وقتی مامان اشتباه میکنه

گاهی از اوقات وسواس مادر و پدرا بجای اينکه مشکلی رو حل کنه کار رو خرابتر ميکنه. مثل وسواسی که من روی حرف زدن پسرم دارم. البته تا حالا خودم رو دلداری دادم که چون چپ دسته، کمی نامفهوم حرف ميزنه، يا شايد چون لوزه‌هاش بزرگه… اما خوب واقعيتيه که بعضی کلمات رو جدا فجيع تلفظ ميکنه.
چند روز پیش وقتی غذاشو کشیدم، صداش کردم تا بياد و ناهارش رو بخوره: «آلوشا بيا مامان.. ناهارت سرد شد…» با کندی جواب داد: «الان ميام مامان.. يه گِگه (gege) صبر کن!» اولش متوجه نشدم چی ميگه. با قاشق چوببه خورشت رو بهم زدم و کمی از غذا چشیدم و پرسیدم: «چکار کنم مامان؟» جوابم رو نداد. منم توجهی نکردم. بعد دوباره صداش کردم: «بيا ديگه بچه. ساعت دو شد…» و اين بار کمی بلندتر جواب داد: «إ……… مامان، گفتم يه گگه صبر کن. بازيمو خراب ميکنی!!!»
ابروهامو بالا بردم…! رفتم سمت اتاقش. فکر کرد عصبانی شدم که معطل کرده. اسباب‌بازی‌هاشو ول کرد و پاشد. خنديد و گفت: «داشتم میومدم!» يه کمی نگاش کردم و گفتم: «يه گگه چيه دیگه؟» گفت: «يه گگه‌ست ديگه!» بی‌حوصله بودم، گفتم: «يه گگه نه مامان جون يک دقيقه. سعی کن درست صحبت کنی.» يکی دو بار پلک زد و بعد گفت: «يک دگیگه» حالا بگذريم که قاف رو خيلی نزديک به گاف تلفظ کرد. اما همين که از گگه به دگيگه رسيده بودم، خودش کلی موفقيت بود.
چند روز بعد برامون مهمون اومد. يه کمی ناخونده و یه کمی بدموقع. باعجله رفتم به آشپزخونه تا کتری رو واسه دم کردن چای بذارم رو اجاق. همون حين که داشتم ميرفتم به مهمونام گفتم: «الان ميام خدمتتون، يه دقه بيشتر طول نميکشه» هنوز جمله‌م کامل از دهنم در نیومده بود که پسرم يه نگاه عاقل اندر سفيه به من کرد و گفت: «مامانی سعی کن درست صحبت کنی. يه گگه نه! يه دگيگه!» و بعد با بازترین لبخند دنیا به صورت مهمونامون نگاه کرد.

Advertisements

نوشی سلطان

داشتم ظرفا رو ميشستم که آلوشا از توی اتاقش داد زد: «نوشی سلطان! آب برام بيار.» ممکن بود که در حالت عادی نسبت به اين جمله واکنش نشون بدم و بگم که خودت پاشو بيا بخور اما چيزی که ذهنمو مشغول کرد، اسمی بود که منو باهاش صدا زد. تو ذهنم داشتم با خاطراتم کلنجار ميرفتم که توی ايام عيد کجا به شوخی نوشی سلطان صدام کردن که اين بچه شنيده و يادش مونده… و اينکه اگه الان جواب بدم ممکنه که حساس بشه و بعدا جلوی بقيه هم صدام کنه و من احيانا خوشم نياد. خودمو زدم به نشنيدن و به کارام ادامه دادم. بعد از چند دقيقه پسرم دوباره داد زد: «مامان سلطان چرا برام آب نمياری؟!» يه کمی اين دست اون دست کردم و بعد با احتياط گفتم: «خودت بيا بخور، ليوان آب روی ميزه…» و به شستن ظرفام ادامه دادم.
فقط بعد از يکی دو ساعت، خيلی آروم ظاهر يه آدم بی‌تفاوت رو به خودم گرفتم و ازش پرسیدم: «چی شد به من گفتی نوشی سلطان؟ مگه من خودم اسم نداشتم؟» داشت با ماشينش بازی ميکرد. به نشونه رد شدن ماشين از سرعت‌گير از روی یه خودکار بيک ردش ميکرد و ادای ترمز گرفتن و ویراژ ماشین رو در میاورد… بدون عجله ماشینش رو کنار دیوار، پارک کرد و سرشو خاروند و گفت: «خوب مگه خودت نگفتی که من شير سلطان جنگلم؟ وقتی من شير باشم تو مامان سلطان ميشی يا نه؟ خوب منم صدات کردم نوشی سلطان…»

خیلی شانس آوردم که شير، بيگم جنگل نيست. چون لابد با این اوصاف ميشديم نوشی بيگم!

فریبا

روزی که گذشت مصادف بود با سالروز مرگ عزيزی که من اونو ۱۹ سال پيش از دست دادم. ميدونم تا ننويسم کی بوده و توی زندگی من چه نقشی داشته هيچ فايده‌ايی نداره که از نبودنش بگم. فقط ميخوام اينو بدونين که فريبا با بودن و حتی نبودنش مسير زندگی منو تغيير داد. شايد باور نکنين ولی من کلی از رشد شخصيتی خودم رو مديون اون هستم.
فريبا رو اصفهان به خاک سپردن. خيلی دلم ميخواست امروز ميتونستم سر مزارش باشم. اما نشد…
اين يه ادای دين بود از طرف من بهش و به تمام کسايی که دوسش داشتن… که ميدونم کم نيستن.

