوراست میگم: «اگه جایی گفتین نوشی رو دیدین یه وقت نگین چاق بودا، بگین یه چیزی شبیه نیکول کیدمن بود.» میخندیم. دوست جدید میگه: «میگم نوشی یه زن قوی و با اراده بود.» دلم از حس داشتن دوست لبریز میشه.
توی راه برگشت یه سره در مورد زندگی غر میزنم. سیما مثل همیشه با صبوری به حرفهام گوش میده.
.
لطفا هر وقت یادم رفت شما یادم بیارین: «من به اندازه همه شما، توی این دنیا دوست دارم.»
دوستتون دارم.
نوشی
 .
.
.
پی‌نوشت:
ایران که بودم نوشته‌هام چک میشد و من از روی نوشته‌هام کنترل میشدم. به تجربه فهمیده بودم هر وقت کسی به من نزدیک میشه مورد اذیت و آزار قرار میگیره. فرق هم نمیکنه این نزدیکی و دوستی توی عالم واقعیت باشه یا مجازی. به مرور یاد گرفته بودم توی نوشته‌هام اسمها رو عوض کنم، زمانها رو جا به جا بنویسم و به مکان خاصی اشاره نکنم. تمام این سالها این ترس و پنهانکاری چنان در من درونی شده بود که حتی دیگه خودمم متوجهش نبودم. با من بود، بدون اینکه بفهمم. مثل ترس انسان اولیه از تاریکی که هنوز همراه ماست.
این یادداشت اولین تلاش جدی من برای شکستن ترسهای پونزده شونزده سال اخیر زندگیمه.
نکنیم.:)

روزی که جی میل رو شناختم!

میخواستم اینو در جواب به پیام دوستی توی بخش نظرخواهی بذارم، بعد دیدم شاید جالبتر باشه اگه خودش بشه یه پست مجزا! این متن اولین نامه ایه که از جی میل برای من اومد و البته اولین ایمیل من نبود، چون من توی یاهو اولین ایمیلم رو ساخته بودم.
.
در جواب به سئوال قبلی هم من اولین ایمیلم رو سال هشتاد شمسی، به گروه Bee Gees فرستادم و ساده‌دلانه بدون حتی یه ذره شک فکر کردم ایمیلشون نمیتونه چیزی به جز بی‌جیز در یاهو دات کام باشه (حالا شایدم بود، من هیچوقت چک نکردم!). تک تکشون رو به اسم صدا کردم و به هر کدوم یه پاراگراف اختصاص دادم و براشون نوشتم که چقدر صداشون رو دوست دارم و چقدر کارشون درسته! و با قلبی آرام و دلی مطمئن ایمیلم رو ارسال کردم که نمیدونم سر از کجا درآورد بلاخره.

gmailemail

ایمیل

یادتون مونده اولین ایمیل زندگیتون رو به کی زدین؟ موضوعش چی بود؟ کی بود؟
من در مورد خودم یادمه. اما اول صبر کنیم ببینم شما چی مینویسین، بعد من مینویسم اولین ایمیلی که فرستادم خطاب به کی بود، راجع به چی بود و کی فرستادمش.

جوجه‌ها و نوشی‌شون

واسه مهمونی بعد از مراسم فارغ التحصیلی توی محوطه سرپوشیده کالج ایستاده بودم که دیدم بچه‌ها گریه‌کنان دارن میان طرفم. اول نگران شدم که چی شده اما یه کمی که نزدیکتر شدن دیدم دارن ادای گریه درمیارن. با تعجب بهشون گفتم چرا این جوری میکنین؟ هق‌هق‎کنان، اشکهای تقلبی‌شون رو با یه دستمال سفید گنده پاک کردن و بعد از یه فین کردن پر سر و صدا گفتن: «باورمون نمیشه این قدر زود بزرگ شده باشی، انگار همین دیروز بود گذاشتیمت مدرسه!» … و پقی زدن زیر خنده.
.
حالا بیا بچه بزرگ کن…:)
.
بعد از تحریر: اتفاق خاصی نیفتاده. من هنوز حتی نصف مدرک ایرانم رو هم نگرفتم. این وروجکها هم مجبورن از رو برن. اصلا شاید با هم دکترا گرفتیم.:)

