بابايی به نام سرجيو

آهای باباها… منم يه بابای خوب دارم. اينقدر نرنجين… حالا که اينطوره منم چند تا خاطره از جوجه‌ها و پدرشون مينويسم. اما اون وقت ميشه مثلا سرجیو و جوجه هايش! این بابا سرجیو هر عیبی هم که داشته باشه در یه مورد ازش مطمئنم اونم اینه که بچه‌ها رو البته به روش خاص خودش دوست داره و هر وقت که میاد بچه‌ها خیلی خوشحال میشن. یکی از بازیهای سرجیو با پسر بزرگه اینه که چهار دست و پا میشه و اونو روی کمرش میشونه و این ور و اون ور میره. من اغلب موقع بازیشون مزاحم نمیشم. (استراحتیه واسه من) اما این دفعه آخری به طور اتفاقی شنیدم که پسره میگفت بابا بیا خر سواری و سرجیو جوری که من نشنوم آهسته میگفت: بابا جون اسب سواری نه خر سواری، اسب سواری!