کد رمز

دو تا از اين مبلهای بادی… از همينا که مال بچه‌هاست، بادش ميکنن و مثل مبل ازش استفاده ميکنن و روش ميشينن، نميدونم ديدين يا نه…. خلاصه دو تا از اين مبلای بادی رو خيلی وقت پيشا، قبل از اينکه بچه‌دار بشم خريده بودم. امروز در کمد رو باز کردم و درشون آوردم. بگذريم که جونم دراومد تا با اين گلوی خراب و حال سرماخورده بادش کردم، اما بچه‌ها حسابی ذوق کرده بودن. نميدونم کتی رو ميشناسين يا نه؟ يه شخصيت کارتونيه… يه سری کتاباشو هم کتاب بنفشه چاپ کرده. فکر کنم پنج يا شيش تايی هستن. پسر منم اون کتابا رو داره. اين مبلا مثل کتی ميمونن. يه مبل پلاستيکی که کله اين گربهه رو داره و خيلی هم قشنگه.
hello-kitty[1]امروز وقتی بادشون کردم با خوشی به پسرم گفتم: «کدومو ميخوای؟ آبيه يا صورتيه؟» خنديد و گفت:‌ «شماره چهارش مال من، شماره دو مال خواهری!» گفتم: «مادری اين مبلا که شماره ندارن!» گفت: «کتابام که دارن….» و رفت کتاباشو آورد…. ميدونين چيه؟ راست ميگفت! جلد کتاب شماره چهار آبی بود و شماره دو صورتی…
يه کمی لقمه رو دور سرش نمی‌پيچونه اين پسره؟

دولت همون ملته!

داشتم به اخبار ساعت ده شبکه يک نگاه میکردم. آلوشا تازه صبحونشو خورده بود که از زل زدن من به تلويزيون کنجکاو شد. مهلت نداد اخبار تموم شه. اومد رو مبل بغل دستم ايستاد تا قدش بلندتر بشه، بعد دستم رو تکون داد و گفت: «چيه مامان؟» گفتم: «هيس.» و سعی کردم آرومش کنم. اما اين بار دستم رو محکم‌تر کشيد و گفت: «چيه مامان؟ بگو ديگه…» با کمی اخم و تخم سرم رو تکون دادم و گفتم: «عراقه مادر… عراق» و دوباره سرمو برگردوندم سمت تلويزيون، يعنی اينکه بسه، ميخوام گوش کنم. اما آلوشا دست بردار نبود. بلندتر پرسيد: «عراقی بيشعوره؟» يخ کردم. نگاش کردم و گفتم: «اين حرفا رو کی يادت ميده بچه؟ نه… کی گفته عراقی بيشعوره؟!؟» شونه‌هاشو بالا انداخت و با بی‌تفاوتی گفت: «مگه يادت نيست توی خاک سرخ…» يادم افتاد. (يادتونه ميگفتم واسه بچه‌م قصه جنگ نميگم؟ بقول شبديز مگه ميشه تو خاور ميانه از جنگ حرف نزد.)
نشستم روی مبل و بچه رو روی پاهام نشوندم و خيلی آروم گفتم: «مامان جون اونجا ما حرف از دولت ميزديم… اينا مردمن. ببين اينا بچه توشون هست، جوون هست، پير هست….» بدون معطلی پرسيد: «دولت يعنی چی؟» و صبر نکرد تا جواب بدم. با خوشی دستاشو بهم کوبيد و گفت: «آهان… فهميدم. هر کی تفنگ داره دولت بيشعوره!..» خنده‌م گرفت. صورتشو يه ماچ گنده کردم و گفتم: «نه مامان جون. نه! هر کی که تفنگ داره که بد نميشه. دولت وقتی یه حرفی میزنه، مردمم باید حرفاشو گوش کنن….»
سرتون رو درد نيارم… من نتونستم به اين پسرکم بفهمونم فرق بين مردم و دولت چی هست. راستش زیاد هم توقع نداشتم که بفهمه. وقتی مردم ما، حساب مردم و دولت عراق رو هنوز از هم سوا نکردن، چه توقعی میشه از یه بچه سه سال و نیمه داشت؟ …

گرگ بلا… خرگوش ناقلا

پشت موهای آلوشا خيلی بلند شده بود. امروز با دلخوری بهش گفتم: «پسره، شدی مثل گرگ بلا، خرگوش ناقلا!» چشاش گرد شد. با وحشت نگام کرد و گفت: «يعنی مثل آقا گرگه شدم؟» خنديدم و دستشو گرفتم و کشيدمش طرف خودم. پارچه رو دور گردنش بستم و موهاشو شونه زدم. بعد با مهربونی قيچی رو به موهاش نزديک کردم و بهش گفتم: « نه مامانی! خود گرگه که نه. اين اسم يه کارتون خيلی قشنگه، که وقتی ما بچه بوديم ميديديم. توش يه آقا گرگه بود که همش دلش ميخواست خرگوشه رو بخوره. این آقا گرگه که مثل تو پشت موهاش خیلی بلند شده بود، هيچوقت نتونست خرگوشه رو بخوره. ميدونی چرا؟ چون خرگوشه هم باهوشتر بود و هم تندتر میدوید…» حرفام به اینجا که رسید، کارم دیگه تموم شده بود. پارچه رو یواش از دور گردن پسرکم باز کردم و بهش گفتم: «چه گلی شدی پسر… اگه گفتی مثل چی شدی؟» و داشتم خودمو آماده ميکردم که بهش بگم مثل ماه شده که يه نگاه تو آينه کرد و با شيطنت گفت: «مثل گرگ بلای کچل!»

