واگویه

خسته شدم. گوشام درد ميکنه. دندونام درد ميکنه. پوستم ناراحته. موهام سفید شده. ميخوام برم دکتر… میخوام برم آرايشگاه… اما نميشه. نخندين. ميگم نميشه. بچه‌ها رو کجا بذارم؟ قديما باز خاله‌ام گاه‌گاهی يه سری بهم ميزد. رودروايسی که نداشتم. اون که ميومد منم پسره رو بهش ميسپردم و تند تند به کارام ميرسيدم. حالا که دو تا شدن اصلا پيداش نميشه. منم باور کنين دست‌تنها عين آدم عليل شدم. تو نظر خواهيا يه نفر گفته بود بچه پيش پدرش باشه راحتتره. ميخوام بگم آره از يه جهاتی مادر هم راحتتره. اما واقعا من با اين همه درد بی‌درمون و گرفتاری وقتی بچه‌هام نباشن ميخوام دنيا نباشه. فکر ميکنم بچه‌ها هم پيش مادر راحتترن. جای بچه پيش مادرشه. لابد يه چيزی بوده که همه کشورهای متمدن دنيا بچه رو بعد از طلاق به مادر ميسپرن. خود من وقتی پسرم ۲ ساله شد داشتم دق ميکردم که آخه اين هنوز خيلی کوچولوس، من چطوری از خودم دورش کنم؟ نميخوام تنها به قاضی برم. ميدونم که زياد خواننده ندارم. اما از همين شما چند نفری که سر ميزنين میپرسم: بچه با باباش راحتتره بمونه يا مامانش؟

قانون

ميدونين حضانت قانونی مادر چقدر کوتاه و لرزاننده‌ست؟ دختر تا ۷ سال و پسر تا ۲ سال. ميگن ميخوان هر دو رو بکنن ۷ سال ولی حالا کو تا بياد و اجرا بشه. تازه همين مدت کوتاه ۲ سال و ۷ سال هم با يه چيزايی ابطال ميشه مثل مريضی سخت و صعب‌العلاج مادر يا ازدواج مجددش. يعنی حتی اگه يه زنی مهريه‌شو ببخشه و بچه‌هاشو بگيره، چون حق ازدواج نداره، اگه رابطه‌اش با يه مرد دیگه (ولو اینکه این رابطه شرعی باشه) ثابت بشه، شوهر سابقش ميتونه بچه ها رو پس بگيره. خيلی چيزای ديگه هم هست. خيلی چيزای ديگه…

هراس

ديروز پدر جوجه‌ها ميگفت: اين التهاب پوستی تو واگيرم داره؟… به خودم لرزيدم و گفتم نکنه بخواد بچه‌هامو ازم بگيره…

هاپی در دماغ

ما آدم بزرگا واسه همه چيز منطق مسخره خودمونو داريم. مثلا از صبح تا شب صد جور بد و بيراه ميگيم اما مصريم بچه‌هامون پاستوريزه بار بيان. از جمله شخص شخيص خودم که خيلی اصرار داشتم پسرم کلمه مف و فين رو ياد نگيره. (حتی حالا هم با اکراه اين کلماتو مينويسم) واسه همين از اول هر وقت اومدم دماغشو پاک کنم بهش گفتم مامانی دماغت «هاپی» داره، بيا تا هاپيشو برات پاک کنم! یه بار پسرم در حاليکه تقلا ميکرد يه جوری از زير دست من دربره پرسيد مامان اين هاپيه چه رنگيه؟ اسمش چيه؟! اولین چیزی که به نظرم رسید اسم و مشخصات «براونی» سگ پاکوتاه همسایه مسیحی طبقه پائین بود. میدونین بعد از این قضیه اولین دفعه‌ایی که پسرک سگه رو دید چی گفت؟ گفت: مامان چه خوبه که این بورانیه (نمیتونه بگه براونی!) تو دماغم بود. اگه اون سگ گندهه آقای مهندس اون تو بود چیکار میکردی؟

خرید

تا حالا شده با يه بچه فسقلی تو بغلتون و دست يه شيطون کوچولو تو دستتون برين خريد؟ تا حالا شده بخواهين با اين وضعيت پياز و سيب زمينی و کرفس و سيب و پرتقال و نارنگی و ليمو ترش و هويج بخرين؟ بعد يهو يادتون بياد که نون و شير هم ندارين؟ بعد به ليستتون سبزی خوردن و ماکارونی و روغن و… اضافه کنين و در تمام اين مدت فراموشتون نشه که ماشين ندارين، چون که هیچوقت ماشين نداشتين؟ و در تمام اين مدت کوچيکه خواب باشه و بزرگه بهونه پنير پرورده آمل بگيره؟ (عصر ارتباطات و پيام های بازرگانی) تا حالا شده که احساس رضايتتون رو بخاطر اينکه تونستين تموم اين کارا رو تنهايی انجام بدين يه بنده خدايی با تذکر خانوم حجابتو رعايت کن به بيزاری از زندگی تبديل کرده باشه؟

