افسرده

از من عکس جوجه ها رو خواستين؟ آخ من ميميرم واسه اين کار. اما ميترسم. چرا؟ چون سرجيو راحت ميتونه ما رو شناسايی کنه. همین طوری هم هر روز جنگ اعصاب دارم. فقط يه خواهش اگه ميتونين دعا کنين يا هر چيزی  که منو از بچه هام جدا نکنن. از من انتظار نداشته باشين هميشه شيرين باشم. من درگيری زياد دارم و نخواين که حوادث رو جذابتر از اون که هست بنويسم. اينا فقط نگاههای روزانه يه مادره که فکر ميکنه هر روزی که ميگذره، ديگه برنميگرده و ميخواد سفت و سخت با ثانيه ها زندگی کنه. ميدونين افسردگی چيه؟ گاهی فکر ميکنم من بدون جوجه هام افسرده که هيچ، ميميرم و متاسفانه يکی ديگه هم خوب اينو ميدونه و داره از اين ضعف من نهايت استفاده رو ميکنه. راستش ترس خيلی چيز بديه اما از اون بدتر اينه حس کنی ديگه وجودت به درد نميخوره يا تمام سالهای جوونی رو که تو خونه يه بابايی به باد دادی تبديل شده به شکوفه هايی که اجازه نمیدن میوه شدنشونو ببينی و اين يعنی خود مردن.