کلاغ سیاه

زياد راجع به اين کوچيکه صحبت نکردم تا حالا . کوچیکه بيشتر شيطون و خرابکاره تا باهوش و ماجراهاش زیاد قابل توجه نیست. اما شاید بشه یکیشو تعریف کرد. میدونین توی خونه ما صبح زود یعنی ساعت ۹. چند ماه پیش صبح اول صبحی خواب از سر دختره پرید. من که از شدت خواب چشام باز نمیشد گذاشتمش توی پارک و پنجره رو باز کردم تا هم بیرونو ببینه هم هوا بخوره و به اتاقم برگشتم. با اینکه خسته بودم بعد از چند دقیقه از خواب پریدم. سر و صداهای عجیب و غریبی میومد. یواشکی رفتم سراغ دختره و دیدم یه کلاغ سیاه گنده نشسته لب پنجره. یه غارغار این میکنه یکی دختره …حیف اومدن من باعث فرار کلاغه شد وگرنه دختره، کلاغه رو اهلی کرده بود!