حرفای خوب خوب

بچه‌ها سر يه ماشين، دعواشون شده بود. يه کمی صبر کردم تا با هم به توافق برسن. بعد ديدم که آلوشا داره از زور بازوش استفاده ميکنه و کمی هم، فقط کمی! بد و بيراه ميگه.
داشتم ظرف ميشستم. بهم برخورد. فکر کردم لابد همين جورياس که بعدا پسرا زورگو ميشن و فکر ميکنن ميشه با زدن و حرف ناجور کار خودشون رو جلو ببرن. با عصبانيت شير آب رو بستم و دستم رو با پيش‌بندی که بسته بودم خشک کردم و رفتم توی اتاق و با ناراحتی سر پسرم داد زدم: «دفه آخرت باشه که خواهرت رو ميزنی و بهش حرف بد ميزنی. اگه يه بار ديگه، فقط يه بار ديگه ببينم که از اين کارا ميکنی کاری ميکنم کارستون.» و در تمام مدت انگشت اشاره‌مو هم تکون ميدادم که مثلا تاثير حرفامو بيشتر کنم.
آلوشا اصلا جا نخورد. اومد گناه رو گردن خواهرش بندازه: «خوب آخه اين ماشين مال منه!» گفتم: «حالا هر چی. اين دليل نميشه که خواهرت رو بزنی.» شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «خوب چيکار کنم پس؟» گفتم: «با زبون خوش مادر. با حرفای قشنگ. بلدی؟» گفت: «بلدم.» و روشو کرد به ناشا و گفت: «کباب کوبيده من! اون ماشين رو بده به داداشــــــی.»

Advertisements