دامادی

راستش مشکل از وقتی شروع شد که يه لباس خيلی خوشگل واسه پسرم خريدم و تا رسیدیم خونه، از ذوق تنش کردم تا ببينم مناسبه يا نه. پسرک هم خيلی خوشحال بود واسه همين در رو باز کرد و به خانمی که مشغول نظافت ساختمان بود، گفت: خاله رقيه ببين لباسمو! رقيه خانوم هم با قربون صدقه گفت: انشاالله لباس داماديت مادر…
حالا اين کلمه دامادی چطور توی ذهن پسر ما موندگار شد، واسه منم جای سئوال داره. چون ناخودآگاه داره همه چيزو به همين دامادی ربط ميده.
مثلا امروز عصر خانواده خاله‌م بعد از عمری اومدن اينجا. تا به اتاق پسره رفتن و تختخواب نوی اونو ديدن، گفتن: به‌به… چه قشنگه تختت آقای گل گلاب. پسره بدون معطلی جواب داد: خيلی ممنون. انشالله تخت داماديم!!!!

حالا همه فکر ميکنن اينا رو من يادش دادم….

Advertisements

صرفه جويی در آب

پسر خواهر من کوچولو که بود حرفای قشنگی ميزد… مثلا اين دو تا جمله مربوط به وقتيه که حدودا ۲ سال و نيمه بود و تازه داشت دنیا رو کشف میکرد.
اولين بار که دريا رو ديد، گوشاشو گرفت و داد زد: وای… آب رو ببندين!
و اولين بار که هواپيما رو ديد، با تعجب گفت: چه توتوی بزرگی!

يادآوری:اين شازده، همون آقاييه که توی دهنم دنبال توتو ميگشت!

به آريانا

سلام آريانا… راستش من اون کسی که شما فکر ميکنين نيستم. اما پيغامتون رو پاک کردم چون توی اون اسم يه بنده خدايی رو برده بودين و اصلا فکر نکرده بودين که بر فرض هم که اون فرد مورد نظرتون باشم، شايد دوست نداشته باشم منو به اسم واقعيم صدا کنن…
يعنی ما آدما اين قدر راحت با سرنوشت يکی بازی ميکنيم؟ يعنی يه لحظه فکر نميکنيم که اين آدم اگه ميخواست ميتونست خيلی راحت خودشو معرفی کنه؟
به هر حال اگه يه روزی لو بره که من کی بودم، مطمئن باشين که ديگه نميتونم بنويسم…. ( قابل توجه اونايی که چشم ديدن منو ندارن ) و لطفا اگه منو شناختين… سکوت کنين. اين نهايت توجه و علاقه شماست به جوجه‌های من و در کنارشون من.
جدی جدی اين فقط يه وبلاگ نيست. ميتونه با آينده من بازی کنه. در نهايت اگه يه وقتی خيلی خيلی مصر بودين که خصوصی حرف بزنين لطفا ایمیل بدین یا حتی میتونین off line بذارین.

نميدونم شايدم اين يه نشونه‌س. نشونه اين که بهتره قبل از اينکه برام دردسری درست بشه خداحافظی کنم…. شايدم اين طوری بعضيا که فکر ميکنن من دروغ ميگم بهشون ثابت بشه…. راستش بايد فکر کنم.

زن گرفتن

داشتم با دوستم صحبت ميکردم. بهش ميگفتم: زياد گول اين روزا رو نخور، فکر نکن هميشه همه چيز اين قدر خوب ميمونه…. اگه فکر ميکنی خواستگار خوب داری … پس معطلش نکن. ازدواج کن. (چه مامان‌بزرگ خوبی شدم…) دوستم خنديد و گفت: ای بابا… کی مياد منو بگيره… هنوز جمله‌شو تموم نکرده بود که پسرم دويد و دستاشو دور گردن دوستم انداخت و گفت: من ميگيرمت خاله. و دستاشو محکم فشار داد!

آخه يکی نيست به این فسقلی بگه این گرفتن با اون گرفتن خیلی فرق داره…

نبود توانايی

امروز به پسرک ميگم: برو در ميز تحريرت رو باز کن، مداد رنگياتو بيار، نقاشی بکشيم… رفت و بعد را چند دقيقه‌ايی اومد و گفت: شما بيا بازش کن. گفتم: من دستم بنده. گفت: آخه منم تونستن نبودم!

