نوشی سلطان

داشتم ظرفا رو ميشستم که آلوشا از توی اتاقش داد زد: «نوشی سلطان! آب برام بيار.» ممکن بود که در حالت عادی نسبت به اين جمله واکنش نشون بدم و بگم که خودت پاشو بيا بخور اما چيزی که ذهنمو مشغول کرد، اسمی بود که منو باهاش صدا زد. تو ذهنم داشتم با خاطراتم کلنجار ميرفتم که توی ايام عيد کجا به شوخی نوشی سلطان صدام کردن که اين بچه شنيده و يادش مونده… و اينکه اگه الان جواب بدم ممکنه که حساس بشه و بعدا جلوی بقيه هم صدام کنه و من احيانا خوشم نياد. خودمو زدم به نشنيدن و به کارام ادامه دادم. بعد از چند دقيقه پسرم دوباره داد زد: «مامان سلطان چرا برام آب نمياری؟!» يه کمی اين دست اون دست کردم و بعد با احتياط گفتم: «خودت بيا بخور، ليوان آب روی ميزه…» و به شستن ظرفام ادامه دادم.
فقط بعد از يکی دو ساعت، خيلی آروم ظاهر يه آدم بی‌تفاوت رو به خودم گرفتم و ازش پرسیدم: «چی شد به من گفتی نوشی سلطان؟ مگه من خودم اسم نداشتم؟» داشت با ماشينش بازی ميکرد. به نشونه رد شدن ماشين از سرعت‌گير از روی یه خودکار بيک ردش ميکرد و ادای ترمز گرفتن و ویراژ ماشین رو در میاورد… بدون عجله ماشینش رو کنار دیوار، پارک کرد و سرشو خاروند و گفت: «خوب مگه خودت نگفتی که من شير سلطان جنگلم؟ وقتی من شير باشم تو مامان سلطان ميشی يا نه؟ خوب منم صدات کردم نوشی سلطان…»

خیلی شانس آوردم که شير، بيگم جنگل نيست. چون لابد با این اوصاف ميشديم نوشی بيگم!