ديروز و امروز

امروز صبح بابای بچه ها تلفن زد. بی‌حوصله بودم. (نپرسين چرا بی‌حوصله‌م. چند روزی ميشه…) پرسيد: «ناشا چطوره؟» گفتم: «هيچ، از صبح تا حالا داره يه ريز غر ميزنه.» خنديد و گفت: «مثل مامانشه ديگه!» و ادامه داد: «شاپسرم چکار می‌کنه؟» بازم با بی‌حوصلگی جواب دادم: «اونم يه ريز سئوال ميکنه و حرف ميزنه!» بازم خنديد و گفت: «إ….. اينم که داره کار تو رو ميکنه!»
…………………………
چی شد که از اون دختر شاد و سرزنده يه آدم غرغروی پرحرف باقی موند؟ …

رنگ بندی

مدتیه که آلوشا رنگها رو خوب یاد گرفته. اونا رو خوب تشخیص میده و بجز صورتی و نارنجی که نمیدونم چرا به هر دو میگه نارنجی، با بقیه رنگا مشکل نداره.
چند وقت پیش یکی از دوستام که باهاش خیلی رودروایسی دارم به دیدن ما اومد. مشغول پذیرایی بودم که یهو پسرم دوید تو اتاق و بدون مقدمه با صدایی که بیشتر به جیغ شباهت داشت، گفت: «مامانی، پی پی دارم!» جا خوردم… یه کمی سرخ و سفید شدم. من منی کردم و به مهمونم گفتم: «بچه س دیگه!» بعد صورتم رو بردم نزدیک صورت آلوشا و در حالیکه سعی میکردم فقط خودش بشنوه، بهش گفتم: «خیله خوب بچه، داد نزن… یواش» با عجله پا به پا شد و بدون توجه ادامه داد: «خوب پی پی دارم دیگه. زود باش مامان. الانه که…..» حرف تو حرف آوردم و با لبخندی به مهمانم، قضیه رو ماست مالی کردم و دست پسرک رو گرفتم و با عجله بردم دستشویی.
اما مصیبت واقعی وقتی شروع شد که اجازه نداد من بشورمش و با داد و فریاد و اصرار، پافشاری کرد که خاله باید یه این امر شریف بپردازن! حالا من هی دندونامو بهم فشار میدم که بچه یواش و اونم هی بلندتر داد میزنه که خاله بیاد!
اینکه چی به من گذشت، بماند. فقط اینو بگم که با هزار وعده و وعید و شهربازی و بستنی راضیش کردم و شستمش و دستشو گرفتم و آوردمش بیرون. خواستم به محض اینکه برگشتیم پیش دوستم ازش عذرخواهی کنم که لبخندی زد و گفت: «به قول خودت بچه س دیگه، سخت نگیر» بعد با مهربونی لپ پسرم رو کشید و دوستانه گفت: «خاله جون، دفه دیگه من میشورمت. باشه؟ حالا لباس مهمونی تنم بود؛ نمیشد. اما دفه دیگه که دیدمت و خواستی بری دستشویی، بگو، من میام. باشه؟» آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه، یه خیار از توی ظرف برداشت و گفت: «باشه. ولی خیلی حیف شد خاله. ندیدی! آخه این دفه پی پیم خردلی بود!»
و یه گاز گنده از خیارش زد….

دلنوازانه

دلنوازانه
نوعروسان بهار
بتو تبریک مرا گویندی
که بود عید و همه سال
ترا فرخنده

34[1]
راستش من همیشه واسه شروع سال نو هیجان خاصی توی دلم احساس میکردم، اما امسال پر از احساسات ضد و نقیضم. نمیتونم حمله آمریکا به عراق رو نادیده بگیرم. شاید بهتر باشه هممون با یه حرکت برنامه ریزی شده جهت گیری کنیم. شاید بهتر باشه هر نوع آدمکشی، از هر نوع و به هر بهونه ایی رو محکوم کنیم.

کمتر از پنج ماهه که در کنار شما هستم. به مهمونی خونه هاتون اومدم و خیلی چیزها رو هم ازتون یاد گرفتم. من هیچوقت نمیتونم اون احساس خوبی رو که با شما بودن به من داده جبران کنم. من هیچوقت نمیتونم بگم که نوشتن این خطوط تو شبا و روزهای پر از اضطراب، چه آرامش خاطری رو به من هدیه کرده. من هیچوقت نمیتونم اونطور که باید و شاید از همه تون تشکر کنم… باز هم با ما بمونین و ما رو به حریم دلهاتون راه بدین. اسم هیچکدوم از ما با سین شروع نمیشه، اما وقتی کنار سفره هفت سینتون نشستین، یه جایی رو هم واسه ما در نظر بگیرین… یه جای کوچولو، گوشه دلتون…
»نوروزتون مبارک«

با تشکر از دوست خوبی که این کارت رو برام فرستاد.

مرد خونه

امروز وقتی با ناراحتی به آخرین اخبار حمله امریکا به عراق گوش میکردم، پسرم که متوجه ناراحتی من شده بود، ازم پرسید: «ناراحتی مامانی؟» وقتی بهش جریان رو گفتم و گفتم که امروز خیلی از بچه های همسن اون، پدر و مادراشون رو از دست دادن و یا به خونه هاشون حمله شده، پرسید: «به خونه ما هم حمله میکنن؟» توی فکر بودم… زمزمه کردم: «نمیدونم مادر، شاید… امکانش هست…نمیدونم» و خیلی آروم موهاشو نوازش کردم. تو فکر رفت. یه کمی به تلویزیون خیره شد، بعد رفت و تفنگ پلاستیکی شو از اتاقش آورد و گذاشت وی میز آشپزخونه و بعدم هواپیمای اسباب بازیشو آورد و در حالی که سعی میکرد با قدرت صحبت کنه، گفت: «فرقی نمیکنه مامانی، چه عراق بیاد، چه امریکا، من مواظب تو و خواهری هستم….»
راستش یه چیز دیگه م گفت که نمیدونم گفتنش درسته یا نه… اما گفت امریکا بهتره بره رو سر عمه ش بمب بریزه… (پوزش بی پایان من از همه عمه های دنیا.. این مطلقا از آموزشای من نیست!)

