رنگ بندی

مدتیه که آلوشا رنگها رو خوب یاد گرفته. اونا رو خوب تشخیص میده و بجز صورتی و نارنجی که نمیدونم چرا به هر دو میگه نارنجی، با بقیه رنگا مشکل نداره.
چند وقت پیش یکی از دوستام که باهاش خیلی رودروایسی دارم به دیدن ما اومد. مشغول پذیرایی بودم که یهو پسرم دوید تو اتاق و بدون مقدمه با صدایی که بیشتر به جیغ شباهت داشت، گفت: «مامانی، پی پی دارم!» جا خوردم… یه کمی سرخ و سفید شدم. من منی کردم و به مهمونم گفتم: «بچه س دیگه!» بعد صورتم رو بردم نزدیک صورت آلوشا و در حالیکه سعی میکردم فقط خودش بشنوه، بهش گفتم: «خیله خوب بچه، داد نزن… یواش» با عجله پا به پا شد و بدون توجه ادامه داد: «خوب پی پی دارم دیگه. زود باش مامان. الانه که…..» حرف تو حرف آوردم و با لبخندی به مهمانم، قضیه رو ماست مالی کردم و دست پسرک رو گرفتم و با عجله بردم دستشویی.
اما مصیبت واقعی وقتی شروع شد که اجازه نداد من بشورمش و با داد و فریاد و اصرار، پافشاری کرد که خاله باید یه این امر شریف بپردازن! حالا من هی دندونامو بهم فشار میدم که بچه یواش و اونم هی بلندتر داد میزنه که خاله بیاد!
اینکه چی به من گذشت، بماند. فقط اینو بگم که با هزار وعده و وعید و شهربازی و بستنی راضیش کردم و شستمش و دستشو گرفتم و آوردمش بیرون. خواستم به محض اینکه برگشتیم پیش دوستم ازش عذرخواهی کنم که لبخندی زد و گفت: «به قول خودت بچه س دیگه، سخت نگیر» بعد با مهربونی لپ پسرم رو کشید و دوستانه گفت: «خاله جون، دفه دیگه من میشورمت. باشه؟ حالا لباس مهمونی تنم بود؛ نمیشد. اما دفه دیگه که دیدمت و خواستی بری دستشویی، بگو، من میام. باشه؟» آلوشا بدون اینکه سرشو بلند کنه، یه خیار از توی ظرف برداشت و گفت: «باشه. ولی خیلی حیف شد خاله. ندیدی! آخه این دفه پی پیم خردلی بود!»
و یه گاز گنده از خیارش زد….

Advertisements