زن گرفتن

داشتم با دوستم صحبت ميکردم. بهش ميگفتم: زياد گول اين روزا رو نخور، فکر نکن هميشه همه چيز اين قدر خوب ميمونه…. اگه فکر ميکنی خواستگار خوب داری … پس معطلش نکن. ازدواج کن. (چه مامان‌بزرگ خوبی شدم…) دوستم خنديد و گفت: ای بابا… کی مياد منو بگيره… هنوز جمله‌شو تموم نکرده بود که پسرم دويد و دستاشو دور گردن دوستم انداخت و گفت: من ميگيرمت خاله. و دستاشو محکم فشار داد!

آخه يکی نيست به این فسقلی بگه این گرفتن با اون گرفتن خیلی فرق داره…