قصاص قبل از جنایت

صبح با باد شدیدی که میومد و کارای زیادی که داشتم و شلوغی شهر و مریضی بچه ها، تصمیم گرفتم با آژانس برم تا سر راه بتونم ماهی قرمز سفره هفت سین و یکی دوتا از این سین ها که باقی مونده بودن رو بخرم. طبیعیه که وقتی میخواستم خرید کنم، چون زود برمیگشتم، بچه ها رو پیاده نمیکردم. اما یکی از کارام یه کمی طول کشید و چاره ایی هم نبود. با صبوری به صورت تعمیرکار نگاه کردم تا بلاخره تلفن تعمیر شده رو دستم داد و منم با عجله به سمت ماشین دویدم.
هنوز ننشسته، آلوشا با ناراحتی من رو نگا کرد و گفت: «مامانی، منو کجا میذاری و میری؟ نمیگی ما رو آقا دزده میبره؟ نمیگی یکی با ما دعوا میکنه؟ کجا بودی؟ چرا ما رو نبردی؟…» و داشت همین طور ادامه میداد، که تو حرفش پریدم و گفتم: «چی شده مگه؟ خوب تو ماشین بودی، پیش آقای راننده. خیال منم راحت بود که نه آقا دزده میاد و نه کسی باهاتون دعوا میکنه.» بعد از تو کیفم دو تا دونه شکلات کوچولو در آوردم تا بدم دست بچه ها و جنجال رو تموم کنم که آلوشا با عجله و ناراحتی شکلات رو گرفت و توی دهنش گذاشت و با دهن نیمه پر گفت: «خوب حالا اگه همین آقای راننده، بد باشه چی؟ اگه دیگه من نبودم چی؟ این آقاهه میخواست منو بزنه…» بقیه حرفای پسرکم رو ول کردم و رو کردم به راننده تا ازش توضیح بخوام که دیدم راننده با رنگ و روی پریده بهم نگا کرد و گفت: «خانوم به خدا من که چیزی بهش نگفتم! فقط گفتم که آروم بشینه… باور کنین حتی دعواشم نکردم!»
با دلخوری به راننده گفتم: «ببخشین آقا، من قبل از اینکه بچه ها رو تو ماشین بذارم، ازتون اجازه گرفتم. ظاهرا شما رودروایسی داشتین. باید میفرمودین تا من بچه هامو همرام میبردم…»
و اخم کردم. راننده برگشت جواب بده که با گفتن مسیر بعدی، همون جا بحث رو تموم کردم. بعدشم با یه معذرت خواهی از راننده و یه کمی قلدری به پسرم که بسه دیگه به خیال خودم، قال قضیه رو کندم. با خودمم فکر کردم که چه آدمایی تو دنیا پیدا میشن…..
وقتی که به خونه رسیدیم، ناشا رو بغل کردم و پول رو دادم دست آلوشا تا به راننده بده که که دیدم روشو کرد به راننده و با لبخند شیطنت باری گفت:«دفه دیگه که خودکارتو خواستم، بدش به من تا به مامانم بگم باهات دعوا نکنه!»

چهارشنبه سوزی

ساعت از نه گذشته، اما جوجه های من هنوز خوابن. فکر میکنم بخاطر داروه… راستش هممون سرما خوردیم. در مورد بچه ها که نمیدونم، اما خودم که سرم حسابی سنگینه. میخواستم یه دفعه بذارم شب بنویسم اما دلم نیومد راجع به چهارشنبه سوری ننویسم.
دیشب من و بچه ها هم بیرون رفتیم. اینجا توی محل ما که خیلی شلوغ بود. بچه ها رو از روی آتیش پروندم (خودشون تنهایی نمیتونستن) و زردی من از تو، سرخی تو از من رو براشون خوندم، تا طبق یه عادت قدیمی سالی همراه با سلامتی رو به بچه هام هدیه داده باشم.
یه چیزی بین ساعت هفت و ربع تا هفت و نیم هم به خونه برگشتیم. چون اوج شلوغی بود و هرچند ناشا با شنیدن صدای بمب! ذوق زده، دست میزد و سرسری میکرد، اما آلوشا از سر و صدا بدش اومد و پرسید که این چهار شنبه سوزی نیست، این چهارشنبه ترقه ست و باقی حکایت مربوطه به تلاش مادرانه من برای تفهیم چهارشنبه سوری نه سوزی!

تا شب با دو سه تا خاطره برمیگردم .

در مثل مناقشه نیست!

این دخترک ما هر چی که ازش بپرسن، میگه نه! چند روز پیش به آلوشا گفتم: «مامانی یه خورده حرف زدن به خواهری یاد بده. شما اسم هر چی که دستشه رو بگو. بگو این قاشقه، این کتابه و … تا زودتر حرف زدن یاد بگیره.»
حالا میون این همه چیز چی شد که پسر ما تصمیم گرفت با بله شروع کنه، با توجه به زیاد نه گفتن خواهرش خیلی هم دور از ذهن نبود و چیزی که جالبه سئوال و جواباییه که آقا! یاد خواهر کوچولوش داد!! توجه کنین:
آلوشا: «خواهری، شما داداش رو دوست داری؟ بگو بله!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «هر چی من بگم، میگی چشم داداشی جون؟ بگو بله!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «خواهری میخوای این ماشینو بدم به خودت؟ بگو نه!»
ناشا: «بل»
آلوشا: «نه خواهری، باید بگی نه!»
ناشا: «بــــــــــــــــــل…بــــل!»
آلوشا: «ا…. ماشینمو بده. من الکی گفتم!»

