تحویل سال نو

شاید ده – پونزده روزی میشد که آلوشا هر صبح از من میپرسید: «امروز عیده؟» و منم هر روز میگفتم نه. راستش سئوالش یه کمی عجیب بود. واسه همین یه بار ازش پرسیدم: « چیه تو هر روز میپرسی عید شده یا نه؟» اول با دقت تو صورتم نگاه کرد… بعد روشو برگردوند و گفت: «هیچی!»، اما فرداش بازم سراغ عید رو گرفت. امروز دیگه تصمیم گرفتم هر جور شده بفهمم جریان چیه. وقتی سئوال هر روزشو تکرار کرد، با مهربونی صورتشو نوازش کردم و گفتم: «با عید چکار داری گلم؟ به من بگو، شاید بخاطر تو هم که شده زودتر عید بشه!» پا به پا شد، من منی کرد و با یه کمی تردید گفت: «یادته اون شورت قشنگه که برام خریدی؟.. همون که عکس هاپـــــی داره.. همون که گفتی عید که شد میپوشــــی؟… خوب مامان، من دلم میخواد زودتر عید بشه تا من بتونم شورت هاپی مو بپوشم!»
……………………………
این جوریا بود که عید تو خونه ما یه کمی زودتر از همیشه شروع شد….