فرزند . کام

يه ايميل رسيده و خواسته شده، اين سايت رو اينجا معرفی کنم. بد هم نيست. وقتی اولين بچه‌م به دنيا اومد از وحشت داشتم ميمردم، چون هيچی از مادر بودن بلد نبودم و کسی رو هم نداشتم که کمکم کنه. فقط سرجيو و پدرم کنارم بودن، که اونا هم از بچه بزرگ کردن چیزی نميدونستن. همون وقت بود که ارزش خوب نگاه کردن رو ياد گرفتم. يعنی اونقدر به علائمی که کوچولو نشون ميداد دقت کردم که گريه ناشی از گرسنگی رو از گريه ناشی از درد رو تشخیص دادم… جدا فرق داشتن!
کارم هم شده بود يه خط در ميون دکتر رفتن…. تا بچه عطسه ميکرد من مطب دکتر بودم. (انصافا چه دکتر خوبی هم سر راه ما قرار گرفت. يه روزی حتما اسم و آدرس محل کارش رو ميگم، تا ادای دين کرده باشم.) اونقدر به مطب رفته بودم که يه روز ازم خواست گاهی باهاش تلفنی مشورت کنم و ديگه نميخواد این قدر مراجعه کنم!
منظورم اينه که اگه سه سال پيش بلد بودم با اينترنت کار کنم. ( بلد نبودم… ) يا اگه اون موقع مثل الان اين قدر اينترنت عمومی شده بود، دچار دردسر کمتری بودم. همين طور که بچه دومم رو با اعتماد به نفس بيشتری بزرگ کردم.
اين همه حرف زدم که بگم، واسه کسايی که ميخوان يا دارن بچه دار ميشن سايت خوبيه…
=
الان سال نود و پنجه. یعنی چهارده سال بعد از روزی که این متن رو نوشتم. امروز من اون ادای دین رو انجام میدم. دکتر جمشید معصومی، اون زمان مهرشهر کرج بودن. الان هر جا هستن خدا حفظشون کنه.
 .
DSC02247

گويش ترکی و فارسی

بازم يکی ديگه از مشکلات ما مادرا! اصلاح گويش بچه‌هاس. منظورم تبديل کلمه دده به گردش و به‌به به خوراکی و لالا به خواب نيست… منظورم تلفظ درست کلمه‌هاس.
يکی از درگيريهای خونگی ما بين من و پسرم سر کلمه چکاره! که من ميگم چيکار، اون ميگه چيچار!!
نه اينکه نتونه. خيليم خوب ميتونه. فقط از تنبليه شايدم يادش ميره. امروز ديگه زدم تو خط تحصيلات عاليه! گفتم: ببين مامان جون. ما فارسی زبونيم!! بايد کلمه‌ها رو فارسی بگيم. چيچار رو ترکا ميگن. ( راستی ترکا ميگن چيچار؟ ) اما تو که ترک نيستی. پس درست حرف بزن.
با چشای درشتش يه خورده نگام کرد و گفت: ترک يعنی چی؟ گفتم: يعنی… يعنی… ترک مثل خاله کتی! ببين. خاله کتی ترکه ما فارسيم. اونا به يه زبونی حرف ميزنن که ميشه ترکی. ما هم فارسی صحبت ميکنيم. فهميدی گلم؟ گفت: آره.
راستش مطمئن نبودم که فهميده باشه. اما همين قدر برام کافی بود که ديگه نگه چيچار. اين بنده خدا کتی هم که دو بار ازش تو وبلاگ اسم بردم يه دوست قديميه که حداقل روزی يه بار با هم تلفنی صحبت ميکنيم. منظور اينکه حدودا بعد از نيم ساعت کتی زنگ زد.
نميدونم تا حالا اين صحنه رو ديدين؟ دقيقا وقتی داری با تلفن صحبت ميکنی بچه‌ها همه کاراشون شروع ميشه. يا دستشويی دارن يا آب ميخوان يا ميخوان يه چيزی بهت بگن و از همه بدتر ميخوان با تلفن صحبت کنن.
اين شازده هم هی گوشه لباسم رو ميکشيد و ميگفت ميخوام با خاله صحبت کنم. تعارف که نداشتم. شر رو از گردنم باز کردم و گفتم: کتی ببين اين چی ميگه؟ و گوشی رو دادم.
پسرک گفت: سلام خاله، بهم بگو چيکار ميکنی؟… نه ميگم بگو چيکار ميکنی؟… نه! باید بگی چيچار!… برو بابا… تو ديگه چه ترکی هستی!
و تق، تلفن رو قطع کرد!