و صدای جیغ و داد بچه ها…

طلاق توافقی

نمیدونم چهل روز پیش بود یا پنجاه روز… بعد از دو سال کلنجار بلاخره برگه توافق طلاق رو امضا کردیم و قرارمون شد صبح ساعت 9 توی دادگاه، با داور که باید از اعضای فامیل و متاهل باشه و گواهی بده که قادر به ادامه زندگی نیستیم. قرار بود عموم بیاد و وکیلم و متاسفانه بچه ها ، که کسی رو نتونستم پیدا کنم اونا رو نگه داره…
صبج زود با یه ساک بزرگ پر از پوشک و شیر خشک و لباس اضافه، بیسکوئیت و قمقمه آب و … از خونه خارج شدم و تموم راه جلسه توجیهی واسه پسرم گذاشتم که جایی میریم که آدما خسته و عصبانی هستن و ممکنه سر هم داد بزنن و گریه کنن، اما اون نباید بترسه، چون همشون دارن شوخی میکنن و خودشون متوجه نیستن! (این منطق مادرانه مضحک)
با کمی دلهره پرسید که من و پدرش هم قصد داریم از این شوخی ها بکنیم؟ گفتم نه و خیال خودم و اونو راحت کردم که تحت هیچ شرایطی تن به دعوا و داد و بیداد نمیدم.
خلاصه کنم، خانومی که مسئول رسیدگی به پرونده بود تا بعد ما رو بفرسته اتاق قاضی، خیلی بی مقدمه ازم پرسید: «بچه هاتو میخوای یا طلاقتو؟» جا خوردم و گفتم: «هر دو» از سر بیحوصلگی سرشو تکون داد و گفت: «میدونم خانوم جون… کدومشو بیشتر دوست داری؟» دیگه راستی راستی بریده بودم. با نگاهم دنبال وکیلم گشتم تا شاید ایشون به من بفهمونه منظور چیه. اما خانوم – که گویا رئیس دفتر بودن – منو شیر فهم کردن که :«هزار تومان از مهریه ات رو به ازای طلاق و بقیه مهریه رو ببخش به ازای گرفتن حضانت بچه هات. چون تو نمیتونی بدون ارائه دلیل محکمه پسند درخواست طلاق کنی، باید با بخشش مال به شوهر و گرفتن رضایتش طلاق بگیری، که شما داری مهریه تو میبخشی. اما اگه مهریه رو فقط به ازای طلاق ببخشی و بچه ها رو هم بگیری، بعدها هر زمان که شوهرت اراده کنه میتونه درخواست استراداد بده برای برگردوندن بچه ها. ولی اگه در حکم دادگاه قید بشه که مبلغی از مهریه رو به ازای گرفتن حضانت بچه ها تا سن قانونی بخشیدی، هر زمان که شوهرت بخواد بچه ها رو ازت پس بگیره، ملزم به پرداخت مهریه میشه.»
صحبت که به اینجا رسید، پرسیدم چی پیشنهاد میکنه، نوشت هزار تومان از مهریه به ازای طلاق و مابقی در ازای گرفتن حضانت بچه ها… که بابای بچه ها پرسید: «حالا اگه خانومم دوست داشته باشه بعدها شوهر کنه، تکلیف بچه ها چی میشه؟» و جواب شنید: «از نظر قانون با ازدواج مجدد مادر مسئله حضانت منتفی و باطل میشه، اما در این نوع طلاق اگه مادر ازدواج هم بکنه، مرد برای پس گرفتن بچه هاش باید مهریه بخشیده شده به ازای حضانت رو تا ریال آخر پرداخت کنه. چون در واقع این مرده که داره توافق رو بهم میزنه.» و صحبت به اینجا که رسید سرجیو پا شد: «خانوم، لطف کنین و اون برگه امضا شده رو پس بدین. من طلاق نمیدم. اومدیم و این خانوم خواست شوهر کنه…..» صدای پاره شدن برگه توافق طلاق قاطی شد با صدای من: «ببین… من که تعهد دادم دیگه شوهر نکنم… مشکلت چیه.. گوش کن… صبر کن……………………………….»
و رفت…
هنوز من و وکیلم نتونستیم راهی پیدا کنیم تا با کمترین ضرر روحی بشه طلاق گرفت و بچه ها رو هم از دست نداد.
یه چیزی… هرچند که من در متن طلاق نامه توافقی ذکر کرده بودم که متعهد میشم هرگز ازدواج نکنم، اما بعدها شنیدم که این یه قرارداد شخصی تلقی میشه و قراردادهای شخصی هر جا که با قانون مغایرت پیدا کنن میتونن لغو بشن. یعنی حتی اگه تعهد هم میدادم، بعدها میتونستم زیرش بزنم. یه چیزی مثل همون که قبلا نوشته بودم… اینکه وقت عقد بجای مهریه حضانت بچه ها گرفته بشه و اینکه این کار اصلا عملی نیست…
راستی، من به قولی که توی ماشین به پسرکم داده بودم وفادار موندم و به همین دلیل بچه ها خاطره جیغ و داد مامان و باباشون رو با خودشون به خونه نیاوردن… فقط واسه پسرم سئواله هنوز که باباش چرا یهو برگه رو پاره کرد و رفت، راستش رو بخواهین… واسه منم سئواله هنوز…..

تحویل سال نو

شاید ده – پونزده روزی میشد که آلوشا هر صبح از من میپرسید: «امروز عیده؟» و منم هر روز میگفتم نه. راستش سئوالش یه کمی عجیب بود. واسه همین یه بار ازش پرسیدم: « چیه تو هر روز میپرسی عید شده یا نه؟» اول با دقت تو صورتم نگاه کرد… بعد روشو برگردوند و گفت: «هیچی!»، اما فرداش بازم سراغ عید رو گرفت. امروز دیگه تصمیم گرفتم هر جور شده بفهمم جریان چیه. وقتی سئوال هر روزشو تکرار کرد، با مهربونی صورتشو نوازش کردم و گفتم: «با عید چکار داری گلم؟ به من بگو، شاید بخاطر تو هم که شده زودتر عید بشه!» پا به پا شد، من منی کرد و با یه کمی تردید گفت: «یادته اون شورت قشنگه که برام خریدی؟.. همون که عکس هاپـــــی داره.. همون که گفتی عید که شد میپوشــــی؟… خوب مامان، من دلم میخواد زودتر عید بشه تا من بتونم شورت هاپی مو بپوشم!»
……………………………
این جوریا بود که عید تو خونه ما یه کمی زودتر از همیشه شروع شد….

اولین عیدی

بچه ها تب دارن و سرفه میکنن. خدا به داد من برسه، دم عید و دو تا بچه سرما خورده… خدا به داد برسه.

