زنبور مربا 

ديروز صبح داشتم به بچه‌ها صبحونه ميدادم. يه لقمه نون و کره و عسل به پسرم و يه لقمه خيلی کوچولو نون و کره به دخترم. (راسته که عسل واسه بچه‌های زير دو سال خوب نيست؟‌) پسرم همچين که لقمه‌شو ميجويد گفت: مامان اين عسل شيرينا رو کی آورده؟ گفتم: من از سوپر مارکت خريدم. گفت: نه، ميگم کی اينا رو به ما داده؟ تازه فهميدم منظورش چيه، گفتم: اينا رو زنبورای عسل واسه ما درست کردن. سرشو محکم تکون داد و گفت: آهان و به خوردنش ادامه داد. بعد یکی دو دقیقه زل زد به من که به خواهرش چی ميخوام بدم، حرکت دستم رو عمدا کند کردم تا ببينه. با کنجکاوی پرسيد: به ناشا عسل نميدی؟ گفتم: نه، اون واسه‌ش عسل هيچ خوب نيست. گفت: گناه داره خواهری. دلش ميشکنه. خنده‌م گرفت. گفتم: خيلی خوب، الان درستش میکنم. و رفتم و ظرف مربا رو آوردم و اول یه لقمه با مربا به پسرم دادم و بعدشم توی لقمه‌ای که واسه ناشا ميگرفتم يه کمی از شهد مربا رو گذاشتم. نميدونم چرا این بچه هميشه در مقابل طعمای جديد از خودشون واکنش منفی نشون ميده، چون به محض حس کردن تفاوت مزه، با نوک زبونش لقمه رو با کلی تف! از دهنش بیرون انداخت.
تا اومدم حرفی بزنم پسرم روشو کرد به خواهرش و با ناراحتی گفت: تف نکن. ميدونی اينا رو زنبورای مربا برات درست کردن؟ میدونی حالا دارن گریه میکنن؟

ببينم دور و بر خونه شما کندوی زنبور مربا پيدا نميشه؟!

 

Advertisements

تشنگی شبانه 

فکر کنم حدودا ساعت شيش و نيم صبح بود که پسرم صدام کرد. من بيدار بودم. آروم رفتم بالای سرش و گفتم: چی ميخوای مامان؟ نیمه خواب نیمه بیدار بود، گفت: آب. رفتم و براش آب آوردم. ( يادمه منم وقتی بچه بودم خيلی دوست داشتم نصفه شبا بيدار شم و از بابام يه ليوان آب بخوام.. منم مثل بابام آدم کم خوابی شدم. ) ليوان رو دادم دستش و خواستم بيام بيرون که يهو ياد يه چيزی افتادم.برگشتم تا… اما دیگه دير شده بود. طفلکی همزمان با وقتی که داشت آب ميخورد، دراز کشيد…
فکر کنم نیم ساعتی صرف عوض کردن لباسا و رو تختی و پتوش شد!

پيوست: بابا مُردم از بس بخاطر دخالت ندادن احساسات مادرانه‌ توی متنام، خودمو سانسور کردم… ميدونم اين بچه‌ها واسه شما هم دوست داشتنين اما ميخوام واسه اولين بار همون جور که دلم ميخواد مادرانه برخورد کنم نه مثل يه ناظر. پس پیشاپیش معذرت میخوام: الهی فدای اون چشای خوشگلت بشم. قربون قدت برم… ببخش که مامانی ولت کرد و ميخواست از اتاق بره بيرون. مامان خیلی وقتا خیلی خسته‌س. اما چیزی که هیچ وقت یادش نمیره اینه که به خاطر تو و خواهریه که تا حالا مبارزه کرده. مامان قربون صداتون شه. مامان دوری و ناراحتی‌تون رو نبينه. مرد خونه من. پسر گل من. فقط خدا خدا ميکنم اونقدر کنارت بمونم که بزرگ شدنت رو ببينم. اونقدر که بدونم بدون منم ميتونی با زندگی کنار بيای. مامانی، يعنی ميشه يه روزی صدات کنم که بيا کپسول گاز رو از انباری بيار و عوض کن؟ يعنی ميشه يه روزی بگی مامان عاشق شدم؟ یعنی میشه تا اون روز من کنار تو بمونم؟ دوستت دارم گلم. دوستت دارم.

.
بعد از تحرير: ۱- چيه؟ مگه مامانتون تا حالا اينجوری با شما صحبت نکرده؟
۲- خوب آره. اينجا که من زندگی ميکنم هنوز گاز شهری نداره. بايد کپسول بخريم.
۳- دلم ميخواست واسه بچه‌هام مثل سرجيو اسم مستعار بذارم…. واسه پسرم هنوز اسم خوبی پيدا نکردم اما من خيلی وقتا دخترم رو ناشا صدا ميکنم. که هيچ علت خاصی هم نداره… شما هم از اين به بعد به دخترم بگين ناشا.
۴- ببخشين که اين متن اين قدر لوس شد.. اولش که اجازه گرفتم.