یک نوشته از مهسا

امروز قبل از ناهار خاله من حسابی سرگرم خوندن نوشته هات شده بود ، تا کار به جايی کشيد که دختر کوچولوی ۵ سالش که ديد به هیچ بهونه ای نمی تونه مامانش رو از پای اين کامپيوتر بلند کنه اومد و داد زد که ديگه خوندن جوجی و نوشه هاش بسه! بياين ميز رو بچينين!

ببينين! شما قشنگتر از من مينويسين. اينو توی نظرخواهی نوشته آقا عزت ديدم و خيلی خنديدم.

نکته: گاهی پيش مياد که منم وقتی ميخوام ایميلها رو چک کنم نام کاربر رو مينويسم جوشی و جوجه‌هاش! جای کلیدهای j و n راستش کمی نزدیکه!

آقا عزت

در رو باز کرد و پريد بيرون. تا اومدم واکنش نشون بدم داد زد: بس کن ديگه آقا عزت! با عجله کشيدمش توی خونه و در همون حالی که داشتم درو قفل ميکردم گفتم: مامان جان به اين سگه نگو آقا عزت. درست نيست. لباشو جمع کرد و گفت: إ… آخه اينم مثل آقا عزت هی غر ميزنه!
نميدونم شايد بهتره حاليش کنم اون آقا هم فقط توی فيلم اينجوريه!

شب خشک

روی پسرک رو بوسيدم و رفتم که چراغ رو خاموش کنم. گفت: شب خشک! خنده‌ام گرفت، گفتم: آقايی، شب خشک نه! شب خوش. خميازه کشيد و گفت: بذار زندگيمونو بکنيم، حالا چه فرقی میکنه واسه تو! برگشتم يه بوس ديگه ازش بگيرم که ديدم خوابش برده.

یک نامه از آذر

نوشي جون.
دلم ميخواست اينجا باشي كه هيچوقت نترسي.
دلم ميخواست اينجا باشي كه هيچ دلهره اي براي جدا شدن از جوجه هات نداشته باشي.
دلم ميخواست اينجا باشي كه طبق قانون همسرت موظف بشه خرج خودت و بچه هاتو تا سن قانوني بده.
دلم ميخواست اينجا باشي تا بحكم قانون همسرت هفته ای ۲ بار از جوجه ها نگهداري كنه كه تو بتوني فرصت نفس كشيدن و خستگي در كردن داشته باشي.
دلم ميخواست اينجا باشي تا جوجه هات رو هر روز از صبح تا ۱ بعد از ظهر بتوني بذاري نرسري يا كيندر گاردن كه بهشون نقاشي و شعر و رقص ياد بدن و ضمنا تو هم وقت داشته باشي كه به كارهاي ديگه و خانه ات برسي.
دلم ميخواست اينجا باشي تا ببيني مشاور خانواده چقدر خوب و منطقي رابطه تو و باباي جوجه ها را تبديل ميكنه به يك رابطه دوستانه براي راحتي هر دو و جوجه ها .
دلم ميخواست اينجا باشي تا ببيني چقدر زيبا ميشه روز هاي مهم سال، مثل كريسمس باباي جوجه ها هم بتونه بياد با هم جشن بگيريد كه دلشون نگيره وقتي بزرگ شدند، كه ايام عيد را هميشه يكي غايب بوده
دلم ميخواست اينجا بودي و با هم در رابطه كه هر چند وقتي جوجه ها رو پيش من ميگذاشتي و من باهاشون، ايتسي بيتسي اسپايدر كرولين اين ده وال را .. ميخواندم و باهم بازي ميكرديم.
كسي چه ميدونه ؟ شايد ان روز امد . شايد روزي برايم ايميل كردي داري مياي سانفرانسيسكو و من امدم فرودگاه به استقبالت ؟ شايد ….. شايد…
اميد زيباترين حس انسان است . به اميد اينكه همه ان زيبايي ها را كه دوست داري برايت باشد . اذر

هیچ نیازی به توضیح بیشتر نداره. این یه نامه لطیف و زیباست به آدمی که نمیدونه استحقاق این همه محبت رو داره یا نه. طبعا مخالف و موافق هم زیاد داره. اما لطفا شما هم مثل من بخونین بدون اینکه دنبال جواب دادن باشین.