در آستانه کهنسالی

فکر کنم قبل از اینکه برم بخوام باید دو تا اعتراف اینجا بنویسم و بعد برم. اما صبح پا میشم و جوابها رو میخونم.
.
اول: من کلا اهل خریدن وسیله دست دوم از آدما نبودم. بعضی چیزا مثل صنایع دستی و مجسمه و تابلو زیاد مشکل نیستن اما باقی موارد خوشایندم نیست. چند روز پیش اما خیلی اتفاقی برخوردم به یه کیف خوشگل که خانمی میخواست به قیمت خوبی اونو بفروشه. نمیدونم چی توی فکرم بود که پیغام دادم من کیف رو میخوام و قرار گذاشتیم. چند ساعت نگذشته بود که پشیمون شدم. اولش با این حس که من تا حالا پوشاک (کلا کیف و کفش و لباس و …) دست دوم نخریدم. بعد خودمو راضی کردم که کیفه و با بدن تماس مستقیم نداره. تازه میشه حسابی شستش. اما اون شب تا صبح نخوابیدم، آخرش شش صبح پیغام دادم ببخش بچه‌م مریض شده و نمیام. جواب داد باشه. حماقت کردم و به تعارف نوشتم: «بخاطر امروز خیلی متاسفم، شاید اگه فردا بود میتونستم بیام کیف رو ببرم.» در جا جواب داد: «ساعت چند؟» گیر کردم. جواب نداشتم! ادامه داد: «ساعت فلان بیا.» جواب ندادم. فرداش بازم پیام داد: «آهای…» از این همه پشتکارش داشتم دق میکردم. ناشا که متوجه بیقراریم شده بود گفت: «مامان چرا تو فکرین؟» جریانو بهش گفتم. گفت: «خب؟» گفتم: «عصبی شدم. همه‌ش فکر میکنم شاید دزدی باشه.» گفت: «خب باشه. مشکل شما نیست، شما پولشو میدین.» گفتم: «نمیتونم. من تا به این سن رسیدم همیشه حواسم بوده چیز عوضی وارد زندگیمون نشه که تباه بشیم. دست خودم نیست.» بعد خواستم جواب پیام دختره رو بدم، اما باز نتونستم بگم نه، نمیدونم چرا این قدر اصرار داشت. نوشتم: «پیام شما رو دیر دیدم و به هر حال بازم اون ساعت برام ممکن نبود چون من روزا فقط ساعت فلان بیکارم.» نوشت: «عالیه، فردا همین موقع که میگی بیا.» توی سرم کوبیدم که ای وای بر من، این چرا دست نمیکشه؟ ناشا که دید دیگه درموندگی داره از سر و روم میباره گفت: «راحت بگین نمیخوام، نظرم عوض شده.» گفتم: «آخه زشته بعد این همه حرف.» بعد هی دل دل کردم و آخرش با خودم گفتم میرم کیف رو میگیرم اما درجا میبخشمش به یکی از این فروشگاههای خیریه. اما دوباره شک به جونم افتاد که مبادا دختره معتاد باشه؟ کیف دزدی باشه؟ پول خرج مواد بشه؟ پیغام دادم: «ببخش. من نظرم عوض شد ممنون از فرصتی که دادی.» نوشت: «شب بخیر.» اون نقطه بعد از شب بخیر رو هم گذاشت. یعنی یه چیزی تو مایه برو بمیر.
حالا چند ساعت گذشته من کلافه نشستم اینجا که چرا با عدم اطمینانم با وقت و اعصاب مردم بازی کردم. چرا اصلا این جوری شدم… چرا مردد شدم.
.
دوم: دوستی گربه‌ای برای واگذاری داره. بیمار شده و دیگه نمیتونه از گربه مراقبت کنه. گربه هم از یه پا دچار مشکله. با بچه‌ها صحبت کردم و قصه گربه و صاحبش رو گفتم. بچه‌ها هیجان‌زده کف زدن و هورا کشیدن که زود باش مامان زنگ بزن. خلاصه کلام که زنگ زدم و گفتن گربه پیش یه نفر دیگه‌ست ولی موندنش اونجا قطعی نیست… و خب امروز تماس گرفتن که تا فردا گربه رو میارن. امشب بچه‌ها از ذوقشون تا ساعت دوازده شب نخوابیدن. منم چند ساعتی آروم بودم. اما حالا دلشوره گرفتم. مسئولیت کمی نیست. درست عین بچه آدم. اگه نتونم دوام بیارم؟ اگه کم بیارم؟ اگه نتونم با حضور گربه توی خونه کنار بیام؟ اگه با ریزش موهاش مشکل پیدا کنم؟
حالا هم اینجا نشستم و نفسم دیگه راست راستی بالا نمیاد…

