سرم گرم پيازا بود که نسوزن. اما حواسمم بود که يواشکی مياد از روی ميز آشپزخونه يه چيزی برميداره و در ميره. زير چشمی نگاه کردم… کلی از آبنبات مینوها رو خورده بود! به بهونه مرتب کردن آشپزخونه سبد کوچولوی پر از تافی و آبنبات رو گذاشتم روی يخچال. اين دفعه که اومد تيرش به سنگ خورد. فکر ميکردم به روی خودش نمياره. اما پرسيد: کجا گذاشتيشون؟ پيازا رو به هم زدم و بدون اينکه نگاش کنم، پرسيدم: چی رو کجا گذاشتم؟ گفت: اون آبنباتايی رو که داشتم ميخوردم! بهش نگاه کردم و خیلی جدی گفتم: ديگه بسه… ميدونی امروز چند تا آبنبات خوردی؟ با چشمای درشتش تو صورتم نگاه کرد و گفت: مامانی تو رو جون خدای من!… خندهم گرفت…
اگه قراره کار به قسم خوردن بکشه، فکر کنم بهتره دو سه تا قسم خوب يادش بدم واسه روز مبادا!