کابوس شبانه

هميشه فکر ميکردم که اين بچه‌ها هستن که بخاطر ترسا و کابوسای شبانه‌شون دوست دارن پيش بزرگترا بخوابن، اما امشب منم دوست دارم تا صبح کنار اونا بخوابم. انگار که از چيزی ترسيدم.

تست دموکراسی

خواستم برم بخوابم گفتم اينا رو هم بنويسم و برم. راستش رنجيد‌م از اينکه دارم قاطی بازيی ميشم که دوست ندارم.
اما تا وقتی که برميگردم، لطفا هر چی دلتون خواست بنويسين. بد و بیراه بگين. دلتنگی کنين يا حتی قربون صدقه جوجه‌ها برين.. به کسی چه مربوط که شما چی دوست دارين. اما لطفا اجازه بدين من هر چی که فکر ميکنم صلاحه بنويسم.
من خسته شدم از بس توضیح دادم. اومدم اینجا که توضیح ندم… نمیدونم میتونم حرفمو بزنم یا بازم باید توضیح بدم؟ به من خط ندين. من يه آدمم با همه نقاط ضعفش. منو همين طور که هستم قبول کنين و اجازه بدين بقيه هم در ابراز علاقه‌شون آزاد باشن.
اينم يه نوع تمرين دموکراسيه نه؟

خاطره برفی

يکی از دوستام تعريف ميکنه که وقتی برای اولين بار برف رو ميبينه رو به داداشش ميکنه و ميگه: وای سعيد نيگا تن… همه جا پر از نمته (نمکه)!

داداشش حق به جانب نگاش ميکنه و ميگه: خره! اينا که نمت نيس، شتره (شکره)!

اَم…

نميدونم چرا خيلی ناگهانی چشمام سياهی رفت و حالم بهم خورد. اصلا نميتونم علتشو بفهمم. فقط به خودم نهيب زدم که بخوابم. با يه کمی دراز کشيدن شايد بهتر ميشدم. (که بهتر هم شدم)
موقع ناهار بود. مرغا رو تيکه تيکه کردم با يه کمی پلو، گذاشتم جلوی پسره و گفتم: بخور مامان. خودت بخور تا من يه کمی دراز بکشم. يه نگاهی يه کوچيکه انداختم ديدم نه سرش گرمه به کندن موهای عروسک مو زرده!
طبق معمول بيشتر از ۵ دقيقه دوام نياوردم. من از اون دسته مادرای بيکارم که قاشق‌قاشق غذا رو هنوز که هنوزه دهن بچه ميذارن. با خودم گفتم: حتما تموم زندگيمو گند زده با غذا خوردنش… حتما کوچيکه هم يکی دو تا مشت برداشته و دهنش گذاشته و بيشترشو ريخته زمين. عجب غلطی کردم. حالا بايد سه برابر زمان استراحتمو صرف تميز کردن خونه کنم.
اومدم و ديدم کوچيکه نشسته پيش بزرگه و هی دهنشو باز ميکنه و ميگه: ‌اَم…. اَم و پسره يه تيکه مرغ ميذاره دهن اونو و يکی هم خودش ميخوره.
برنجا رو ريخته بودن زمين، اما من اونقدر ذوق کرده بودم که دیگه برام مهم نبود. رفتم نشستم کنارشون و به پسره گفتم: به منم بده مامانی… اَم…اَم…

من مرغم!؟

يه موضوع جالب. از خيليها کمک خواستم (و هنوزم ميخوام ) واسه ساختن لوگو. ميدونين ۹۵درصد لوگوهای رسيده يه مرغ رو نشون ميداد با دو تا جوجه!

دلخور نشين تو رو خدا…

شارژ موبایل

پسرم دو سال و نيمه بود که از تلفن بی‌سيم محروم شديم. بديش اين بود که بی‌سيم داشتيم و سالم هم بود اما هيچوقت شارژ نبود! چرا؟
خوب بخاطر اينکه تا چشم برميگردونديم آقا بی‌سيمو انداخته بود يه طرف و موبايل اسباب‌بازيشو گذاشته بود روی دستگاه اصلی تا شارژ بشه! اين قضيه شش ماهی طول کشيد تا از سرش افتاد.

