نطقی که کور شد!

شايد اگه امروز غروب همسايه طبقه بالا در خونه رو نميزد و ازم نمیپرسيد که شربت سينه واسه پسر ۱۰ ساله‌اش دارم یا نه، من هيچوقت اينطور در مورد خودم به فکر نمی‌افتادم.

من البته شربت رو نداشتم اما دوست داشتم کمکی بکنم. من و اين خانم روابط خيلی خوبی داريم و از اون گذشته ميدونستم توی اين شرايط آب و هوا با نبودن همسرش توی خونه، روز تعطيل و داشتن دو تا بچه کوچیک بايد يه کاری براش بکنم.
واسه همينم شروع کردم به توصيه که اين کارو بکن و اين کارو نکن. بهش اينو بده و اينو نده. اگه هم میتونی به تاکسی سرويس تلفن کن و بگو از داروخونه شبانه روزی برات اينا رو بگيره، که طبق معمول پسرک نطقم رو کور کرد و گفت: مگه شما دکتری مامان جون؟
حس کردم صورتم داغ شد. همسايه‌مون خنديد و لپشو کشيد و گفت: خوب مامانت بلده که ميگه. پسرم گفت: نخير. پس چرا هر وقت ما مريض ميشيم ما رو ميبره دکتر؟ هيچم بلد نيست.
شانس آوردم که اين خانم با روحیات پسرک من آشناست اگر نه چقدر توی دلش بهم ميخنديد.
اما راستی… چرا ما وقتی در مورد چیزی تخصص نداریم، اين قدر راجع بهش اظهار نظر ميکنيم؟