پيوست: قصد هيچ توهينی به هيچ انسان شريفی رو ندارم. اين بچه توی سنی نيست که معنای تحقير رو بشناسه و عمدا حرفی رو بزنه و من چيزی رو نوشتم که اتفاق افتاده بود. فکر کنم منظورش اينه که تو ديگه چه ترکی هستی که ترکی نميتونی حرف بزنی. اينا رو از جهت چند دوستی نوشتم که رنجيده بودن. راستی این کجای نوشته بوی توهين ميداد؟

اين بچه‌ها…

دوان دوان اومد تو اتاقم و پرسید: مامان شما حساب بلدين که به من عددا رو ياد ميدين؟ گفتم: آره جونم. من توی مدرسه حساب کردن رو ياد گرفتم. با کنجکاوی نگام کرد و گفت: پس لطفا بگين، پنچ تا هفتاد و هفت با سه تا نود و نه با يه دونه سيزده چند ميشه؟

انتخاب با شماست

وقتی ميگم حافظه بچه‌ها حيرت آوره، باور کنين. صبح سرجيو به بچه‌ها تلفن زد. شنيدم که پسرک بهش ميگفت: ببين بابا، انتخاب با خودته! ميتونی بيايی اينجا و داد بزنی. اما اگه داد زدی اونوقت به من نگو گريه نکن. چون من گريه ميکنم وقتی با مامان دعوا ميکنی……

راستش منم داشتم گريه ميکردم پشت در…
میدونین آخرین باری که داد و فریاد شده بود کی بود؟

وحشت شبانه

چند شبه که پسرم خوابای بدی ميبينه… هر دفعه بعد از اينکه يه کمی هشيار ميشه و ليوان آب رو سر ميکشه ازش میپرسم چه خوابی ديده. هر شب خواب آقا دزده‌ست. يا اينکه يکی به زور ميخواد بياد توی خونه…
نميدونم چی باعث اين دلهره شده. خوشبختانه من خواب سبکی دارم و خيلی خيلی هم کم‌خوابم. با کوچکترين صدای بچه‌ها، بالای سرشون هستم. به پسره هم کلی اميدواری دادم که براونی اجازه نميده هيچ دزدی وارد ساختمون بشه. احتمالا هم به پشتوانه من و براونی الان خواب هفت تا پادشاه رو داره میبینه!…
خداييش من که سه سالگيمو خوب يادم نيست اما ميگن که منم زياد توی اين سن کابوس ميديدم و البته خيلی هم سخت آروم ميشدم. احتمالا ترس من تا ۹ سالگی ادامه داشته چون من اون سن و خاطراتشو خوب يادمه. منم ترس از غريبه‌ها داشتم توی خواب… و اينو خوب يادمه که خيلی وقتا جيغ ميزدم اما جيغم صدا نداشت که بيشتر از بقيه چيزا منو ميترسوند. شايد چون ترس بچگيم يادمه، پسرم رو خوب درک ميکنم. ( باور کنين تموم بدنم درد ميکنه از بس اين چند شب توی تخت خودم خوابوندمش و مچاله شدم تا جای بيشتر و راحت‌تری داشته باشه. ) فقط اميدوارم اين دوران سريعتر بگذره. چون ظاهرا هر دوی ما به يه خواب يکسره و بدون هراس تا صبح شديدا نيازمنديم.

ببینم شما هم وقتی کابوس میبینین، مامانتون رو صدا ميکنين؟

چند پيام!

حالا هی من بگم اين وبلاگ خيلی خيلی خوب مينويسه، شما باور نکنين.

شما میتونین این آقا رو وادار کنين برگرده؟

راستی پدر سامان، يه چيزی برام بنويسين…. دلم براتون تنگ شده.