کارایی و اثربخشی

دستامو بهم کوبیدم و  با لبخند گفتم: «خــــب، حالا دیگه اونقدر تو آشپزی بهم کمک کردین که خودتونم بتونین تنهایی غذا بپزین: پلو، خورشت، ماکارونی، سوپ، سالاد… معلم خوبی بودم؟ راضی هستین؟» ناشا که اصلا سرشو هم از روی موبایلش بلند نکرد اما آلوشا اول یه نگاهی به من انداخت، بعد به ناشا و بعد از یه کمی مکث دوباره به من نگاه کرد و گفت: «آره خب، دستتون درد نکنه، خوب یاد دادین، فقط چیزه… یه سئوال، میشه بگین چطوری باید تخم مرغ رو شکست که پوستش توی ماهیتابه نیفته؟»

سفرهای دور و دراز هلمز و واتسون

به دوستی گفتم: «کلا نگرانم، حالا باز ناشا بهتره. آلوشا با زندگی واقعی خیلی فاصله داره. افکار عجیب و غریب به سرش میزنه. شغلای ترسناک پیدا میکنه. این همه کار تر و تمیز! موندم چرا باید فکرش سمت این چیزا بره…» دوستم سری تکون داد و گفت: «تو عادت کردی نگران باشی. بذار خودم باهاش صحبت کنم.» و آلوشا رو صدا زد و ازش پرسید: «آلوشا چی میخوای بخونی؟ این مامانت خیلی نگرانته.» آلوشا بدون اینکه خم به ابرو بیاره گفت: «با هم کنار اومدیم. مامان گفت حقوق، من قبول کردم. تصمیم گرفتم همینو بخونم. بعدشم با پلیس کار کنم. راجع به آدم کشی و این چیزا… از همون مدلا که دنبال جنازه ها راه میفتن و رمزشو کشف میکنن. حالا شایدم اینی که میگم وکیل نباشه، نمیدونم… آهان، کاراگاه…» و بعد چنان در وصف انگیزه های قتل و نیم رخ و تمام رخ جسد صحبت کرد که رنگ از روی دوست من پرید و با تردید بهم نگاه کرد و زمزمه کرد: «گفتی ناشا معقولتره؟» و بلند یه جوری که ناشا بشنوه گفت: «یعنی ناشا میخواد چکاره بشه؟» ناشا بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «دکتر دیگه.» دوستم یه نگاهی به آلوشا انداخت و لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: «دکتر چی؟» ناشا یه کمی مکث کرد و گفت: «راستش فارسیش یادم نیست… چیز خوبیه. یعنی هیجان انگیزه… چی بود اسمش؟ چی بود مامان؟ آهان خودم یادم اومد… از همینا که میرن جنازه و جسد نگاه میکنن: پزشک قانونی!»
.
.
تقصیر خودمه. هی گفتم شرلوک هلمز نگاه کنین. هی گفتم جرمی برت… حالا یکیشون احساس شرلوک هلمز بودن بهش دست داده، اون یکی که دیگه اصل واتسون شده، نویسنده هم که هست!:)

