امان از تبليغات 

چند وقت پيش متوجه شدم که سوپر مارکتای محله ما هم سرويس رايگان راه انداختن… اينجا يه منطقه خيلی بزرگ و وسيعه که تا پنج سال پيش هيچ سوپر مارکتی ( بجز يه دونه که خيليم گرون فروش بود ) نداشت. ظاهرا حالا که يه کمی تعدادشون زياد شده تصميم گرفتن با اين کار باعث جذب مشتری بشن.
هنوز ذوق زده اين تغييرات بودم که طبق معمول تنها برنامه تلويزيونی که باعث میشه بچه‌های من آروم بشینن و نگا کنن، يعنی پيامهای بازرگانی شروع شد. پسرم با ديدن تبليغ چیپس آروم گفت: «آخ جون … چیپس.» نگاش کردم و گفتم: «چيه مامانی؟ دلت چیپس ميخواد؟» گفت:« آره… اما حالا که هوا تاريکه!» در حالی که داشتم میرفتم سراغ تلفن با غرور بهش گفتم: «ما که نميريم بيرون! سوپر واسمون خريدامون رو مياره!» و بعد با سرخوشی اضافه کردم: «دلت چيز ديگه‌ايی هم ميخواد که بگم برات بيارن؟» سرشو تکون داد که يعنی آره. بعد پرسيد: «ميشه بازم چيزی بخوام؟» لبخند زدم و گفتم: «حتما چون واسه يه دونه چیپس که تا اينجا نميان. پس هر چی دلت ميخواد بگو» خوشحال شد. بلند گفت: «پس بگو واسم يه خودرو سمندم بيارن!» و به تبليغ سمند خيره شد….

Advertisements