هوش سرشار

بچه‌ها رو واسه معاينه هر ماهه دخترم برده بودم دکتر. اين دکتر بچه‌ها به قول خودش ارادت خاصی به پسرم داره. هميشه هم ميگه که باهوشه. یه بار هم که واسه ثبت نام مهد کودک ازش گواهی صحت مزاج خواستم یه طومار اضافه کرد که اين بچه باهوشه و ……
اين دفعه هم طبق روال معمول داشتم از مشکلاتی که باهاشون برخورد کردم صحبت میکردم که گفتم: يه چيزی منو خيلی نگران کرده. اونم اينه که اين بچه داره جنگجو ميشه. البته نه با همه، مثلا با خواهرش يا اصولا دخترا آروم و مهربونه اما خدا نکنه که با يه پسر بچه بخواد بازی کنه. بازی نيست که انگار ميدون جنگه…. دکتر حرفمو قطع کرد، يه کمی پشت سرش رو خاروند و عينکش رو جابجا کرد و گفت: عنايت دارين خانوم، شما هم عرايض بنده رو تائيد ميفرمايين. با دخترا خوبه…. ميگم IQ اين بچه بالاست!

عجب… ديگه بيخودی ذوق نکنم که پسرم باهوشه. هوش يعنی اين!

دوست داشتن

پرسيد: چرا بابا بيشتر پيش ما نميمونه؟ مگه منو دوست نداره؟ دلم آتيش گرفت. دلم نميخواست بچه‌ام با حس دوست نداشته شدن بزرگ بشه. دستمو آروم روی موهای نرم و لطيفش کشيدم و گفتم: نه مامانی، بابا تو رو دوست داره. خيلیم دوست داره. بابا فقط منو زياد دوست نداره… واسه همينه. لباشو جمع کرد و گفت: اگه بابا تو رو دوست نداره پس منم ديگه خودمو دوست ندارم…

از هر راهی که برم، انگار آخرش به اينکه اونو دوست نداشتيم ختم ميشه… راستی ما بچه‌هامون رو دوست داشتيم؟

مرد بار آمدن

سرجيو هميشه معتقده که من پسرمون رو به اندازه کافی مرد بار نياوردم. نميدونم اين مرد بار اومدن يعنی چی، اما اينو ميدونم که بچه‌های من اصلا لوس نشدن و این حداکثر کاری بوده که میتونستم براشون بکنم. آخرين باری هم که اين صحبت رو پیش کشید، بهش گفتم: لابد بلد نبودم. لطف کن و خودت بهش ياد بده. اونم بدون مقدمه گفت: اول باید باهاش کشتی بگيرم! و شروع کردن به کشتی گرفتن.
نمیدونم بچه‌های شما از این کارا خوششون میاد یا نه اما فکر میکنم پسر من یه کمی از این بازی مردونه دردش گرفت. چون وسط کشتی یه دفعه ايستاد و به باباش گفت: مرد شدن خیلی درد داره ها!

آره مامان جون، مرد شدن خيلی خيلی درد داره…

سوگند

سرم گرم پيازا بود که نسوزن. اما حواسمم بود که يواشکی مياد از روی ميز آشپزخونه يه چيزی برميداره و در ميره. زير چشمی نگاه کردم… کلی از آب‌نبات‌ مینوها رو خورده بود! به بهونه مرتب کردن آشپزخونه سبد کوچولوی پر از تافی و آب‌نبات رو گذاشتم روی يخچال. اين دفعه که اومد تيرش به سنگ خورد. فکر ميکردم به روی خودش نمياره. اما پرسيد: کجا گذاشتيشون؟ پيازا رو به هم زدم و بدون اينکه نگاش کنم، پرسيدم: چی رو کجا گذاشتم؟ گفت: اون آب‌نباتايی رو که داشتم ميخوردم! بهش نگاه کردم و خیلی جدی گفتم: ديگه بسه… ميدونی امروز چند تا آب‌نبات خوردی؟ با چشمای درشتش تو صورتم نگاه کرد و گفت: مامانی تو رو جون خدای من!… خنده‌م گرفت…

اگه قراره کار به قسم خوردن بکشه، فکر کنم بهتره دو سه تا قسم خوب يادش بدم واسه روز مبادا!