کفر ابلیس

نشستم پشت میز، یه جایی که قبلا نبودم و قرار هم نیست بعدا بمونم. مثل یه مهمون موقت. صحبت از تطابق با جامعه میشه. میگم: «وضع برای پناهنده ها سختتره. آمادگی ندارن، یکهو از جاشون کنده میشن و نمیتونن توی جامعه میزبان به این سادگی جا بیفتن.» خانمی که پشت میز روبرویی نشسته میگه: «فرقی هم نداره. مهاجرت یا پناهندگی بلاخره زمان میخواد تا آدم جا بیفته.»
من قطعا به پناهنده هایی فکر نمیکنم که حساب شده از ایران بیرون اومدن. وسایلشون رو جمع و جور کردن. ساکشون رو بستن. خداحافظی هاشون رو کردن، یه کیس مناسب جور کردن و از ایران اومدن بیرون.
به دوست میز روبرو میگم: «خیلی فرق میکنه. برای مثال در مورد خود من، تصور کن با دو تا بچه کوچیک یه شب ساک دستت بگیری و بری از خونه ت بیرون، یه مدتی توی یه دهی قایم بشی تا یه راهی برای خروج پیدا کنی، بعد از میون کوه خودتو برسونی ترکیه، با هزار بدبختی….»
میخوام ادامه بدم که دوست میز روبرو، با چشمای گرد شده، نفسشو حبس میکنه و بعد یکهو میگه: «نگو که تو همون وبلاگ نویس معروفی…»
جای حاشا نداره. عین مجرم سرم رو کج میکنم و میگم: «چرا خودشم. من همونم.»
.
پی نوشت اول : بهش میگم آخه از کجا به این سرعت فهمیدی اون منم… میگه مگه چند نفر مثل تو بودن؟
دفعه دیگه توی زندگی واقعی وقتی دارم داستان زندگیمو میگم، میگم با شیش تا بچه از ایران زدم بیرون! جهت ناشناس موندن.:)
پی نوشت بعدی: این اولین باره که با گفتن چند جمله از زندگیم کسی فهمیده من کی هستم.

پی نوشت آخر: اون معروف رو من ننوشتم، دقیقا عین صفتی بود که ایشون به کار برد. خود من معروف هستم یا نیستم رو نمیدونم. اما میدونم زندگیم عین کفر ابلیس معروفه.😦
پی نوشت آخر آخر… اینو الان یادم افتاد! میگفت من فکر میکردم شما یه خانوم پیری، اما خیلی جوونتری.
به جان خودم من هنوز پیر نشدم! ببینم، نکنه عین مامان بزرگا مینویسم؟

پیامی از آلیسون آذر- به زبان فارسی

آلیسون آذر: «اگرچه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.»

azerkids-banner

روز جمعه 21 آگوست (30 مرداد 1394 شمسی) من متوجه شدم که 4 فرزند کانادایی من: شروان (دختر 11 ساله)، روژوان (دختر 9 ساله)، درمیس (پسر 7 ساله) و می تان (پسر 3 ساله) توسط پدرشان (همسر سابق من) به نام سارن آذر ربوده شده اند.

صبح 21 آگوست ساعت 4:30 پلیسی به درب خانه من مراجعه و این خبر وحشتناک را به من داد. از آن لحظه به بعد من در کابوس به سر می برم. وقتی روزها میگذرند و من خبری از فرزندانم نمی شنوم بیشتر دچار هراس می شوم.

سارن آذر (صلاح الدین محمودی آذر) یک کرد ایرانی است که از سال 1994 در کانادا زندگی می کرده است. او یک پزشک است که از سال 2007 هر ساله در نواحی کردستان عراق کار های بشر دوستانه انجام می داده است. من این تلاش سارن را در جهت تامین کمک های پزشکی برای پناهندگان تحسین و حمایت می کردم . برایم دانستن این نکته هراس آور است که سارن در کانادا و کردستان حامیانی داشته که به او این توانایی را داده اند تا بتواند این کودکان را از مادرشان جدا کند. به نظر می رسد سارن بچه هایم را به شمال عراق برده باشد، احتمال دارد به پایتخت آن منطقه –اربیل– پرواز کرده باشند. او این عمل را بر خلاف حکم دادگاه کانادا انجام داده و پلیس بین المللی دستور دستگیری او را صادر کرده است.

مراجع قضایی کانادا با دقت در حال پیگیری این موضوع هستند و تاکید دارند بهترین شرایط برای این بچه ها این است که در کانادا زندگی کنند. ولی اول بایستی آنها پیدا شوند.

سارن و بچه ها در فاصله روزهای 6-11 آگوست در پاریس -فرانسه- بوده اند. من متوجه شده ام که آنها بوسیله قطار به  ناحیه دوسلدورف / ترویسدورف آلمان مسافرت کرده اند. آنها آخرین بار در تاریخ 13 آگوست در شهر کلن آلمان دیده شده اند. .

