یک نامه از آذر

نوشي جون.
دلم ميخواست اينجا باشي كه هيچوقت نترسي.
دلم ميخواست اينجا باشي كه هيچ دلهره اي براي جدا شدن از جوجه هات نداشته باشي.
دلم ميخواست اينجا باشي كه طبق قانون همسرت موظف بشه خرج خودت و بچه هاتو تا سن قانوني بده.
دلم ميخواست اينجا باشي تا بحكم قانون همسرت هفته ای ۲ بار از جوجه ها نگهداري كنه كه تو بتوني فرصت نفس كشيدن و خستگي در كردن داشته باشي.
دلم ميخواست اينجا باشي تا جوجه هات رو هر روز از صبح تا ۱ بعد از ظهر بتوني بذاري نرسري يا كيندر گاردن كه بهشون نقاشي و شعر و رقص ياد بدن و ضمنا تو هم وقت داشته باشي كه به كارهاي ديگه و خانه ات برسي.
دلم ميخواست اينجا باشي تا ببيني مشاور خانواده چقدر خوب و منطقي رابطه تو و باباي جوجه ها را تبديل ميكنه به يك رابطه دوستانه براي راحتي هر دو و جوجه ها .
دلم ميخواست اينجا باشي تا ببيني چقدر زيبا ميشه روز هاي مهم سال، مثل كريسمس باباي جوجه ها هم بتونه بياد با هم جشن بگيريد كه دلشون نگيره وقتي بزرگ شدند، كه ايام عيد را هميشه يكي غايب بوده
دلم ميخواست اينجا بودي و با هم در رابطه كه هر چند وقتي جوجه ها رو پيش من ميگذاشتي و من باهاشون، ايتسي بيتسي اسپايدر كرولين اين ده وال را .. ميخواندم و باهم بازي ميكرديم.
كسي چه ميدونه ؟ شايد ان روز امد . شايد روزي برايم ايميل كردي داري مياي سانفرانسيسكو و من امدم فرودگاه به استقبالت ؟ شايد ….. شايد…
اميد زيباترين حس انسان است . به اميد اينكه همه ان زيبايي ها را كه دوست داري برايت باشد . اذر

هیچ نیازی به توضیح بیشتر نداره. این یه نامه لطیف و زیباست به آدمی که نمیدونه استحقاق این همه محبت رو داره یا نه. طبعا مخالف و موافق هم زیاد داره. اما لطفا شما هم مثل من بخونین بدون اینکه دنبال جواب دادن باشین.

Advertisements