جعفری

دوستم کتی تعريف ميکنه که يه وقتی برای ۲ ساعت پسر کوچولوشو ميذاره پيش مامانش تا به چند تا کار مهمش برسه. وقتی داشته با عجله برميگشته خونه يادش ميافته که واسه سوپ پسرش بايد حتما جعفری بخره به همين دليل وارد اولين مغازه‌ايی که رو درش نوشته بوده جعفری ميشه و ميگه آقا لطفا يه کيلو جعفری بدين. فروشنده با حيرت میپرسه چی بدم؟ کتی ميگه جعفری. آقاهه ميگه ولی خانوم ما که سبزی فروش نیستیم. کتی ميگه خودتون رو در نوشتين جعفری. آقاهه ميگه بعله خانوم نوشتيم … اما نوشتيم لبنياتی جعفری!