پفک نمکی

يه سفره بزرگ پهن کردم رو زمين و توش رو پر از خوراکی کردم. بچه‌ها نشستن و شروع کردن به خوردن. دروغ نگم توش پفک هم بود. ( حالا سالی، ماهی يه بار ضرر نداره! ) خودمم پريدم که تند روتختی‌ها رو بکشم و اتاقا رو جمع کنم.
سرم گرم کارام بود که سر و صداشون بلند شد. اومدم و ديدم پسره با عصبانيت داد ميزنه: نکن.. نميخوام. ولم کن. غر زدم: چی شده باز؟ گفت: نميخوام بهم پفک بده… خودم بلدم بخورم. اخم کردم: إ…. پسر بدی نباش. خواهری دوستت داره. ميخواد اين طوری بگه که چقدر تو داداشی گلی هستی.
داشت تند تند پفکش رو ميخورد. شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: نميخوام. ميدونم که گلم. نميخوام بهم پفک بده.
دختره جيغ و ويغ ميکرد. سخاوتش گل کرده بود و ميخواست حتما يه چيزی به يکی بده. ( ديدين؟ اغلب بچه‌ها شما رو به خوردن چيزی که دارن دعوت ميکنن. ) قيد کارامو زدم. گفتم: باشه پسرک. من خودم از دست خواهری پفک ميخورم. نشستم، چشمامو بستم و با خنده دهنمو باز کردم: أ…….م!
چيزی که توی دهنم اومد شباهت کمی به پفک داشت! يه چيز تفی و مرطوب و له. دهنمو بستم و چشمامو باز کردم. ديدم دختره دونه پفک رو اول ميکنه توی دهن خودش و بعد در مياره ميده به من. صورتم جمع شد…
پسره يه نگاهی بهم کرد و گفت: چیزی نیست! دوستت داره… بخور!

زرده تخم مرغ پخته و سفت شده رنديده

اگه نميگين نوشی مامان بزرگ شده!! و مطلب کم آورده ميخوام بهتون بگم که اگه شما هم مثل من واسه خوروندن زرده تخم مرغ به بچه کوچیکتون مشکل دارين از این روش استفاده کنين. چون من نتيجه گرفتم. ( این روش ابداع من نیست البته، به منم کسی یاد داده )
کافيه زده تخم مرغ پخته و سفت‌شده رنديده* رو، با سه – چهار تا قاشق ماست خوب قاطی کنين. دخترک من که هميشه تخم مرغ رو تف ميکرد، با چه ملچ ملوچی تخم مرغشو خورد. حالا شما هم امتحان کنين… شايد نتيجه داد.

* دوستان عزيز توجه داشته باشید، رنديده از اصطلاحات جناب آقای نجف دريابندری در کتاب مستطاب آشپزيست… لطفا جهت غلط‌ گیری خودتان را خسته نفرماييد.

بازيهای کلامی

ديشب باز پسرک بيدارم کرد… (اين چند شبه يه خواب راحت نداشتم.) گفتم: چيه مامانی؟ گفت: کابوس ديدم. يه لحظه جا خوردم. اين بچه اين کلمه‌ها رو از کجا ياد ميگيره؟
بغلش کردم و پيش خودم خوابوندمش. تا امروز صبح که سرجيو زنگ زد و من باهاش راجع به اين موضوع صحبت کردم. خنديد و گفت: من اينو يادش دادم! پرسيدم: آخه چرا؟ گفت: تو سريال خاک سرخ، خانومه ميگه بهتر بود اسم بچه رو ميداشتن کابوس بجای رويا. ازم پرسيد کابوس چيه؟ منم گفتم خواب بد.
فکر ميکنم بچه‌ها توی اين سن يه جور بازی کلامی دارن. يعنی يه چيزايی رو ميشنون و بعدم اون رو تو موقعيتای مختلف تکرار ميکنن. بعضی وقتا جمله درست و سر جای درست خودشه، بعضی وقتا نتيجه خنده‌دار ميشه… و حافظه‌شون… باور کنين حيرت‌‌‌آوره… چيزايی يادشون ميمونه که گاهی ما حتی متوجه اونا نشديم.
نتيجه کار، چیزیه که اينجا نوشته ميشه! حرفای بچه‌ايی که داره سعی ميکنه بزرگ بشه و با عرض معذرت… گاهی از ما بزرگترام بهتر میفهمه.

خانه قشلاقی

راستی توی اين سرما چسبيدن به يه شومينه گرم توی يه خونه قشلاقی خيلی دلچسبه… قبول ندارين؟

خلاصه اينکه ببينين چه قالب خوشگلی داره وبلاگ اين آقا… فقط همين….!

