رعد و برق

صبح با صدای توامان پسرم و رعد و برق از خواب پريدم. جيغ زد: مامان… گيج و منگ به طرف اتاقش دويدم. اونم همين کارو کرده بود. وسط راه به هم خورديم. من تعادلم رو حفظ کردم اما اون محکم خورد زمين.

بغلش کردم و بردمش توی تخت خودم. ديدم هنوز داره پشتشو ميماله. خواستم حرفي بزنم که با بغض گفت: ماماني لطفا دفعه ديگه شما سرجات بمون، نميخواد بيای . من اگه ترسیدم خودم ميام پيشت..!


Advertisements

یک دیدگاه برای ”رعد و برق

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.