قصاص قبل از جنایت

صبح با باد شدیدی که میومد و کارای زیادی که داشتم و شلوغی شهر و مریضی بچه ها، تصمیم گرفتم با آژانس برم تا سر راه بتونم ماهی قرمز سفره هفت سین و یکی دوتا از این سین ها که باقی مونده بودن رو بخرم. طبیعیه که وقتی میخواستم خرید کنم، چون زود برمیگشتم، بچه ها رو پیاده نمیکردم. اما یکی از کارام یه کمی طول کشید و چاره ایی هم نبود. با صبوری به صورت تعمیرکار نگاه کردم تا بلاخره تلفن تعمیر شده رو دستم داد و منم با عجله به سمت ماشین دویدم.
هنوز ننشسته، آلوشا با ناراحتی من رو نگا کرد و گفت: «مامانی، منو کجا میذاری و میری؟ نمیگی ما رو آقا دزده میبره؟ نمیگی یکی با ما دعوا میکنه؟ کجا بودی؟ چرا ما رو نبردی؟…» و داشت همین طور ادامه میداد، که تو حرفش پریدم و گفتم: «چی شده مگه؟ خوب تو ماشین بودی، پیش آقای راننده. خیال منم راحت بود که نه آقا دزده میاد و نه کسی باهاتون دعوا میکنه.» بعد از تو کیفم دو تا دونه شکلات کوچولو در آوردم تا بدم دست بچه ها و جنجال رو تموم کنم که آلوشا با عجله و ناراحتی شکلات رو گرفت و توی دهنش گذاشت و با دهن نیمه پر گفت: «خوب حالا اگه همین آقای راننده، بد باشه چی؟ اگه دیگه من نبودم چی؟ این آقاهه میخواست منو بزنه…» بقیه حرفای پسرکم رو ول کردم و رو کردم به راننده تا ازش توضیح بخوام که دیدم راننده با رنگ و روی پریده بهم نگا کرد و گفت: «خانوم به خدا من که چیزی بهش نگفتم! فقط گفتم که آروم بشینه… باور کنین حتی دعواشم نکردم!»
با دلخوری به راننده گفتم: «ببخشین آقا، من قبل از اینکه بچه ها رو تو ماشین بذارم، ازتون اجازه گرفتم. ظاهرا شما رودروایسی داشتین. باید میفرمودین تا من بچه هامو همرام میبردم…»
و اخم کردم. راننده برگشت جواب بده که با گفتن مسیر بعدی، همون جا بحث رو تموم کردم. بعدشم با یه معذرت خواهی از راننده و یه کمی قلدری به پسرم که بسه دیگه به خیال خودم، قال قضیه رو کندم. با خودمم فکر کردم که چه آدمایی تو دنیا پیدا میشن…..
وقتی که به خونه رسیدیم، ناشا رو بغل کردم و پول رو دادم دست آلوشا تا به راننده بده که که دیدم روشو کرد به راننده و با لبخند شیطنت باری گفت:«دفه دیگه که خودکارتو خواستم، بدش به من تا به مامانم بگم باهات دعوا نکنه!»

Advertisements