پفک نمکی

يه سفره بزرگ پهن کردم رو زمين و توش رو پر از خوراکی کردم. بچه‌ها نشستن و شروع کردن به خوردن. دروغ نگم توش پفک هم بود. ( حالا سالی، ماهی يه بار ضرر نداره! ) خودمم پريدم که تند روتختی‌ها رو بکشم و اتاقا رو جمع کنم.
سرم گرم کارام بود که سر و صداشون بلند شد. اومدم و ديدم پسره با عصبانيت داد ميزنه: نکن.. نميخوام. ولم کن. غر زدم: چی شده باز؟ گفت: نميخوام بهم پفک بده… خودم بلدم بخورم. اخم کردم: إ…. پسر بدی نباش. خواهری دوستت داره. ميخواد اين طوری بگه که چقدر تو داداشی گلی هستی.
داشت تند تند پفکش رو ميخورد. شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: نميخوام. ميدونم که گلم. نميخوام بهم پفک بده.
دختره جيغ و ويغ ميکرد. سخاوتش گل کرده بود و ميخواست حتما يه چيزی به يکی بده. ( ديدين؟ اغلب بچه‌ها شما رو به خوردن چيزی که دارن دعوت ميکنن. ) قيد کارامو زدم. گفتم: باشه پسرک. من خودم از دست خواهری پفک ميخورم. نشستم، چشمامو بستم و با خنده دهنمو باز کردم: أ…….م!
چيزی که توی دهنم اومد شباهت کمی به پفک داشت! يه چيز تفی و مرطوب و له. دهنمو بستم و چشمامو باز کردم. ديدم دختره دونه پفک رو اول ميکنه توی دهن خودش و بعد در مياره ميده به من. صورتم جمع شد…
پسره يه نگاهی بهم کرد و گفت: چیزی نیست! دوستت داره… بخور!
Advertisements