مامان همیشه مامان

بعد از ظهر بعد از عمری مثلا گفتم یه دل راحت بشینم و کتاب بخونم. تازه بالش رو زیر سرم مرتب کرده بودم که آلوشا دوید و گفت: «مامانی بریم دستشویی؟» پاشدم و بردمش دستشویی و بعد بردم و خوابوندمش. هنوز جمله اول کتاب تموم نشده بود که داد زد: «مامان تشنمه.» یه کمی عصبی شدم. اما یه نفس عمیق کشیدم و پا شدم و رفتم یه لیوان آب براش از یخچال آوردم و بهش دادم. صبر کردم تا آبشو خورد. لیوان رو گرفتم و بردم تو آشپزخونه و بعد دوباره برگشتم تو اتاقم و میخواستم تازه بشینم که گفت: «مامان گرگه اومده تو اتاقم.» دیگه جدی جدی حرصم دراومد. با ناراحتی و غیظ گفتم: «ببین آلوشا، اگه نخوابی و بخوای منو هی صدا کنی… بگیر بخواب بچه.»
تازه صفحه اول رو تموم کرده بودم که سنگینی نگاشو حس کردم، سرمو بلند کردم و گفتم: «باز دیگه چی شده؟» با معصومیت نگام کرد و گفت: «مامان آخه ناشا تو تختم جیش کرده.» با مهربونی بهش نگا کردم و گفتم: «خوب اینو از اول میگفتی مادر» و بلند شدم. یه کمی هم دلم براش سوخت که چرا باهاش جوری رفتار نکردم که بتونه حرفشو از همون اول بزنه.
اما وقتی به تختش نگا کردم هیچ نشونه ایی از جیش یا خیسی دیگه ایی ندیدم. با تعجب ازش پرسیدم: «کو این جیشی که میگفتی؟» با انگشتش یه جایی رو نشون داد، جای یه قطره کوچولو، یه دایره به اندازه یه قطره تف کوچولوی پهن شده روی ملافه. آروم زدم رو نوک دماغش و گفتم: «این که جیش نیست. شاید تف بوده!» پا به پا شد و گفت: «آهان، همین… از دهنش جیش کرده دیگه!!»
……
میدونین مسئله چیه؟ بچه ها فکر میکنن مامانا بجز اینکه مامان اونا باشن نباید هیچ کار دیگه ایی بکنن.