سلام

سلام… خوبم. از دادگاه درخواست زمان کرديم واسه توافق. حالا يا طلاق يا زندگی… بدون جنگ و درگیری. همون که منم میخوام. ديگه ازم نپرسين چی شد… به وقتش خواهم گفت. فقط يه متن بايد براتون بنويسم در مورد اون هفتاد و خورده‌ايی پيام پايينی… به علاوه چند تا مطلب جديد از جوجه‌ها.

شما خوبين… ميدونستين؟

کمک

اگه شما بودين حاضر بودين مهريه‌تون رو تا ريال آخرش ببخشين در عوض حق طلاق، حق مسکن و حضانت دائمی بچه‌‌هاتون رو تا سن قانونی، بطور محضری و قانونی بگيرين و به زندگی مشترکتون ادامه بدین؟ يا اگه آقا بودين حاضر بودين مهريه ندين اما اين حقوق رو به خانومتون بدين، تا یه بار دیگه سعی کنین شاید زندگیتون از این حالت خارج بشه؟

اين مطلقا يه نظر سنجی نيست… من در اين شرايط قرار گرفته‌م و دوست دارم نظرتون رو بدونم….. خصوصا اگه حقوقدان باشين. منو تا فردا صبح که بايد دوباره برم دادگاه راهنمايی کنين…

مجبورم اينو الان اضافه کنم…. نميخواهيم طلاق بگيريم… ميخواهيم با هم بمونيم با اين شرايط… حالا اگه شما بودين با طرفتون به زندگی ادامه ميدادين؟

سفرهای خارجه

صبح هوا خوب بود. به بچه‌ها گفتم خوبه بريم پياده روی و يه کارت اينترنتم بخريم. پسرکم گفت: واسه من چی ميخری؟ ميدونستم دلش چی ميخواد. گفتم: تخم مرغ شانسی. اونقدر ذوق کرد و هورا کشيد که دختره هم شروع کرد به دست زدن..
بعد از اون قضيه ۵۰۰ تومنی، همش تو فکر بودم که يه جوری به پسرم بفهمونم مستقله و ميتونه از اين به بعد يه سری کارا رو تنهايی انجام بده. اولين چيزیم که به ذهنم رسيد اين بود که اجازه بدم خودش خريد کنه.
وقتی به سوپر نزديک خونه رسيديم بهش پول دادم و گفتم: من با کالسکه خواهری همين جا دم در هستم و دارم تو رو نگاه ميکنم. برو هر چی دلت ميخواد بخر.
مغازه کوچيکيه. میشد تموم کاراش رو دید اما من تو فکر بودم و اصلا بهش دقت نکردم. فقط وقتی متوجه شدم که پسرم با بغض و ناراحتی گفت: ببين اين آقاهه به من چی داده؟ دستشو نگاه کردم. ديدم تو يه دستش يه تخم مرغه و توی دست ديگه‌ش يه سانديس. کم مونده بود بزنه زیر گریه.
بی‌معطلی رفتم توی مغازه و با ناراحتی به فروشنده گفتم: به نظرتون درسته که وقتی بچه ازتون تخم مرغ شانسی ميخواد بهش تخم مرغ تازه بدين؟ فروشنده يه لحظه با حيرت منو نگاه کرد و بعد يه نگاهی هم به صورت اخموی پسرم انداخت و گفت: خوب آخه خودش گفت بهم تخم مرغ – سانديس بدين…

خير… مثل اينکه حالا حالاها بنده بايد به عنوان ديلماج در سفرهای خارجی شازده همراهیش کنم.

شب معمولی زمستونی

داشتم انار دون ميکردم که پسرم دوان دوان اومد و پرسيد: امشب شب يلداست مامان؟ گفتم: نه. گفت: پس واسه چی انارو این جوری ميکنی؟ خنديدم و گفتم: فقط شب يلدا که آدم انار نميخوره. هميشه ميشه انار خورد. بازم پرسيد: امشب اگه يلدا نيست، پس چيه؟ جواب دادم: يه شب معمولی زمستونی. گفت: آهان… و شکر خدا! بدون سئوال و جواب بعدی رفت سراغ ماشيناش.

حدودا يکی دو ساعت بعد تلفن زنگ زد. پسرم گوشی رو برداشت. با من کار داشتن. چون بعد از چند جمله‌ایی که رد و بدل شد، داد زد مامان بيا ببين خاله باهات چيکار داره تو اين شب معمولی زمستونی؟!