لطفا عکس های بچه ها را ببینید و این ماجرا را به اشتراک بگذارید. زندگی، مدرسه، دوستان و روابط اجتماعی آنها اینجا در کاناداست. ضروریست آنها پیدا شوند و به کانادا برگردند، جایی که تنها وطن و خانه آنهاست.

لطفا هر گونه اطلاعاتی که بتواند کمک کند را به شماره   2930-218-250 اطلاع دهید و یا پیامک کنید. هرچه زودتر این بچه ها پیدا شوند برای همه از جمله سارن هم بهتر است.

سپاس از تمامی شما، مردم فوق العاده شریفی که احساسات قلبی تان را نثار من و بچه هایم کرده اید. از شما که با آغوش گرم، با غذا و با پیشنهاد کمک به خانه من آمدید، شما که از طریق فضای مجازی با کلام مهربانتان و حمایتهای سخاوتمندانه تان مرا دلگرم کردید، بسیار ممنونم. شما برای من همچون نوری در این لحظات تاریک هستید.

قدردانی میکنم از فامیلم – پدر و مادرم، خواهر و برادرهایم و برادر زاده هایم که بدون شما من نمیتوانستم کاری بکنم و از خواهر بزرگم که از روز جمعه 14 آگوست از آن سر کانادا به اینجا آمد تا درکنارم باشد. او به من اطمینان خاطر داده که تا زمانی که بچه ها به خانه برگردند مرا ترک نخواهد کرد.

من میخواهم از فامیل سارن تشکر کنم برای کمکشان در جستجو برای پیدا کردن بچه هایم. من میتوانم تصور کنم که این شرایط برای آنها هم بسیار آزار دهنده می باشد.

من از مراجع قضائی و قانونی در تمام سطوح که ابتکار عمل قابل توجهی را برای یافتن محل بچه ها در کانادا و خارج از کانادا به کار بسته اند، بسیارصمیمانه تشکر می کنم.

اگر چه قلبم سنگینی می کند اما امیدم بسیار قوی ست. خواهش می کنم کمکم کنید بچه هایم را پیدا کنم.

.

پی نوشت از نوشی: لطفا فایل پی دی اف در دومین کامنت رو هم دنبال کنین.

 

روز مادر به روایت فرنگی

من روز مادر کادو گرفتم؟ بله گرفتم. ناشا طبق روال با گوشواره و لاک ناخن و دستبند و خرس عروسکی و آلوشا هم با ساختن یه فیلم بامزه و متن بامزه تر و نشون دادن اتاق درهم برهمش و موسیقی متن پلنگ صورتی…. و این همه زحمت واسه چی؟ فقط واسه اینکه امسال ازشون خواسته بودم به جای هدیه، توی تمیز کردن خونه کمکم کنن.  :)
حالا وقت تمیزکاری خونه کجان؟ توی اتاقاشون.
چرا؟ آخه خیلی خیلی درس دارن!😀‎‏
.
از شوخی گذشته، لاک دقیقا به همون رنگی بود که نداشتم و فیلم جدا منو با صدای بلند خندوند.
آسمون دلتون آقتابی.

حریم خصوصی کودکان در شبکه های اجتماعی

گفتگو با بخش فارسی بی بی سی در رابطه با حریم خصوصی کودکان در شبکه های اجتماعی
ممنون از فرناز قاضی زاده عزیز بخاطر مصاحبه
و ممنونم از مهرداد میرهادی عزیز بخاطر تهیه ویدئو