شانه هايی که نبودند

بعضيا منو متهم کردن به دروغگويی. خوب راستش من خيلی راجع بهش فکر کردم… اينکه من راست ميگم يا دروغ… و يا اينکه چند درصد حرفام منطبق بر واقعيته. خوب من همیشه هم راست نمیگم… ميدونين چرا؟
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار با کج خلقی بچه‌ها رو از خودم ميرونم و دعوا ميکنم.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار از دست بچه‌هام اشکم در مياد.
چون براتون نمينويسم که روزی چند بار بچه‌هام از دست من گريه ميکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی مريضم و حتی حوصله خودمو ندارم چقدر حالم بد ميشه وقتی بچه‌ها واسه نشستن توی بغلم همديگه رو هل ميدن.
چون براتون نمينويسم که وقتی با کسی دارم تلفنی حرف ميزنم که باهاش رودروايسی دارم، چند بار بايد با اشاره و اخم کردن و …. يا حتی پرت کردن چيزی طرفشون، بدون اينکه صدام در بياد تا کسی که پای تلفنه بشنوه، بهشون هشدار بدم که با هم دعوا نکنن.
چون براتون نمينويسم که وقتی برای تهيه چيزی براشون با مشکل مواجه ميشم، انگار ته دلم رو چنگ ميزنن.
چون براتون نمينويسم که هنوز مشکل پوستيم برطرف که نشده هيچ… حادتر هم شده. چون هنوز نتونستم دکتر برم.
چون براتون نمينويسم که چقدر از ريخت افتادم و پير شدم. و چقدر بچه‌هام خصوصا پسره غرغرو شده.
چون براتون نمينويسم که چقدر خسته‌م…. اينکه من توی يه منطقه‌ايی زندگی ميکنم که برای خريدن يه کيلو ميوه يا گوشت کلی راه تازه اونم با ماشين باید بری…
شما از غصه‌های من فقط اينو ميدونين که بچه‌هامو دوست دارم و نميخوام ازشون جدا شم و اينکه دارم مبارزه ميکنم.
مدام از من ميخواهين براتون از مشکلاتم با سرجيو بگم. تو فيلما ديدین که ميگن هر چی بگی بر عليه خودت تو دادگاه ممکنه ازش استفاده بشه؟ منم همينم. کوچکترين حرکت حساب نشده من ممکنه برام دردسر ساز بشه.
ميگين به سرجيو بگو که چقدر بچه‌ها رو دوست داری… مگه ميشه اون ندونه؟ ميدونين چقدر سخته تک و تنها ۲ تا بچه فسقلی رو تر و خشک کردن؟ اونم بدون کمک؟ ميدونين من ۴ ماه ۴ ماه هم نميتونم ابروهامو بردارم؟ ميدونين سرجيو حتی گاهی حس مادرانه من نسبت به جوجه‌هامو زير سوال ميبره؟
ميگين از مشکلاتت بگو. باور کنين من وقت فکر کردن به مشکلات رو ندارم. يعنی اين قدر کار از صبح سرم ريخته که وقت نميکنم يه کمی به خودم فکر کنم. تازه وقتی هم که دارم توی ذهنم با خودم کلنجار ميرم يه خط در ميون يا بايد اونو بشورم يا غذای اينو بدم. سوالای اونو جواب بدم (که تموم شدنی هم نيستن) يا با اون يکی دالی موشه بازی کنم.
همه چی واسه من شده قسطی… حتی نوشتن وبلاگ. ده بار وسطش بايد بلند شم و بنشينم…
راستی يه از خدا بی خبر هم با فرستادن يه مشت عکس بچه، منو ويروسی کرده. اگه از طرف من ميلی به شما رسيد که بيشتر از ۲۰ کيلو بايت بود يا ضميمه داشت لطفا اصلا بازش نکنين.
به طور کلی… من غالبا ميلهای رسيده رو reply ميکنم و اين بهترين راه شناختن ميل که ويروسی هست يا نه… البته من تا آخر هفته قضيه رو حل ميکنم.
ضمنا اگه فکر میکنین حرفام دروغه، خوب… باشه، فرض کنين حکايت ميخونين…

کريسمس

چراغ خواب اتاق پسرک خرابه. ديدم بهونه ميگيره. (دختره هم عين اين چراغ روميزی رو داره و اون خراب نيست! و البته قرمزه و چراغ خواب پسره، آبی) زنگ زدم به همسايه طبقه پايينی و ازش خواهش کردم فردا که سر کار ميره اونو بده تعمير کنن. قبول کرد. خوشحال شدم و گفتم الان ميارمش پايين.
در رو که بازکردن منظره درخت کريسمس با اون همه چراغ و حباب رنگی يه حس خوبی بهم داد… راستش انگار که ته دلم شکر پاشيدن.
وقتی داشتم برمیگشتم، سگشون براونی رو تو راه پله ديدم. از بس حس خوبی داشتم بهش گفتم: براونی خانوم! کريسمس تو هم مبارک…