آخ… اگه شما به خدا ريخت و قيافه منو ميديدین…

سیگار

پارسال تابستون يه مدتی پسرم که اون موقع تقريبا ۲ ساله بود گير داد که سيگار ميخوام! اوايل با مهربونی سعی کردم حواسشو پرت کنم. تا مدتی اين روش جواب داد اما بعد از مدتی دوباره سيگار سيگارش شروع شد. سعی کردم با زبون بچه‌گونه از ضررهای سيگار براش بگم! اينکه بوی بدی ميده و دندوناش سياه ميشه… ( با اين همه آدم سيگاری دور و برم اگه از خطر مرگ ميگفتم قطعا به ريشم ميخنديد) اما بازم بی‌نتيجه بود. از همه بدتر وقتی بود که جلوی غريب و آشنا هوس سيگار ميکرد! يه روز که کلافه از کار خونه بودم، تا اومد گفت مامانی سيگار ميخوام، دادم دراومد که پسره بی‌ادب اگه يه بار ديگه از اين حرفای بد بزنی هرچی ديدی از چشم خودت ديدی و… و… و. پسرکم زد زير گريه. دلم سوخت. بغلش کردم، بوسش کردم و گفتم بيا گل مامان بريم برات آب بريزم تو ليوان بخوری. اشکاتم پاک کن. در يخچال رو که باز کردم پسرم با هيجان از بغلم بیرون پرید و گفت :» إ… مامان سيگار!» و ظرف پر از گيلاس رو نشونم داد.

بهشت زير پای مادران است

من از اساس با اين جمله، حداقل توی کشور خودمون مخالفم. يه وقت فکر نکنين خدای نکرده دارم سياسی ميشم‌ها؟ نه بابا آدمی مثل من همين که بتونه از عهده زندگيش بربياد و به بچه‌هاش برسه کلی هنر کرده. اما خدا وکيلی اگه يه زنی با همسرش نسازه و بخواد طلاق بگيره همچين درست و حسابی بهشت رو از زير پاش ميکشن بيرون و طرف رو با مخ واژگون ميکنن که تا مدتها نميفهمه چی شده. بله بهتر بود ميگفتن که بهشت زير پای مادرایی‌ست که به خودشون اجازه نميدن با شوهره مخالفت کنن، مادرايی که يه عمر به خاطر بچه‌ها ميسوزن و ميسازن. چون اگه زنی طلاق بگيره اولين چيزی که ازش سلب ميشه مادريشه. يعنی ميشه مادر هفته‌ای يه بار ملاقات… ماهی يه بار… چه ميدونم در بعضی موارد هم که اصلا حرفشو نزن. حالا… اين بحث سوختن و ساختن مادرا که يه مطلب ديگه‌ست. اما تا حالا دور و بر خودتونو نگاه کردين؟ مادرتون… خواهرتون… همسرتون… دخترتون… فامیلتون… همسايتون… چند نفرو ميشناسين که فقط به خاطر از دست ندادن بچه‌هاشون دارن به زندگی مشترک تن ميدن؟
بلا نسبت فمينيست‌ها ! به اونا وصله‌ايی مثل من نميچسبه‌ها!

خاطره

يه دوستی دارم که اوایل در مورد بچه‌هاش کمی بيخيال بود و با آرامش خاطر اونا رو دست همسايه‌ها میسپرد به همين دليل هم بعد از مدتی به خودش اومد و ديد که پسرش فحش دادن یاد گرفته، هنوز درست حرف نميزنه اما ميگه گمشو، خر! خانوم هم که از اين موضوع اصلا خوشحال نبوده تصميم ميگيره يه جورايی معنای اصلی فعل گم شدن رو توی کله بچه فرو کنه. به همين دليل يه تعداد اسباب بازی ميريزه جلوی بچه و بعدش يکی يکی اونا رو بر ميداره و ميگه ببين عزيزم اين توپه گم شد. ديگه نيست. ببين عسلم اين توتو نيست، گم شد… بعد جهت امتحان به بچه نگاه ميکنه و ميپرسه: پس توپه چی شد گلم؟ پسره بدون معطلی جواب ميده گم شد، خر!

از من به شما نصيحت… هيچ وقت در مورد بزرگ شدن بچه هاتون عجله نکنین. همه چیز به وقت خودش اتفاق می‌افته. دلیلی واسه نگرانی وجود نداره. اونا بزرگ میشن و میرن و حیفه که شما تمام سلولهای حافظه‌تون رو با اضطراب بزرگ کردن اونا پر کرده باشین. از ما گفتن.

