خواسته مادرانه

داشتم به تلفن جواب میدادم که آلیوشا اومد و شروع کرد به فشاردادن کلیدای شماره گیر. به شدت رودروایسی داشتم. سعی کردم با چشم و ابرو انداختن و حرکت دستام دورش کنم. اما فایده نداشت. دستگاه تلفن رو بلند کردم و گرفتم بالای سرم. اما بازم بی نتیجه بود. گوشه لباسم رو میکشید تا دستم رو پائین بیارم. بد وضعی بود. راستش با صدایی که از ناراحتی میلرزید، اما با مهربونترین لحن ممکن، خیلی شمرده بهش گفتم: «آروم باش مادر جون. من از شما توقع دارم…»
با خودم فکر کردم این کار حتما جواب میده… بچه ها عاشق جلب توجه هستن. خصوصا اگه بهشون اعتماد به نفس بدی که دیگه بزرگ شدن… اما این بارم اشتباه کرده بودم چون پسرم با قلدری و بدون مکث شونه هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب توقع نداشته باش!»
شانس آوردم که طرف صحبتم آدم خوش ذوقی بود و صدای قهقهه ش از پشت تلفن بلند شد.