گفتگوی تمدنها

يه جايی شنيدم که اگه ميخواهين بدونين که يه جامعه چقدر متمدنه ببينين طرز رفتارش با حيوانات، بچه‌ها و زنها چه جوريه.
شما توی ايران زندگی ميکنين، به من بگين ما چقدر متمدن هستيم؟

استاد جوجه

من از جمله‌هایی مثل چاکريم و مخلصيم و نوکريم و … بدم مياد که متاسفانه توی تلويزيون خیلی تکرار ميشه.
امشب پسره به خواهرش گفت: خاتونی مخلصتیم. با ناراحتی گفتم: حرف بد نزن. اینا حرفای خوبی نیست که میگی. پرسید: مثل بی‌شرف؟!
برق ازم پرید. گفتم: دفعه آخرت باشه از این حرفا میزنی. راستش یه کمی هم بغض کرد. (فکر میکنم لازم بود براش)
اما از اون موقع تا حالا تو فکرم وقتی از در و دیوار داره فحش میریزه، چه انتظار زیادی دارم من از این بچه… گيريم حالا من کنترل کردم، مدرسه که رفت چی؟ دلم سوخت واسه پسره. هرچی که از مادری بايد بدونم اونه که داره يادم ميده. استاد پسرک جوجه!

فقر و گرفتاری و پلیس

چند تا حرف کوچولو تو گلوم گير کرده که اگه نگم ميترسم تا قيام قيامت يادم بمونه که ميشد بگم اما نگفتم… با اجازه:
من مطلقا دچار فقر نيستم. يه کامپيوتر هست و اونقدر توانايی که بتونم با اينترنت کار کنم. فقط مثل خيلی از شماها خيلی وقتا کم ميارم. منظورم پوله. مشکل اينجاست که مسئوليت دو تا بچه رو دوشمه که نداشتن رو نميفهمن. عمده مخارج من به عهده پدر نازنين و برادر خوبمه که متاسفانه هيچکدوم از اعضای خانواده‌م ايران نيستن و اينکه ميبينين من اينجام چون سرجيو اجازه خروج از کشور رو به ما نميده. به علاوه نميتونم ناديده بگيرم که خود سرجيو هم با دير و زود بچه‌ها رو در می‌یابد! اينو از بابت اونایی گفتم که نوشتن فقر منو باور نميکنن. البته برای کسی که تحصيلات دانشگاهی داره، ساليان سال کار ميکرده و خوب بزرگ شده تحمل اين نوع زندگی کمی سخته. خصوصا که بخواد بچه‌هاش هم نفهمن.
برعکس خيليا اينکه پليس با بچه‌هام نشسته و حرف زده رو منفی نميدونم. فقط فکرش رو بکنين ممکنه اين بچه‌ايی که تلفن کرده مورد کودک‌آزاری قرار گرفته باشه. ميگن حرف راستو بايد از بچه شنيد و به نظرم بايد عادت کنيم يه کمی بيشتر به بچه‌هامون بها بديم. مطمئنم که اگه شما هم يه خورده بيشتر به بچه‌هاتون دقت کنين، ميبينين که اونا باهوشتر از اين حرفا هستن که به نظر مياد و چه بسا شيرين‌تر از جوجه‌های من!
يکی هم نوشته که اگه گرفتارم چطور وقت ميکنم بيام و اينا رو بنويسم؟ خوب گرفتاری رو تعريف کنين. ببينم مامان شما بافتنی نميبافه؟ خوب منم خاطرات به هم ميبافم. اصلا شما راست ميگين…
و در آخر اینکه مدتيه دلم ميخواد راجع به مامانم بنويسم…
شايدم نوشتم.

