راز بقا

برنامه کودک شبکه یک تازه تموم شده بود. قبل از اینکه بچه ها همه 99 تا کانال ممکن رو تست کنن، اومدم تا خودم با فشار یه دکمه ناقابل بزنم شبکه دو، که یهو پسرم گفت: «دست نزن مامانی. داریم نگا میکنیم.» رومو برگردوندم ببینم مگه چی نشون میده که با تعجب دیدم یکی از این برنامه های راز بقاست و یه پلنگه میخواد یه گورخر رو شکار کنه. هر دوشون چشم از تلویزیون بر نمیداشتن، یه کمی از توجهی که نشون میدادن ترسیدم. خواستم حواسشون رو پرت کنم. کنترل رو برداشتم و با مهربونی بهشون گفتم: «هیچی نیست. دارن بازی میکنن.» وخواستم کانال عوض کنم که پسرم به آرومی کنترل رو از دستم گرفت و در حالی که حتی نگام هم نمیکرد گفت: «بازی نمیکنن که! میخواد بخوردش.» سعی کردم ذهنش رو منحرف کنم، گفتم: «نه مامان جون الکیه. دارن شوخی میکنن. آخه واسه چی باید بخوردش؟ ببین بازی میکنن؟ درست مثل تو و خواهری.» این بار دیگه چپ چپ نگام کرد و گفت: «این فرق میکنه مامان جون. این حیوونه غذاشه. میخواد غذاشو بخوره. من که خواهرمو نمیخورم که!» و با تاسف سرش رو تکون داد و روشو برگردوند!