زندگی سگی به شيوه ايرانی

ديروز جوجه ها با پدرشون ۳ ساعتی رفتن بيرون. منم زدم بيرون.  برای اولين بار بعد از ۳ سال تونستم تنها باشم. اما هنوز نيم ساعتی نگذشته بود که دلم شور زد… دلم تنگ شد. اصلا احساس بدی داشتم. شايد به نوعی احساس گناه. با خودم اخم و تخم کردم که به خاطر يه ذره شير کاکائو يا استفراغ که آدم اين همه عصبانی نميشه. بعدش ياد اين برنامه‌های تلويزيون افتادم که دوربين مخفيه يا چه ميدونم از همينايی که خرابکاری بچه ها رو نشون ميده و مردم هم غش‌غش ميخندن. با خودم گفتم ببين بچه اونا خونه رو به گند ميکشه ميخندن و تازه فيلمشو هم ميفرستن تا تموم مردم دنيا هم ببينن. اونوقت يکی مثل من که حتی ممکنه پای تلويزيون هم خيلی بخنده سر بچه خودش داد و بيداد ميکنه. بعدش انصاف دادم . يه سالی مامان من از امريکا يه بسته هايی آورد که مثل دستمال کاغذی بود. با يکی از اون دستمالها ميشد اجاق گاز پر از لکه‌های روغن رو برق انداخت. خوب يادمه که با اون چيزايی که مامان آورده بود چند ماهی همگی از کارهای سخت خونه معاف بوديم. وقتی دکتر با نگاه عميقی به دستام به من گفت میدونم نميشه اما سعی کن کمتر پوستتو در معرض مواد شوينده قرار بدی، با خودم گفتم کاش منم يه نيم کره اونورتر به دنيا می‌اومدم. چون در اون صورت قطعا هم من و هم بچه‌هام شرايط انسانی‌تری برای زندگی داشتيم. اونوقت ما هم از خرابکاری بچه‌هامون ميخنديدم و بچه‌هامون مجبور نبودن مادرشون رو هميشه در حال حمالی نگاه کنن. همين.

زندگی سگی

امروز روز خوبی نبود. صبح بعد از دادن صبحانه به جوجه‌ها به طرف مرکز بهداشت راه افتاديم تا معاينه ماهانه دختر کوچولويم را انجام دهيم . از قضای روزگار چون کارها خوب پيش رفت و زود تموم شد تصميم گرفتم برای يه بار هم که شده به خودم فکر کنم و دکتر برم. چند ماهی هست که دچار يه نوع التهاب مسخره پوستی شدم که ديگه اين اواخر بيچاره‌ام کرده بود.  جالب اينه که دخترک ۱۱ ماهه من بسيار خوش‌اخلاق و خنده روست . اما به محض ورود به اتاق دکتر شروع کرد به جيغ کشيدن. من که مستاصل شده بودم جفت بچه‌ها رو به منشی سپردم و به اتاق دکتر برگشتم . فکر ميکنم ۲ ساعتی دختره جيغ کشيد و من بيچاره در حالی که تموم مدت اونو بغل کرده بودم راه ميرفتم و به زمين و زمون فحش ميدادم. جوری که پسرم با تعجب نگاهم ميکرد و مدام میپرسيد: مامان ما رو دوست داری؟ شب هم دختره دو بار استفراغ کرد.  پسره شير کاکائوشو روی فرش ريخت.  شام دير حاضر شد. نميدونم همه چی قر و قاطی شده بود.
روز بدی بود.

 

رنگها

پسر بزرگ من سه ساله است. راستش خيلی دلم ميخواست به مهد کودک بره چون باهوشه اما بنا به دلايلی نشد. منم واسه اينکه جبران کرده باشم تصميم گرفتم روزی نيم ساعت تا يه ساعت باهاش تو خونه کار کنم. واسه همين با مشورت يه مهدکودک يه تعداد کتاب آموزشی واسه ۳ ساله ها خريدم و درس دادم. از اونجا که من معلم باحالی هستم سر کلاس رنگها با خودم گفتم بذار حالا که اين بچه این قدر باهوشه از وقتش دو برابر استفاده کنه و شروع کردم به گفتن و نشون دادن رنگهای دو اسمی مثل: سياه و مشکی، سرخ و قرمز، طوسی و خاکستری… بعد با قيافه پيروزمندانه‌ايی به پسرم نگاه کردم و عکس يه فيل رو بهش نشون دادم و گفتم اين چه رنگيه مامان جون؟ با چشمای درشتش بهم نگاه کرد و گفت: خاک تو سری!

نوشی

سلام. من عنوان اين وبلاگو از راز مگو دارم. يه وقتی که به پول احتياج داشتم اون پولی به من رسوند و روی پاکتش نوشت: «برای نوشی و جوجه‌هاش». راستش من زن گرفتاری هستم. دو تا جوجه دارم که با دنيا عوضشون نميکنم و بنا به دلايل خاصی متاسفانه من در بزرگ کردن اين بچه‌ها کاملا تنها هستم. نه خانواده‌ام کنارم هستن و نه همسرم. مشکلات مادی‌ام که ديوانه‌کننده است. تنها دلخوشی من، بچه‌هام و اين کامپيوتره و البته اينترنت، اونم تازه به شرطی که پول برای خريدن اکانت باشه. جدی ميگم هيچ حقه‌ای در کار نيست. تاره اينا رو هم ميگم واسه اينکه اگه يه مدتی پيدام نشد بدونين فقط به اين خاطره که پول نداشتم! راستش مايلم خاطرات جوجه‌هامو بنويسم. ممکنه خواننده نداشته باشه اما به هر حال اينم واسه خودش وبلاگيه دیگه!