اصطلاحات مشترک

«اجاره بها»
تاریخ نوشته: 2005/01/21
لم داده بودم رو تخت و داشتم کتاب میخوندم که آلوشا دوان دوان اومد تو و بدون یه کلمه حرف یه سکه 5 تومانی گذاشت کف دستم و قبل از اینکه بخوام واکنش نشون بدم یه مداد سیاه از رو میزم برداشت و رفت بیرون.
نه که حالا مداد سیاه خیلی چیز باارزشی باشه، اما اگه شمام از اول مهر تا حالا یه رقم نجومی مداد و خودکار و چسب و خط کش و پاک کن گم کرده بودین حق داشتین مثل من از جا بپرین و با بی حوصلگی داد بزنین: «آهای بچه، مدادمو کجا میبری؟ زود برگردونش سرجاش.» و وقتی برنگشت داد من بلندتر شد: «مگه با تو نیستم؟ آهای آلوشا، الان میام برات… شنیدی؟» و میخواستم از جام بلند شم که آلوشا حیرت زده برگشت تو اتاق و گفت: «مامان؟ چرا شلوغش میکنی؟ خوب کرایه شو دادم که!» و با انگشت به سکه 5 تومانی که کف دست عرق کرده م بود اشاره کرد!
.
از میان ایمیلهای وارده:
2005/02/05
کلی‌ حال کردم با این یادآوری عبارت تهدید آمیز «میام برات». عبارتی کاملا مادرانه در مواجه با لحظاتی که خاطرت کودکی بودند.
دم شما گرم. جوجه را ببوس. شهرزاد
.
2005/02/06
سلام، من خوزستانی هستم. شاید شما هم خوزستانی باشین… من از مادرم هم این جمله رو زیاد شنیدم: میام برات.
شما هم شاد و سرحال باشین. نوشی
.
2005/02/06
آره منم خوزستاني هستم. يعني آباداني. و براي همين هم اين جمله خيلي بهم چسبيد.
قربان شما. شهرزاد

پی نوشت:
قبل از جناب خان منم تو کار گسترش اصطلاحات جنوبی بودم اما کسی کشفم نکرد بجز همین شهرزاد خانم گل.

ماتریوشکا

سلام آقای پارسا پیروزفر گرامی،
خاطر شما و البته چخوف نازنین پیش من خیلی عزیز بود که دو ساعت تمام، تنها از شهر خودم کوبیدم و با اتوبوس تا سالن نمایش شما اومدم و دو ساعت تمام هم کوبیدم و تنها، با اتوبوس به شهر خودم برگشتم و ساعت دوازده شب رسیدم خونه.
هم وقت رفتن بارون دک و پزم رو بهم ریخت، هم وقت برگشتن خیسم کرد… اما عالی بود، عالی. مرسی.

 

سیاه مشق

لطفا، خیلی از زنهای تنها به مردهایی که احساس امام علی بودن بهشون دست میده نیاز ندارن. به مردهایی که فقط دنبال زنی برای پرستاری بچه هاشون میگردن هم نیاز ندارن.
لطفا بساط خیریه تون رو یه جای دیگه پهن کنین و بفهمین که در وجود زن چیزی بیشتر از مادر بودن هم هست.
.
پی نوشت:
عصبانیم؟ نه نیستم. دارم مشق مینویسم که یادم باشه کجا نباید ایستاد، کی باید حرکت کرد.

خ خ خ

سرشو آورد جلو و با یه لحن نامطمئن پرسید: «مامان اخی یعنی چی؟» گفتم: «از کجا بدونم مادر، به چه زبونیه؟» گفت: «فارسی.» گفتم: «بعضی وقتا بچه کوچیکا که یه چیزی دهنشون میذارن مامانشون میگه اخه، تخه، تف کن.. اونو میگی؟» چنان بی غم خندید که خوشم اومد. گفت: «نه مامان، شمام بعضی وقتا این کلمه رو میگین.» با خودم فکر کردم خب خدا رو شکر انگار من زیاد اخ و تخ و تف نمیگم. بعد سرمو خاروندم و گفتم: «نکنه آخی منظورته؟ مثل وقتی که آدم دلش برای یکی میسوزه، آخی بیچاره…» نذاشت حرفمو تموم کنم. گفت: «نه، اینم نه.» دیگه عقلم به جایی نمیرسید. گفتم: «من میگم این کلمه رو؟ کجا؟ به کی گفتم؟» گفت: «زنگ زدین به آرایشگاه بهش گفتین با اخی میرسین. اخی یعنی چی؟»
 .
تاخیر مادر جان. تاخیر!

پرتقال کوکی

(۱)

با کنجکاوی به صورتش نگاه کردم و گفتم: «تو هم آدم کشتی؟» مکث کرد. تکرار کردم: «کشتی؟» گفت: «نه از فاصله نزدیک.» گفتم: «اما به هر حال آدم کشتی…» توی حرفم پرید و گفت: «ببین، من نمیتونم برات توضیح بدم، نمیکشتی میکشتنت. باید همین کار رو میکردی. اصلا بعد از چند وقت دیگه مغزت تجزیه تحلیل نمیکنه، فقط اینو میبینی که بکش تا زنده بمونی.»