مزاحم تلفنی

چند روز پيش داشتم تو آشپزخونه با عجله کارام رو ميکردم. تموم که شد جوجه‌ها رو صدا کردم اما جوابمو ندادن. صداشون از اتاق من ميومد. گفتم الانه که دوباره خرابکاری کنن. يواشکی رفتم دم در و ديدم پسره گوشی تلفن رو گرفته دم گوش خواهرش و خواهره داره با زبون خاص خودش الو الو ميکنه. هر چند لحظه يه بار هم پسره يه چيزی تو گوشی ميگفت و بعدش دوتايی غش‌غش ميخنديدن. با اخم و تخم رفتم گوشی رو گرفتم که ببينم جدی جدی شماره جايی رو گرفتن يا فقط دارن بازی ميکنن که صدای قهقهه اون طرف سيم به من فهموند نخير حضرات داشتن مکالمه ميفرمودن!
قاعدتا بايد معذرت خواهی ميکردم اما قطع کردم. بعد از چند ثانيه به خودم اومدم و گفتم بذار ببينم کجا رو گرفته بودن. زدم رو دکمه تکرار.
عجب ميون اين همه شماره اينا داشتن با پليس ۱۱۰ خوش و بش ميکردن.

دوزاری کج

امروز پسره ميگه: مامان ميدونستی هر وقت حرف Z تصادف ميکنه ميشه حرف N ؟ اولش نفهمیدم منظورش چیه، خواستم راهنماییش کنم که دوزاریم افتاد!

قشنگی‌ها

داشتم براتون مينوشتم که چی شده و چی بوده که يادداشت دوستی رو ديدم توی نظرخواهی متن «جواب» و راستش منصرف شدم. البته من بچه هامو به راحتی از دست نميدم اما به قول ایشون اين وبلاگ نيست، زندگيمه. – فقط کسانی که از نزديک با من آشنا هستن ميدونن که من چی ميگم – بذارين زخما وقتی خودشونو نشون بدن که ديگه قادر به قايم کردنشون نيستم.

از خوندن حرفاتون عصبانی نشدم. مثل هميشه درک کردم که چی ميخواهين بهم بگين. بذارين با هم جلو بريم. من دست از مبارزه نمیکشم. اما نميخوام وبلاگ بجای پر شدن از خاطرات جوجه‌هايی که روزاشون ديگه هيچوقت برنميگرده با هق هق من پر بشه. جوجه‌هامو هنوز زير بالم دارم… پس از قشنگيا مينويسم.

خواهم نوشت

شايد بهتر باشه در مورد خودم بيشتر بگم. اين که چی بود و چی شد. هر چند تا جايی که ممکنه سعی ميکنم از قضاوت کردن پرهيز کنم. چون سرجيو اينجا نيست ولی حق دفاع داره و به عنوان يه پدر من براش احترام زيادی قائلم و همين طور من هرگز نميخوام اونو زير سئوال ببرم پس اگه توی نوشته هام جايی حس کردين که دارم اين کارو ميکنم بدونين عمدی نيست.

داستان من مقصر نداره. آدم بد و سياه نداره و جالب اینجاست که برنده هم نداره … همه ما در اين قصه بازنده هستيم و بيشتر از همه جوجه‌ها.
حرفای من ضجه‌های يه مادره. يه مادر خسته اما عاشق.

 

جواب

ميگه حضانت بچه ها رو بهت نميدم.
بچه ها رو بهت نميدم.
مهريه تو میتوني بگيری و بری…
من چکار کنم؟ چکار میتونم بکنم…
کجا برم؟ کجا میتونم برم…
بهم بگين…

 

رعد و برق

صبح با صدای توامان پسرم و رعد و برق از خواب پريدم. جيغ زد: مامان… گيج و منگ به طرف اتاقش دويدم. اونم همين کارو کرده بود. وسط راه به هم خورديم. من تعادلم رو حفظ کردم اما اون محکم خورد زمين.

بغلش کردم و بردمش توی تخت خودم. ديدم هنوز داره پشتشو ميماله. خواستم حرفي بزنم که با بغض گفت: ماماني لطفا دفعه ديگه شما سرجات بمون، نميخواد بيای . من اگه ترسیدم خودم ميام پيشت..!


