مرد خونه

امروز وقتی با ناراحتی به آخرین اخبار حمله امریکا به عراق گوش میکردم، پسرم که متوجه ناراحتی من شده بود، ازم پرسید: «ناراحتی مامانی؟» وقتی بهش جریان رو گفتم و گفتم که امروز خیلی از بچه های همسن اون، پدر و مادراشون رو از دست دادن و یا به خونه هاشون حمله شده، پرسید: «به خونه ما هم حمله میکنن؟» توی فکر بودم… زمزمه کردم: «نمیدونم مادر، شاید… امکانش هست…نمیدونم» و خیلی آروم موهاشو نوازش کردم. تو فکر رفت. یه کمی به تلویزیون خیره شد، بعد رفت و تفنگ پلاستیکی شو از اتاقش آورد و گذاشت وی میز آشپزخونه و بعدم هواپیمای اسباب بازیشو آورد و در حالی که سعی میکرد با قدرت صحبت کنه، گفت: «فرقی نمیکنه مامانی، چه عراق بیاد، چه امریکا، من مواظب تو و خواهری هستم….»
راستش یه چیز دیگه م گفت که نمیدونم گفتنش درسته یا نه… اما گفت امریکا بهتره بره رو سر عمه ش بمب بریزه… (پوزش بی پایان من از همه عمه های دنیا.. این مطلقا از آموزشای من نیست!)

Advertisements