شعور

نمیدونم توی کدوم یکی از سریالای تلویزیون بود که قهرمان داستان گفت: «بیشعور!» راستش همون موقع وقتی تو صورت پسرم نگاه کردم، فهمیدم که باز یه دردسر جدید داریم با یه کلمه تازه. اما هیچ به روی خودم نیاوردم و ته دلم به خودم امیدواری دادم که شاید یادش بره.
شب وقت خواب، یکی از کتاباشو برداشتم و کنارش زیر پتو خزیدم و تا اومدم داستان شبش رو تعریف کنم، بعد از چند تا خمیازه جانانه، ازم پرسید: «مامانی، بیشعور حرف بدیه؟» موهاشو ناز کردم و گفتم : «آره. حرف بدیه.» و قبل از اینکه بخواد سئوال بعدی رو بپرسه، ادامه دادم: «اون آقاهه هم که این حرف رو زد حتما الان پشیمونه، چون فهمیده که حرف بدی زده!» یه خورده تو تختش جا به جا شد و بعد پرسید: «اگه بیشعور بده، پس چی خوبه؟ چرا بیشعور بده؟ و…..» و داشت به سئوالش ادامه میداد که صدای گریه دخترم از اتاقش بلند شد. همون طور که از جام بلند میشدم، بهش گفتم: «شعور حرف خوبیه. شعور خوبه!…» و از اتاق بیرون رفتم.
فکر میکنم دوباره خوابوندن ناشا، از حد معمولی بیشتر شده بود، چون با صدای پسرم که داد میزد: «شعور! بگیر بخواب، میخوام مامان بیاد برام کتاب بخونه!!!» چرت نیمه تموم من و دخترک پاره شد!

Advertisements