(۲)

من توان دیدن فیلمهایی که خشونت اونها خارج از تحملم باشه ندارم. به همین خاطر شانس دیدن خیلی از شاهکارهای سینما رو از دست دادم یا مثل فیلم سگهای پوشالی بیست و پنج – شش سال طول کشیده تا خودمو راضی کنم فیلم رو تا آخرش ببینم.

یکی از فیلمهایی که هنوز طرفش نرفتم پرتقال کوکیه. میدونم سر این فیلم هیاهو زیاد بود. کلیسا تکفیرش کرد، توی امریکا بعضی از صحنه هاش غیرقابل نمایش اعلام شد، تا زمان حیات سازنده ش هم فیلم توی انگلیس پخش نشد. در جواب همه اینا کارگردان فیلم توی یکی از مصاحبه هاش گفته بود: «… حتی توی وضعیت فراموشی بعد از یه هیپنوتیزم عمیق هم آدمها نمیتونن کاری رو انجام بدن که در تقابل با ذاتشون باشه.*»

من نمیدونم ذات آدم چی میتونه باشه، اما میدونم که آدم میتونه توی شرایطی قرار بگیره که دیگه مغزش تجزیه تحلیل نکنه. بشه بخشی از دستگاه مولد خشونت.

(۳)

ساعت چهار و نیم صبحه. نشستم و به دیوار رو به روم زل زدم و با خودم فکر میکنم چی باید به روز یه بچه هفده ساله اومده باشه که عاقبتش بشه این. این بچه همسن و سال پسر منه. تفاوت اونا چیه؟ ذاتشون؟ شرایطشون؟ سیستمی که توش ایفای نقش میکنن؟

میدونم دیگه هیچی، واقعا هیچی دل مادر ستایش رو تسکین نمیده. از یه جایی به بعد اون مادر زنده میمونه فقط بخاطر بچه های دیگه ش. اما میدونین این جور وقتا یه جایی توی قلب آدم حفره درست میشه، حفره ای که دیگه پر نمیشه، یه تهی سرد بی پایان.

خوابم نمیبره و فکر میکنم یه دستی باید باشه که امثال اون پسر رو از لجنی که توش افتادن بکشه بیرون. یه دستی باید باشه که اون لجن رو خشک کنه. یه دستی باید باشه.

 

*

Stanley Kubrick: «…even after deep hypnosis in a posthypnotic state, people cannot be made to do things which are at odds with their natures.» / Scala Cinema Club

 

جوگیر

چند وقت پیش نشستم چند قسمت از سریال سوپرنچرال رو یه نفس نگاه کردم. روزای تعطیلی بود و طبعا حساب و کتاب خوابم از دستم در رفته بود. نتیجه بیخوابی هم این شد که یه روز صبح زود وقتی صدای بوق ماشین حمل زباله رو شنیدم توی خواب و بیداری یادم اومد که آشغالا رو بیرون نبردم. میخواستم از جام پا شم که فکر کردم احتیاجی به بلند شدن نیست چون یوریل* حتما آشغالا رو دم در میذاره.
اما تا اومدم پتومو محکم دور خودم بپیچم یهو داستان قسمتی که شب قبل دیده بودم یادم اومد و به خودم نهیب زدم: «پاشو نوشی، یوریل دیشب کشته شده.» و با چشمای نیمه باز دویدم تا از سطلا رو بیرون ببرم.
..
حالا چرا یوریل آره و کستیل نه، نمیدونم! جالب اینجاست که تا یه ساعت بعدش اصلا به این فکر نیفتاده بودم که حالا گیریم کشته نشده بود، اصلا چه فرقی میکرد!
.
* یوریل یه فرشته ناخوشایند بود توی سریال.  :)

دوباره برمیگردم

امروز یکی از دوستامو بعد از بیست و سه سال دیدم. با هم ناهار خوردیم، گپ زدیم، قهوه خوردیم، خرید کردیم…. از دوران دانشگاه گفتیم، از زندگیمون، خانواده هامون و از چیزایی که دوست داریم.
.
باید به اجتماع برگردم.