پیروزی های کوچک

فکر میکنم یک هفته ایی میشه که آلوشا یاد گرفته خودش شلوارش رو بپوشه… راستش خودش که هیچ، منم کلی خوشحالم. هر قدمی که به سمت مستقل شدن برمیداره، باری از دوش من برداشته میشه…
امروز روز سختی بود. من خسته بودم. بعد از ناهار به اتاقم رفتم. قرار بود بچه ها ده دقيقه آروم بازی کنن، تا من استراحت کنم. چشمم آب نميخورد که بتونن آروم بمونن اما ساکت بودن! سکوت بچه ها هميشه عجيبه. اما عجيبتر این بود که یه کمی سکوت ميکردن و بعد از چند دقیقه دست ميزدن و هورا ميکشيدن و بعد دوباره سکوت! خواستم بيخيال شم، اما کنجکاو بودم بدونم دارن چکار ميکنن. کنجکاویم اونقدر شدید بود که من خسته و درمونده رو از جام بلند کنه و پاورچین پاورچین بکشونه پشت در اتاقشون. سرک کشيدم، چیزی که دیدم یکی از خنده دار ترین صحنه های عمرم بود! پسرک شلوارش رو درمياورد و بعد با سختی ميپوشه. وقتی کارش تموم میشد لبخند میزد. ناشا هم با دقت به هنرنمایی داداشش نگاه میکرد، بعد دست ميزد و هورا میکشید! و باز دوباره از اول…..

اسم مشترک

به دوستی تلفن زدم که هم اسم دخترمه. (حالا شما فرض کنين ناشا) پسرم اومد تو اتاق و خواست که صحبت کنه. گفتم: «باشه.» پرسید: «کیه؟» جواب دادم:«خاله ناشا!» اخم کرد و با اين حال گوشی رو گرفت و چند کلمه ايی صحبت کرد. بعد گوشی رو داد دستم و آروم نشست تا صحبتم تموم شد.
وقتی تلفن رو قطع کردم با دلخوری زل زد تو چشمام و گفت:«مامان این خاله فکر کرده من بچه م؟ ناشا اينجا تو تختش خوابيده، اونوقت اون هی ميگه من ناشام، من ناشام!!!»

لینک

لطف کنین و اگه به وبلاگ نوشی و جوجه هاش لینک دادین به من میل بزنین و اسم و لینک وبلاگتون رو بنویسین. این نهایت مهربونی شماست… باور کنین اغلب فراموش میکنم که لینکم کجا هست… منتظرم.

راستی برین یه دل سیر خنده مهمون من باشین… من که خیلی خندیدم!

حق «وكالت زنان در طلاق» را به عقدنامه ها اضافه کنيد.

مدتی بود که میخواستم راجع به این موضوع بنویسم. شاید چون به لطف بانوی اردیبهشتبرام این امکان فراهم شد که بتونم با یکی از وکلای خوب تهران که خانومی ست بسیار زبردست و دلنشین مکالمه تلفنی داشته باشم. (دلم میخواد ایشون رو معرفی کنم اما راستش بابت این کار اجازه نگرفتم. به علاوه وبلاگ هم ندارن! که بشه بهشون لینک داد.)
در ابتدای صحبتمون فقط در مورد مسائل شخصی صحبت کردیم و چون شور منو دیدن با سخاوت کامل وقتشون رو در اختیارم گذاشتن. این مطالبی رو هم که دارم مینویسم چکیده صحبتای ماست که بنا به خواست خودشون نوشته میشه، به اضافه برداشتای شخصی خودم. قبل از هرچیز اینو بنویسم که ممکنه بعضی از آقایون در وهله اول حس کنن که این مطالب در مورد اونا و زندگی شخصی شون صدق نمیکنه. منم انکار نمیکنم. چون خوشبختانه پدر و برادر روشن فکری دارم که حس شفاف و مثبتی رو در مورد مردان به من بخشیدن. به علاوه بر خلاف اونچه که ممکنه تا امروز از زندگی شخصیم برداشت شده باشه هرگز همسرم رو مردی متحجر نمیدونم بلکه فکر میکنم اون بهترین پدر ممکن برای دختر کوچولوییه که برای فردای زندگیش احتیاج به اعتماد به نفسی داره که از همین الان توسط پدرش بهش داده میشه.
(این که چرا زندگیم به اینجا کشیده شد موضوعی جداست و دراین بحث نمیگنجه. فقط اینو از من داشته باشین که زندگی پیچیده تر از اونه که در موردش حکم قطعی صادر و متهم ردیف اول تعیین بشه و اینکه دو نفر نمیتونن زبون مشترک همدیگه رو پیدا کنن دلیل بر خوبی یا بدی یکی از طرفین نیست.)
من هنوز نمیفهمم در مملکتی که مطابق قوانین، زن نه حق طلاق داره و نه حضانت، در مملکتی که زن حق نداره برخلاف میل شوهر در تعیین محل زندگیش تصمیم گیرنده باشه و در مملکتی که برای طلاق دادن خانم نیاز به ارائه هیچ دلیلی نیست، در حالیکه در شرایط متقابل زن باید دلایل محکمه پسند جهت طلاق به دادگاه ارائه کنه و بعد در انتظار نوبت های طولانی تا حصول نتیجه از پله های دادگاه بالا و پائین بره، یه خانوم با چه جراتی بدون مهریه ازدواج میکنه.
شخصا با بحث مهریه به شکل داغی که الان مطرح شده و با این ارقام نجومی هیچ موافق نیستم. (منم پسر دارم!) اما معتقدم حداقل اگر میخواهین مهریه نداشته باشین هنگام ازدواج شروطی رو تعیین کنین که در صورت مواجه شدن با مشکلاتی که وقت ازدواج حتی خوابش رو هم نمی دیدین بتونین در شرایط بهتری از خودتون دفاع کنین…
اینو هم بگم که شخصا هیچ راهی رو پیدا نکردم که بشه آینده بچه ها رو در صورت طلاق به آینده مادر متصل کنه و اینم میره در کنار الطافی! که همسر میتونه وقت طلاق در حق خانوم داشته باشه. مگه اینکه، مثل قانون افزایش سن حضانت فرزند پسر از دو سالگی به هفت سالگی از طرف دولت راه حلهای مناسبی ارائه بشه.