جيشی که حرف ميزد

صبح با نوازش دست پسرک بيدار شدم. ديدم بالای سرم ايستاده و هراسون نگام ميکنه. پرسيدم: خواب بد ديدی؟ گفت: نه… اما شلوارم خيسه. نشستم. يه کمی ذهنمو جمع و جور کردم و گفتم: اشکالی نداره، بيا لباساتو عوض کنم. رختخوابتم خيس شده؟ گفت: نه.. هنوزم جيش دارم. بردمش دم دستشويی. تا کارشو تموم کنه براش لباسای تميز آماده کردم. پوشيد و خوابيد.

دم دمای ظهر متوجه شدم زياد پا به پا ميشه. گفتم: برو دستشويی پسره. گفت: نميرم. نميخواستم به روش بيارم اما گفتم: برو مامانی. اگه نه مثل صبح ميشه ها! گفت: اون خودش ريخت! ديدم بهتره با منطق خودش باهاش صحبت کنم. گفتم: عزيزکم اگه دير به دير دستشويی بری دلت درد ميگيره. الان جيشات توی شکمت دارن گريه ميکنن. ميگن بذار ما از شکمت بياييم بيرون!
فکر کنم دلش واسه جيشش سوخت… چون خيلی زود قانع شد. کارش که تموم شد، آب رو باز کردم تادستشویی رو بشورم که فريادش بلند شد. برگشتم و گفتم: چيه؟ چرا داد میزنی؟ خوب ميخوام اينجا رو بشورم. زد زير گريه. کلافه شدم. گفتم: چته؟ حرف بزن ببينم چی ميگی. با هق هق بهم گفت: ميخواستم دهن جيشمو ببينم! مگه نگفتی جيشم حرف ميزنه؟ منم ميخواستم دهنشو ببينم ديگه!! خرابش کردی. تو دهن جيشمو خراب کردی….

حالا خر بيار و باقالی بار کن با اون منطق من درآوردی حرف زدن جيش..

کتی راستگو

مدتی بود که کتی اصرار داشت گداهای تهران رو جمع کردن. بهش ميخنديدم و ميگفتم: ساده دل، صد بار وعده دادن اما تا حالا عملی نشده، تا صد سال ديگه هم عملی نميشه. اما لجاجت ميکرد و ميگفت خودش تو روزنامه خونده. اونقدر مطمئن بود که حتی حاضر شد شرط ببنده. راستش اين پافشاريش منو به شک انداخت واسه همينم ازش خواستم اون روزنامه رو نگه داره تا من با چشمای خودم ببينم. طبیعيه که بعد از اين جريان اولين روزی که رفتم خونشون، ننشسته، بهش گفتم: کوش اون روزنامه کذايی؟ با اعتماد به نفس کامل پاشد و رفت روزنامه رو آورد و همون صفحه رو جلوی روم باز کرد و گفت: ببين! و با انگشت محکم روی مطلب کوبيد!!
راست ميگفت. البته نوشته بود، اما دوست من عنوان اين مطلب رو نخونده بود: چهل سال پيش در همين روز!!!

