مزاحم تلفنی

وقتی هنوز مامانم زنده بود، يه بار که خواهرم با پسرک ۳ ساله‌ش مهمون ما بود، يه مزاحم تلفنی دمار از روزگار ما درآورد.
چند بار من جواب دادم. چند بار خواهرم… اما نتیجه‌ای نداشت. در نهایت مامان گفت که خودش گوشی رو برمیداره و چون حدس ميزد ممکنه کار به بد و بيراه بکشه، واسه اینکه توی روحيه پسر خواهرم اثر بدی نذاره، رفت توی اتاقش و قرار شد از اونجا به تلفن جواب بده.
نمیدونم چرا بچه‌ها نسبت به تلفن این قدر حساسن… به محض اينکه صدای تلفن بلند شد و وروجک ديد ما هيچکدوم واکنش نشون نمیدیم، دويد و گوشی رو برداشت و تا اومد حرف بزنه، من تشر زدم: بذار بچه، مگه نميبينی مامانی داره با تلفن صحبت ميکنه؟
پسرک ترسید. راستش حالم گرفته شد. از خودم بدم اومد. نميدونم چرا اين قدر سريع و بد واکنش نشون داده بودم. خواستم از دلش در بيارم. بغلش کردم… بوسش کردم. گفتم: عزيز دل خاله… پولوشکای من… وقتی گوشی رو برداشتی مامانی داشت با کی صحبت ميکرد؟ من و منی کرد و با بغض گفت: با جونت دربیاد داشت صحبت میکرد!
Advertisements