بچه ها چه میخواهند

اونقدر شلوغ کرده بودن که امانم برید. داد زدم: «بس کنین بچه ها» ناشا آروم شد اما آلوشا همچنان داد میزد و دور خونه میدوید. عصبی شدم و کم تحمل گفتم: «بچه، انگار دلت کتک میخواد؟!» ایستاد و با لجبازی نگام کرد و گفت: «نخیرم، دلم هیچم کتک نمیخواد.» و روشو برگردوند. حس کردم زیادی تند رفتم. خواستم جبران کنم. لحنم رو مهربون کردم و گفتم: «خوب پس دلت چی میخواد؟» بدون معطلی گفت: «معلومه دیگه! ماشین بازی کردن و مهربونی و داد نزدن…..»

چیزای سختی نبود… نه واقعا چیزای سختی نبود….