روزنامه کثير الانتشار

با خوندن مطلب ليلا، یهو یاد يه چيزی افتادم… قرار بوده که نتايج يه مسابقه رو توی يه روزنامه کثير الانتشار چاپ کنن و دوست منم مامور میشه اين روزنامه رو بخره. شب که مياد خونه همه ازش سراغ روزنامه رو ميگيرن با عصبانيت ميگه از صبح تا حالا همه جا رو گشته اما موفق نشده چون روزنامه ای با اسم کثير الانتشار، اصلا وجود نداره!

تنبيه

داشتن بازی ميکردن که صدای گريه بلند شد. ديدم دهن کوچيکه پر شده از خون. نميدونم چه حالتی تو صورتم بود که پسرم ترسيد و گريه کرد که: منو نزنی‌ها..
دخترم رو بغل کردم، دهنش رو شستم و بهش آب دادم. دندوناش لبش رو زخمی کرده بودن، سه تا دندون بالا. آروم که شد، تازه يادم به پسرم افتاد. بهش گفتم: ميدونم تقصير تو نبوده و لبخند زدم. جون گرفت. خنديد و خودشو به من چسبوند.
حالا ديگه هر دوشون آروم گرفته بودن…

من که هيچوقت دست روش بلند نکردم که…
چرا فکر کرد ميخوام بزنمش؟

زمزمه تنهايی

داشتم حين جمع و جور کردن خونه آهنگی رو زير لب زمزمه ميکردم. با این که غمگين بود، اما حس خوبی بهم ميداد. ( زمزمه تنهايی‌های شما هم غمگينه؟ ) ديدم پسرم بدجوری زل زده بهم. بدون اينکه خوندنمو قطع کنم سرمو تکون دادم يعنی اينکه چيه؟ من‌ و منی کرد و گفت: نخون مامان. لبخندی زدم، یه لحظه ساکت شدم و بعد گفتم: چيه؟ دلت ميگيره؟ يه نگاهی بهم انداخت و گفت: نه، سرم درد ميگيره!

چشم! از اينم صرف نظر ميکنيم!!

شکست روايت

عشق
شانه‌هايی بود
که بر آن ايستادم
و دختر همسايه را بوسيدممادرم را می‌گويم.

اين شعر رو آقای عليرضا حسينی گفتن. توی کتاب شکست روايت چاپ انتشارات تهران صدا هم چاپش کردن. راستش ديروز يکی به من گفت که خوب مينويسی. خواستم ادای دين کنم. من سبک نوشتنم رو مديون اين آقا هستم. همين.

تغيير سبک ندادم… برميگردم!

گردش دور از چشم مادر

واسه انجام يه کاری پول کم داشتم. حدودا ۵۰۰ تومان! تموم جيبامو گشتم، نبود. کيفمو زير و رو کردم. نبود. پسرم هی سرشو جلو مياورد و ميگفت: چی ميخوای؟ ميگفتم: هيچی. اما مگه دست از سرم برميداشت.
آخرش خسته شدم. گفتم مامان جون پول ميخوام. داری؟ خنديد و با شيطنت دويد توی اتاقش و با يه اسکناس نوی پونصدی برگشت. چشام گرد شد. ازش پرسيدم: اين از کجا؟ گفت: زير تختم. پرسيدم زير تختت چکار ميکرده؟ خنديد و گفت: قايمش کرده بودم! پرسيدم: آخه چرا؟ گفت: خوب ديگه… شايد بخوام تنهايی برم بيرون!

حالا بیا و درستش کن. خدا آخر و عاقبت منو ختم به خیر کنه.

راستی بچه شما هم به تنها ميگه تهنا؟

تست شنوايی سنجی

بچه‌های من لوزه‌های بزرگی دارن. زياد مريض ميشن، شبا دمرو ميخوابن، گاهی هم خرخر ميکنن. ديگه مرسوم نيست که لوزه بزرگ رو عمل کنن، اما يه استثنا هست که دکتر تصميم میگیره لوزه رو عمل کنه، اونم وقتيه که شنوايی بچه دچار اختلال بشه. اغلب اين تيپ بچه‌ها رو ميبرن شنوایی‌سنجی که ببينن مشکلی دارن یانه. به منم گفتن که این کارو بکنم.

