هندونه

امروز هندونه نوبرونه واسه بچه ها خریدم. از همون اول که از یخچال درش آوردم تا وقتی که برش زدم و آوردم تا بخورن، آلوشا یه ریز داد زد خودم، خودم! یه جایی دیگه بریدم. گفتم: «چی رو خودت؟ خوب صبر کن مادر…» بلند بلند گفت: «خودم میخوام هندونه مو بخورم. خودم، خودم…» و بالا و پائین پرید. خندیدم و گفتم: «باشه مادر،باشه… خودت بخور.» ظرف رو جلوش گذاشتم و همون موقع با نوک چاقو سعی کردم تخمه هندونه رو جدا کنم، تا به مشکلی برنخوره!… یهو انگار تو ذوقش خورده باشه، ظرف رو پس زد و گفت: «نمیخورم.» جا خوردم. گفتم: «ا….. چرا؟ مگه دلت هندونه نمیخواست؟» صورتش رو جمع کرد و گفت: «چرا.. اما آخه این هندونه پر باکتریاست!» و با نوک انگشت به تخمه هندونه اشاره کرد.