خانه مرطوب

يه مدتی بود که خيلی نگران رطوبت خونه بودم . نميدونم چرا هيچ علت ديگه ايی نداشت به جز پسته ها . راستش زياد از پفک و چیپس خريدن خوشم نمياد، البته خوردنشو خيلی دوست دارم! اما فکر ميکنم با توجه به سن و سال جوجه هام، باید چيزای بهتری رو جانشين کنم مثل پسته، بادوم يا حتی بستنی که حداقل يه نشونه هايی از شير داره.
داشتم ميگفتم که پسته ها به نظر مرطوب ميومدن. گفتم خوبه تا برنجا آسيب نديدن بهشون نمک بزنم. امروز بچه ها چون منو گرم کار ديدن، رفتن سراغ کارای خودشون. حتما اونا که بچه دارن ميدونن که وقتی بچه ها خيلی آروم ميشن يعنی باید منتظر خرابکاری بود. ديدم صداشون در نمياد يواش رفتم پشت در اتاق پسره، نه طفلکی داشت ماشين بازيشو ميکرد اما دختره نه تو اتاق خودش بود نه داداشش نه اتاق من. فقط يه جا ميموند…
ميدونين چی دیدم؟ نشسته بود و سر صبر و حوصله پسته ها رو ميکرد تو دهنش و ميمکيد، بعد که نمکش ميرفت ميذاشتش تو ظرف و يکی ديگه برميداشت!
من منبع رطوبت رو پيدا کرده بودم!

Advertisements

غولهای کچل

طبق روال هر شب کتاب پسرک رو براش خوندم. اسم کتاب دندانهايم را مسواک ميزنم از سری کتابهای بنفشه س. قبل از اينکه از کنار تخت بلند شم پرسيدم: گل پسر از مامانی راجع به اين کتابه سئوالی نداری؟ يه خورده فکر کرد و گفت: مامان چرا غولا همشون کچلن؟ گفتم: غول کجا بود ديگه؟ گفت: چرا دیگه! هم غوله خلی پاتل (هری پاتر) کچل بود هم غول کانال دو.
تموم مدت تو افکار این طفلکی غولای بی شاخ و دم داشتن تو سر و کله هم ميزدن، اونوقت من از مسواک زدن قبل از خواب براش ميگفتم. راستش بايد از گرد شدن چشمای بچه ميفهميدم که قضيه جدیتر از چند تا باکتری رو دندونه.
حالا يا من بايد کتابايی رو که ميخونم با کتابای جن و پری عوض کنم يا اين فيلما بايد زمان بهتری واسه پخش داشته باشن.
مخصوصا اين دومی… چی بود؟ ارباب حلقه ها!

تولد

امروز تولد دخترمه.
اما خیالی نیست چون حداقل تا شش سال ديگه نميتونن اونو از من بگيرن.
امروز تولد دخترمه. اين که نگرانی نداره…
بايد از پسره ترسيد که از ۲ سالگی خيلی وقته که رد شده.
امروز تولد دخترمه.
خدايا اين چه روزگاريه که تولد بچه هام تن من بايد بلرزه.
تولد دختره س اما من اصلا نميترسم.

دلسوزی

داشتم تایپ ميکردم ديدم جوجهه داره پابه پا ميکنه. نگاش کردم، گفت: جيش دارم. گفتم: خوب برو! گفت: نميشه. يه مگسه افتاده اونجا، نميخوام جيشی بشه! رفتم و با آب مگسه رو رد کردم. غرغر هم کردم که تا بچه هستن دلشون واسه مگس و سگه ميسوزه، بزرگ که ميشن دلشون واسه مامانشونم نميسوزه.
از صبح تا حالا چپ و راست به خواهرش ميگه: چرا دلت واسه مامانت نميسوزه؟ هان؟ چرا؟
اينم زورش به اين يکی رسيده ديگه.

مادر ایده آل

ميدونين من خيلی هم مادر ایده آلی نيستم. من فقط خوب نگاه ميکنم. نگاه ميکنم به بچه ها و اونا خودشون راه حلها رو جلوی روم قرار ميدن. برای مثال هيچ جوری نميتونستم به پسرکم ياد بدم از آبرنگ درست استفاده کنه. اما ديدم خودش روش بهتری بلده. انگشتشو خيس ميکرد و توی آبرنگ ميزد و بعد روی ورق، نقاشی ميکرد. من ميخواستم با دانش خودم و در سطحی که مايل بودم آموزش بدم اما اون ميخواست با تواناييهاش جلو بره. گاهی از اوقات فکر ميکنم اين جوجه ها بودن که از من اين رو ساختن.
…………
راستی من منتظرم که هر آن سرجيو يه واکنش وحشتناک نشون بده. هر چی من فشار رو بيشتر کنم.. اونم بيشتر ياد بچه ها می افته….

