پیروزی های کوچک

فکر میکنم یک هفته ایی میشه که آلوشا یاد گرفته خودش شلوارش رو بپوشه… راستش خودش که هیچ، منم کلی خوشحالم. هر قدمی که به سمت مستقل شدن برمیداره، باری از دوش من برداشته میشه…
امروز روز سختی بود. من خسته بودم. بعد از ناهار به اتاقم رفتم. قرار بود بچه ها ده دقيقه آروم بازی کنن، تا من استراحت کنم. چشمم آب نميخورد که بتونن آروم بمونن اما ساکت بودن! سکوت بچه ها هميشه عجيبه. اما عجيبتر این بود که یه کمی سکوت ميکردن و بعد از چند دقیقه دست ميزدن و هورا ميکشيدن و بعد دوباره سکوت! خواستم بيخيال شم، اما کنجکاو بودم بدونم دارن چکار ميکنن. کنجکاویم اونقدر شدید بود که من خسته و درمونده رو از جام بلند کنه و پاورچین پاورچین بکشونه پشت در اتاقشون. سرک کشيدم، چیزی که دیدم یکی از خنده دار ترین صحنه های عمرم بود! پسرک شلوارش رو درمياورد و بعد با سختی ميپوشه. وقتی کارش تموم میشد لبخند میزد. ناشا هم با دقت به هنرنمایی داداشش نگاه میکرد، بعد دست ميزد و هورا میکشید! و باز دوباره از اول…..

Advertisements