هفت شهريور

فکر ميکنم حواس پرتی فقط مختص متاهلا نيست… چون يادم اومد که حدودا یازده سال پيش خودم هم يه خرابکاری کردم که به عنوان يه خاطره بامزه هميشه گوشه ذهنم مونده!
یازده سال پيش که من دوران دانشجوييم رو توی تهران ميگذروندم، يه بار که خيلی خيلی خسته بودم ايستادم کنار خيابون به انتظار ماشين و هر تاکسی که ميومد داد ميزدم هفت شهريور! اما با اينکه مسير من مستقيم بود هيچ ماشينی نمی‌ايستاد تا اينکه بعد از کلی معطلی يه تاکسی که از اتفاق خالی هم بود ايستاد و گفت: خبری شده؟ گفتم: بله؟ گفت: ميگم تو اين تاريخی که ميگی خبری شده؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: آخه ما خيابونی به اين اسم نداريم! بهت‌زده با انگشت مسيری رو نشون دادم که انتهاش ميخورد به هفت شهريور. خنديد و گفت: خانوم تکليف ما رو روشن کن يا بگو بیست و پنج شهريور يا بگو هفت تير! تازه فهميدم چه خرابکاری کردم. در حالی که از خنده نفسم بند اومده بود گفتم: ميخوره؟ گفت: بفرما. تموم مسير محکم ناخنامو کف دستم فرو کرده بودم که دوباره خنده‌م نگيره. وقت پياده شدن پرسيد: حالا بلاخره چه خبره اين هفت شهريور؟ گفتم: تولدمه!!! و زود از تاکسيه دور شدم تا بخاطر انفجار خنده‌م ملقب به جلف نشم!!!
راستی تا حالا براتون پيش اومده وايسين مثلا ميدون انقلاب و هی داد بزنين انقلاب؟ بعدم تاکسيا جوری نگاتون کنن انگار بلانسبت، مختون عيب داره؟!

کچلی

صبح موهامو برس زدم و با حسرت به تارهای مو که لابلای دندونه‌های برس گير کرده بود نگاه کردم. داشتم برس رو تميز ميکردم که پسره صورتشو نزديک صورتم آورد و گفت: يواش يواش تو هم داری کچل ميشی‌ها!
نميدونم اين بچه چه گيری به مو داره!!

جوجه خروس

فکر ميکنم يکی از بزرگترين مشکلات مادرا بعد از اينکه بچه زبون باز کرد، فحشه!
چند روز پيش داشتم از بيرون برميگشتيم، برف میبارید و زمينا شده بود مثل شيشه. محکم بچه‌ها رو توی بغلم گرفته بودم تا تاکسی دربستی، ما رو سلانه سلانه به خونه برسونه.
نميدونم چطور شد اما یه ماشينی ليز خورد و محکم زد به سپر ماشين ما… پسرم رنگش پريد. داد زد: مرتيکه! حواستو جمع کن… بعدم روشو کرد سمت راننده تاکسی و گفت: آقا راننده يواش برون. زن و بچه تو ماشينه!!

اين فسقلی هم واسه ما قوقولی قوقوش گرفته!

تقويم مرگ

يه آقايی برام پيغام عجيبی گذاشته بودن. نوشته بودن که سه ساله ازدواج کردن و شکر خدا مشکلی هم ندارن و خانومشون هم باردارن. فقط ميترسن که اگه بميرن چه بلايی سر خانوم و بچه‌شون مياد. در آخر هم از من راهنمايی خواسته بودن که من چيکار ميکنم.
راستش من مدت زيادی راجع به اين موضوع فکر کردم اما درست و حسابی دستگيرم نشد که منظور اين آقا دقيقا چه نوع نگرانی است….
حالا…. شما رو به ديدن تقويم مرگ دعوت ميکنم. ضمنا اگه انگ صهيونيستی بهم نميچسبونين! صرفا جهت احترام بايد بگم که من اولين بار اين تقويم رو توی وبلاگبچه بهودی ديدم و خيالم راحت شد که حداقل تا ۳۰ سال ديگه زنده ميمونم!توبه نامه!: فقط محض رضای خدا منو قاطی بازيهای سياسيتون نکنين. من از کل مطالب وبلاگ اين آقا فقط همين رو دوست داشتم.

لباس دردسرساز

وقتی ميگم دستی دستی واسه خودم شر درست کردم نگين نه… پارسال برادرم به من يه لباس خيلی ناز هديه داد. در واقع دو تا… يکی واسه خودم مخصوص زمان بارداری و شيردهی و يکی هم واسه جوجه کوچیکه.
البته از اونجايی که تجربه داشتن بچه نداره لباس رو به اندازه و قد و قامت امسال دختره خريد. هر دوی لباسام از یه پارچه بودن. ديشب لباسه رو واسه اولین بار تن دختره کردم.
از صبح که پسره چشمش خورده به اين لباسه، داره هی با من چونه ميزنه که تو اونو بيشتر از من دوست داری چون از لباست قيچی کردی و براش لباس دوختی. هر چی ميگم: نه مادر من، اينا از اول دو تا بودن! ميگه: نه، اگه دوتا بودن پس چرا سه تا نبودن تا منم يکيشو بپوشم!
تو خونه ما هميشه وضع اينه… حتی اگه يکيشونو دعوا کنی اون يکی مدعی ميشه پس من چی! حتی کوچيکه!

