صلح جهانی

يه کمی برام عجيبه، بعضيها به من ايميل ميزنن و نظرم رو با صراحت در مورد جنگ عراق و امريکا ميخوان. من فکر ميکنم قبلا در اين مورد خيلی واضح موضع‌گيری کردم… اما با اين اوصاف حس واقعيمو يه بار ديگه مينويسم.
راستی من نظرخواهی هم دارم. پایین همین مطلب. اینو هم بگم که فقط در مورد متنهایی این نظرخواهی رو فعال میکنم که نظرات شما رو بخوام. اگرنه خاطرات به نظرخواهی نیازی ندارن!
من از جنگ بدم مياد و اين اصلا مفهومش اين نيست که آدم سرش رو بندازه پايين تا هر بلايی که ميخوان سرش بيارن. من به مبارزه اعتقاد دارم. (مگه نه اينکه من دارم برای به دست آوردن حضانت بچه‌هام مبارزه ميکنم؟) اما فکر میکنم جنگیدن یه کمی بار معنایی منفی داره… ممکنه بازی با کلمات باشه، شاید بهتره بگم من از کشت و کشتار بدم میاد.
راستش وقتی آمريکا به افغانستان حمله کرد خيلی خوشحال شدم. من از وضعيت اسفناکی که زنها توی افغانستان داشتن و از کشت خشخاش متنفر بودم. من از اينکه يه گروه مسخره عوضی (ببخشين دلم ميخواست هر چقدر ميتونم بد و بيراه بگم…) به خودش اجازه ميداد واسه آدما که من به آزادی اونا ايمان دارم تعيين و تکليف کنه حالم بهم ميخورد. از اینکه آمار جوونای معتاد مملکتم هر روز بیشتر میشد، خیلی میترسیدم. توی وجودم تضاد بود، اما با خودم کلنجار ميرفتم و ميگفتم گاهی بايد يه چيزايی از بين بره تا چيزای جديد ساخته بشه. گاهی خون انسانهای شريف ريخته ميشه تا آدمای رذل از بين برن. حتی گاهی با خودخواهی ميگفتم داشتن يه همسايه متمدن و پولدار بهتر از يه همسايه فقيره… چی بگم… دروغ نگفته باشم وقتی تلويزيون صحنه‌های فجيع جنگ در افغانستان رو نشون ميداد با اينکه رنج ميکشيدم اما ته دلم از سوختن طالبان و متواری شدنش لذت ميبردم. ديدم يهو توجه همه دنيا به کشوری جلب شد که تا اون موقع انگار هيچکس نميخواست بهش کمک جدی کنه. بعد ديدم همه چی داره خوب جلو ميره. خوشحال شدم. خوب بود… وزير زن داشتن و مدرسه.. کشت خشخاش ممنوع شد و آسمون به نظر آبی آبی ميومد.
اما حالا فکر ميکنين افغانستان تو چه وضعيه؟ کشت خشخاش بيشتر شده و يه تجارت پرسود جديد هم به تجارت مواد مخدرش اضافه شده، تجارت زن… باور کنين حالا زنهای افغان سر از جايی درآوردن که روزای شروع حمله امريکا به افغانستان خوابشو هم نميديدم…. عاليه، نه؟ اينم از همسايه امریکازده ما، جالب اينکه به کنوانسيون دفاع از حقوق زنان هم پيوستن، اونم وقتی که خبرای بدی از اين همسايه شرقی به ما ميرسه. (بازگشت قوانین طالبانی)
خيلی دليل وجود داره که من ديگه نخوام به اين لشکرکشی‌های وقت و بيوقت امريکا اعتماد کنم، خيلی دليل وجود داره يکيش هم اين که امريکا واسه افغانستان هيچ کاری نکرد… هيچی. فقط يه موج ناآروم ايجاد کرد و رفت.
راستش من نميدونم توی اين مرحله اگه جنگ متوقف بشه چه عواقبی ميتونه داشته باشه… نميدونم صدام، هارتر از اينی که هست ميشه يا نه. فقط دلم ميخواست يه جوری هر چه زودتر اين جريان تموم ميشد. من از آينده بچه‌هام ميترسم. من از اينکه اونا مجبور باشن رنجهايی رو تحمل کنن که خودشون مسبب به وجود اومدنش نبودن ميترسم. من از اينکه يه روزی ببينم که نتونستم اون چيزی رو که حق بچه‌هام بوده بهشون بدم، زجر می‌کشم… من از اينکه نه ماه تموم با احتياط رفتم و اومدم تا نوزادی سالم داشته باشم، و بعد همه تلاشم رو کردم تا بچه‌م تغذيه خوب و تفريح داشته باشه، خوب رشد کنه، خوب بخوره، خوب بپوشه، خوب بگرده، آرامش داشته باشه و… و… و اونوقت نتيجه همه روزای و شبای من با يه بمب ميکروبی، يه بمب اتمی، يه بمب شيميايی یا هر بمب دیگه‌ایی درب و داغون بشه تا صبح خواب به چشمام نمياد.
…..
چه فرقی ميکنه دوست من؟ کشور من یا کشور تو، خونه من يا خونه تو، بچه من يا بچه تو. من آرامش رو واسه همه بچه‌ها ميخوام… اونقدر مادر بودم که بتونم همه بچه‌ها رو به آغوشم بکشم و بخوام حمايتشون کنم.
همه ما اونقدر مامان و بابا هستيم که صلح رو واسه همه بچه‌های دنيا بخواهيم…
شما صلح رو نميخواهين؟

LinktoComments(‹0987654322›)
Comment

Advertisements