حرفهای خودمانی

خانوما – آقايون شنگولم! ديشب سرجيو بهم تلفن زد و گفت مايله با هم صحبت کنيم. فکر کنم سر عقل اومده و ميخواد بعد از ۲ سال تکليف من رو روشن کنه. اميدوارم خوش‌باوری نکرده باشم. اميدوارم که همه چيز با خوبی و خوشی و در کمال صحت و سلامت عقل! تموم بشه.
راستی در مورد خیلی چیزا! خيلی سئوال ميشه که من نميتونم جوابشون رو بدم ولی چند تا سئوال مشترک دارن همه، که کمی بیخطر به نظر ميرسه!
من سی و دو ساله هستم. تهران زندگی نميکنم. قبل از اينکه بچه‌دار بشم زياد از بچه‌ها خوشم نمی‌اومد! جريانهايی که ميگم واقعيه و تخيل من در اونا نقشی نداره. فقط من به سبک و سياق خودم تعريفشون ميکنم يعنی شما همون جريانو ممکنه با عبارات ديگه‌ایی تعريف کنين. تموم بدبختی من وقتی شروع شد که فهميدم در مقابل چيزی به اسم عشق نسبت به جوجه‌هام بيش از حد آسيب پذيرم. ديگه… سلامتی!
همون طور که میبینین من زیاد بلد نیستم به وبلاگم برسم و بنابراین اگه کمکی بهم بشه خیلی خیلی ممنون میشم.
راستی من بعضی از شما رو يه جور عجيب و غريبی دوست دارم. نميدونم چرا… اينم بذارين بغل دست همون مشکلم يعنی آسيب ديدن بخاطر عشق نسبت به جوجه‌هام!
در آخر من ميلهايی رو که ازشون بترسم باز نميکنم. ببخشين. اگه يه وقت جواب ندادم بدونين از نامه‌تون ترسيدم!
دوست ندارم اينجا زياد شخصی بنويسم اما آدم گاهی مجبور ميشه: آقای از دست رفته، حالتون خوبه؟ خبری بدين از خودتون.

لفظ قلم

چند سال پيش وقتی هنوز پسره کمتر از يه سالش بود سرما خورد. يه چيزايی راجع به وسيله‌ايی که ميشه بدون آزار بچه، بينی شو گرفت شنيده بودم. واسه همينم رفتم داروخونه محل و با لحن مودبانه ايی گفتم: سلام دکتر. مايلم دستگاهی رو بخرم که آب بينی بچه رو با یه لوله نرم پلاستیکی پمپاژ ميکنه و … هنوز حرفم تموم نشده بود که دکتر با شتاب گفت: فين‌گير رو ميگين؟ نگاهی به قد و بالای دکتر انداختم و گفتم: بله قربان؟ گفت: فين‌گير خانوم. فين… گير. لطف کنين پولشو بدين صندوق.

خوبی چه جوريه؟

عجيب و جالبه که بچه ها عملا بيشتر به روشهای شریرانه رو میارن تا گفتمان!

دخترم داشت آب نبات چوبی ميخورد که پسرک رفت با دعوا اونو ازش بگيره. گفتم: مامان جان با خوبی و خوشی ازش بگير نه با دعوا و کتک.
نگام کرد و گفت: خوبی چه جوريه؟!
جالب اينه که وقتی يادش دادم گفت: بلد بودم. يادم رفته بود!
کجای کار من اشتباه بوده يعنی؟
اینم بگم که بچه ها هیچوقت خوبیی که در حقشون میشه فراموش نمیکنن و برعکس خیلی، سریع آدما رو با وجود تمام بدیهاشون میبخشن. – کاری که من بلد نيستم –

بانک ملت شعبه محل زندگی ما

هر بچه ايی به يه چيزی علاقه داره. حالا ميون اين همه چيزای خوب دنيا پسر ما هم عاشق بانکه. تموم بانکا رو ميشناسه. اسمشون رو ميخونه. آرمشون رو بلده و حتی شعارشون رو هم ميدونه. – مثلا ميدونه شعار بانک رفاه کارگران اينه: بانک رفاه بانک همه! – امروز صبح به لطف يه دوست تونستم پول تلفن رو بپردازم. خوب طبيعيه که واسه پرداختش رفتيم بانک.