نیاز به لطف شوهر نداشته باشین… سعی کنین همه پیش بینی های لازم رو وقت ازدواج بکنین تا شاید از این راه، مهریه و راه های پر بیچ و خمی که اغلب با اجرا گذاشتنش برای بدست آوردن طلاق یا حضانت بچه ها و یا گرفتن یک سری امتیاز از شوهر طی میشه رو به حداقل برسونین.

کمترین وظیفه

من حساسیت شما رو نسبت به عراق میفهمم. شاید خوزستانی ها بیشتر از بقیه نسبت به صدام واکنش داشته باشن… نمیدونم. من هنوز نتونستم موضع درستی در قبال این مسئله داشته باشم. اما امروز یه چیزی خوندم که دلم یهو لرزید… شما هم شعربانو رو بخونین…

كودكان تعريف روشن زندگاني ند.
در عراق كودكان از سوي سرمايه جهاني در معرض فاجعه اي جنايتكارانه اند.
براي نجات زندگي در عراق به فاجعه افرينان اعتراض كنيم .

خواسته مادرانه

داشتم به تلفن جواب میدادم که آلیوشا اومد و شروع کرد به فشاردادن کلیدای شماره گیر. به شدت رودروایسی داشتم. سعی کردم با چشم و ابرو انداختن و حرکت دستام دورش کنم. اما فایده نداشت. دستگاه تلفن رو بلند کردم و گرفتم بالای سرم. اما بازم بی نتیجه بود. گوشه لباسم رو میکشید تا دستم رو پائین بیارم. بد وضعی بود. راستش با صدایی که از ناراحتی میلرزید، اما با مهربونترین لحن ممکن، خیلی شمرده بهش گفتم: «آروم باش مادر جون. من از شما توقع دارم…»
با خودم فکر کردم این کار حتما جواب میده… بچه ها عاشق جلب توجه هستن. خصوصا اگه بهشون اعتماد به نفس بدی که دیگه بزرگ شدن… اما این بارم اشتباه کرده بودم چون پسرم با قلدری و بدون مکث شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب توقع نداشته باش!»
شانس آوردم که طرف صحبتم آدم خوش ذوقی بود و صدای قهقهه ش از پشت تلفن بلند شد.

شعور

نمیدونم توی کدوم یکی از سریالای تلویزیون بود که قهرمان داستان گفت: «بیشعور!» راستش همون موقع وقتی تو صورت پسرم نگاه کردم، فهمیدم که باز یه دردسر جدید داریم با یه کلمه تازه. اما هیچ به روی خودم نیاوردم و ته دلم به خودم امیدواری دادم که شاید یادش بره.
شب وقت خواب، یکی از کتاباشو برداشتم و کنارش زیر پتو خزیدم و تا اومدم داستان شبش رو تعریف کنم، بعد از چند تا خمیازه جانانه، ازم پرسید: «مامانی، بیشعور حرف بدیه؟» موهاشو ناز کردم و گفتم : «آره. حرف بدیه.» و قبل از اینکه بخواد سئوال بعدی رو بپرسه، ادامه دادم: «اون آقاهه هم که این حرف رو زد حتما الان پشیمونه، چون فهمیده که حرف بدی زده!» یه خورده تو تختش جا به جا شد و بعد پرسید: «اگه بیشعور بده، پس چی خوبه؟ چرا بیشعور بده؟ و…..» و داشت به سئوالش ادامه میداد که صدای گریه دخترم از اتاقش بلند شد. همون طور که از جام بلند میشدم، بهش گفتم: «شعور حرف خوبیه. شعور خوبه!…» و از اتاق بیرون رفتم.
فکر میکنم دوباره خوابوندن ناشا، از حد معمولی بیشتر شده بود، چون با صدای پسرم که داد میزد: «شعور! بگیر بخواب، میخوام مامان بیاد برام کتاب بخونه!!!» چرت نیمه تموم من و دخترک پاره شد!

بچه ها چه میخواهند

اونقدر شلوغ کرده بودن که امانم برید. داد زدم: «بس کنین بچه ها» ناشا آروم شد اما آلوشا همچنان داد میزد و دور خونه میدوید. عصبی شدم و کم تحمل گفتم: «بچه، انگار دلت کتک میخواد؟!» ایستاد و با لجبازی نگام کرد و گفت: «نخیرم، دلم هیچم کتک نمیخواد.» و روشو برگردوند. حس کردم زیادی تند رفتم. خواستم جبران کنم. لحنم رو مهربون کردم و گفتم: «خوب پس دلت چی میخواد؟» بدون معطلی گفت: «معلومه دیگه! ماشین بازی کردن و مهربونی و داد نزدن…..»

چیزای سختی نبود… نه واقعا چیزای سختی نبود….

یافتم…. یافتم!

