فقر و گرفتاری و پلیس

چند تا حرف کوچولو تو گلوم گير کرده که اگه نگم ميترسم تا قيام قيامت يادم بمونه که ميشد بگم اما نگفتم… با اجازه:
من مطلقا دچار فقر نيستم. يه کامپيوتر هست و اونقدر توانايی که بتونم با اينترنت کار کنم. فقط مثل خيلی از شماها خيلی وقتا کم ميارم. منظورم پوله. مشکل اينجاست که مسئوليت دو تا بچه رو دوشمه که نداشتن رو نميفهمن. عمده مخارج من به عهده پدر نازنين و برادر خوبمه که متاسفانه هيچکدوم از اعضای خانواده‌م ايران نيستن و اينکه ميبينين من اينجام چون سرجيو اجازه خروج از کشور رو به ما نميده. به علاوه نميتونم ناديده بگيرم که خود سرجيو هم با دير و زود بچه‌ها رو در می‌یابد! اينو از بابت اونایی گفتم که نوشتن فقر منو باور نميکنن. البته برای کسی که تحصيلات دانشگاهی داره، ساليان سال کار ميکرده و خوب بزرگ شده تحمل اين نوع زندگی کمی سخته. خصوصا که بخواد بچه‌هاش هم نفهمن.
برعکس خيليا اينکه پليس با بچه‌هام نشسته و حرف زده رو منفی نميدونم. فقط فکرش رو بکنين ممکنه اين بچه‌ايی که تلفن کرده مورد کودک‌آزاری قرار گرفته باشه. ميگن حرف راستو بايد از بچه شنيد و به نظرم بايد عادت کنيم يه کمی بيشتر به بچه‌هامون بها بديم. مطمئنم که اگه شما هم يه خورده بيشتر به بچه‌هاتون دقت کنين، ميبينين که اونا باهوشتر از اين حرفا هستن که به نظر مياد و چه بسا شيرين‌تر از جوجه‌های من!
يکی هم نوشته که اگه گرفتارم چطور وقت ميکنم بيام و اينا رو بنويسم؟ خوب گرفتاری رو تعريف کنين. ببينم مامان شما بافتنی نميبافه؟ خوب منم خاطرات به هم ميبافم. اصلا شما راست ميگين…
و در آخر اینکه مدتيه دلم ميخواد راجع به مامانم بنويسم…
شايدم نوشتم.