چند روز پيش رفتیم خونه یه دوستی که تازگيا نامزد کرده. دقیقا وقتی رسیدیم که نامزدش داشت خداحافظی میکرد. سلام و احوالپرسی کردم و بی‌معطلی اومدم تو. معلوم بود که میخوان تنها باشن، چون با دور شدن ما شروع کردن به پچ پچ کردن. من که هیچی نمیشنیدم اما نميدونم چی شد که پسرم بلند گفت: مامانی چرا این آقاهه به خاله نگار گفت دوستت دارم؟ این کیه که دوسش داره؟
نگار و نامزدش بدجوری زدن زیر خنده…

فکر ميکنين لازم باشه پسرم رو ببرم شنوايی‌سنجی؟

خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره

صبح با جوجه‌ها نشسته بوديم و خونه مادر بزرگه رو نگاه ميکرديم. يهو ذوق زده شدم و گفتم: آخی… منم يه روزی مادر بزرگ ميشم. پسرم نگام کرد و گفت: هان؟ چی ميشی؟ گفتم: مامان بزرگ ديگه. و لبخند زدم. گفت: اونوقت من چی ميشم؟ گفتم: خوب معلومه ديگه تو هم بابا ميشی… و بازم لبخند زدم.
لباشو جمع کرد و گفت: نميخوام…. اگه تو مامان بزرگه باشی، من دلم ميخواد مخمل باشم!

فکر ميکردم فقط خودم از مخمل خوشم مياد.

نسل طلبکار

عجب کاری کردم‌ها… نميدونم چرا موقع خواب به پسرک گفتم: جيش ميش نداری؟ خندید و گفت: مامان نوشی جیش، نه جیش میش!

از اون موقع تا حالا ده دقيقه‌س که هی ميگه جيش ميش و ميخنده…
عجب نسل طلبکارین اینا!

پليس

ديشب داشتم حساب ميکردم تا دو سال ديگه که کوچيکه ۳ ساله بشه مشکلات من کمتر ميشه و اگه از نظر مالی در شرايط مناسبی باشم و بتونم اونا رو مهد بذارم شايد بتونم برگردم سر کار… بعد خودم از فکر بزرگ شدن جوجه‌هام خوشم اومد. فکرش رو کردم که حالا که دومی راه افتاده، شايد بشه ديگه بغلش نکرد تا من از دست اين کمر درد لعنتی خلاص شم. يهو مثل هميشه ترس برم داشت. حالا که قرار بود هر دوشون راه برن، نکنه توی خيابون، توی شلوغی، چه ميدونم يه جايی يکيشونو گم کنم…
ديدم داره دير ميشه. من هنوز آموزشای لازم رو به پسرم ندادم که اگه گم شد چيکار کنه… اين بود که بعد از صبحونه با لحنی که مجريای برنامه خردسالان به خودشون ميگيرن به پسرک گفتم: مامانی اگه يه روزی دست مامان رو ول کردی و گم شدی، نترس… گريه هم نکن. با آدمای غريبه حرف نزن و باهاشون جايی نرو. فقط سر جات بمون تا آقا پليسه بياد. اونوقت شماره تلفن خونه رو که حفظ کردی بهش بگو تا اونا به من زنگ بزنن.
يه خورده نگام کرد. بعد گفت: منتظر آقا پليسه بمونم؟ لبخندی زدم و گفتم: آره جونم. کج کج نگام کرد و گفت: اينجا که پليس نداره!

موندم چی بايد جوابشو بدم. خوب راست میگه بچه. در منطقه‌ايی که من زندگی ميکنم اگه يه روز ۲ ساعت هم تو خيابون وايسی، از پليس خبری نمیشه…

شعر خوانی

به پسرم گفتم: گلم شعر يه توپ دارم قل‌قليه ( غل‌غليه؟ ) رو برام بخون. با غرور ايستاد و شروع کرد: يه توپ دارم قلقليه… سرخ و سفيد و آبی و سبز و سياه و صورتی و بنفش و …..

نميدونم چی باعث شد ارائه معلومات رنگ شناسيش به آواز خوندنش يهو غلبه کنه!