داشتم کارای خونه رو انجام میدادم که آلوشا مثل جت دوید توی اتاق و نفس نفس زنان گفت: «مامانی میدونستی جیش همون شاشه؟!!»
راستش یه کمی منو یاد ارشمیدس انداخت و قضیه حموم و اورکا و ………یادتونه که!؟

ماهنامه زنان

از وبلاگ زنانه ها
زنان را نجات دهيم. نگذاريم مجله خوب زنان، که تريبون بسيار فعالی برای نوشته ها و مسائل زنان ايران است به ورشکستگی مالی برسد. کاری کنیم. در اينجا خبر را بخوانيد.
می‌دانم که در ايران جناح‌بندی‌های مختلف وجود دارد، مثل خارج از کشور، و می‌دانم که بسياری ممکن است اين جناح‌بندی‌ها را در کمک کردن و يا نکردن به نشريات، موثر بدانند. برای من ماهنامه زنان يکی از معدود نشرياتی است که معضلات زنان را در جامعه ايرانی به تحرير در‌می‌آورد. نشريه خوب فصل زنان، (جنس دوم) نيز با مشکلات مالی فوق‌العاده زيادی ـ و نيز مشکلات ديگر ـ هر چهار ماه يک بار منتشر می‌شود. از تمام وبلاگ‌نويسان زن و تمام مردان آزاده در وبلاگستان تقاضا می کنم که کاری کنيم زنان مجبور به تعطیل نشود. زنان نه به لوگوی حمايتی احتياج دارد و نه به جمع کردن امضا. اين نشريه خوب زنان خيلی ساده، به پول احتياج دارد. کاری کنيم.

پیوست از نوشی: پیشنهاد فرهمند هم بد نیست. ایشون پیشنهاد دادن که میتونیم اشتراک یه ساله بگیریم. البته این جای کمکای بلاعوض رو نمیگیره اما بد هم نیست. میتونین برای گرفتن اشتراک 12 شماره با پست سفارشی از ماهنامه زنان، مبلغ 8700 تومان به حساب جاری 1970 به نام مجله زنان – بانک ملی شعبه سمیه – کد 529 (قابل پرداخت در شعب سراسر کشور) پرداخت کنین و همراه با فرم اشتراک به آدرس تهران – صندوق پستی 5563 – 15857، مجله زنان پست کنین.
در مورد فرم اشتراک فکر کنم بشه با مسئولین مجله کنار اومد! چون من اسکنر ندارم. به هر حال شاید بشه از همین شماره حساب واسه کمک استفاده کرد.

لینک
راستی من اینجا رو تازه کشف کردم، دوست دارین یه نگاهی بهش بندازین؟

حیوان حرف بد

برای خرید کادو به اسباب بازی فروشی رفته بودم که با دیدن یه باغ وحش کوچولوی خارجی گل از گلم شکفت. درسته که نسبت به مشابه ایرونیش گرون بود اما خیلی ظریف و باسلیقه ساخته شده بود. میتونستم هیجان آلوشا رو از گرفتن این هدیه حس کنم، پس بدون معطلی باغ وحش رو خریدم و بهش دادم. حدسم درست بود چون با خوشحالی بسته رو گرفت و تشکر کرد. اما نیم ساعت بعد، وقتی داشتیم به خونه برمیگشتیم یهو صورتشو جمع کرد و گفت: «من این باغ وحشو نمیخوام.» با تعجب گفتم: «ا…خوب چرا همون موقع نگفتی؟ ببینم مامان، مگه این چشه؟» با دلخوری نگام کرد و گفت: «نمیخوام، این شیر نداره!» بسته رو از دستش گرفتم و با دقت بهش نگاه کردم. تازه فهمیدم این که خریدم مزرعه حیوانات اهلیه نه باغ وحش! خودمو از تک و تا نینداختم. با قیافه حق به جانب به پسرم نگاه کردم و گفتم: «خوب نه، شیر نداره! اما ببین… اینجا هم حیوونایی هست که توی روستا زندگی میکنن و اهلی هستن. مثل گاو، گوسفند… ببین، اینم اسبه…» خلاصه تک تک حیونا رو اسم بردم تا رسیدم به خر. عروسک کوچولو رو کف دستش گذاشتم و گفتم: « گلم. اینم خره. ببین چه خر قشنگیه؟!» یه خورده با تعجب نگام کرد، آب دهنشو قورت داد و گفت: «مـــامـــــان؟ حرف بد میزنی؟»

باغ وحش

این چند روزه چون فکر میکردم ممکنه دیگه نخوام بنویسم، سعی کردم با بعضی از دوستان، که به نوعی تونستم باهاشون همدلی پیدا کنم تلفنی صحبت کنم. این موضوع باعث شد که این دو هفته اخیر مدت زمانی که صرف مکالمات تلفنی مون شد از حد نرمال بیشتر بشه. وقتی به بچه ها تلفن میزدم به اسمهای وبلاگی صداشون میکردم: «سلام فیل، سلام مورچه، سلام لاک پشت!»
چند روز پیش وقتی که داشتم با تلفن صحبت میکردم، پسرم اومد نشست کنارم و با دقت به صحبتام گوش کرد. وقتی قطع کردم یه کمی من من کرد و بعد با چشای گرد شده نگام کرد و پرسید: «مامانی، شما چرا هر روز به باغ وحش زنگ میزنی؟»

آخرين پيام پرشين بلاگی! 

قبل از رفتن چند تا نکته رو یادآوری کنم:
*اين آخرين يادداشت من در پرشين بلاگ عزيزه، که با روش کار ساده‌ش به من امکان نوشتن داد. از مسئولین پرشین بلاگ صمیمانه سپاسگزارم.
*دارم اين وبلاگ رو پاک ميکنم. اما قطعا آرشيو رو به آدرس ديگه‌ايی منتقل می‌کنم تا قابل دسترسی باشه. علتش هم ساده‌ست. کار کردن با آرشيو پرشين بلاگ خيلی‌خیلی وقت‌گيره.
*از اون دسته دوستان گلی که نظرخواهی رو با محلی جهت فحاشی، تبلیغات، یا شرلوک هلمز بازی اشتباه گرفته بودن جدا عذر می‌خوام که نون‌بری کردم. چون ممکنه حالا حالاها نخوام واسه بلاگ اسپات نظرخواهی بذارم.
*از دوستان عزیزی که لوگو و یا لینک منو در وبلاگ خودشون قرار دادن خواهش میکنم ایمیل بزنن تا از این موضوع اطلاع داشته باشم. بقیه دوستان هم اگه لینک رو جایی دیدن، لطف کنن و به من اطلاع بدن.
*آدرس جديد اینه: www.nooshi.blogspot.com