بچه دردسرساز

اين قضيه مربوط به وقتیه که حسام (یکی از اقوام ما) ۷ – ۸ ساله بوده. حدودا ۱۰ – ۱۱ سال پيش در يکی از شهرهای کوچک جنوبی، توی يه دبستان دولتی، حين برگزاری جشنهای دهه فجر و دقيقا همون موقعی که صدای بلندگوی مدرسه امان همسايه‌ها رو بريده بوده، ناظم از بچه‌ها ميخواد که هر کی شيرين‌کاری بلده بياد سر صف و اجرا کنه. حسام هم ميره پشت ميکروفون و يه جوک دست اول و ناجور! رو تعريف ميکنه و خودش اول از همه ميزنه زير خنده. تا ناظم بجنبه کار از کار میگذره و همه، حتی معلما از خنده روده بر میشن. بعد از اين قضيه، مدیر، حسام و باباش رو بازخواست کرد. اما راستش خودش بيشتر گرفتار شد، چون همسايه‌های مدرسه تا يه هفته بعد از این قضيه مدام ميومدن و ميخواستن که يه بار ديگه اون جوکو بشنون و اون بخاطر روابطی که توی شهرای کوچيک هست مجبور شد بارها اون جوکو واسه بقیه تعريف کنه!