شرمندگی

چند سال پيش خواهرم برای مراسم ازدواج من به ايران اومده بود. طبق معمول بعد از سالها دوری و جدايی شبا تا صبح با هم مشغول صحبت و يادآوری خاطرات بوديم. يه روز صبح يه کمی زودتر از حد معمول تلفن زنگ زد. خواهرم که نزديکتر به تلفن بود گوشی رو برداشت و خيلی خوا‌بالو گفت: الو. طرف که از لحن خواهرم فهميده بود خواب بوديم هول هولکی گفت: شرمنده‌م خانوم. نوشی جان منزل تشريف دارن؟ خواهرم گفت: بله. بعد منو صدا کرد و گفت: نوشی بيا، خانوم شرمنده‌ باهات کار داره!