حرفهای خودمانی

خانوما – آقايون شنگولم! ديشب سرجيو بهم تلفن زد و گفت مايله با هم صحبت کنيم. فکر کنم سر عقل اومده و ميخواد بعد از ۲ سال تکليف من رو روشن کنه. اميدوارم خوش‌باوری نکرده باشم. اميدوارم که همه چيز با خوبی و خوشی و در کمال صحت و سلامت عقل! تموم بشه.
راستی در مورد خیلی چیزا! خيلی سئوال ميشه که من نميتونم جوابشون رو بدم ولی چند تا سئوال مشترک دارن همه، که کمی بیخطر به نظر ميرسه!
من سی و دو ساله هستم. تهران زندگی نميکنم. قبل از اينکه بچه‌دار بشم زياد از بچه‌ها خوشم نمی‌اومد! جريانهايی که ميگم واقعيه و تخيل من در اونا نقشی نداره. فقط من به سبک و سياق خودم تعريفشون ميکنم يعنی شما همون جريانو ممکنه با عبارات ديگه‌ایی تعريف کنين. تموم بدبختی من وقتی شروع شد که فهميدم در مقابل چيزی به اسم عشق نسبت به جوجه‌هام بيش از حد آسيب پذيرم. ديگه… سلامتی!
همون طور که میبینین من زیاد بلد نیستم به وبلاگم برسم و بنابراین اگه کمکی بهم بشه خیلی خیلی ممنون میشم.
راستی من بعضی از شما رو يه جور عجيب و غريبی دوست دارم. نميدونم چرا… اينم بذارين بغل دست همون مشکلم يعنی آسيب ديدن بخاطر عشق نسبت به جوجه‌هام!
در آخر من ميلهايی رو که ازشون بترسم باز نميکنم. ببخشين. اگه يه وقت جواب ندادم بدونين از نامه‌تون ترسيدم!
دوست ندارم اينجا زياد شخصی بنويسم اما آدم گاهی مجبور ميشه: آقای از دست رفته، حالتون خوبه؟ خبری بدين از خودتون.

Advertisements