گرگ بلا… خرگوش ناقلا

پشت موهای آلوشا خيلی بلند شده بود. امروز با دلخوری بهش گفتم: «پسره، شدی مثل گرگ بلا، خرگوش ناقلا!» چشاش گرد شد. با وحشت نگام کرد و گفت: «يعنی مثل آقا گرگه شدم؟» خنديدم و دستشو گرفتم و کشيدمش طرف خودم. پارچه رو دور گردنش بستم و موهاشو شونه زدم. بعد با مهربونی قيچی رو به موهاش نزديک کردم و بهش گفتم: « نه مامانی! خود گرگه که نه. اين اسم يه کارتون خيلی قشنگه، که وقتی ما بچه بوديم ميديديم. توش يه آقا گرگه بود که همش دلش ميخواست خرگوشه رو بخوره. این آقا گرگه که مثل تو پشت موهاش خیلی بلند شده بود، هيچوقت نتونست خرگوشه رو بخوره. ميدونی چرا؟ چون خرگوشه هم باهوشتر بود و هم تندتر میدوید…» حرفام به اینجا که رسید، کارم دیگه تموم شده بود. پارچه رو یواش از دور گردن پسرکم باز کردم و بهش گفتم: «چه گلی شدی پسر… اگه گفتی مثل چی شدی؟» و داشتم خودمو آماده ميکردم که بهش بگم مثل ماه شده که يه نگاه تو آينه کرد و با شيطنت گفت: «مثل گرگ بلای کچل!»