بادکنک

یه بار همون روزای اول ازدواج، برای خريد هديه به جايی رفتيم که یه پارک کوچولو با چند تا اسباب بازی لق لقوی برقی روبروش بود. راستش خيلی هوس کردم سوار چرخ فلک بشم اما اصرار من به سرجيو واسه همراهی نتيجه نداد که نداد. (اون وقتا نميدونستم که ترس از ارتفاع داره) واسه همين تنهايی سوار شدم اما از اون بالا متوجه شدم يه پسر بادکنک فروش اومد و کمی با سرجيو حرف زد و بعد یهو در رفت. وقتی اومدم پايين، قبل از اينکه بخوام چيزی بپرسم خودش گفت: اين پسره رو ديدی؟ پررو اومده میگه بيا بادکنک بخر. گفتم: نميخوام. گفت: جون آقات بخر. گفتم: دستم پره نمیتونم بادکنک بخرم. گفت: بده دست بچه‌ات. گفتم: من بچه ندارم. یه ذره بچه یه نگاهی به سرتاپام کرد و گفت: تو خجالت نمیکشی با این سنت هنوز بچه نداری؟