لطفا جدی نگيرين

اينو که خوندم زياد مطلب رو جدی نگرفتم. بعدم که يه ايميل به دستم رسيد به حافظه‌م شک کردم. خاطره نوشته بود که پيغام منو توی وبلاگش ديده، اما بخاطر اسمم فکر کرده من از اين دختر لوس‌هام و به وبلاگم نيومده، تا اينکه شرح وبلاگ منو توی هفته نامه آلبالوچه ميخونه و برام ميل ميده.
راستش من نتونستم به خاطر بیارم آدرس اين وبلاگ چيه… تا امشب که پيداش کردم و تونستم پيغام خودمو بخونم. اين بود: سلام عزیزم … بین تو و خودم خیلی چیزا رو شبیه دیدم … نوشته هات به دلم میشینه !!!!
البته این جمله غیرمودبانه نیست، اما مال من نيست. نميدونم کی پشت اين جمله نشسته. نميدونم منظورش چي بوده. اما ميخوام بگم شما حالا ديگه سبک و لحن صحبت کردن و نوشته‌های منو ميشناسين. اگه يه جا يه پيغام نامربوط ديدين که به اسم من بود لطفا جدی نگيرين.
.
Untitled

مادری که هیچوقت نمیتونه تنها باشه

امروز بايد ميرفتم دادگاه…. بچه‌ها رو لباس پوشوندم… دوست نداشتم اونا محيط دادگاه رو ببينن. فکر ميکردم اونا رو ميبرم خونه خاله، اگه خاله نبود ميذارمشون توی… نه… حتما هست. حتما بچه‌ها رو نگه ميداره. مهمونی که نميرم. مجبورم.
وقتی خاله با روی خوش بچه‌ها رو پذيرفت، يه نفس از سر راحتی کشيدم و گفتم: پسر جون، شما اینجا بمون و بازی کن تا من برگردم. من‌منی کرد و گفت: خواهری چی؟ گفتم: اونم پيش تو ميمونه. و بوسش کردم.
وقتی ميخواستم کفشمو پام کنم يهو گفت: ببينم باز تنها کجا ميخوای بری که داری ما رو اينجا ميذاری؟
خنده‌ام گرفت. از بس همه جا با من بوده…

چی بگم….؟

ببعی

صبح رفتم بيرون… هوا خوب بود، با بچه‌ها يه کمی پياده‌روی کرديم و بعدش سوار تاکسی شديم. مثل هميشه کرايه سه نفر رو دادم، تا ورجه وورجه بچه‌ها اعصاب هميشه خط خطی بعضی مسافرا که انگار هيچوقت بچه نديدن رو خورد نکنه.
وسطای راه پسرم بهونه گرفت که ببعی ميخوام! با تعجب نگاش کردم… گفتم: هيس… بلندتر تکرار کرد: من از اين ببعيا ميخوام. آقايی که جلو نشسته بود سرشو برگردوند و با مهربونی لبخند زد. یواش دم گوش پسره گفتم: آخه من از کجا ببعی گير بيارم؟! آقاهه دوباره سرشو برگردوند و گفت: يه کمی پايين‌تر گوسفند زنده ميفروشن! زیر لب شروع کردم به غرغر کردن. آخه من چه جوری ميتونم توی آپارتمان گوسفند نگه دارم؟ بعضيا چرا اينقدر همه چيزو ساده ميگيرن؟
هر جوری بود پسرم رو آروم نگهداشتم تا به مقصد رسيديم. لج کرده بود. عصبانی شدم… بهش گفتم: ببين… من نميدونم از کجا ميشه ببعی گير آورد.. نميدونم که کجا ميشه نگهش داشت. اما اگه خيلی اصرار داری، ميتونی خودت بگردی و پيدا کنی. صاف تو چشام نگا کرد و با قلدری گفت: باشه. و روشو کرد به طرف همون آقايی که توی تاکسی بود و بهش گفت: آقا ميشه از اين نون ببعياتون به منم بدين؟من و آقاهه، هر دومون زديم زير خنده!

تيک تک

تا همين چند وقت پيش که پدرم ايران بود، عصرا ميومد دنبال پسرک و با هم ميرفتن پارک. البته همچين بد هم نمیگذشت. آخرش ختم به سانديس و بستنی و تک تک (با اسم امروزیش) ميشد.
بعد از رفتن بابا، من همين روال رو تا قبل از سرد شدن هوا ادامه ميدادم. با منم گردش هميشه ختم به سانديس و بستنی و کيت کت (با اسم دوران بچگی) ميشه..

نتيجه اينه که پسرم هر روز از من سانديس و بستنی و تيک تک ميخواد!

خودشيفتگی نوشيانه!