بغلش کردم که بهتر ببینه. (کوچیکه تو کالسکه ش خوابیده بود) تمام مدت با دقت به کار دستگاه اسکناس‌شمار خيره شده بود. کارم که تموم شد خواستم بذارمش پائين که با احترام خاصی به صندوقدار گفت: ميشه به من چن تا از اين علامتای بانک بدين؟ صندوقدار تا اومد سئوال کنه، توضیح دادم: منظورش باند روله. خنديد و ۵-۶ تايی باند رول نو داد.
برگشتنی پرسيد: مامانی چرا خود آقاهه پولا رو نشمرد؟ گفتم: خوب پولا چون زيادن، ممکنه اشتباه کنه. با لجاجت سرشو تکون داد و گفت: نخیرم. اون هيچوقت اشتباه نميکنه… ديدی به من علامت نو داد؟
راستش من زیاد حرفشو جدی نگرفتم. فقط عصر بود که فهميدم منظورش چیه. پسرک توی همه بانکا درخواست باند رول ميکنه. اما فقط اينجا بهش چند تا باند رول داده بودن. اونم نوی نو!
راست ميگفت. فکر ميکنم همه تا حالا اشتباه ميکردن که بهش باند رولهای کهنه ميدادن!

خاله نوشی

دیدین بعضی وقتا بعضیا به لقبشون وصل میشن؟ مثلا من کسی رو میشناسم که به داییش میگفت دایی مژده! چون اسم دختر داییش مژده بود. یا بعضیها فقط با عنوان تحصیلیشون شناخته میشن. مثل همسایه پایینی ما که دکتره. حالا صد سال اگه به من بگن آقای فلانی، من فکر میکنم منظورشون باباشه!
چند سال پيش وقتی هنوز پسر خواهرم مهد کودک ميرفت، يه روز ازش پرسيدن: عزيزم اسم خاله شما چيه؟ بدون معطلی گفت: من خاله ندارم. ظهر وقتی خواهرم ميره که پسرشو از مهد بياره، مدير مهد بهش ميگه: خانوم … چه حيف، شما خواهر ندارين؟ خواهرم با تعجب ميگه: چرا من يه خواهر دارم. چطور مگه؟ وقتی جريان رو براش تعريف ميکنن با کمی دلخوری به پسرش نگاه ميکنه ميگه: مامان جان، شما که خاله داری.. خاله نوشی!پسرک با بی تفاوتی ميگه: نه بابا… اون که خاله م نيست. فقط اسمش خاله نوشيه!

حاضر

احتمالا بايد اسم وبلاگو عوض کنم و بذارم جوجه ها و نوشی شون!
اومدم اينا رو تایپ کنم و بگم هستم.. حاضر!

شبکه تهران

سلام … من به مشکل برخورد کردم! تلفن منزل بخاطر بدهی قطع شده و نميتونم فعلا چيزی بنويسم. خنده دار اينجاست که من تو خونه وقتی بچه ها خوابن يا حداقل يکی شون خوابه کار ميکنم، اما اينجا مجبورم با هر دو تا سر و کله بزنم. من توی کافی نت هستم!
…..
راستی پسرکم اولين بار که ميدون آزادی رو ديد گفت: إ …. مامانی.. شبکه تهران!

خوب باشين. زود پول تلفن رو جور ميکنم. راستی اگه اولين يادداشتم رو بخونين، ميبينين که اونجا نوشتم اگه يهو غيبم زد بدونين پول نداشتم.
ايام به کام
نوشی

سرگرمی

یکی از مهمترين مشکلات من با بچه هام، استفراغه. باور کنين اصلا جنبه تهوع نداره. هر دوشون بطور ارادی از هر چی خوششون نياد اونو بالا ميارن. حالا بزرگه ديگه عاقل شده بيشتر سعی ميکنه تف کنه و جای شکرش باقيه. (به مرگ گرفتنم که به تب راضی شدم!)
البته منم راه حل مناسب رو پیدا کردم. کافیه وقت دادن غذا، خصوصا به کوچیکه، سرش رو به کاری گرم کنم. امروزم چند تا از این عروسکای روی یخچال رو دادم دستش. کاری که هیچوقت نمیکنم.
بزرگه با حیرت نگام کرد و گفت: اینا رو بهش دادی؟ چرا؟ هیچوقت که بهمون نمیدادیشون؟ جواب دادم: خوب میخوام سرش گرم شه تا بتونم صبحونه بهش بدم. گفت: به منم یه چیزی بده. یکی از عروسکا رو با بدبختی از دست دختره درآوردم و بهش دادم. انگار که از انتخابم راضی نبود، با بی حوصلگی نگام کرد و گفت: نه.. یه چیزی بده که سرمو داغ کنه. این فقط گرمش کرده!