گریه ساختگی

نشسته بودیم که یهو صدای گریه آلوشا بلند شد. با تعجب بهش گفتم: «چی شد؟» گفت:«هیچی… من غمگینم!» خنده م گرفت. گفتم: «خوب حالا که اینطوره هرچقدر دوست داری، گریه کن.» با دلخوری نگام کرد و گفت: « نه حالا که این جوره، گریه و زاری بسه… میرم بازیمو بکنم!»

Advertisements