صبح ساعت ۱۰ از لينکی که توی يادداشت پايينی گذاشتم پشيمون شدم. اما دیر شده بود.کارت من مخصوص شبه. با خودم گفتم هر چقدر هم که برام عجيب و غريب بوده، اين کار من يه نوع گسترش خرافاته… گفتم خرافات. خوب آره… نميدونم چرا ذهن من اين حرفا رو برنميداره. به نظرم يه جورايی کلک و حقه ميومد.. واسه همين هم زنگ زدم به دوستم. بهش گفتم سلام.. ببين من يه سايت مزخرفی رو معرفی کردم، حالا چون account روزانه ندارم دارم ميرم با پرداخت دو عدد هزاری ناقابل! يک کارت ۳ ساعته بخرم و اونو درستش کنم. اما واسه اين بهت زنگ زدم که تو هم بخونی و بخندی.
گفت: باشه. اما قبل از اينکه بری… ديروز يه دوستی از تهران اومده بود خونه ما. همشهری با خودش آورده بود. توی ضميمه راجع به وبلاگت نوشته بودن… نميدونم اين خبر خوشحالت ميکنه يا ناراحت… اما خوب بوده ديگه…
يه لحظه کله‌م داغ شد. هم خوشحال بودم هم ناراحت. تشکر کردم…. بچه‌ها رو لباس پوشوندم و با خودم گفتم: هر چی بيشتر ميون مردم باشم کمتر فکر ميکنم….
حالا از اون موقع خيلی گذشته… هنوزم تو فکرم…. اما يه خواهش، ميون شما کسی هست که بتونه ضمیمه روزنامه همشهری ديروز رو برای من تهيه کنه؟
گفتم که… من ساکن تهران نيستم و همشهری اينجا توزيع نميشه…. ميتونين به من کمک کنين در اين مورد؟پيداش کردم…اينجاست.

رائلی؟!

رفته بودم وبلاگ کتبالو رو بخونم، ديدم گل آقا لينک داده به يه مطلبی. نمیدونم چی باعث شده بود فکر کنم دوره اين حرفا ديگه گذشته؟

پيوست: نظرم رو پرسيده بودين؟ خرافاته… نميتونم باور کنم در سال ۲۰۰۳ ميلادی هنوز آدمايی پيدا ميشن که به اين چيزا بها ميدن… نه تنها از نظر فکری، بلکه پول هم پرداخت ميکنن…. فکر ميکنم زيادی تو خونه نشستن و بچه بزرگ کردن باعث شده دچار خوشبينی احمقانه‌ نسبت به رشد مغزی آدما بشم… راستی به نظر شما شباهت آرم اين گروه به ستاره شش پر اسرائيل اتفاقيه؟
اين پيوست بنا به مصلحت و برائت از اشتباه اضافه نشده… اين نظر قلبی و واقعی منه.. همين.

مزاحم تلفنی

وقتی هنوز مامانم زنده بود، يه بار که خواهرم با پسرک ۳ ساله‌ش مهمون ما بود، يه مزاحم تلفنی دمار از روزگار ما درآورد.
چند بار من جواب دادم. چند بار خواهرم… اما نتیجه‌ای نداشت. در نهایت مامان گفت که خودش گوشی رو برمیداره و چون حدس ميزد ممکنه کار به بد و بيراه بکشه، واسه اینکه توی روحيه پسر خواهرم اثر بدی نذاره، رفت توی اتاقش و قرار شد از اونجا به تلفن جواب بده.
نمیدونم چرا بچه‌ها نسبت به تلفن این قدر حساسن… به محض اينکه صدای تلفن بلند شد و وروجک ديد ما هيچکدوم واکنش نشون نمیدیم، دويد و گوشی رو برداشت و تا اومد حرف بزنه، من تشر زدم: بذار بچه، مگه نميبينی مامانی داره با تلفن صحبت ميکنه؟
پسرک ترسید. راستش حالم گرفته شد. از خودم بدم اومد. نميدونم چرا اين قدر سريع و بد واکنش نشون داده بودم. خواستم از دلش در بيارم. بغلش کردم… بوسش کردم. گفتم: عزيز دل خاله… پولوشکای من… وقتی گوشی رو برداشتی مامانی داشت با کی صحبت ميکرد؟ من و منی کرد و با بغض گفت: با جونت دربیاد داشت صحبت میکرد!