اتفاق خوب

صبح چشم که باز کردم، دیدم آلوشا داره بی‌سر و صدا با ماشيناش بازی ميکنه و منتظره بيدار شم. لبخندی زدم و با صدای گرفته گفتم: «صبح بخير آقای محترم» خنديد و گفت: «پا شدی؟ من تشنمه مامان. آب ميخوام.» با تعجب نگاش کردم و گفتم: «مامان جون آب که کنار تختت بود، خُب میخوردی تا حالا.» انگار تازه يادش افتاده باشه، دويد طرف اتاقش. داشتم پتومو تا ميکردم که برگشت: «امروز چه اتفاقی می‌افته؟» با آرامش گفتم: «بايد اتفاقی بيفته؟» و دستامو آروم کوبیدم روی بالش تا صاف و بدون چروک روی تخت جا خوش کنه. سرشو تکون داد و گفت: «آره. فکر میکنم يه اتفاق خوبی می‌افته.» بدون توجه گفتم: «خوبه» و دستشو گرفتم و بردمش سمت دستشویی…
چند ساعت بعد صداشون کردم و دو تا بسته پفک نمکی دادم دستشون. بچه‌ها با هیجان بالا و پائین پریدن و هورا کشیدن. (شاید حرص بچه‌ها بخاطر اینه که من به ندرت بهشون پفک میدم.) مشغول باز کردن در پفکه بودن که آلوشا هيجان‌زده گفت: «ديدی مامان؟ ديدی گفتم امروز يه اتفاق خوبی می‌افته!»

Advertisements