چهارشنبه سوزی

ساعت از نه گذشته، اما جوجه های من هنوز خوابن. فکر میکنم بخاطر داروه… راستش هممون سرما خوردیم. در مورد بچه ها که نمیدونم، اما خودم که سرم حسابی سنگینه. میخواستم یه دفعه بذارم شب بنویسم اما دلم نیومد راجع به چهارشنبه سوری ننویسم.
دیشب من و بچه ها هم بیرون رفتیم. اینجا توی محل ما که خیلی شلوغ بود. بچه ها رو از روی آتیش پروندم (خودشون تنهایی نمیتونستن) و زردی من از تو، سرخی تو از من رو براشون خوندم، تا طبق یه عادت قدیمی سالی همراه با سلامتی رو به بچه هام هدیه داده باشم.
یه چیزی بین ساعت هفت و ربع تا هفت و نیم هم به خونه برگشتیم. چون اوج شلوغی بود و هرچند ناشا با شنیدن صدای بمب! ذوق زده، دست میزد و سرسری میکرد، اما آلوشا از سر و صدا بدش اومد و پرسید که این چهار شنبه سوزی نیست، این چهارشنبه ترقه ست و باقی حکایت مربوطه به تلاش مادرانه من برای تفهیم چهارشنبه سوری نه سوزی!

تا شب با دو سه تا خاطره برمیگردم .