سفرهای خارجه

صبح هوا خوب بود. به بچه‌ها گفتم خوبه بريم پياده روی و يه کارت اينترنتم بخريم. پسرکم گفت: واسه من چی ميخری؟ ميدونستم دلش چی ميخواد. گفتم: تخم مرغ شانسی. اونقدر ذوق کرد و هورا کشيد که دختره هم شروع کرد به دست زدن..
بعد از اون قضيه ۵۰۰ تومنی، همش تو فکر بودم که يه جوری به پسرم بفهمونم مستقله و ميتونه از اين به بعد يه سری کارا رو تنهايی انجام بده. اولين چيزیم که به ذهنم رسيد اين بود که اجازه بدم خودش خريد کنه.
وقتی به سوپر نزديک خونه رسيديم بهش پول دادم و گفتم: من با کالسکه خواهری همين جا دم در هستم و دارم تو رو نگاه ميکنم. برو هر چی دلت ميخواد بخر.
مغازه کوچيکيه. میشد تموم کاراش رو دید اما من تو فکر بودم و اصلا بهش دقت نکردم. فقط وقتی متوجه شدم که پسرم با بغض و ناراحتی گفت: ببين اين آقاهه به من چی داده؟ دستشو نگاه کردم. ديدم تو يه دستش يه تخم مرغه و توی دست ديگه‌ش يه سانديس. کم مونده بود بزنه زیر گریه.
بی‌معطلی رفتم توی مغازه و با ناراحتی به فروشنده گفتم: به نظرتون درسته که وقتی بچه ازتون تخم مرغ شانسی ميخواد بهش تخم مرغ تازه بدين؟ فروشنده يه لحظه با حيرت منو نگاه کرد و بعد يه نگاهی هم به صورت اخموی پسرم انداخت و گفت: خوب آخه خودش گفت بهم تخم مرغ – سانديس بدين…

خير… مثل اينکه حالا حالاها بنده بايد به عنوان ديلماج در سفرهای خارجی شازده همراهیش کنم.

Advertisements