دولت همون ملته!

داشتم به اخبار ساعت ده شبکه يک نگاه میکردم. آلوشا تازه صبحونشو خورده بود که از زل زدن من به تلويزيون کنجکاو شد. مهلت نداد اخبار تموم شه. اومد رو مبل بغل دستم ايستاد تا قدش بلندتر بشه، بعد دستم رو تکون داد و گفت: «چيه مامان؟» گفتم: «هيس.» و سعی کردم آرومش کنم. اما اين بار دستم رو محکم‌تر کشيد و گفت: «چيه مامان؟ بگو ديگه…» با کمی اخم و تخم سرم رو تکون دادم و گفتم: «عراقه مادر… عراق» و دوباره سرمو برگردوندم سمت تلويزيون، يعنی اينکه بسه، ميخوام گوش کنم. اما آلوشا دست بردار نبود. بلندتر پرسيد: «عراقی بيشعوره؟» يخ کردم. نگاش کردم و گفتم: «اين حرفا رو کی يادت ميده بچه؟ نه… کی گفته عراقی بيشعوره؟!؟» شونه‌هاشو بالا انداخت و با بی‌تفاوتی گفت: «مگه يادت نيست توی خاک سرخ…» يادم افتاد. (يادتونه ميگفتم واسه بچه‌م قصه جنگ نميگم؟ بقول شبديز مگه ميشه تو خاور ميانه از جنگ حرف نزد.)
نشستم روی مبل و بچه رو روی پاهام نشوندم و خيلی آروم گفتم: «مامان جون اونجا ما حرف از دولت ميزديم… اينا مردمن. ببين اينا بچه توشون هست، جوون هست، پير هست….» بدون معطلی پرسيد: «دولت يعنی چی؟» و صبر نکرد تا جواب بدم. با خوشی دستاشو بهم کوبيد و گفت: «آهان… فهميدم. هر کی تفنگ داره دولت بيشعوره!..» خنده‌م گرفت. صورتشو يه ماچ گنده کردم و گفتم: «نه مامان جون. نه! هر کی که تفنگ داره که بد نميشه. دولت وقتی یه حرفی میزنه، مردمم باید حرفاشو گوش کنن….»
سرتون رو درد نيارم… من نتونستم به اين پسرکم بفهمونم فرق بين مردم و دولت چی هست. راستش زیاد هم توقع نداشتم که بفهمه. وقتی مردم ما، حساب مردم و دولت عراق رو هنوز از هم سوا نکردن، چه توقعی میشه از یه بچه سه سال و نیمه داشت؟ …

Advertisements