صبح امروز

هوا گرفته و بارونی بود که آلوشا دويد و گفت: «بريم گردش.» دستی روی سرش کشيدم و گفتم: «نه… امروز هوا سرده. باشه يه وقت ديگه.» گفت: «باشه.» و رفت.
شب ازم خواست که براش کتاب بخونم. ديدم هم اون خسته‌ست و هم من هيچ حالشو ندارم. بهش گفتم: «مامانی امشب کتاب نميخونيم.. باشه؟ من خيلی خسته‌م.»
خيلی عصبانی شد. با دلخوری و اوقات تلخی گفت:‌ «ببين مامان، امروز که بيرون نرفتيم، امشبم که کتاب نخونديم… تازه امصبحم! که برشتوک نخريده بودی، خوب آخه من چکار کنم؟» با خنده لپشو کشيدم و گفتم: «مامانی امصبح نه فقط بايد بگی صبح!» بی‌حوصله شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «إ….. چه فرقی ميکنه مامان. هم امصبح برشتوک نداشتيم هم واسه فردا نداريم… ببين همه‌ش الکی قول ميدی!»

توضیح: برشتوک نوع وطنی همون کورن فکلس خارجيه!!

Advertisements