قصه جنگ 

ديشب دخترم ماشين فلزی داداشش رو زد زمين…. يکی از دراش کند، طلق ( شيشه ) جلوی ماشين هم از جا دراومد. ديدم آخر شبی حوصله شر ندارم… بدون اينکه به روم بيارم، بی‌سر و صدا رفتم و ماشين رو گذاشتم سر جای هميشگيش، تا شاید بعدا سر فرصت بتونم درستش کنم….
صبح داشتم چای ميريختم که پسرم با ناراحتی و بعض اومد و گفت: «مامان کی ماشين منو اينجوری کرده؟» یه کمی غافلگیر شدم ( اعتراف میکنم به کل یادم رفته بود ) با این وجود لبخندی زدم، دستم رو روی موهاش کشيدم و گفتم: «هيچکس گلم.» با ناراحتی نگام کرد و گفت: «اما من اين ماشينمو دوست داشتم. حالا خراب شده.» آهسته لپشو کشیدم و گفتم: «حرص نخور مادر… چيزی نشده حالا. يکی ديگه برات ميخرم… بيا، بيا بشين اینجا تا برات يه استکان چای بريزم.»
نشست و ساکت ماشينشو ميون انگشتاش فشار داد. يهو سرشو بلند کرد و گفت: راست بگو مامانی، ديشب که من خواب بودم عراقيا اومده بودن؟!

………………………..
خوب من چی ميتونم بگم؟ اين از تاثيرات سريال خاک سرخه. ميدونين، من خرمشهريم. شايد توجهی که من به اون سريال نشون میدادم باعث شده اين بچه تصوير منفجر شدن ماشينا و دربدری آدما رو فراموش نکنه. اما من تا جایی که بتونم برای بچه‌هام هرگز از جنگ قصه‌ای نخواهم گفت…

Advertisements