چترباز

يه بار سرجيو تصميم ميگيره که با کمک دوستش چتر نجات درست کنه. به همين دليل هم چند تا سفره و بند رخت از خونه هاشون کش ميرن و چتر نجات رو درست ميکنن. قرار ميشه که دوستش پائین بپره و سرجيو چترو بگيره و وقتی دوستش میپره تا ده بشمره و بعدش اونو ول کنه. اما هنوز به ۷ نرسيده فرياد آخ دوستش همراه با صدای گرومپ زمين خوردن بلند ميشه. يه نگاهی يه حياط مينداره و يه نگاه هم به چتری که تو دستش بوده. اونا فقط یه جای محاسبه اشتباه کرده بودن: درازای بند رخت از ارتفاع ساختمان بيشتر بوده!

عمو پیشی

همیشه اين ما آدم بزرگا هستيم که حرف بچه ها رو نمی فهميم. حتما میخواهین بدونین چرا، هفته پيش پسرکم رو تنبيه کردم. تنبيه ش چی بود؟ شب وقت خواب براش قصه نگفتم. (واسه يه بچه سه ساله اين تنبيه شديديه) چکار کرده بود؟ به عموی من که اون شب مهمونمون بود گفت موهاش مثل پيشی هاست!
عمو کمی بهش برخورد. منم سرخ و سفيد شدم اما فکر کنم خودش از حرفش خيلی خوشش اومده بود چون چند بار تکرارش کرد.
امروز صبح داشتم کارامو ميکردم که چشمم افتاد به گربه توی عکس تقويم ديواری آشپزخونه… خوب آره، جنس و رنگ موی گربهه شبيه موی عموی منه!
حالا ميگين چی؟ ميگين خودمو تنبيه کنم؟

توتو

اولين بار که واسه پسر خواهرم سوت زدم کلی مکافات کشيدم. چون تا چند روز ميخواست بدونه که من چرا اون توتويی رو که تو دهنم بوده خوردم!

سوسکه از ديوار بالا ميرفت

يه اشتباهی کردم و به پسره وبلاگو نشون دادم، گفتم کارای جالبشو اينجا می نويسم و اين که خاله ها و عموها براش پيغام ميذارن.
از ديشب تا حالا آب ميخوره، ميگه نوشتی جریان آب خوردنمو؟ يا چپ ميره راست مياد ميپرسه پيغام نداشتم؟ کم مونده سراغ ايميلهاشم بگیره، جوجه!

دکتر اخمو

به ندرت من اين امکان رو دارم که واسه خودم دکتر برم. امروز يه دوست خوب با نگهداری از جوجه کوچيکه به من اين فرصت رو داد که با پسرکم زمانی واسه این کار داشته باشم. اين بار هم پسرک فکر ميکرد طبق روال همیشه بايد اونو معاينه کنن. به همين دليل هم هی شیرین زبونی میکرد ولی نه اخم دکتر باز شد و نه معاینه اش کردن! فکر کنم بدجوری حرصش گرفته بود چون وقتی داشتیم از اتاق دکتر بیرون می اومدیم بلند بلند گفت: مامانی بريم يه دکتر ديگه! اين انگار هیچی بلد نيست. همش با تو حرف ميزنه.
سريع رومو برگردوندم واسه دکتر توضيح بدم… عجب! دکتر اخمو، چه لبخند قشنگی ميزد به پسرکم.

سنگ صبوری به اسم وبلاگ

همه ميگن وقتی سرجيو عصبيه حرف نزن، هر چی ميگه بگو چشم. داد ميزنه صدات در نياد. اگه کار بدی ميکنه اعتراض نکن. اگه حرف نامربوطی زد هم ناديده بگير. مرده غرور داره…
همه ميگن وقتی مشکلی پيش مياد به روی خودت نيار.. بچه ها آسيب ميبينن. حرف نزن. غر نزن. بهشون اخم نکن. تو روحيه شون اثر بد ميذاره. بچه هستن، لطيفن…
همه ميگن وقتی گرفتار ميشی به پدرت تلفن نکن. راه دوره. نگران ميشه. بنده خدا سنی ازش گذشته. مريض احواله. همش بگو عاليه. همه چی روبراهه. کار دستش نده…
همه میگن کور شو .. خفه شو .. کر شو…
همه میگن مقاومت کن. اما حرف نزن. بخاطر روحیه بقیه بخند…
بابا منم آدمم يه جا بذارين واسه ترکيدنم.

وقتی کودکان جدی ميگيرند

صبح ساعت ۷ با صدای زنگ در بيدار شدم و تلوتلو خوران در رو باز کردم. همسايه ايی به جای خاموش کردن چراغ راهرو اشتباهی زنگ زده بود. بعد دختره بيدار شد و حسابی گريه کرد. بعد نوبت بهونه‌گيری پسره بود. سرم درد ميکرد، پاهام درد ميکرد، عصبانی بودم. گفتم: چتونه؟ مگه عروسی مامانتونه که بيدار شدين و شلوغ ميکنين! پسرم بغض کرد. با چشمای اشک آلود نگام کرد و گفت: مگه ميخوای عروسی کنی مامانی؟ جا خوردم. بغلشون کردم. به خودم بخاطر کم تحملیم لعنت فرستادم و گفتم: نه مامانی… هيچوقت… هيچوقت.
آخه چرا بچه‌ها هر چی بهشون ميگی باور ميکنن؟