ديروز و امروز

امروز صبح بابای بچه ها تلفن زد. بی‌حوصله بودم. (نپرسين چرا بی‌حوصله‌م. چند روزی ميشه…) پرسيد: «ناشا چطوره؟» گفتم: «هيچ، از صبح تا حالا داره يه ريز غر ميزنه.» خنديد و گفت: «مثل مامانشه ديگه!» و ادامه داد: «شاپسرم چکار می‌کنه؟» بازم با بی‌حوصلگی جواب دادم: «اونم يه ريز سئوال ميکنه و حرف ميزنه!» بازم خنديد و گفت: «إ….. اينم که داره کار تو رو ميکنه!»
…………………………
چی شد که از اون دختر شاد و سرزنده يه آدم غرغروی پرحرف باقی موند؟ …