پیاده‌روی

ديروز سفت و سخت بچه‌ها رو لباس پوشوندم و گفتم بريم خريد. جوجه‌ها خيلی خوشحال بودن. احتمالا خودمم همين طور. چون با وجود اين که ميدونستم سرده و راه دوره وحتما بايد با ماشين بريم، رو به پسرم کردم و گفتم: خوب پسر خوشگله، با ماشين بريم يا پياده؟ پسرک در حالی که بالا و پايين میپريد فریاد زد: با پياده!

شب یلدا

برف مياد و بارون مثل چی… امشب شب يلداست. اگه يه کمی هوا بهتر بشه ميخوام برم يه کمی آجيل و هندوانه و انار بخرم برای جوجه‌هام.
امشب ديگه ساعت نه و نیم نميخوابونمشون. ما هم ميشينم و با هم گپ ميزنيم! شايد کوچيکه يه تفالی هم برامون زد!
ميخوام بگم خيلی خيلی خوشحالم که جوجه‌هام پيشم هستن و اين شب طولانی رو تنها نيستم. از ته دلم آرزو ميکنم که همه شما هم حداقل امشب رو با آرامش در کنار آدمايی که دوست دارين باشين.
به قول اوریانا فالاچی فقط اونايی که خوب گريه کردن، بلدن خوب بخندن. شايد اگه شما هم روزی چند بار با اين فکر محاصره بشين که روزگار خوشتون ممکنه دوامی نداشته باشه اونوقت توی هر ثانيه‌ش نفس بکشین. هر چقدر هم که بهونه واسه شاد بودن کم باشه اونا رو مفت و مسلم از دست ندين.

امشب نوشی و جوجه‌هاش رو هم به ياد داشته باشين. مرسی.

 

شرمندگی

چند سال پيش خواهرم برای مراسم ازدواج من به ايران اومده بود. طبق معمول بعد از سالها دوری و جدايی شبا تا صبح با هم مشغول صحبت و يادآوری خاطرات بوديم. يه روز صبح يه کمی زودتر از حد معمول تلفن زنگ زد. خواهرم که نزديکتر به تلفن بود گوشی رو برداشت و خيلی خوا‌بالو گفت: الو. طرف که از لحن خواهرم فهميده بود خواب بوديم هول هولکی گفت: شرمنده‌م خانوم. نوشی جان منزل تشريف دارن؟ خواهرم گفت: بله. بعد منو صدا کرد و گفت: نوشی بيا، خانوم شرمنده‌ باهات کار داره!

TV

یه دوستی ميگفت: من خیلی وقته برنامه‌های تلويزيون رو نگاه نميکنم. گفتم: بچه نداری اگر نه تلويزيونت تا حالا شده بود تله-وز-وز-ون!

نطقی که کور شد!

شايد اگه امروز غروب همسايه طبقه بالا در خونه رو نميزد و ازم نمیپرسيد که شربت سينه واسه پسر ۱۰ ساله‌اش دارم یا نه، من هيچوقت اينطور در مورد خودم به فکر نمی‌افتادم.

من البته شربت رو نداشتم اما دوست داشتم کمکی بکنم. من و اين خانم روابط خيلی خوبی داريم و از اون گذشته ميدونستم توی اين شرايط آب و هوا با نبودن همسرش توی خونه، روز تعطيل و داشتن دو تا بچه کوچیک بايد يه کاری براش بکنم.
واسه همينم شروع کردم به توصيه که اين کارو بکن و اين کارو نکن. بهش اينو بده و اينو نده. اگه هم میتونی به تاکسی سرويس تلفن کن و بگو از داروخونه شبانه روزی برات اينا رو بگيره، که طبق معمول پسرک نطقم رو کور کرد و گفت: مگه شما دکتری مامان جون؟
حس کردم صورتم داغ شد. همسايه‌مون خنديد و لپشو کشيد و گفت: خوب مامانت بلده که ميگه. پسرم گفت: نخير. پس چرا هر وقت ما مريض ميشيم ما رو ميبره دکتر؟ هيچم بلد نيست.
شانس آوردم که اين خانم با روحیات پسرک من آشناست اگر نه چقدر توی دلش بهم ميخنديد.
اما راستی… چرا ما وقتی در مورد چیزی تخصص نداریم، اين قدر راجع بهش اظهار نظر ميکنيم؟